تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

وقتی همه چیز غلط اندر غلط میشود...!
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
 

 

صبر در جور و جفای تو غلط بود غلط 

                                                تکیه بر عهد و وفای تو غلط بود غلط

پیش ابروی کجت سجده خطا بود خطا

                                                  سر نهادن به رضای تو غلط بود غلط

با تو شطرنج هوس چیدن و بودن ز غرور

                                               ایمن از مغلطه های تو غلط بود غلط

درد بر درد خود افزودن و صابر بودن

                                             به تمنای دوای تو غلط بود غلط

چون به نا شادیم ای شوخ بلا بودی شاد

                                            شاد بودن به بلای تو غلط بود غلط

بود چون رای تو ازار من از بهر رقیب

                                          دیدن آزار برای تو غلط بود غلط

                      محتشم حسرت پابوس تو چون برد به خاک  

                       جان فشانیش به پای تو غلط بود غلط

 

آدم ها در زندگی مرتکب غلط های زیادی میشوند...من هم چند روز پیش یکی از این غلط ها را انجام دادم با مادر عزیز تر از جانم دعوایم شد البته خیلی جدی نبود ولی همه چیز الکی الکی جدی میشود...خدا به خیر گذراند..حل شد ولی مثل سابق من را دوست ندارد...

کلا آدم دوست داشتنی نیستم...بی خود از من تعریف نکنید خواهشا...من وقتی خودم را در آینه نگاه میکنم...البته ظاهرا نه بلکه باطنا هیچ آدم خوبی را در خودم پیدا نمیکنم...

قدیم ها بهتر بودم و آدم تر تازگی ها خیلی بد شده ام...دلیلش را نمیدانم...

کاش آدم ها دلیل کارهایی را که میکردند را میدانستند ان وقت زندگی چقدر راحت تر میگذشت بر آنها...

خود واقعی ام را گم کردم...و نمیدانم این اتفاق خوبی است یا بد...

میخواهم خودم شوم...تا بتوانم راحت تر خودم را بنویسم...

همین الان که منتظر اس ام اسی بودم اس ام اس آمد مقاله ی آزمایش آخر استاد طاهری شنبه روزنامه عصر اقتصاد  ص ۴

هر وقت به تو میاندیشم و تمام نیروهایم را جمع میکنم که تو هم به من بیندیشی از همین رساله ها برایم مخابره میشود و من فکر میکنم گاهی اوقات کائنات مسیر تفکرات و انرژی ها را به اشتباه به جاهای دیگری میفرستند...

تا به حال برای شما هم اتفاق افتاده که منتظر کس خاصی هستید بعد ناگهان بی ربط ترین موجود توی ذهنتان بر میدارد به شما یک اس ام اسی میدهد که دوست دارید اگر جلوی چشمانتان بود او را از سقف حلقه آویز کنید...

زندگی رسم پیچیده ای دارد ...هر کسی هم توی این بازی شانس نمی آورد...

گاهی اوقات هم شانس میاوریم ولی درست زمانی است که با یک لگد گنده توپ خوش شانسیمان را به دورترین نقطه ی فرضی توی ذهنمان سوت کرده ایم ...

بعد آن وقت است که حسرتش را میخوریم و مدام خودمان را با کسانی که موقعیت بهتری از ما دارند مقایسه میکنیم و حسودی میکنیم و حسودی میکنیم و حسودی میکنیم تا بترکیم از حسادت و آن فرد هم پله پله به اهدافش نزدیک و نزدیک تر میوشد و ما هستیم و یک قلب پر از حسادت و بعضا کینه...

رو راست تر که باشم من سالهاست حس حسادت را در خودم کشته ام...

ولی گاهی وقتا هم بیدار میشود چون من هنوز یک انسانم...

رعد و برق دارد اینجا آسمان...و از ابرهایش باران میچکد...قطرات ابی که یادمان داده اند از خانه تکانی خدا در آسمان هاست...پس اگر اب خانه تکانی اسمان است چرا تمیز است...

فکر میکنم بوکفسکی با تمام بی ادبی هایش با مزه ترین توصیف را از باران داشته و ان جیش آسمان است...

خوب بارران باران است یک پدیده ی کاملا علمی اثبات شده...

حالا ما آدم ها چرا به زور میخواهیم روی این پدیده ی کاملا طبیعی اسم های مختلف بگذاریم بر میگردد به ریشه ی خانوادگی و آبا و اجدادی مان...

من چرا خودم را دوست ندارم هم میشود یکی از  بیشمار علت هایی که وقتی خودم را به شدت دوست دارم...برای جفتشان دلیل قانع کننده ای پیدا نمیکنم...

هی دختر ...خوش بختانه این دختر اینجا را نمیخواند و خیالم از هر حیثی راحت است...دوست داشتم تا صبح یک صفحه فحش بنویسم برایت بس که میخواهی خاص باشی به زور...تو حتی آنقدر ها هم که فکر میکردم بازیگر خوبی نبودی...ما اکثرا جلف بودن را مگذاریم به حساب بازیگر خوبی بودن...زیادی زور میزنی رفیق و این برایت زیاد خوب نیست...بازیگر اگر ریلکس نباشد میپوکد پس مراقب باش...

خدا را شکر که نه تو خودت را به من نزدیک میکنی نه من...چون هیچ دیگر از تو خوشم نمی آید...

آخیش راحت شدما...مونده بود تو گلوم...والا ...مردم دو سه تا تعریف که ازشون میکنن فکر میکنن باید بیان بازیگر شن...یا وقتی خیلی پر رو هستن...

خوب خود من هم یکی از این آدمام ولی من هیچ وقت زور الکی نمیزنم تا خوب بازی کنم...

من بازی میکنم چون بازی کنم درست اسمش روی خودش است..برای پانزده سال آینده ام هم برنامه ریزی کرده ام بروم رامسر البته بعد از اینکه مطمئن شدم نه بروسلی میشوم نه شکسپیر نه گوریل انگوری ...

١ عدد خروس میخرم با ٢ عدد مرغ ...یک عدد هم غاز ...ول میکنمشان توی حیاط کوچک خانه ی روستایی ام با آن شیروانی قرمزش...

تا آخر عمر سعی میکنم دست از پا خطا نکنم...اگر شوهر کرده بودم و بچه دار...سعی میکنم مادر خوبی باشم...

اگر هم تنها بودم...نه تنها نه همون خط بالا بهتره...

عود روشن کردم...هوا بوی خوبی میدهد اینجا...

پنجره هم باز است...صدای رعد و برقی از دور دست ها...

صدای نم نم باران و صدای چرخ های ماشین هایی که رد میشوند...

و من به این فکر میکنم که چای سبزم را بنوشم خیلی بهتر است...!

تو هم خوش باش...

پی . اس : تو هیچ شخص سومی نیست ..اکثرا این توها برای جاذبه ی وبلاگ هاست و فاقد ارزش معنایی و روایی میباشد...

پس زیاد دنبال تو نگردید به خودتون هم نگیرین...