تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

من یک بچه ی نا خواسته بودم...باور میکنی...؟
نویسنده : صمیه - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸
 

 

به زبان خرد این نکته صریح است صریح       که نظر جز به رخ خوب قبیح است قبیح

مدعای  دل  عشاق  بتان  می فهمند         به اشارات نهانی ز عبارات صریح

آن که این حسن در اجزای وجود تو نهاد       معنی خاص ادا کرد به  الفاظ  فصیح

بر دل ریش چه شیرین نمکی می پاشید      در حدیث نمکین جنبش آن لعل ملیح

ما هلاکیم و نصیب دگران آب حیات             ما خرابیم و طبیب دگران است مسیح

                               اینکه دل دیده شکسته از تو درستست درست

                               اینکه بیمار تو گردید صحیح است صحیح

                               محتشم کز تو به یک پیک نظر گشته هلاک

                               چشم حسرت به رخت دوخته چون صید ذبیح

                                                                   (محتشم جان کاشانی جان)

 نمیدونم دنبال صدای خنگیت میگردم این روزها به شدت...

مثلا شما آهنگی ، صدایی ، نوایی چیز غریب و آشنایی سراغ دارید به وضع و حال

یک بازیگر خنگی همچون من بخورد..؟

چرا انقدر خنگم..؟خدایا...!

امروز مربی رانندگی ام به خاطر اینکه پارک دوبل را نتوانستم درست انجام دهم دو جلسه کلاس اضافه برایم نوشت..

از خدا و پدر و مادرم پنهان نیست از شما چه پنهان دیگه حالم داره به هم میخوره از رانندگی...

این هفته میرویم یزد کلاس هایم افتاد برای شنبه و دوشنبه ی هفته ی دیگر...

خوب من ۵ شنبه عالی بودم...۶ تا پارک دوبل رفتم تو ده دقیقه خود استاده کف کرده بود..

ولی امروز افتضاح بودم افتضاح...

خوب شیب خیابان دستور زیاد است دیگر راننده ی حرفه ایش انداخته بود یه چرخش و تو ی جوی آب...

شانس هم نداریم محل امتحان را از خیابان امیر ابراهیمی با آن کوچه های نازنینش منتقل کرده اند به دستور...

آخه دستورم شد جا برای پارک دوبل و دور دو فرمون...آخه یه کم انصاف هم خوب چیزیه...

دارید من هی از حالت ادبی میزنم تو خودمونی و بالعکس..

گه..گه...گه...گه...

آقا گه بگیرن مغز اکبند من و اصلا...

من میخوام تارک دنیا شم بشینم تو خونه...

من میخوام در اطاقم و از تو ١٠ تا قفل گنده بزنم ...صب تا شب فقط کتاب بخونم...

کاریمم نباشه ادمای بیرون دارن چه گهی میخورن..

اصلا به من چه که خیلی ها باهوشن و توی یه بار امتحان رانندگی شونم قبول میشن...

خوب باهوشن مامانشون وقتی حامله بودتشون خاویار خورده ماهی خورده...

اصلا ما وضعمون بد بوده مامانم زیاد موقع بارداریش که توی یه سن خطرناک یعنی٣۶ سالگی بوده به خودش نرسیده...باورتون میشه اصلا من یه بچه ی نا خواسته بودم....یعنی خودم به قصد اینکه بیام نیومدم...اینو مامان همین دیشب واسم تعریف کرد...گفت یهو فهمیدم تو رو حامله ام..

به خداوندی خدا قسم...بچه هایی که از پیش ورودشون به این دنیا توسط پدر و مادر معلوم میشه آدم های با انگیزه تر...محکم تر...با انرژی مثبت تری هستند..

تا آدم های امثال من که بعد از یک ماه که در شکم مادرشان در حال تقسیم سلولی هستند تازه مادرشان به خودش می آید که ای دل غافل ...

آفتابه به آب داده اند...دسته گل به آب داده اند...اه..یه ضرب المثل ساده..

یه دو خط شعر ناقابل توی حافظه ی من نمیمونه...اونوقت موضوع سمینارم رو حافظه و یادگیری انتخاب کردم....

خوب شما چه توقعی دارید وقتی یک انسان در شرف ٢۴ ساگی اش با این حقیقت هولناک مواجه میشود که ناخواسته بوده...یعنی از قبل هیچ برنامه و تدارکی برای پا به دنیا گذاشتنم نبوده....و من مثل همیشه یک اتفاق هول آنگیز و حراس آورم..

چه برای خودم چه برای اطرافیانم...و من تنها کاری که کردم...یادداشت های روزانه ی کافکا را روی سینه ام فشردم...

به گوش هایش که خیلی بزرگ است زل زدم...گریه ام نگرفت خدایی...چرا دروغ بگویم...(بگم)

بعد یهو توی همین هاگیر واگیر اوضاع دراماتکی که بر آن لحظه از زندگی ام چیره شده بود یاد تو افتادم..یاد تو همیشه که نه ولی بعضی وقت ها به من ارامش میدهد...

نامت را روی یک کاغذ سفید آچهار بزرگ نوشتم...دروغ چرا ...

نامت را غرق (غرقه)بوسه کردم...بعد دروغ چرا بغضم گرفت...به بغضم اجازه دادم تا اشکم را هم در بیاورد...و فقط یک اشک چکیده شد روی نقطه ی یکی از حروف اسمت...بعد سریع کاغذ را مچاله کردم انداختم سطل اشغال..

کمی آرام شدم...اما نه خیلی...کمی...بعد دلتنگی ام برایت هر لحظه بیشتر و بیشتر شد..

دروغ چرا کاغذ را از توی سطل آشغالی بیرون آوردم و مچاله گی اش را صاف کردم...

و دروغ چرا...یک دل سیر روی نامت گریستم...!

چشم هایم از گریه ی دیشب هنوز تار است...

دروغ چرا...

باورت میشود...؟!