تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

اوه...هواه عجیب سرده..
نویسنده : صمیه - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩
 

 

بعد پنج روز نشستن پشت کیبرد خودت توی اطاق خودت که

بوی خاصی میده و من نمی دونم چه بویی حس و حال دیگه ای داره..

پرده قبل از رفتن کنار بود هنوزم هست....

همه چیز دست نخورده...

انگار زمان توی اطاقم متوقف شده بود تا خودم بر گردم....

حالا همه چیز داره توی اطاق نبض می زنه...

کتابا...

پایان نامه ی نصفه نیمه..

درس های نخونده...

استرس های همیشگی...

دیر شدنا...

ابرو بر داشتنای هو هولکی...

لاک زدنای فوری...

خواب دیدنای عجیب....

خورشید چقدر زود این روزا راشو می کشه و میره...

یا هوا ابری باشه...

یا اگه ابری نیست هیچ وقت غروب نباشه...

دیشب توی قطار یخ زدیم...

لوزه هام باد کرده...

دهنم بو می ده....

مسواک زدما..

نخ دندونم ایضا منتها از چرک توی گلومه لابد..

دارم دوباره می شم خودم...

خود خود لوس و ننرم...

نمی خواین بهم تبریک بگین...؟

.........

اوه...

ساعت ۴ کلاس دارم فکر پیچوندنش رو هم ندارم چون دو جلسه ی پیش رو هم پیچوندم...

پس من دیگه برم تا برسم..

یعنی من نیم ساعته می رسم میدون ولی عصر...؟