تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

اینجا وبلاگ من....
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦
 

 

عجیبه...خیلی عجیبه...

آدم بعد از مدت ها که یه متنی رو که مثلا دو سال پیش نوشته رو میخونه

می بینه چقدر فرق کرده...

منم فرق کردم...

خیلی زیاد...

من دوباره وبلاگ می نویسم...

من کاری بهتر از این کار تو دنیا نمی شناسم...

نه اینکه چون چند شبه فیلتر شکن یا همان پروکسی فایر نداریم

از این حرفا می زنیم...

نه من قول دادم...

هفته ای دو بار  اینجا رو به روز کنم...

یه کم آب بیارم بپاشم...

یه کم اینجا رو تر و تمیز کنم..

خیر سرم خونه ی دومم بوده و هست...

خوب این چه وضعیه...؟

پس این تار عنکبوت ها چیه...؟

________________

کلی دغدغه های احساسی دارم...

انقدر زیاد که نمیدونم با کی درد و دل کنم که حرف من و بفهمه...

خوب منم تنهام...

منم دوست دارم یکی دستام و تو دستاش بگیره..

توی این قحطی احساسی...

حالا طرف 100 درصد هم مطابق میل آدم نباشه..

گاهی آدم دلش برای یه آغوش گرم و صمیمی تنگ می شه...

حالا تو به من نت های قشنگ باخ رو هدیه بده....

منم سمفونی 9 بهتوون و بدم به تو...

این چه دردی از من و دوا می کنه...

خداییش ..؟

چی بگم...

دلم واسه روهای بچگی م تنگ میشه...

خدایا....

چرا...؟

چرا شهوت رو آفریدی...؟

کاش اون100 درص دلخواهمان یکهو از در وارد میشد...

ما را با خود به قصر آرزوها میبرد...

آنجا کلی آرزو میکردیم..

کلی آرزو بر آورده میشد...

شما جای من بودین چی کار می کردین...؟

به یاد 100 درصدتون میموندین...؟

میسوختین و میساختین....؟

یا با 10 درصدتون حال میکردین...

____________________

خیلی خستم خودمم نمیدونم چی دارم میگم..

اصلا آدم بره باخ گوش بده و دور و بر غرایضش رو هم یه خط قرمز

بکشه خیلی بهتره....

این همه راهبه بودن و هستن....

نمردن که....

باخ گوش بدین...

افکار پلید رو از ذهنتون دور کنین...

و برای خودتون و آینده ی نا معلومتون تا صبح هق هق کنین..

برین دیگه....