تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

آقا ها دست خانما رقص دیگه بالطبع...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩
 

 

سلام ...اینجا تهران است...صدای من رو از اطاق نیمه تاریکم که به زردی

هم می زنه میشنوید...

من حالم خوبه دیشب یکی از کتابای درسی مان برای کنکور را تمام کردیم..

حالا چقدر ازش فهمیدیم را شما میتوانید بروید از ناتالی پورتمن بپرسید...

اوضاع در این خانه ی کوچک و دنج ما تغریبا رو به راه است...

مادر با پدر هنوز حرف نمی زند...

راستش و بخواین این دفعه یادم نمیاد سر چی قهر کردن...

ولی هر چی بود زیر سر جناب چالنگی نبود..

اوووووو

راستی یه کف هورای مرتب برای وصل شدن ماهواره مان بزنید که بعد از دو ماه و اندی

شاید هم بیشتر به لطف مدیر داخلی جدید ساختمانمان نصب شد...

پدر من از آن دست آدم هایی است که الان ١ ماهه میخواد جلوی چکه ی

آب سرد حموم رو بگیره...

و نزدیک دو ساله میخواد لامپ سوم سوخته ی دستشویی رو عوض کنه...

وقتی ماهواره قطع بشه که دیگه باید به خواب ببینید وصل شدن مجددشو...

راستش پدر من زیاد موافق این قرطی بازی ها نیست...

نهایتا هم بسنده می کنه به بی بی سی فارسی اونم فقط مستنداش...

بعضی وقت ها هم چالنگی میتونه برای دقایقی نگه ش داره ولی بعدا میزنه

شبکه دو بیست و سی می بینه...

یادم رفت بگم چطوری وصل شد...

داستان از این قرار بود که مدیر جدید ساختمان تصمیم به نوسازی  و

باسازی ساختمون گرفته یکی از اهداف اولش برای جلب حمایت اهالی ساختمون

آسفالت کردن پشت بوم بود...

این وسط به هرکسی دو تا اتیکت دادن که اسمش و روی

دیش و کولرش بزنه که بعد از جا به جایی معلوم بشه واسه کی بوده...

این اتفاقات درست در دل بارندگی های اخیر تهران به وقوع پیوست..

و خودتون بهتر میدونید که چه اتفاقی افتاد...

بله در کمال بامزگی تمام اتیکت ها یا لیبل هم می گن نه...؟

این اتیکت ها زیر بارون خیس شد ...

جلسه ی بعدی بالا پشت بوم بود...

و قرار بود شناسایی کنیم کدوم دیش و کدوم کولر مال کیه...

فکر کن...

داستانی بود...

کولر ما از همه رنگش روشن تره...جنراله و قدرت موتورش ٢٧٠٠ اسب بخار..

دیشمون هم قسمت بالاش یه کم غر شده...

ما اولین کسایی بودیم که تونستیم وسایلمون رو به دلیل کهنگی بیش از اندازه

حدس بزنیم و دقایقی بعد روی مبل زرشکی رنگمون در حال نوشیدن چایی

باشیم...

خلاصه اینکه ما اصولا خوش شانسیم..

یا هر چیزی که شما دوست دارین اسمش و بزارین...

در این اتفاق با مزه جهت دیش ما به یوتل ست تغییر مکان داد...

تا زیاد هم خوش شانس نباشیم...

یک سری کانالا نیست من دو بار جستجو کردم...

آب شدن رفتن تو زمین این فشنای لامصب..

خوب مامان من با دیدن این مانکنا یه کم کمتر غذا میخورد و روزی سه

بار میرفت رو وزنه(ترازو)...الان جاش یه شبکه اضافه شده

که توش فرانسوی حرف میزنن و فقط آگهی شکلات و پاستیلاش خوبه...

کلا خیلی شبکه ها نیست و خیلی شبکه های بیخودی هست...

و اینکه من الان هر چی فکر می کنم می بینم زیاد هم خوش شانس نبودیم...

حالا بسته به زاویه دید شماست...

در انتها شما را به دعا کردن برای اینجانب دعوت میکنم....

هفته ی دیگه کنکوره و من راستش زیاد تلاشی نکردم..

ولی اگه پیشونیم بلند باشه...بخت و اقبال هم به سود من...

آخ چه کیفی میداد قبول شدن..

دعا کنید ضرر نداره حالا...

دوستون دارم...

این شعر هم در پایان از طرف محتشم برای شما :

ای به ستم دل تو خوش تیغ بکش مرا بکش

منت این و آن مکش تیغ بکش مرا بکش

ناوک غمزه چون زنی گر نکنند جانسپر

ماه وشان نشانه وش تیغ بکش مرا بکش

دست به تیغ چون زنی آتش شوق از دلم

گر نشود زبانه کش تیغ بکش مرا بکش

نامه ی قتل محتشم چون کنی از جفا روان

گر نکند ز مژده غش تیغ بکش مرا بکش...

.............

در پایان تشکر میکنم از مهدیه ی عزیزم...

که اگه امشب تلفنی باهام صحبت نکرده بود و من و تشویق به نوشتن اتفاقای توی خونه

نکرده بود این متن نوشته نمیشد..

ببخشید یه مدت زده بودم توی خط دپرسیونی...

ایشالا هیچ وقت هیچکی توی زندگیش دپرس نشه...

اگه هم شد دوستای خوبی داشته باشه که کمکش کنن دوباره شارز شه...

خوب بخوابین...