تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

خودمو به من پس بده...
نویسنده : صمیه - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠
 

 

من دلم برای خودم تنگ شده..

میشه یکی بیاد بزنه تو گوشم و خودم و به خودم پس بده..

من از اینی که الان هستم بدم میاد..

من خود قدیمم و دوست دارم...

بیا بزن تو گوشم و خودم و به من پس بده..

الان..اینجا...اینجوری...

هیچ چیزی حس خوبی به من نمیده...

سرما خوردگی م بهتره فقط پوسته پوسته های دماغم آزارم میده..

من از بزرگ شدن بدم میاد..

من همون ادمیم که کلاس اول راهنمایی سر زنگ حرفه و فن سرما خورده بود و

معلمه صداش کرد پای تخته تا درس جواب بده..

یکی از دوستام که اسمش تینا غضنفری بود و موهای بلند لخت خرمایی رنگی هم

داشت و تمام وسایلاش از پاک کن و خط کش و جامدادی دفتراش همه عکس پوکوهانتس

روش بود شروع کرد به من تقلب رسوندن...

منم خندم گرفته بود از مدل تقلب رسوندنش...

اومدم با دهن بسته بخندم نفسم بند اومد ...خوب سرما خورده بودم..

بعد یهو از دماغم چرک سبز پاشید بیرون....

اولش خودمم خندم گرفت ..بچه ها همه می خندیدن...

ولی زنگ تفریح رفتم یه گوشه واسه خودم گریه کردم..

همون شد که تا‌ آخر سال همه بهم می گفتن سمیه دماغو...

آره بگید...

بازم بگید...

من دلم برای سمیه دماغوی کوچولو تنگ شده..

من خودم و میخوام....

من دلم برای خودم خیلی وقته تنگ شده...

من چرا بزرگ شدم...؟!

لعنت به هر چی بزرگیه...

لعنت به هر چی که آدم  و بزرگ میکنه...

یه هفته بود به خودم قول داده بودم عوض شم...

قول داده بودم که گریه نکنم سر هر چیزی...

ولی الان تلافی تمام اون یه هفته رو دراووردم...

مصطفی مستور راست میگفت...

هر کی شبا گریه نکنه اصلا آدم نیست...

راست می گفتی...

الان با شیشه های عینکم که روش قطره های اشک تکون تکون میخوره...

احساس میکنم بیشتر به آدمیزاد شبیه ام...

راه گذشته از کدوم طرفه....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