تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

من خیلی چیزا رو بلد نیستم یکیش همین...
نویسنده : صمیه - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

 

به نکته ی خیلی خوبی اشاره کردی...

فیلم تعریف کردن...

من بلد نیستم هنوز که هنوزه یه فیلم و درست حسابی تعریف کنم...

فقط یه سری صحنه های شاهکار فیلم به ذهنم میاد

و من فقط همونا رو می تونم بگم...

قصه حالیم نیست...

همینه که هنوز نتونستم یه داستان و از سر تا تهش حتی خیلی چرت و بی مزه

بنویسم...

مشکل خیلی بدیه...

من عاشق تک جمله ها...تک سکانس های ناب هستم...

هیچ وقت ذهنم کلیت و ندیده..

همیشه رو جزییات موندم...

و این خیلی بده خودمم میدونم..

اگه دوست دارین یکی براتون فیلم تعریف کنه اونم فیلمای خوب...

این کار و بهرام عظیمی عزیز و دوست داشتنی شنبه شب ها

از شبکه ی آموزش ساعت 11 انجام میده...

یه قسمت کوچیک توی برنامه ی رادیو هفت هست که من عاشقشم...

و اون هم قسمت بهرام عظیمیه...

به شما هم پیشنهاد می کنم ببینین...

اتفاقا بعد سریالا هم هست..

____________________

خیلی دارم تند تند می بینم...

میترسم یه سری چیزا سر سری رد بشه و ته نشین نشه...

اصطلاح جان فورد زدگی که از دهنم در رفت هنوز باعث عذاب وجدانمه...

اما آدم بعضی وقتا توی یه سری موقعیت یه سری حرفای بی ربط

میزنه چون کسی نمی خواد حرفاشو بفهمه..

آدم خودش و به در و دیوار می کوبه تا حرفش شنیده شه...

و وقتی شنیده نمیشه...

وقتی یه چرت بزرگ می گه اونوقته که حرفش شنیده میشه...

و اون موقع اون شنیده شدنه به درد عمه م می خوره...

________________ مخاطب خاص داشت استثنائا این یه تیکه___________

بدم میاد از مخاطب خاص و عام...

به نظر من ما هممون خاصیم...

چون طرز فکرای خاص خودمون و داریم..

فکر خاص...

غذای خاص...

طرز راه رفتن خاص..

پس یه توهم بزرگه...

اینکه یه آدم و بذاریم توی دسته ی عام ها...

اصلا عام معنی نداره...

و م می گم اگر چیزی باعث تفاوت آدما میشه

اون سطح سواد و شعوره...

دسته بندی آدما به خاص و عام مسخره ست...

اما تقسیم کردنشون به باسواد با شعور..بی سواد بی شعور..

بی سواد با شعور....با سواد بی شعور...

کار کاملا درستیه...

_______________

اصلا بی خیال ما هممون در کل احمقیم...

و گرنه وعضمون این نبود...

ما همه بزدلیم...

آدمایی که نمی تونن از حقشون دفاع کنن در نهایت نابود می شن...

خدا به دادمون برسه.

و گرنه خودمون که واسه خودمون کاری نمی کنیم...

_______________________

این چزا ربطی به سیاست نداره....

این یه بحث کلیه.

ما همه داریم توی یه وضعیت مشابه خفقان آور زندگی می کنیم...

چون نه همدلیم...نه متحد...

ما آدمای جون دوست ترسوی بزدلی هستیم که از مرگ می ترسن...

شایدم چون عاشق لذایذ زندگی هستیم..

پس بهتر نیست جای غر زدن بشینیم سر جامون از زندگی

نکبتی مون لذت ببریم..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(((((((((((((((((((((((((((((((((((

اصلا به من چه...

این شبها ترجیح میدم یه کم آرومتر بخوابم..

به هیچی فکر نکنم...

ما بهتره در بیداری هم وانمود کنیم خوابیم...

شاید زمان به کمکمون اومد...