تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

بانک سپه...خاطره ی زیبا کنار به اضافه ی همه ی آنچه که نمیشود نگفت...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

امروز صبح به دلایل زیادی حالم خوب نبود...با آن طرز بلند شدن از خواب...با آن خلق الکی عصبی پدر...دامادمان من را فرستاد بانک سپه همه چیز تکمیل شده باشد برای یک روز بد...

چک میکشد به نامم به مبلغ چهار میلیون و پانصد هزار ریال...چهار میلیون ریال را باید بریزم به حساب عابر بانکش..پانصد هزار ریال را بردارم بیارم خانه...و من گیج ترین موجود زمینی هستم در امور بانکی...

سوار تاکسی میشوم...بانک نزدیک سپه نزدیک مسجد پیاده میشوم..از آن تاکسی قدیمی که نمایشگر سرعت سنجش خراب شده و افتاده روی عدد ١٠...و من مطمئنم این پیرمرد با آن سیبیل و موهای از دم سفیدش هر چه قدرت داشته باشد و یک جا جمع کند بگذارد روی گاز سرعت سنج قرمز رنگش از همان عدد ١٠ بالاتر نخواهد رفت که نخواهد رفت...

توی فکرک میروم به گذشته ی پیرمرد و اینکه حتما این پیکان قدیمی اش که من مانده ام چطور این ماشین های قدیمی هنوز در شهر تردد میکنند بی آنکه یکی از این پلیس های طرح جمع آوری خودرو های فرسوده جلوی راهش را بگیرد و او را به پارکینگ عمومی راهنمایی کند ، روزگاری نه چندان آن طرف تر برای خودش ابهتی داشته و چه روز با شکوهی بوده سوار کردن همسر آینده اش با آن لباس عروس پفی اش و دسته گل های زده شده به در و کاپوت ماشین...و چه شیرین تر بوده روز به دنیا آمدن فرزندانش...نوه هایش و حمل انها با این خودروی فرسوده که یدک کش خاطراتی است از روزگاری نه چندان دور که من میتوانم بوی شیر خشک خشکیده شده روی صندلی جلو را یک جا توی سینه ام فرو دهم...بس که خاطرات بالا آوردن شیر از دهان کودک ١٠ ماهه بعد از خوردن یک شیشه شیر کامل برایم آشنا ست...

فرمانش گرد است ...درست شبیه فریم عینک پیرمرد..و کلی سیم و پیچ و مخلفات دیگر از زیر فرمان مثل دل و روده ی گوسفند ریخته بیرون و تا زانوی پیر مرد پایین آمده...

تا میآیم فکرم را بدهم به اینکه پیرمرد چند بچه دارد و هر کدام از این بچه ها احتمالا چند بچه ی دیگر دارند و اصلا این پیرمرد با این خودروی فرسوده در کدام دسته از خوشه بندی طرح اقتصادی خانوار به مرحمت رئیس جمهور خلاقمان قرار میگیرد و اینکه اگر جز خوشه ی اول باشد خیلی خوش به حالش میشود..بر میگردم میبینم مسجد را رد کرده ام و پانصد تومنی نصف شده ای که با چسب به هم وصل شده را میگیرم جایی نزدیک شانه ی چپ مرد راننده و بلند داد میزنم پیاده میشم...

پیرمرد بدون زدن چراغ راهنما یهو میگیرد سمت راست که باعث بلند شدن بوق پرادوی مشکی رنگی میشود با آن راننده ی جوانش که توی هوای ابری عینک آفتابی زده...

میروم توی بانک شماره میگیرم...استرس میگیرم...من اصلا کار بانکی بلد نیستم...

من از این پول های چرک که دست به دست میشود بین آدم ها و باعث پول دار شدن یک عده و فقیر شدن عده ی دیگر میشود بدم میآید من دوست داشتم همه به یک اندازه پول داشتن...

نوبتم میشود فیش میگیرم توش رو پر میکنم...یک صفر زیاد میگذارم...جای صفر زیادی یک ستاره میکشم...من گاهی اوقات خودم از دست خودم خنده ام میگیرد بس که ریاضی ام افتضاح است...بس که نظام پولی این کشور دچار مشکل است و حالا بود یا نبود یک صفر جلوی ارقام و اعداد نه دردی را دوا میکند نه تورم را کم میکند....

خانم مسنی امده حقوقش را بگیرد میگوید اسمم توی فیش اشتباه است درستش کنید...مسئول بانک میگوید نامتان چیس...میگوید "الهه مهناز سیمین دخت کاکویی"

پیرمردی بغل دستم نشسته از همون لب غیطونی های بامزه که زیر شلوارش یک شلوار پشمی پوشیده و یادش رفته شلوار را توی جوراب کند با لحن با مزه و پر کنایه میگوید خوب جای ٣ تا اسم یه اسم بذار که قاطی هم نشه...میخندد نگاهش میکنم توقع دارد منم به مزه ای که انداخته بخندم..من هیچ وقت عادت ندارم کسی را ضایع کنم ولی اینبار ترجیح میدهم با پیرمرد همراهی کنم و بخندم و پیرزن را با اسم عجیب و غریبش با خودش و خواهرش که اسمش نانا بود تنها بگذارم...

و اتفاق جالبش اینجا بود که برگشت به شخصی گفت نانا بیا ببین درسته فیشه..من توی دلم گفتم حتما نوه ی دختری اش با موهای سیخ سیخ بیرون آمده با چکمه ی روی شلوار کشیده میاید به سمشت دیدم یک پیرزن با پلتوی خردلی رنگ و جوراب طوسی رنگش با عصای طلایی امد سمت الهه مهناز سیمین دخت..

