تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

نامه ی پایان من...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
 

 

اقا پایان نامه می نویسیم تند تند...

مثل لودر...

مقدمه یک صفحه..

بیان مسئله ٣ صفحه...

اهمیت و ضرورت تحقیق بسته به کرمت..

اهداف پژوهش هرچقدر حال کردی کمتر از دو صفحه نشه...

فرضیه های پژوهش...دو صفحه و نیم سه صفحه..بیشتر شد خدا بده برکت..

فرضیه ی اصلی و فرعی یه چیزی باشه پدر مادر دار...ای خدا بیامرزتت..

خودت و که نه پدر و مادر بزرگت و که همچین تخم و ترکه ای به جا گذاشته...

١)سیستم آموزشی ایم مملکت را گل بگیرند...

٢)سیستم سیاسی ..نظامی..اقتصادی..علمی و فرهنگی هنری را یه جا چال کنن...

مضخرفای به درد نخور...

٣)من از تنبلی نمیدونم ما تحتم و کجا بذارم که یه وقت خلق الله دچار سوئ هاضمه

نشه که چی که نمیدونم چی...اصلا این بند سه خیلی بی ربط بود

پس آقا این بند سه رو توی قانون اساسی ذکر کنید یه ستاره هم بزنید کنارش که

گذاشتن ما تحت آدم ها بدون اجازه از حاکم شرع حالا هر جایی که میخواد باشه باشه...

صندلی..لبه ی تخت...روی زمین ...غیر قانونی است و اگر ما تحتتون و گذاشتید روی

موارد ذکر شده بدون اجازه ی حاکم شرع کمترین مجازاتش اعدام توی میدون آزادی

و محل ارتکاب به جرمه..

عزیزم میدونی اجازه یعنی چی...؟

والا ما خودمون هم نفهمیدیم...

خوب از بند سیاست میاییم بیرون..

و میریم تا وزن کنیم ببینیم پایان نامه ی بی در و پیکرمون به ٧٠ صفحه میرسه

یا نه....

دعا کنید برسه...

خسته شدم بس که چرت و پرت نوشتم...

>>>>>>>>>>>>>>>>>

وبلاگ نویسی مال آدمای :

١)خسته...

٢) تنها...

٣)بی کار

۴)الکی شاد...

۵)یه سری گوز که واسه خودشون توی صفحه های اینترنت دنبال ارضای

نیازهای اساسی خودشیفتگی شون می گردن میباشد...

لیکن اگر مشمول این ۵ بند نبودی هیچ وقت وبلاگ نساز

چون یه ماه بعد حتما تعطیلش می کنی..

وبلاگ نوشتن چرت و پرت نوشتن نیست...

بلکه چرت و پرت نوشتن به شیوه ای خوشگله که باعث خوشحالی خواننده بشه..

از اونجاییکه من خواننده ی زیادی ندارم..

ترجیح میدم دیگه این متن و ادامه ندم..

چون خودم احساس می کنم لوث داره میشه....

ما رفتیم پایان نامه بنویسیم...

و شما را ...شما را...شما را...

نصیحت می کنیم به خواندن...خواندن...خواندن...

..................

دیشب تا صبح گریه کردم..

راستش حس تحقیر...حس مرگ...حس پوچی...

و کلی حس به اضافه ی حس گیر کردن بین دو قطب زمین..

باعث شد تا بالشم و بچرخونم تا سرم و روی جای خشکش بذارم...

نمی دونم چه مرگمه....روحم داره مثل لاستیک کش میاد و

جسمم دردش گرفته..

نمی دونم باید چی کار باید کرد...

؟

شاید فقط باید کمی مٌرد....!