تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

104 فکر می کنم...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦
 

 

بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید...

پنج شنبه _ساعت ١۴و٣٠ دقیقه...

مکان : دانشکده ی فنی دانشگاه تهران...

لیکن دعای شما دوستان عزیز موجب فراغ بال این بنده ی

ناخلف درس نخوانده ی پشت کنکوری می شود...

با اینکه درس نخوانده ایم ولی ولعی سیری ناپذیر در درونمان موج می زند...

ای کاش قبول می شدیم...

فکرش هم مایع طرب است...

آه...

از آن روزهایی است تاریخی که آدم دوست دارد موریانه ای...

عنکبوتی لای جرز دیواری...

گربه ای روی شیروانی داغی..

ملخی در گندمزاری..

سوسکی زیر لاحافی..

یا شاید هم گنجشک توی حوض رنگ نقاش باشی باشیم..

تا یک انسان دو پا...

آه ...

ای تناسخ...

کاش من را در اغوش اغوا گرت جای میدادی...

ای کاش..

ای کاش..

ای کاش...

دعا کنید قبول شم...

آرزومند انرژی مثبتتان هستیم...

....

گشنمه...

ناهارمون حاضر نشده و بنده مجبورم نان و پنیر و زیتون بخورم...

جای مسخره کردن یه بار امتحانش کنید ...

خیلی خوشمزه است برای وقتایی که ناهارتون ساعت ٣ حاضر میشه

بهترین ته بندیه..

من رفتم یه کم تست بزنم....

بدرود دوستان من...

بدرود...