تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

چمدانی که می خواست فقط یک جایی جا بماند..! همین ..البته فعلا...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱
 

 

به طور جدی می خوام داستان بنویسم...

و به طور جدی می خوام هیچ وقت جدی نباشم...

می خوام فراموش کنم یه سری حرف و که فقط من و از خودم دور کرد..

می خوام دور بشم از یه سری ادم که فقط حرف می زنن...

میخوام فراموش کنم خود جدیدم و به یاد بیارم خود قدیمم و

حتی اگه اون خود قدیمی ١٠٠ برابر بدتر از خود الانم باشه....!

خود قدیمم هر چی نداشت یه چیز خوب داشت...

از اینکه کاری بکنه و مورد قضاوت قرار بگیره نمی ترسید...

همین بود که کله ش داغ بازیگری بود...

چون براش قضاوت ادما مهم نبود...

الان همه جی مهمه...

در حالیکه من نمی تونم آدم جدی باشم..

من ترجیح می دم جای جدی بودن...

از اتفاقاتی که می افته لذت ببرم..

امروز یک ساعت و نیم گریه کردم...!

البته پشت سر هم نه...

یه ربع یه ربع با ریتم نا مشخص...

کسی من و درک نمی کنه..

و توقعی هم دیگه ندارم که کسی من و درک کنه...

هیچکی من و اونطوری که دلم میخواد تا حالا دوست نداشته...!

نمی دونم چرا...

ولی باور کنید معضل بدیه ها...!

بیست و چهار سالتون بشه می فهمید..!

پیدا شدن خواستگار در استخر از اون اتفاقای هیجان انگیز و غیر مترقبه..

این دفعه پسره وکیله...

و مادرش به خاطر اینکه رو آب خوابیدن و یادش دادم ازم خوشش اومد..!

فکر کن...این در حالیکه من تا حالا تو گودی نرفتم...

ولی به اصرار خواهر محترمه این دفعه کیس مورد نظر را دیده...

با او حرف زده...

و سعی می کنیم از او به زور هم که شده خوشمان بیاید...

مردها روی هم دسته جمعی سر و ته یک کرباسن...

اونا اصلا براشون مهم نیست که شما چقدر دوسشون دارین...

همین که بتونید اونا رو ارضا کنید براشون کافیه...

ارضای روحی ...جسمی ...معنوی بعضی وقتا..

ولی ارضای جنسی از همه مهم تره...

حالا فکر کن ....

یعنی حالا می تونی به این قضیه برسی که مردها رو چرا راحت تر می شه

شناخت ولی زنا رو نه...

من حالم به شدت بده...

زانوهام درد می کنه..

و امروز از عصبانیت یه نیمچه سکته ای رو زدم فکر کن

نزدیک ٢٠٠ متر و بدویی و گریه کنی...

هیچ دریچه ای پنجره ای ...دستشویی نبود که توش

پناه ببرم...

به خاطر همین می دوییدم که کسی اشکام و نبینه...

این شهرداری نمی کنه یه توالت عمومی سر هر خیابون بزاره...

حالا گریه که نه ولی خوب بالاخره مردم جیششون که نمی تونن هورت بکشن...!

خلاصه من امروز خیلی گریه کردم...

نفسم بند اومده بود...

دهنم خشک شده بود...

و به ماهی که تو اسمون نشسته قول دادم..

که دیگه کسی رو بیشتر از اونی که من و دوست داره دوست نداشته باشم..

راستشو بخواین تصمیم گرفتم از آدمای دور و برم که زیادم نیستن...

اسم یه نفر و که خیلی دوسش داشتم و خط بزنم...

خوشبختانه اون آدم اینجا رو نمی خونه پس به خودتون نگیرین....!

زندگی رو راحت بگیرین...

بعضی آدما رو باید فقط فراموش کرد...

حتی اگه سخت باشه...

به قول شاعر...

