تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

اندرز...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٤
 

 

ای جهان را از تو در گوش امید          استمالت های عام شامله

از پی اصلاح چشمم لازمست          مصلحی از مصلحات کامله

سویم از روی نوازش کن روان           مرتبانی چون زنان حامله

صد چنین در بطنش اندر پرورش       یا هلیله نامشان یا آمله

شاعرش همان محتشم کاشانی...

دیروز کسی به من اس ام اس داد...با اینکه اصلا منتظر اس ام اسش نبودم...

ولی در آن لحظه از روز...با آن همه انرژی های بی خود و الکی ام...خواندن اس ام اس امید بخشش حالم را دو چندان خوب کرد...

صادقم...بله دیشب این را کس دیگری در اس ام اسی به من داد...انگار خدا یک عده را مسئول کرده بود تا من یادم نرود که بعضی اوقات هم میتوانم خوب باشم در نظر دوستانم...

و من اشک در چشمانم حلقه زده بود از تعجب و از لطف خدا...و بندگان دوست داشتنی اش...

دیرو ساعت ۶ صبح بلند شدم رفتم دانشگاه تا ساعت ٣ بعد از ظهر...

روانشناسی کودکان استثنایی با آن استاد بی سوادش که کتاب را حفظ کرده بود عین جملات کتاب را کرد توی مخمان...

آن وقت من نمیدانم چرا اجبار میکنند برای درس های عملی ان همه راه بکوبیم برویم دانشگاه...

حالا بماند برایمان بعد از عید وقت بازدید از بچه های استثنایی را گرفته...ولی به غیر از بازدید ها که من عاشق این بازدیدها هستم دلیل دیگری برای رفتن به دانشگاه نمیبینم وقتی سئوال خارج از کتاب هم که میکنی خیلی راحت جواب میداد هنوز از نظر علمی به طور قطع ثابت نشده...

خوب پدر آمرزیده این را همه میدانند که در علم روانشناسی چیز زیادی برای قطعی بودن وجود ندارد...

اعصابی از ما گرفته شد...

از ان ور هم زنگ دوم تربیت بدنی ٢ ...وسخت ترین درس دانشگاه همین تربیت بدنی است....

عرقمان را در آورد استاده...نمیگه پیش خودش دیگه سنی از ما گذشته ..چند دفعه آخه میچرخونی ما رو دور سوله...

عجبا...

روزهای جالبی است...

دوباره مهربان شده ام...با کسی که روزی ازش فرار میکردم...چاره چیست...؟

وقتی هست نمیشود انکارش کرد...بودنش را میگویم...از طرف دیگر...

هیچی طرف دیگه ای نداره...من کاملا گیج...احمق و مستاصلم...

خوب شد...!