تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

هنوز قلبم میزنه..
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸
 

 

اطاقم و تمیز کردم...

موهام و شونه زدم...

لاک روی ناخنام و پاک کردم...

بعد کوتاهشون کردم...

بین غرایض و رسیدن به موفقیت باید یه کدوم و انتخاب کرد...

من فعلا ترجیح می دم بی خیال جسم بشم...

بزرگ کردن روح فعلا مهم تره...

و درست کردن شام برای پدر...

چهار تا کتاب روی میزمه...

به نوبت ١٠٠ صفحه از هر کدوم می خونم..

کاری نمی کنم که هیچ کدومشون ناراحت بشن..

موهام و سفت بستم روی سرم و به این فکر می کنم که برم

مدل پسرونه کوتاهشون کنم...

راسشت جرات این یه کا رو ندارم...

ولی شایدم یه روز جراتش اومد...

چراغ مطالعه ی روی میز از من خسته تره...

می ترسم بسوزه..

یا اتصالی...

حال مغز گندیده ی منم بهتر از اون نیست...

وارد شدن کلی اطلاعات از هر دری و بحثی

بالاخره مغزم را منفجر خواهد کرد..

پس اگر موهامم نزنم به زودی به خاکستر تبدیل می شه..

خودم و دارم گول می زنم...

بله..

این و تخت اطاق خوابم می دونه و بس..