تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

لباتو پاک کن...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 

 

ذهنم بیشتر دنباله اسمه...

تا محتوی..

دنبال یه سری کلمات ردیف شده ی پشت سر هم بی ربط بی موضوع

بی اساس...

همینه که هیچ گهی نیستم و نمیشم...

اصلا گه شدن مهمه مگه..؟

یا گه بودن..

همین کافی نیست که خودمون توی دلمون خودمون و به خاطر چیزایی

که داریم و دیگران ندارن تحسین کنیم و بگیم ای بابا عجب گه خوبی هستم

من...

هیچکی به این گهی نیست...

بعد باد بغغبغمون یا غبغبمون چه میدونم یه چیزی توی همین مایه ها

تا نا کجا آباد بالا بره...

آخ من عاشق خودشیفتگی ام از هر نوعش...

دیدین آدم دل نمی کنه از آینه

بعضی وقتا عاشق جوش صورتشم میشه..

عاشق شوره های سرش..

عاشق...

عاشق خودش میشه بعد توی جمع دست و پاش و گم می کنه..

من تازگی ها که نه ولی سالهاست که توی جمع دست و پام  و گم می کنم..

احساس تنهایی شدیدی بهم دست میده و دوست دارم

های های گریه کنم..

حس می کنم هیچکی دوستم نداره و همه من و میخوان از بین ببرن..

مخصوصا دخترا...

این دخترای لعنتی با اون افکار قصه پرداز مضخرف خاله زنکیشون...

من این چند وقته از دست هیچ هم جنسی بدی ندیدم...

ولی چشمم می ترسه و داستان سرایی مغض پوکیده و خاله زنک خودم

روشن شده و با دور موتور 750 اسب بخار داره می تازونه...

تارزان هم به گرد پای من نمی رسه...

در افسانه سرایی و داستان سرایی..

چرا من استعداد شاعرانگی ندارم...؟

چرا من کودک درون ندارم..؟

چرا انقدر تو جذابی...؟

چرا انقدر من خرفتم..؟

چرا انقدر تازگی ها پول کم میارم..؟

چرا چشم راستم داره چپ میشه...؟

چرا ....

چرا دوسم نداری..؟

چرا....

چرا انقدر باید همه چیز و بپیچونیم...؟

چرا نمی تونیم راحت حرفمون و بهم بزنیم..؟

بریم یه جایی تو به من بگی هی خره دوست دارم...

منم بگم عاشقتم الاغ جونم..

چرا نمیایی...

خوب تو بگو کی و کجا...

میدونی که من پایه ی این دیوونه بازیام...

بعد آخرش هم از روی پل عابر پیاده می پریم پایین تا به همه ثابت

کنیم ما برامون عشق واقعی مهمه نه عشق جسمانی...

هر چند فکر کنم قبلش همدیگر و باید بوسیده باشیم...

لوپای تو تیغ تیغی ولی من دوسشون دارم...

_ اوهوی دیوونه چی داری می نویسی تند و تند اینجا...

_ بعد موقعی اومدی ها داشتیم به جاهای خوبش می رسیدیم...

بیچاره خواننده ها همیشه باید سر جاهای خوب با سانسور مواجه بشن...؟

_خوب زشته مردم چی فکر می کنن...فکر می کنن داری راست میگی...

_مگه دارم دروغ می گم...

_قرار نیست هر راستی رو که اینجا بنویسی..زشته خوب..حالا ای شیطون واقعا...

_نه والا دیشب خواب دیدم روی ل عابر پیاده بوسیدمش همین...

حالا دارم مینویسمنش اینجا شاید یه دو نفر اهل حال از اینجا رد شدن

خوندن حال کردن..

_ای مفسد فی الارض...

_هان..؟چی چی ارض...؟

مفسد...مفسد فی الارض...

_من نمیدونم چه زوری می زنیم عربی حرف بزنیم...و چه زور بدتری می زنیم

که خارجی حرف بزنیم...مثل اوکی اوکی...هانی...

_چه ربطی داره..

_خوب جناب گوز زبون مادری تون چه ایرادی داره...

_توی زبون مادری یه سری اصطلاحات موجود نیست..

_آهان...خوب حالا که من مفسد فی الارضم میرم تمام شکلاتات و می خورم

تا دفعه ی بعدی حساب کار دستت بیاد

_در یخچال و قفل کردم..

_ای بی شعور..آ...مگه یخچال ما قفل هم داره...؟

_آره دیگه انقدر بابا شبا میرفت سر یخچال مامان به درش قفل زده...

_اوهوی راجب بابای من درست حرف بزنا..آشغال...

_اوهوی اونا مامان و بابای منم هستن...

_ائه...نه بابا...از کی..؟

_از همون وقتی که مامن بابائه توئن مامانم بابائه منم هستن..

_خوب بیا برو گم شو اونور میخوام برم دستشویی..

_بفرما.

+مرسی...

______________________________

دیرم شده...بقیه ش واسه یه روز دیگه....

به عکس ماهی که تازه پیدا کردم زل بزنین تا من بیام..

جایی نرینا...همینطور زل بزنین...

به قول یه جاهایی بووووووووووووووووووووووووووووووس