تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

و کودکی ام پر پیچ و خم ترین مسیری بود که آدمی به عمرش دیده...
نویسنده : صمیه - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
 

 

خیلی وقت است ننوشته ام از کودکی هایم...

امشب اتفاقی افتاد که من را دوباره شوت کرد به گذشته...

مادر همیشه از برادر ناتنی ام میترسید...میترسید شاید بخواهد ما را اذیت کند ...و بهترین دلیلش را هم میگذاشت به حساب کینه...خوب پدر من بعد از دو سال که از همسر اولش جدا شده بود با مادرم ازدواج کرده بود و من نمیدانستم این کینه های شتری از کجا می اید و انقدر مادر من را میترساند...مادر هنوز که هنوزه میترسد و میترساند...!

کلاس پنجم دبستان بودم که عمو ها و عمه هایم تصمیم گرفتند خانه ی پدری شان را بفروشند ان موقع دیگر نه مادر بزرگی مانده بود نه پدر بزرگی...

بچه ها هم دنبال ارث و میراثشان بودند...پدر با عموی بزرگم خانه را فرختند..ارث زیادی به هر نفر نمیرسید ....١٠ بچه بودند که پنج تایشان دختر بودند و پنج تایشان پسر...

به دو برادر آخر هم طبق وصیت باید کمی بیشتر ارث میرسید چون خانه نداشتند...خیال خوش به سرتان راه ندهید پدر من سومین پسر بود...!

بعد از تقسیم ارث و میراث بود که برادر ناتنی ام بنا را گذاشت بر سر جدا شدن از ما که من خانه ی مستقل میخواهم و ال و بل...

با کلی دعوا و مرافعه پدر نصف پولی را که بهش ارث رسیده بود را به برادرم داد و خودش را از غر غر های برادرم خلاص کرد...

با بقیه ی پول هم ماشین خرید...پاسات نامی بود و مال م خانم دکتری بوده که صبح ها تا مطبش میرفته و بر میگشته که نمیدانم چرا این ماشین همیشه ی خدا توی تعمیرگاه بود...ونمیدانم چرا یه ماشین نو نخریدیم که این همه مصیبت نکشیم...

حتی یک بار هم توی جاده ی چالوس گیر بوکس کرد که خدا رحم کرد پدر ماشین را کشید سمت کوه و نگهش داشت و گرنه اگر آنطرف جاده بودیم و جایی برای کنترل ماشین نبود الان باید جنازه هایمان را از ته جاده بیرون میشکیدند..

مادر همیشه توی حرفهایش یک سری جملات کلیشه ای را مثل صفحه ای که سوزن گرامافون رویش گیر کرده باشد مدام تکرار میکرد...

مدرسه میروید می ایید مراقب باشید..بعد از مدرسه سریع به خانه بیایید...ممکن است برادرتان در فکر انتقام کشی باشد...

با ذهن کوچک بچه گی هایم همیشه فکر میکردم برادرم میخواهد من را بدزدد...

مدرسه که میرفتم مدام پشت سرم را میپایدم...کسی چیزی نپرد از لای درختان مرا ببرد..

امروز که رفتم خشکشویی لباسای بابارو بگیرم...این حس دوباره برگشته بود سراغم...

انگار هر چه را که در کودکی تجربه میکنیم ته نشین ترین و ماندگارترین تجارب زندگی مان میشوند و هیچگاه دست از سرمان بر نمدارند که نمیدارند..

و در یک کلام...کودکی ام پر بود از خاطره و اتفاق...

یعنی بالخره طلسم گفتن باقی ماجراها شکسته خواهد شد یا نه...؟