تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

استین خیس لباس خواب خرسی..!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
 

 

همه چی آرومه ///

این یه خط رو خاله م امروز واسم اس ام اس زد...

یعنی اینکه همه چی تا حالا آروم نبوده ولی از الان به بعد قراره کمی آروم شه..

آهای همه چی های بزرگ زندگی تو رو خدا آروم بمونید...

از کوره در نرید...

اینجا منی نشسته چهار زانو روی صندلی که از آروم نبودن همه چی

می ترسه...

راستش من شبا خوابم نمی بره...

حس خیانت ...

به پدری که آرزوش قبول شدن من تو دانشگاه بود...

و من الان باید به فکر این باشم که تا یکشنبه جلد سوم در جستجو رو به کتابخونه

تحویل بدم و تازه کلی کتاب نخونده ی دیگه...

خوب من تقصیری نداشتم...

این کتابا ...این فیلما واسه من جذاب تره...

من احساس می کنم تمام راه و که نه ولی بیشتر شو به خاطر ترس زیادی

اشتباه اومدم...

به خاطر همین بدم میاد وقتی کسی رو می کنه به من و می گه این چیزا به درد تو

نمی خوره...

چقدر هم و میشناسیم..

تا حالا بوی گوز هم دیگه رو استشمام کردیم...؟

تا حالا چند بار قی گیر کرده ی دور چشم همدیگه رو دیدیم...؟

چرا ادعا می کنیم همدیگه رو میشناسیم...؟!

به خدا نمی شناسیم...

تا آخر دنیا هم نمی شناسیم...

زندگی یه شوخی بزرگه..

این و هیچ وقت یادت نره...

اگه بخوای توی این شوخی بزرگ جدی بازی کنی...

مضحکه می شی..

از من می شنوی عین حقیقته حالا تو هی الکی الکی جدیش کن...

_ چیه تو باز نصفه شبی داره چرت و پرت می گی..؟

_چرت و پرت نیست...

_هست...

_می بینی حتی تو هم داری من و مسخره میکنی..

_خوب تا کی میخوای نوشتن مضخرفات و تموم کنی...؟

_تا وقتی که بشه از همین مضخرفات یه چیزی در اوورد...

_مثلا یه شاهکار ادبی..؟

_مثلا...

_ داری شوخی میکنی..؟

_همه چیز از یه شوخی کوچیک شروع شد...

_همه چی...؟همه چی چیه..؟

_همه چی همون چیزی که الان آرومه..

_مگه قدیم نبود..؟

_نمی دونم...

_پس تو چی می دونی..؟

_همین که هیچی نمی دونم و میدونم..اما پیش خودمون بمونه من هیچی نمی دونم

و این داره خیلی من و اذیت می کنه..

_زیاد بستنی خوردی این چند وقته مخت یخ زده..

- شاید حق با تو باشه...

_دردت چیه...؟

_این هفته کنکوره و من فقط استرس دارم که چرا استرسم نمیاد یه کمی

درس بخونم..

_میخوای خودکشی کنی..؟خودسوزی چطوره..؟

_ نه ...فکرشم آدم و دیونه میکنه ..تازه من که هنوز چهل سالم نشده..

خودکشی مال آدمای بالای چهل ساله مگه بچه بازیه...

_کلا نظرت راجب خودشکی چیه...؟

_عمل نکوهیده ولی به شدت مورد علاقه ی منه..

شروع این زندگی دست ما نبود...به نظرم خیلی خوبه که لا اقل خاتمه ش

به دست خودمون باشه..

-تو اینجوری فکر میکنی..؟

_مگه تو جور دیگه ای فکر میکنی...؟

_نمی دونم آخه من سالها پیش خودم و کشتم..

_ نه بابا..پس تو الان یه روحی..؟

_تغریبا ...

_تبریک میگم به شجاعتت....حالا چطوری خودت و کشتی....؟

_یعنی تو نمی دونی...؟

_ نه...!

_یه کم فکر کنی یادت میاد خودت و چطوری کشتی...

_ ای کشته که را کشتی

 تا کشته شوی باز

تا باز که او را بکشد

آنکه تو را کشت...

_اون شمع و فوتش کن بیا بخواب...

_ آستین لباسم خیسه...خوابم نمیبره..

_آستین لباست چرا خیس شد..؟

_داشتم مسواک میزدم...

_خوب لباست و عوض کن..

_نمیشه...من شبا حتما باید با همین لباس بخوابم...

_پس کمتر صدا بده اون شمع رو هم خاموش کن بذار من بخوابم..

(صدای فوت....و او تا صبح کنار شوفاژ خاموش نشست بلکه استین لباسش

خشک شود که نشد...از خستگی و سرما ترجیح داد دماغش را بگبرد

نفس نکشد تا ذره ذره بمیرد..حالا تنها چزی که از او باقی

مانده همان آستین خیس لباس است و یک مسواک و خمیردندان و

نخ دندانی که تمام شده...)

_هی اون شمع و خاموش کن...

_کردم دیگه...