تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

زخم سخن...
نویسنده : صمیه - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
 

 

ای شمع سرکشان که به سر پنجه ی جفا

سر رشته ی وفای مرا تاب داده ای

گر سازمت فکار به زخم سخن مرنج

چون خنجر زبان مرا آب داده ای...

(محتشم خودمون...تو دو بیت شعر ترکونده...)

زخم سخن یا همون تیکه ...متلک به قول امروزی ها ...

معلوم است از سالها پیش بیخ خر مردمان آن زمان را هم گرفته بوده...

ای بابا...

مردمان عجیبی هستیم...

بی شعور ...فوق العاده...

بی فرهنگ...بلا نصبت...

انتر....حتما....

خاک تو سر ....خیلی زیاد...

والا..

یکیش خود من...

صبح انقدر تو مترو خوابم میومد که ندیدم یه خانمی بچه بغل وایساده کنارم داره ریز نگام میکنه و ذاغ سیامو چوب میزنه که کی پا میشم بنده خدا بشینه...

منم نفهم...همینطوری تلپیده بودم رو صندلی رفته بودم تو فکر که امشب چی بنویسم...ادامه ی داستان زندگی ام را ....

یا نمایشنامه ی نصفه مانده  پینوکیو را...

یا مونولوگ کودک ۵ ماهه را...

همه چیز پیچیده بود توی هم...

افکارم مثل سیم تلفن شده بود...

در هم تنیده و زمخت و یوغور...

چه میشود کرد...

وقتی آدم ها هنوز من را دست میاندازند...فکر مکنند من معلولیت ذهنی دارم...در حالیکه خودم را کشته ام که کمی جدی تر شوم...

با اینکه خیلی ها عقیده دارند به من جدی بودن نمی آید...

گه اضافه خورده اید شما ها شرمندم....

وقتی مثل ان میشوی آن نه ها ....فتحه بدید روی ان....

وقتی مثل ان میشوی ...گه اخلاق...همه میگویند عجب خری است ...از خرطوم مبارک کدام فیل تشریف آورده افتخار داده پا روی زمین گذاشته...

وقتی هم که با همه خودمانی میشوی..چون در این مواقع چشمم را به روی جنسیت آدم های دورو برم میبندم...یا میگویند اوسکول است...یا میگویند عجب بازیگر خوبی است...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

علامت تعجب های زیاد یعنی من که تعجب نکردم...

شماهم تعجب نکنید..

لطفا...

اه...از دست این موها از هر طرف میبندیشان از یک طرف دیگر سر میخورند توی گردنت...باید بروم مدل مصری کوتاهشان کنم...تا پنج سال دیگر وقت هست برای شینیون زیر تاج عروس...

والا...الان بس که سرم شلوغه وقت ازدواج کردن نیست...فک کنم مادرو پدر هم متوجه شدن...با طی ٧٠٠ ساعت کارورزی در یکی از دفاتر مشاوره میتوانم خودم دفتر مشاوره بزنم...

انگاه خواهید دید تلفیقی از موسیقی..تئاتر...روان درمانی چطور حال ادم ها را از این رو به آن رو خواهد کرد...

شیوه ی نوین در حل مشکلات حاد عاطفی ...خانوادگی..بشتابید...

کجا بودیم توی مترو که کفش پای کودک سه سال و نیمه رفت توی دهانم و مجبور شدم به زور جایم را بدهم به زن بچه بغل و نزدیک به یک ایستگاه مانده را ایستادم...

پست ترین موجود روی زمینم...که تازگی ها بد جور دارم با جان لاک لاستی ها حال میکنم....گه گیجه گیری های این آدم درست شبیه من است...

اعتقاداتش...نوع نگاهش به زندگی..و حیف من باید مرد میبودم...

نیستم...

باشد برای دنیای دیگر...

کجا بودیم...آنجا که من گاهی اوقات خودم را میگذارم جای شخصیت آملی در فیلم آملی...

دو سال پیش برای اولین بار دیدمش...ان موقع ها زیاد شبیه من نبود..

اما الان هست...

"ما همه شبیه همدیگر...

چون همگی از یک پیکریم...

چو دردی به در آورد روزگار...

من و تو ساقی به هم سازیم و پیمانش بر اندازیم...

اگر آن ترک شیرازی سر وقتش نمی امد...

من و تو یاران نمیدادیم دل و جان را به آن خال بزرگ گوشتی اش...

اه...اه...

کنار من تو هستی...

می پرست هم هست...

کمی شاید انطرف تر پیرمردی با لباسی مندرس هم هست...

تو هستی و من هستم...

نگهبان نگاهت میچرد آن دور ترها...

که شاید آهویی...بزغاله ای افتد به دام آن عقاب تیز چنگال..

آفتابه لگن هفت دست...

ولی شام و ناهار هیچی...

جای چشم چرونی ...برو الاغ سواری...

عجب حالی داره به به...

عجب نازی داره به به...

عجب قری داره به به...

عجب بویی داره چه چه...

سوسن خانم...

ابرو کمون ...

چشم عسلی ...

مو خرمایی...

دوستم داری....

نگو نداری....

میمیرم واسه نگات...

میمیرم واسه صدات...

آخ جونم فدات....

میای بیا...

اما آروم بیا...

اخ دلم فدات...

ساعت هفت شبه دلم پر از تاب و تبه...

دارم عشق میشم...

عجب شبی بشه امشب...

یاروم میایه...

دل دارم میایه(دارم با ضمه...بلد نیستم اوش کجاست...)

حالا نمه نمه بیا تو بغلم....

دوست دختر من نازه...

شال گردن من نیستش...

شال گردن من...ن ن ن .....

حالا نمه نمه....بیا تو بغلم...

٨٨٨٨٨٨٨٨٨٨٨٨٨٨٨٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧

خاک تو سرم...شیلی زلزله اومده نه یه ریشتر نه دو ریشتر...٨ ریشتر...

ری گ ی رو گرفتن...

مردم هنوز سبزه ی سفره ی عیدشون سبز نشده...

ماهیا تو تنگ هنوز اسیر نشدن الحمدالله...

اونوقت یه ۴٧ کروموزومی از خدا بی خبر انقدر لوس...

انقدر جلف و مزلف...

نشسته داره افکار عمومی رو مغدوش میکنه...

خداییش اگر فردا من و بگیرن حق دارن...!