تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

از جان در آ...خواهشا...اینبار...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
 

 

امشب حس شعرم اومده...

از جان در آ...

خواهشا ...

اینبار...

بگذار یادت همیشه ایضا باشد....

_________________

همین بود...

کلا آدم با استعدادی نیستم ولی همون قدر که بی استعدادم..

همون قدر با نمکم..

شما میتونید مدت ها بشینین و من و نگاه کنین و تو دلتون بگین چه آدم

لوسیه...

ولی من همین نگاه ها رو به عنوان تایید حساب می کنم...

به خدا دنیا هنوز ادامه داره...

ایضا من میخوام آدم لوسی باشم...

چرت و پرت بگم..

تو من و دوست داشته باشی نه هیچ کس دیگه ای..

من تو رو دوست داشته باشم نه هیچ کس دیگه ای رو...

ما دو تا تا آخر عمر پیش هم بمونیم..

و به قول این شعرای جلف لاو بترکونیم...

دوستم داشته باش...

دوشت داشتن من اولش سخته...

اما بعدا عادی می شه..

مثل جای سرم توی رگ می مونه...

به یک دیقه نمی کشه که اصلا وجودش و حس نمی کنی..

منم همونطوریم...

حالا باز برو فکرهاتو بکن..

البته منم باید فکرام و بکنم..

چون کدوم دختری دوست داره سرم توی دست یه پسر باشه...

و اصلا هم به حساب نیاد..

_ حالت خوب نیست امشب هم...؟

_ دیگر نکنی از این کوچه گذر هم.. من عاشق قافیه هایی هستم که هم داره..

_ خوب پس انقدر داستان دلبستگیت رو هم نزن...بذار ته نشین شه..

انقدر به همه نگو...انرژی های همه ی آدم ها مثبت نیست..

-یعنی چشمم می زنن..

_ بله ..

_ من به چشم اعتقاد ندارم..

- شما که تا دو روز پیش داشتین..

- فک کنم منم حق بزرگ شدن و تغییذ افکار رو دارم..

_ صد البته....شما راحت باش...

_ نمی تونم...کسی رو من حساب نمی کنه...چه تو مسایل کاری چه مسایل احساسی..

به جان خودم من پایبند تر و مسولیت پذیر تر از این حرفام..

_خوب اینا رو اینجا می گی که چی...؟

_خوب من جای دیگه ای رو برای ابراز عقیده به صورت مستقیم تر نمیشناسم..

_خوب حالا نمی خواد انقدر داد و هوار راه بندازی..مامان و بابا بیدار شدن..

این انگشتاتم ارم تر بزن رو کیبورد..مگه داری پیانو می زنی..

-لذت بخش تر از صدای پیانوئه..

_بله....من فعلا پیشنهاد می کنم بری بخوبی..یا بری حوم...یا هر غلط دیگه ای غیر از تایپ کردن

بکنی..

_مرسی از اینکه همچنان به من بی احترامی می کنی...

_ به خدا دوست دارم ولی به صلاحته بخوابی...من موندم این همه قرص سرما خوردگی چرا رو تو

تاثیر نداره...این همه انرژی از کجا میاد..

_از نپتون...

_او...که اینطور..

_خیلی حرف دارم..

-باشه برا بعد...

_بعد یعنی کی..؟

_یعنی یه شب دیگه..

-دیدی دوستم نداری..حتی حاضر نیستی دو دقیقه باهام حرف بزنی..

_نه بچه جون مسئله این حرفا نیست..

-پس مسئله چیه..

مسئله اینکه تو باید تنهایی راه خودت و پیدا کنی..

_راه تاریکه..

_از اول هم قرار به روشنی نبوده..

_پس من چی کار کنم..

_هیچی با سر برو تو دیوار..بعد کم کم راهتو پیدا می کنی..

برو دیگه..

_رفتم..

_آفرین..همینطوری ادامه بده..تو موفق میشی..

-گلوم میخاره...

_ د برو د...