تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

برای تک مخاطب شب های بعد از این...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
 

 

کاش وبلاگ نویسی یک شغل بود...

اونوقت من چقدر پول در میوردم...نه...؟

این مقدمه بود...

اصل مطلب اینجاست که ما حس شعری مان بد جور زده بالا...

که این مربوط میشود به کلاس اول که همه ما را با عطار اشتباه میگرفتند...

همین شد که کلاس پنجم دبستان که بودیم یا اول راهنمایی پدر یکی ا بهترین

انشاهای عمرش را نوشت تا ما برویم در کلاس بخوانیم و نمره ی کلاسی

بیست بگیریم...

همان سال بود که انشای ثلث اول شدم 12.....

هولنک ترین اتفاق زندگی م بود...

من دیگر نوه ی عطار نبودم...

بلکه آدمی بودم که بلد نبود دو خط انشا بنویسد...

آنقدر تلاش کردیم...

تا نمره ی انشای ثلث دوممان 18 و ثلث سوم 20 شدیم...

من هنوز خاطره ی معلم ادبیاتمان را که عینکش را روی نوک دماغش می گذاشت...

و دندان های خرگوشی بزرگش به زردی میزد را از ذهنم پاک نکرده ام..

بدون شک تنها معلمی ست که دوست دارم بعد ازسالیان متمادی ببینمش...

خانم فارسی....اسم شما چه بود...؟

ای وای یادم اومد خانم رنجبر...

حالا چطوری پیداش کنم..؟!!!!!!!!!!

____________________

یک مخاطب نمیدونم توی نظر خصوصی ها فکر کنم برایم یک نظر

گذاشته بود با این محتوا که یه چیزی توی این مایه ها که

لطفا بنویسید که اگر کسی از اینجا رد شد برایتان دعا کند...

یادم نیست ولی خیلی خوب بود نظرش...

همون نظر باعث شده که من الان اینجا باشم...

و با کله ی خیس تازه از حموم در اومده براتون بنویسم..

من واقعا از شما مخاطب عزیز ممنونم...

چشم متن ها نوشته میشود شما هم بخوانید و حالش را ببرید...