تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

وقتی سوژه ها ته میکشند...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

 

فرمود مرا سجده ی خویش آن بت رعنا           در سجده فتادم که سمعنا و اطعنا

ما دخل به خود در می دیدار نگردیم                ما حل له شارعنا فیه شرعنا

بودیم ز ذرات به خورشید رخش نی                الفرع رئینا و الی الاصل رجعنا

روزی که دل از عین تعلق به تو بستیم           من غیرک یا غره(ت)عینی و قطعنا

در زاریم از ضعف عمل پیش تو صد ره            ضعف الفرغ الاکبر و یا رب فزعنا

در دار شفایت مرضی دفع نکردیم                 لکن کسل الروح من الروح دفعنا

                                   گر محتشم از غم علم عیش نگون کرد

                                   انا علم الهجه(ت) بالهم رفعنا

داشتم محتشم میخواندم با این غزلش حال کردم گفتم شما را هم به حالی رسانده باشم شب قبل از...

فردا روز بزرگی است حیف که ما درهای خانه را از تو سه قفله میکنیم...مینشینیم توی خانه مثل اجنبی ها صدای آمریکا تماشا میکنیم متاسفانه...گاهی هم میآییم توی کانال های میهن عزیزمان تا شکوه عظمت جمعیت را ببینیم...بعد هی تصویرها را میگذاریم کنار هم بعد گه گیجه میگیریم کی راست میگوید...

به خاطر همین است که من مدت هاست تلویزیون نمیبینم...بیشتر این چند ماهه را به دیدن دی وی دی گذرانده ام....من اصلا حوصله ی سیاست ندارم...حالا شما بگذارید به حساب ترس...بزدلی...

بله من بزدلم...خیالتان راحت شد...بر.ید برای خودتان پپسی باز کنید چون من این راز را به هر کسی نمیگویم...شما هم که اینجا را میخوانید خیلی خوش به حالتان شده است ...

یاد یک ماه پیش افتادم از امتحان آمده بودم کسی خانه نبود..مانتویم را بالا زدم نشستم روی پله ی دم در خونه البته تو کوچه...

حوصله ی زنگ زدن در خونه ی همسایه ها رو نداشتم ترجیح دادم بشینم تو کوچه تا برم خونه ی یکی از همسایه ها و الکی بخندم و هی بگم شرمنده مزاحم شدیم..

بقیه ی چیپسی که از دانشگاه خریده ام را از توی کیفم در می آورم...شروع میکنم به خوردن..با ته دوغم را...

هرکی رد میشه یه نگاهی میندازه...شاید شبیه گداهایی که میان زنگ خونه ها رو میزنن شدم...چون اون روز انقدر دیرم شده بود چون خواب مونده بودم مقنعه ام گم شدمجبور شدم یکی از مقنعه های قدیمی و چروکم و سرم کنم..

تازه مسواکم یادم رفت بزنم از همه بدتر صورتمم نشستم...

خلاصه...دو سه نفری هم رد میشدن آدرس میپرسیدن...منم جوابشون و میدادم...

نمیدونم چرا الان به یاد همچین اتفاقی افتادم...

بی ربط بود..میدونم...

بسه دیگه حوصله ندارم...

میخوام فیلم ببینم اگه خوب بود صحنه محنه نداشت به سنتون میخورد حتما معرفی میکنم برین بگیرین ببینن...

مواظب خودتون باشید...سرنوشت را ما با دستهای خودمان میسازیم هم یک شعار است...از من گفتن بود حالا خود دانید...

شب خوش...