تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

102
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
 

 

خوب من هنوز زندم...

اوضاع خوبه..

تنهایی زیر باران پیاده روی کردیم نزدیک ٢ ساعت..

الان کمی پاهایمان و کمرمان درد می کند..

چیز زیاد مهمی نیست...

من خیلی درس نخونده دارم واین مطمئنا از تنها بودن دردناک تره...

چون دانشگاه آزاد فقط یه انتخاب دارم اونم دانشگاه علوم تحقیقات که من زیاد خوشم

نمیاد..

حالا اگه قبول بشیم...

کلا وضعیت دانگشاه ها و ظرفیت هاشون امثال در حد افتضاحه...

و من نمی دونم باید چه کار کرد...

کار تو مهد کودک کنسل شد به دو دلیل :

١) حقوق کم بود..

٢) ساعت کاریش زیاد بود...

اگر من کنکور قبول نشم دیوانه می شم..

خواهشا دعا کنید..

من دیگه رفتم درس بخونم...

٢۵ روز بیشتر نمونده و من خیلی عقبم...

خیلی خیلی...

>>>>>>>>>>>>>>>>>>

یه درس جدید...

آدما رو همون قدر دوست داشته باش که تو رو دوست ندارن...!

عمرا خودم فهمیده باشم چی گفتم...

مخم به شدت این روزها چت میزنه و اینکه دهه ی فجر انفجار نور بود

این ده روز رو خوش بگذرونونین...