تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

پرنده ها به تماشای بادها رفتند...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۱
 

 

_چه می کنی...؟

_آهنگ گوش می دم..

_چی...؟

_حسین علیزاده..

_شکوفه ها به تماشای آب های سپید رفتند...

_آره...مگه تو هم گوش دادی...؟

_یادت نیست مگه پارسال که کله ت داغه سه تار یاد گرفتن بود...

_پارسال...چه حس خوبی داشت پارسال..چقدر همه چیز بهتر بود..

آرزوهام..خودم..آدمای دورو برم..هیچکی واسم نمونده فقط یه مهدیه..

که اونم اگه یه ذره دیگه بهش گیر بدم دیگه جواب تلفنمم نمی ده..

_چرا اینطوری شدی..؟

_از اون وقتیکه آدم میفهمه دیگران فقط تا زمانی باهاش هستن که...

_که...؟

_ولش کن...بحث فلسفی طولانیه..امشب اصلا حال و حوصله ندارم..

_چی کار می کنی پس...

_نمی دونم زنگ ها برای که به صدا در می آید زودتر از موعد تموم شد..

_خوب کوری رو بخون...

_۵٠ صفحه شو خوندم..بقیه ش واسه فردا...

_پس الان که خوابت نمی بره چه غلطی می کنی...

_چایی میخورم با لواشک انار...

_آخ همونی که منم خیلی دوست دارم...

_اره...

_پس پاشو بریز بیار دو تایی با هم بخوریم...

_بعدش چی کار کنیم..

_امشب هوس حافظ کردم...می دونی چند وقته سراغش نرفتم..

_در خرابات مغان گر گذرم افتد باز

حاصل خرقه و سجاده روان در بازم

حلقه توبه گر امروز چو زهادم زنم

خازن میکده فردا نکند در بازم

_سه تارم و می خوام...

_شنبه می رم پسش می گیرم..

_آفرین...

پرنده ها به تماشای بادها رفتند...

_رفتند...

_رفتند...

_من هم رفتم...

_دیگر نکنی یادم..که این بار واقعا رفتم...