تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

بله گرمه..خیلی..
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧
 

 

تازه از زنجان رسیدیم تهران...

خسته ی خستم...و بوی کوفته تبریزی می دم با کباب کوبیده

هر چند من از کباب کوبیده زیاد نه خوشم میاد نه زیاد بدم میاد

اما از تنها چیزش که بدم میاد بوی آروغاشه که آدم و شرمنده می کنه..

فکر کن..

هنوز چایی نخوردم..

نصف راه و خواب بودم..

تا رسیدیم هم جلوی تلویزیون روی مبلا خوابم برد..

اصولا من همیشه در حال چرت زدنم...

و دامادمون هم که مدام داره مسخرم می کنه...

الان کتاب دستم گرفتم دارم می خونم مامان میگه خواهرت اومده نخون..

ببخشید ویلیام فاکنر عزیز فعلا نمی تونم بخونمت..

هر چند ٣٠ صفحه ی اولش و که خوندم چیزی نفهمیدم پیش خودمون بمونه...

دارم خشم و هیاهوش رو می خونم..

بعد ٣٠ صفحه خوابم بر بعد خوابای عجیب و غریب از تو صفحه های کتاب و دیدم...

تازگی ها هر کتابی می خونم خوابشم می بینم..

حالا من هی شوفاژ و خاموش می کنم خواهرم روشن می کنه..

به جان خودم گرمه و مامان نمی دونم چرا چایی رو دم نمی کنه..؟!