تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

همه چیز و به حالت اولش برگردون...یا دزدیدن مرده ای قبل از مرگ کامل...
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
 

 

_سرده...خیلی هم سرد...چطوری میخوای برگردی...؟

_جوراب پام میکنم...همونیکه مامان تازه واسم بافته..

_میگن امشب کولاکه...تمام جاده ها بستن...هیچ جا گاز نیست...بری یخ زدی از سرما

_باید برم...اینطوری زندگی کردن از یخ زدن تو برفا خیلی بدتره...

_آخه تو چطوری از خودت مراقبت می کنی...؟

_این همه سال چطوری تونستم ...بازم میتونم..

پس بیا این کلوچه ها و شیر کاکائو رو هم با خودت ببر...

_اما من که باخودم کیف بر نمیدارم..جایی برای نگه داریش هم ندارم...اینا باشه همین

جا خودت بخورشون...من لازمم نمیشه...

_چرا اینطوری حرف میزنی ...؟مگه میخوای دیگه بر نگردی...؟

_بر میگردم ...اما کی و کجاش رو هم خودمم نمی دونم..

_خوب حداقل آدرسی....؟نشونه ای...خوب من به کدوم آدرس واست نامه بنوسم..

_دوره دوره  میل و فیس بوک و قرطی بازیه...اونوقت تو آدرس میخوای از من

واسم نامه پست کنی...؟

_من کاری به کار آدمای جدید ندارم...من یه ادم قدیمی هستم...من نمیخوام

وارد دنیای آدم های جدید بشم...من آدم های قدیم و بوی آدمای قدیم

بیشتر دوست دارم...

_جایی که میرم آدرس نداره...چون راستشو بخوای اصلا خودمم نمیدونم دارم کجا میرم..

_پس من چی کار کنم تنهایی..؟

_تو تنها نیستی این همه آدم دورو برته...

_اما اونا من و نمیفهمن....اونا فکر میکنن من کودنم...اگه تو بری من میفرستن

آسایشگاه...

_اما منم چاره ای جز رفتن ندارم...

_خوب تکلیف من چی میشه...کی شبای زمستونم و با وجودش گرم کنه..

_شومینه رو روشن کن...شبا هم از دو تا پتو استفاده کن...حله...

_اومدیم جسمم گرم شد...اما کی روحم و گرم کنه...؟

_روحتو....! تو خیلی وقته روحتو از دست دادی...تو فعلا همون جسمت و گرم کنی

کافیه...

_اما اینوطری که نمیشه زندگی کرد...

_چطوری نمی شه زندگی کرد...؟

_همین بدون روح و میگم...اگه من روح ندارم...یعنی....؟!!!!!!!!!

_آره ...

_یعنی من...؟

_یعنی تو..

_یعنی من مردم و خودم خبر نداشتم...؟

_آره...

_چند وقته...؟

_یه دو سه سالی میشه...

_آخه...کی ...کجا....؟پس من الان کی ام...

_تو الان اومدی پیش من که کمکت کنم روحت و پیدا کنی...

_خوب تو کی هستی...

_من یه دوست قدیمی..

_خوب من کی ام...؟

_تو....تو هم یه دوست قدیمی....

_خوب از کجا بدونم راست میگی..

_از اونجایی که جفتمون رو گردنمون یه خال گوشتی داریم..

_همونی که عینش و مامان بزرگ داشت..

_آره...داره یه چیزایی یادت میاد...

_پس وایسا منم لباس بپوشم باهم بریم دنبال روحم بگردیم...

_اما تو که لباسی نداری..

_من لباس ندارم...؟

_نه...چطوری بهت بگم..تو الان توی سردخونه ی بیمارستانی...

_سردخونه...؟بیمارستان...؟ چند وقته که اینجام...؟

_یه یک هفته ای میشه...

_پس چرا نمیان من و از اینجا بیارن بیرون...میگم چرا انقدر سرده..

_خوب منم به خاطر همین دارم میرم که روحت و پیدا کنم که هر چه زودتر از اینجا

درت بیاریم...

_آخه کی...؟من اینجا تنهایی میترسم...

_نه نترس...آدمای دیگه ای هم اینجا هستن...

_من اونا رو نمیشناسم...اونا خیلی پیرن...

_پس چسماتو ببند تا چیزی نبینی...اینطوری راحت تری...

_فکر کنم حق با توئه...

_من فرصت زیادی دارم...

_خوب برو...

_پس فعلا...

_کجا هم و ببینیم ...؟ علامتمون چی باشه واسه یادآوری...؟

_خودمم نمی دونم...فقط نشونمون این باشه ...هر وقت دیدمت صدات میزنم

شیر عسل حاضره...

_حالا واقعا حاضره...؟

_نه دیوانه این یه اسم رمزه..

_آهان باشه...پس من منتظرتم...سعی کن زیاد لفتش ندی...

_حتما

(صدای حرکت تخت ها ی چرخ دار....صدای آژیر خطر بیمارستان...

همهمه ی داخل و خارج از بیمارستان...و ماشین آمبولانسی که زوزه کشان

از بیمارستان خارج میشود...)