و من عاشق عصا هستم....آن هم از نوع مرقوبش با چوب گردو و کنده کاری های چشم نواز...من در پیری آدم ها چیزی را میبینم که تا پیر نشوم نمیتوانم درکش کنم...

من دوست دارم زود پیر شوم...تا ببینم چه حس بدی است وقتی توی مترو همه به آدم مادر جان بگویند و جایشان را با ترحم به ما بدهند..شاید هم حس خوبی باشد مادر همه بودن...من چقدر این روزها دلم میخواهد بچه دار شوم...نمیدانم چرا...ولی برای اولین بار است که وقتی نوزادی را خفته در آغوش مادرش میبینم دلم میخواهد منم در اغوشم یک نوزاد داشته باشم...که از شیر سینه ام قطره قطره سیراب شود ...

پس به مذکرهای دورو برم باید دقیق تر شوم...شاید شوی من همین دورو برها باشد خودمان هم خبر نداریم...

و من هیچ عقیده ای به پیدا کردن جفت گم شده و نیمه ی گم شده و از این قرطی بازی ها ندارم..شوی ادم یک آدم کاملا معمولی است که بر حسب یم اتفاق کاملا عادی یهو جلوی پای ادم سبز میشود و تو مطمئنی که این همان پدر فرزندانت خواهد شد..

والا...هر چقدر زندگی را بدون عقاید دست و پاگیر کننده بگذرانیم راحت تر هم خواهد گذشت...

کار بانکی را انجام میدهم از بانک بیرون میایم...

سرازیر میشوم سمت خانه...خواهرم زنگ میزند میگوید پنیر بگیر با پاکت نامه سر راه میگیرم میرسم خانه....!

حالا شب سه شنبه ی هفته ی پیش است ما توی جاده ی قزوین رشت هستیم...دامادمان با سرعت ١٢٠ تا میرود خواهر محترم از پشت با انگشت فرو میکند توی گردن و شانه اش که آرام تر برو...خوب پدر جلو نشسته و بسیار ترسیده این را میشود از گرفتن دستگیره ی بالای سرش فهمید..ولی من هیچ اعتقادی به سرعت بالا و تصادف ندارم..عمر آدمی در یک روز کاملا نا مشخص شروع و در یک روز کاملا نا مخص هم تمام میشود همه ی اینها از پیش نوشته شده است و تو هر قدر هم توی جاده آرام بروی باز احتمال دارد قلوه سنگ کوچکی از بالای کوه درسات قل بخورد قل بخورد بیوفتد درست روی ملاجت و باعث مرگت شود..

میرسیم زیبا کنار ...دیر رسیده ایم شامشان تمام شده ساعت ١٠ شب است راه میافتیم دوباره توی جاده ی زیبا کنار به سمت رشت یک رستوران با چراغ خاموش پیدا میکنیم...درش را میزنیم مردی چاق در را به روی ما میگشاید ما وارد میشویم هوا به شدت سرد است..ما خیلی گشنه هستیم...

این مرد چاق عجیب مهربان است..مامان باقلاقاتق میخواهد مرد میگوید تمام شده...دامادمان از دستشویی بیرون میاید میگوید باقالاقاتق مرد میگوید تمام شده...بابا بعد از خواند نماز میآید میگوید باقلاقاتق مرد میگوید تمام شده...مامان یه بار دیگه باقالاقاتق مرد میگوید اگر خیلی دلتان میخواهد برم به همسرم بگویم برایتان درست کند...

خانه شان بالای رستوران است..ما همگی میگوییم نه هر چی دارید بیاورید...۴٠ دقیقه طول میکشد تازه دارند برنج دم میآورند..ما هم شروع میکنیم نان را بایر و پیاز و ماست خوردن...

تا غذا حاضر شود ته بندی ملایمی کرده باشیم...غذا میخوریم بر میگیردیم سمت زیبا کنار..خوب سازمان محترم صدا وسیما در یک حرکت خیرانه تصمیم میگیرد تا بازنشستگان بلای ۶٠ سالش را به یک سفر کاملا مجانی در زیبا کنار دعوت کند که ما حوصله ی اتوبوس نداشتیم با ماشین امدیم...

اینجا همه سن بالا هستن و از تمام نقاط ایران جمع شده اند..شب دوم مراسمی در تالار جام جمش بر پاست که بعد از آن هم قرار است فیلم مرد هفت رنگ را پخش کنند ..مجری اشمعروف بود ولی اسمش در خاطرم نیست...

میگوید یک مسابقه ی مشاعره داریم هرکی دوست داره بیاد بالا ...من خواهرم دامادمان میرویم بالا به اضافه ی ١٠ نفر دیگر...٣ نفر اول هدیه مگیرند..مشاعره شروع میشود در دور اول همه به هم میرسانیم و میخندیم دور دوم سه نفر خارج میشوند..

در آخر من و دامادمان و یک مرد مسن باقی میمانیم...من هم توی شعری که اولش دال باشد میمانم...مجری کادویی به دستم میدهد...کتاب شعر محتشم کاشانی است...دامادمان هم به نفع مرد مسن کنار میرود او هم یک کتاب شعر محتشم کاشانی برنده میشود و نفر اول هم شاهنامه نصیبش میشود...

خاطره ی جالبی بود آمدم خانه اول کتاب تاریخ زدم و نوشتم هدیه ی مشاعره در زیبا کنار...!

خاطره ها ی این سفر زیاد است...الان دو تا خاله هایمان آمده اند مامان دو دقیقه یک بار صدایم میزند خواهرم هر پنج دقیقه رشته ی افکار پاره شده است...

و از یک طرف مهمان آمده ماندن در اطاق میشود جز کارهای زشت ناپسندی که مادر محترمه تا چند روزی توی سرم خواهد کوبید...

با اجازه...

مرحمت شما عالی...