تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

مستاجر ......
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٩
 
نمی خواهید یه چیزی بنویسید اینجا که وقتی یه بابای البته عذر می خوام اول یه خانمی "فانوس خیال" رو سرچ کرد و مطلبی هم دربارش اینجا پیدا کرد یه دعایی فاته ای چیزی برای اون دنیاتون بفرسته؟
(باشد که قبول افتد)
نقطه سر خط جیغ
این سه خط بالاکامنت همون دوستی بود که دیشب بحثشو کردم...!!!!
____________________________
وحشتناک بود...
همین الان فیلم "مستاجر" ساخته ی رومن پولانسکی رو دیدم...
ترسی شبیه ترسی که بعد از دیدن رز ماری بیبی بهم دست داد....
منتها یه فرق داشت...
اون فیلم و ظهر دیدم...
و این یکی رو الان...
من از ترس نمیتونم تا دستشویی برم و برگردم....
هر چند بیشتر رس از نگاه کردن توی آینه رو دارم...
اشک توی چشمام یخ زده...
این فیلم درباره ی حس پارانویی یه آدم درباره ی آدمای دور و برش بود...
ولی خیلی وحشتناک...
مگه وقتی فکر می کنیم همه ی آدما با ما بدن و میخوان ما رو از بین ببرن...
به حالت جنون نمیرسیم...
این فیلم دقیقا درباره ی همین اتفاق بود...
ولی اینکه چرا من انقدر ترسیدم..
نمیدونم چرا..؟
من احتیاج زیادی به دستشویی رفتن دارم..
اگه برگشتم یعنی اینکه این متن ادامه داره و من زندم...
___________________
هی.......
اوهوی...
من توی دستشویی گیر کردم...
میشه یکی کمک کنه...!!!!
پلیز هلپ می.....
پلیز...