 

 بار و بندیل و ببند

اینجا دیگه جای تو نیست

تو ترانه های من

جایی واسه حرفای تو نیست...!

بقیه ش و یادم رفته...

 

 

_ ............(سکوت ممتد با صدای ویز کیس کامپیوتر)

- چیه...؟ باز که داری گریه می کنی...؟

_ خیلی وقت بود گریه نکرده بودم..

_مثلا چند وقت..؟

_دو ماه و دو روز و بیست و هفت ساعت و چهل و پنج دقیقه

_ گریه کن...

_ راسته که میگن آدما خودشون و پشت داستانا و نوشته ها شون قایم می کنن؟

_همه ی آدما نه فقط نویسنده ها...!

_ یعنی من الان یه نویسنده م...؟

_ نه هنوز...ولی خوب یه نویسنده ی کوچیک که هستی...

_ من چی رو دارم قایم می کنم...؟

_این و از من می پرسی...؟!

_مگه تو نزدیک ترین کس به من نیستی...؟

_ چرا...هستم...میدونم چته...ولی دارم قایمش می کنم که تو رو به یه نویسنده

تبدیل کنم...

_ چه خوب...از امشب قول می دم فقط فقط داستانام و با خودم دوست بدونم...

من امشب دیگه هیچ دوستی ندارم...

من و داستانام با همدیگه راحت تر کنار میایم...

میخوام تنها باشم...

_تا حالا تنها نبودی...؟!

_ چرا بودم...ولی بیشتر ..

_ پس پسر وکیله چی...؟

_ نه...فعلا حسش نیست...

کارای نکرده ی زیادی دارم...من تمام دنیا رو می گردم تا کسی که واقعا من و درک

می کنه رو پیدا کنم..

اگه پیداش کردم حتما باهاش ازدواج می کنم...

اگر پیدا نکردم تنهایی رو به زندگی با آدمی که درکم نکنه ترجیح می دم..

_داستانات کجان..؟

_الان رفتن بخوابن...ولی قراره به زودی پا شن و غوغا به پا کنن..

_جدی می گی...؟

_ با اینکه آدم جدی نیستم ولی جدی می گم...

_ باشه...ما منتظریم ...

_چقدر دوستم داری...؟

_ خیلی...پاک کن اون اشکات و گند زدی به شیشه ی

عینکت...

_سبک نشدم آخه هنوز...

_گریه کن...حتی شده تا صبح...اونقدر که سبک شی مثل پر...

_ چرا انقدر باهام مهربونی...؟ داری ترحم می کنی...؟

_ نه به خدا..

_ دلت برام سوخته..؟

_ نه ... یعنی چرا...ولی بیشتر دارم باهات همدلی می کنم....

_ می خوام نقاشی بکشم..

_ چی میکشی حالا..؟

_ یه صفحه ی کاهی فقط خط...

_ خیلی خسته ای ... بخواب...دیوونه می شی ها...

_ من از اول دیوونه بودم...

_راست می گی...؟!

_ آره...

راست می گم..

............

_چی می خونی..؟

_ فروغ...

_ بخون یه ذره..

_ نه امیدی که بر آن خوش کنم دل

نه پیغامی نه پیک آشنایی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدایی..

_ای بابا...یکی دیگه رو بخون..

_علی کوچیکه

علی بونه گیر

نصف شب از خواب پرید

چشماشو هی مالید با دس

سه چار تا خمیازه کشید

پا شد نشس

چی دیده بود؟

چی دیده بود..؟

خواب یه ماهی دیده بود...!

_(صدای سکوت بدون ویز کامپیوتر...نمایی از بالای اطاق...

دخترک به پهلوی راست خوابیده رو به دیوار کنار بالشش

پسرکی دارد از توی برکه ی اشک های دخترک ماهی قرمز می گیرد..

حالا همه چیز طبیعی است...

لامپ خاموش می وشد و تا فردا ساعت شش همینطور خاموش می ماند مگر آنکه

اتفاق خاصی بیوفتد...)