تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

برای صدمین پست...
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
 

 

این صدمین پستی است که در این وبلاگ نوشته می شود..

صدمین باری است که این صفحه در برابر چشمانم باز می شود..

تا اگر خشمی...

 

دلگیری را در دل داشته ام را از من بگیرد..

و آرامش را جایگزینش کند..

باور کردنش مشکل است که آرزوهایم هنوز هم همان است..

نوبل...نوبل...نوبل...

شاید خنده دار باشد دیدن خوابی که مدال طلای مسابقات

آسیایی را در رشتهی کاراته گرفتم..

راستش را بخواهید..

مدال طلا هم بد نیست..

مهم این است که توی تلویزیون نشانمان می دهند و بعد معروف می شویم...

احساس می کنم میل به این حس مشهور شدن است که پیر ادمیزاد را در

می اورد..

و گرنه نشسته ایم داریم زندگی مان را می کنیم..

چرا پس به همین من طبیعی خودمان اکتفا نمی کنیم..

قلمبه سلمبه بدم میاد بنویسم..

هی...

برای تمام ادم هایی که میخوان مشهور شن...

ما هممون مشهوریم...

چون ادمیم...

پس انقدر تلاش بیهوده نکنید...

جاش یه کم دعا کنید و از خدا بخواید برامون بارون بفرسته تا خفه نشدیم..

این روزها دیدن آدم های بی خیال و الکی شاد اذیتم می کنه..

با اینکه خودمم بعضی اوقات اینطوری ام ولی تحمل دیدن آدمای مثل خودم و ندارم..

یه کم حرص بخورین...

لوس بازی هم اندازه داره..

اه..

....................

_چی...؟

_خوابم میاد..

_خوب برو بخواب..

_دوست دارم بنویسم...

_ای بابا...

_چرا هوا سرد نمی شه..؟

-چون ما آدمای خوبی نیستیم...

-چه ربطی داره..

_ من فکر می کنم ربط داره...

_ حقمونه..

- چی حقمونه...؟

_ حقوق مشترک...

_ یعنی چی..؟

_ یعنی اینکه به عنوان یه آدم با بقیه ی آدما احساس برابری کنیم..

_ مگه با بقیه ی آدما برابریم...؟

_ در انسان بودن بله..

_ نه...ما آدما با هم برابر نیستیم..

_چرا هستیم...

_ نه نیستیم...

_باز داری شروع می کنی..

_ تو مثل همیشه نمی فهمی..

_ من می فهمم این تو هستی که هیچی نمی فهمی..

_با من اینطوری حرف نزن...

_بهتره بری بخوابی و گرنه بهت ثابت می کنم حقوق برابر

و این حرفا یعنی چی...

_ یعنی چی...؟

_ یعنی کشمش...یعنی درد...یعنی زجر..یعنی

تا حالا دستتو رو شعله ی آتیش گرفتی..

_ نه..

_خوب یه دو دقیقه دستتو رو شعله ی اتیش نگه دار خود به خود متوجه

حقوق برابر هم میشی..

_ترجیح میدم سرم تو لاک خودم باشه..

_این روزا همه ترجیح میدن سرشون توی لاک خودشون باشه..

به خاطر همینه که هوا سرد نمی شه و بارون نمیاد..

_یعنی خدا دیگه حرفامون و گوش نمی ده...

_تا وقتی که هر کی سرش تو لاک خودشه نه..گوش نمیده..

-پس من سرم و از تو لاکم میارم بیرون..

_ الان دیگه خیلی دیره..خیلی..