تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

ANTI CHRIST
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 

 

هوا سرد شده...یا من سردمه...یا شایدم سرما خوردم...

بله سرما خوردم...

و مثل احمق ها صبح ناشتا نشستم همان فیلمی که اسمش را در تیتر مشاهده

می کنید را مشاهده کردم...

و سوزش گلو را نزدیک به یک ساعت و نیم فراموش کردم...

توصیه می کنم این فیلم را صبح ناشتا نبینید و گرنه یه لقمه نون پنیر راحت

از گلوی مبارکتون عمرا پایین بره...

اصلا اگر حرف گوش کنید سعی کنید هیچ وقت این فیلم و نبینید...

این فیلم مال ادمای بیکار و الافی مثل منه که تب دارن و چاییدن...

والا...

__________

دیروز روز خوبی بود از صبح دانشگاه و بعدشم کلاس رانندگی و مربیه

بالخره قبولم کرد گفت برو واسه امتحان..البته بعد از گرفتن کاردکس...

مربی رانندگی م بعد از کلاس سفت بغلم کرد و ماچم کرد...

گفت  آدم خیلی باهات حال می کنه خیلی انرژی مثبتی..

فکر کنم سرما خوردنم هم زیر سر مربی است یا چشمم کرده...یاآنفولانزایی چیزی داشته...

چون موقع بوس کردنم یه ذره تف رو لبش چسبید گوشه ی لبم...

من از ماچ و بوسه بدم میاد شاید به خاطر همین باشه که هر وقت به یه آدم میرسم که

قصد ماچ کردنم و داره سریع بغلش میکنم...اقا بغل کردن خیلی شیوه ی بهداشتی تری

نسبت به ماچ کردنه باور کنید...

اما تا خود کافه کافکا داشتم به این فکر می کردم که چرا ماچم کرد...؟!

خوردن شیک بادام زمینی ...و طعم بسیار خوبش....سرما خوردگی ام بهتر شود حتما توی خانه برای خودم درست میکنم...

و اینکه اگر خواستید شیک بادام زمینی بخورید حتما برین کافه کافکا...

آدرسشم ونک_تاکسی های ده ونک و سوار شید_برج آفتاب پیاده شید روبه روتون کافه کافکا رو حتما می بینید..

این هم یه تبلیغ درست حسابی..

و یه سوتی بزرگ...من صادق هدایت و با کافکا اشتباه گرفتم..

به جان خودم شبیه قیافه هاشون...

به من چه...!

__________________

پسر خاله م اومد خونمون تا ما رو با خودش ببره کرج خونشون...من بهونه ی دانشگاه و درس و کردم....نرفتم...

و چند علت داشت..

١) ناخن بابا رفته تو انگشت پاش...چون چهارمین کفشی رو هم که توی این دو ماه خریده تنگ بود...و تنها گذاشتن یک پدر با انگشت زخم و زیلی..شاید بشود جز ان دسته از کارهای ضد حقوق بشری...

٢) جنگ و صلح تولستوی نشسته بود روی میز و اصرار اصرار که من و بخون...

همینطور کتاب روانشناسی زن نوشته ی کارن هورنای...

٣) به شدت خسته بودم...

مامان رفت به بابا شام دادم...توی یه تشت براش آب و بتادین درست کردم پاشو بذاره توش...اونم کجا وسط اشپزخونه..تشته پر بود بابا هم پاشو یه دفعه کرد تو آب نصف آبش ریخت رو زمین...

١ ساعت نشستم رو زمین..اول با اگهی روزنامه آبارو جمع کردم...که بدتر شد...کل اشپزخونه به گند کشیده شد ...بعدش تی کشیدم...

اومدم بشینم کتاب بخونم دیدم حالت تهوع دارم..تا حالا یه همچین احساسی نداشتم..

سرم خالی خالی شده بود...من خیلی روزا حتی خسته تر از اینم بودم ولی دیشب یه احوال عجیبی بود...

یه چایی نبات درست کردم خوردم...و بعد از مدت ها بدون نخ دندون و مسواک خوابیدم...

______________

هو هو...

هو ...

هو هو...

محدوده ی من...

شکاف محدوده ی من

ببین تو سروده ی من

ببین تو دل و روده ی من...

به دست خود کوزه ی من...

سفید دردانه ی من....

سفید دردانه ی من

سفید دردانه ی من

سفید مردانه ی من

مرغ غم گشتم و شد حسرت تو دانه ی من...

هو هو هو ...

هنگامه  ی من

هو هو افسانه ی من...

به من چه اینا رو محسن نامجو داره تو گوشم داد میزنه منم دارم می نویسم...

_________________

بهتره برم یه کلد استاپ بخورم و بخوابم..

همش تصویرای دلخراش فیلمه جلوی چشمام رژه می ره...

تازه به نسبت زیادم دلخراش نبود...

استامینوفن بهتر جواب میده...

نه ژلوفن...

به خیر بگذره امروزتون بچه ها...