تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

برای بهمن...
نویسنده : صمیه - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱
 

 

بهمن من و یاد مریم میندازه که توی یه همچین ماهی رفت..

١٨ بهمن رفت...

و من از سن بیست و پنج سالگی...

از هرچی ١٨ بهمنه متنفر کرد..

یه اعتراف وحشتناک من از سال ٨٢ که مریم رفت سر خاکش نرفتم..

امسال حتما میرم...

شاید لازمه آدم گاهی اوقات واقعیت و ببینه...

>>>>>>>>>>>>>>>>

تغییرات جدید :

تا اطلاع ثانوی کافه نشینی به هر شکلش..

هر جایی که می خواد باشه تعطیل..

درس میخوانیم چون فکر می کنیم تا همین جاش هم زیادی وقت هدر دادیم...

هرچند این دفعه وودی آلن نمیذاره...

ولی خوب هفته ای دو تا فیلم و دو تا کتاب متفرقه رتبه ی

من و نه تک رقمی می کنه نه ١٠ رقمی..

............................

گریه ی این چند شبه خیلی حالم و بهتر کرده...

مغزم بازه...

و فکر می کنم ادمها می تونن از وودی الن خیلی چیزا یاد بگیرن...

هر چند من دیر دارم چیز ازش یاد می گیرم...

دلم برای خودم به شدت سوخته...

که خوب اونم خوب میشه یه چند وقت دیگه...

تصمیمم مبنی بر دوستی با کتاب ها

دوستی با آدم ها ی تخیلی قوت گرفته...

جهنم...

بذار تنها باشم...

تنهایی که بد نیست...

ادم و بزرگ می کنه...

هر چند سخته ولی من می تونم از پسش بر بیام...

یه آرزوی جدید : دیدن وودی آلن از نزدیک و بغل کردنشه...

(((((((((((((((

مدام واسم اس ام اس میاد ...

باشه قبول..

من فهمیدم که آدما پست تر از اونی ان که تو فکرشو می کنی..

بسه دیگه...

دارم دیوونه می شم...

ول کنین...

ادما همشون بدن...

بتمرگین تو خونه..

درس بخونین...

از بچه های مردم تو مهد کودک مواظبت کنید و سعی کند تو تمام عمرتون

گول حرف ادم هایی که به شما میگن موهای قشنگ و صورت خوشگلی دارید و

نخورید...

...........

یعنی کی میشه من خوب شم دوباره..

یه چیزی بگم و گرنه تو گلوم گیر می گنه...

خیلی انتری...

و انتر تر از تو من بودم...

_____________________________

_چته...؟

_بازی تموم شد...

-چه بازی...؟

_بازی توهم و تفکرات مضخرف..

_تاب بازی کن..

-تو فکرش هستم..

_خوب میشی...

_خیلی این دفعه سخت تر خوب می شم..ولی میدونم که خوب میشم..

-غرورت و جریحه دار کرده...؟

_غرورم و به لجن کشیده...

_خوب دیگه چی کار کرده...؟!

_کاری نکرده من دروغاشو باور کردم..

_پس در اصل تو ساده و احمق بودی...به اون چه...

_اون خیلی زرنگ بود...

_خوب چون از تو بزرگ تر بود..چند دفعه بهت گفتم کبوتر با کبوتر باز با باز..

حالا که چیزی نشده..

_چیزی نشده...دوباره تصورات من و نسبت به مردها بهم ریخته...

کار بدی نکرده...تازه فکر می کردم می شه به آدما اعتماد کردد...

اعتماد من و خودم و احساسم و همه رو به گه کشید...هیچ وقت نمی بخشمش..

_ببخشش...

_نمی بخشم...

_ببخشش...

_نمی بینی سه شبه نتونستم بخوابم...نمی بینی سه شبه بالشم خیسه..

نمی بینی مثل مرغ بال و پر کندم...نمی بینی...تو چی رو میبینی...

من خستم...و ترجخ می م تو بخشیدن این آدم یه کم خساسات به خرج بدم..

_بچه ای...

_نه...

_چرا بچه ای..

_نیستم...من فقط یه خرم...