تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

من یه آدم گناه کارم...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٩
 

 

من یه آدم گناه کارم...

من برای به دست اووردن هیچ چیز توی زندگی تلاش نکردم...

من مثل خواهرم خودم و توی اطاق حبس نکردم...

با مامان و بابا دعوا نکردم...

من همیشه یه ناظر بودم...

یه ناظر منفعل...

یه ناظری که از بس منفعله محکوم میشه به حذف شدن...

من از صدای بلند...

از دعوا...

از صدای کوبیده شدن در بدم میاد...

من از کلیدهایی که درها رو قفل میکنه بدم میاد...

من از خودم بدم میاد وقتی نمیدونم روح به جسم حادث شده..

و این عقل بالملکه است که از عقل مستفاد بالاتره...

و من یه شکست خورده ی واقعی ام ....!

............

کنکور به مفتضحانه ترین حالتش گذشت...

تنها چیزی که میتونست آرومم کنه جام بود که نزدیک آسانسور بود...

و صدای بوق خفیفش مدام بهم دلگرمی میداد که

هنوز هم میشه بالا رفت...