تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

گراسیاس...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠
 

 

پارسال همین موقع ها بود که بارون میومد...

پنجره رو باز میکردم...

بوی نم میومد تو خونه...

بعد یه شمع بود و صدای مرسدس سوسا..

الان صدای مرسدس سوسا هست بدون بارون....

کاش بارون میومد...

کاش همه چیز میپیچید و میچرخید و میرفت تو دل گذشته..

دارم درس می خونم...

اما نه خیلی جدی..

آرزوی تغریبا محالیه قبول شدن تو کنکور..

اما اگه بشم عالی میشه..

همه ی بچه ها رو دعوت میکنم باغ وحش بعدم شهربازی..

البته خودم باهاشون نمی رم..

قرارو میذارم بعد خودم میشینم تو خونه بستنی نسکافه ای م رو می خورم..

و احتمالا شروع کنم به دیدن سریال فرار از زندان...

یه ساله سی دی هاش افتاده گوشه ی کمدم داره خاک میخوره..

اما امروز دختر عموم خیلی تعریف کرد از سریاله و من ترغیب شدم که بعد کنکور

ببینمش...

دعا کنید اول بارون بیاد..

بعد دعا کنید من کنکور قبول شم...

بعد یه فاتحه نثار روح مرسدس سوسا کنید که صداش بعد از مدت ها دوباره

حال خرابمو خوب کرد..

من عاشق صدای این زن فوق العاده ام...

گاهی اوقات خدا به دادن یک سری ویژگی های ناب و استثنایی به بعضی از

بندگانش ولخرجی میکند...

مرسدس سوسا یکی از همون آدمای فوق العاده دوست داشتنی منه

که خدا در حقش بیش از اندازه دست و دلباز بوده...

هی..

تو فوق العاده ای از همین جا برات یه ماچ بزرگ میفرستم..

امیدوارم بهت برسه...

>>>>>>>>>>>>>>>>>>

شمع روشنه..

کاش بارون بیاد ...

کاش بارون بیاد..

بارون بیاد..

بارون بیاد..

بارون بیاد..

بارون...

بیا...

خواهش میکنم...!