تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

خلاصم کن...از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست...
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

 

تموم شد...

بی انگیزگی...

گه گیجگی...

رو پات وایسا...

همه دارن میرن...

جا می مونی..

وقتی که می بینی خیلی دیر شده...

و تو از آرزوهات اونقدر فاصله گرفتی که دیگه هیچ کاری از هیچ کسی بر نمیاد...

آرزوهات و دنبال کن...

حتی شده نامحسوس...

توی دلت شعله هاش و بپرورون..

نذار خاموش شن...

زیرش فوت کن تا دوباره بلند شه...

همین بودنش هم آدم و آروم می کنه..

____________________

به خدا بد جنسیه...

ولی تو. داری من و وادار به کاری می کنی که اول و آخر من باید بد جنس باشم...

باشه اگه تو اینطوری میخوای...

________________

کتابخونه جریمه شدم چون بیست و چهار ساعت کتابم و دیر برده بودم..

کف دستم اسم کتابایی که میخواستم بگیرم و نوشته بودم..

موقع برگشتن پیاده تا خونه...

بغضم گرفت...

هشت روز جریمه شدم ..

که از فردا شروع می شه..

اینا نمی دونن من وقت زیادی ندارم...

____________________________

خیلی دوست دارم غر غر کنم..

ولی انرژری های کیهانی مانعم می شن...

اگه من غر غر کنم اونا میشنون و کارم و اوضام خراب تر از اینی میشه که هست...

____________________________

منم ایسمن و دیدیم....

لذت بردیم..

آنها بی نظیر بودند...

______________________

یه کار خوب..

یعنی شدنیه..

یعنی من دوباره میشم همونی که پر بود از شوق و ذوق..

______________________

این اس ام اس های تبلیغاتی تنها دلخوشی روزهای بدون آفتاب ماست...

باشه میایم کفشای حراجی تون و میخریم..

ایشالا سال دیگه هم میریم آنتالیا..

خودتون و کشتین آخه...

___________________________

ریزش مو...

پیر شدن قبل از موعد...

یائسه گی زودرس...

سقط جنین های مکرر..

و سکته هایی که یکی پس از دیگری قلبم را از کار می اندازد..

_________________

ما رفتیم...

فعلا..


 
 
همه چیز و به حالت اولش برگردون...یا دزدیدن مرده ای قبل از مرگ کامل...
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
 

 

_سرده...خیلی هم سرد...چطوری میخوای برگردی...؟

_جوراب پام میکنم...همونیکه مامان تازه واسم بافته..

_میگن امشب کولاکه...تمام جاده ها بستن...هیچ جا گاز نیست...بری یخ زدی از سرما

_باید برم...اینطوری زندگی کردن از یخ زدن تو برفا خیلی بدتره...

_آخه تو چطوری از خودت مراقبت می کنی...؟

_این همه سال چطوری تونستم ...بازم میتونم..

پس بیا این کلوچه ها و شیر کاکائو رو هم با خودت ببر...

_اما من که باخودم کیف بر نمیدارم..جایی برای نگه داریش هم ندارم...اینا باشه همین

جا خودت بخورشون...من لازمم نمیشه...

_چرا اینطوری حرف میزنی ...؟مگه میخوای دیگه بر نگردی...؟

_بر میگردم ...اما کی و کجاش رو هم خودمم نمی دونم..

_خوب حداقل آدرسی....؟نشونه ای...خوب من به کدوم آدرس واست نامه بنوسم..

_دوره دوره  میل و فیس بوک و قرطی بازیه...اونوقت تو آدرس میخوای از من

واسم نامه پست کنی...؟

_من کاری به کار آدمای جدید ندارم...من یه ادم قدیمی هستم...من نمیخوام

وارد دنیای آدم های جدید بشم...من آدم های قدیم و بوی آدمای قدیم

بیشتر دوست دارم...

_جایی که میرم آدرس نداره...چون راستشو بخوای اصلا خودمم نمیدونم دارم کجا میرم..

_پس من چی کار کنم تنهایی..؟

_تو تنها نیستی این همه آدم دورو برته...

_اما اونا من و نمیفهمن....اونا فکر میکنن من کودنم...اگه تو بری من میفرستن

آسایشگاه...

_اما منم چاره ای جز رفتن ندارم...

_خوب تکلیف من چی میشه...کی شبای زمستونم و با وجودش گرم کنه..

_شومینه رو روشن کن...شبا هم از دو تا پتو استفاده کن...حله...

_اومدیم جسمم گرم شد...اما کی روحم و گرم کنه...؟

_روحتو....! تو خیلی وقته روحتو از دست دادی...تو فعلا همون جسمت و گرم کنی

کافیه...

_اما اینوطری که نمیشه زندگی کرد...

_چطوری نمی شه زندگی کرد...؟

_همین بدون روح و میگم...اگه من روح ندارم...یعنی....؟!!!!!!!!!

_آره ...

_یعنی من...؟

_یعنی تو..

_یعنی من مردم و خودم خبر نداشتم...؟

_آره...

_چند وقته...؟

_یه دو سه سالی میشه...

_آخه...کی ...کجا....؟پس من الان کی ام...

_تو الان اومدی پیش من که کمکت کنم روحت و پیدا کنی...

_خوب تو کی هستی...

_من یه دوست قدیمی..

_خوب من کی ام...؟

_تو....تو هم یه دوست قدیمی....

_خوب از کجا بدونم راست میگی..

_از اونجایی که جفتمون رو گردنمون یه خال گوشتی داریم..

_همونی که عینش و مامان بزرگ داشت..

_آره...داره یه چیزایی یادت میاد...

_پس وایسا منم لباس بپوشم باهم بریم دنبال روحم بگردیم...

_اما تو که لباسی نداری..

_من لباس ندارم...؟

_نه...چطوری بهت بگم..تو الان توی سردخونه ی بیمارستانی...

_سردخونه...؟بیمارستان...؟ چند وقته که اینجام...؟

_یه یک هفته ای میشه...

_پس چرا نمیان من و از اینجا بیارن بیرون...میگم چرا انقدر سرده..

_خوب منم به خاطر همین دارم میرم که روحت و پیدا کنم که هر چه زودتر از اینجا

درت بیاریم...

_آخه کی...؟من اینجا تنهایی میترسم...

_نه نترس...آدمای دیگه ای هم اینجا هستن...

_من اونا رو نمیشناسم...اونا خیلی پیرن...

_پس چسماتو ببند تا چیزی نبینی...اینطوری راحت تری...

_فکر کنم حق با توئه...

_من فرصت زیادی دارم...

_خوب برو...

_پس فعلا...

_کجا هم و ببینیم ...؟ علامتمون چی باشه واسه یادآوری...؟

_خودمم نمی دونم...فقط نشونمون این باشه ...هر وقت دیدمت صدات میزنم

شیر عسل حاضره...

_حالا واقعا حاضره...؟

_نه دیوانه این یه اسم رمزه..

_آهان باشه...پس من منتظرتم...سعی کن زیاد لفتش ندی...

_حتما

(صدای حرکت تخت ها ی چرخ دار....صدای آژیر خطر بیمارستان...

همهمه ی داخل و خارج از بیمارستان...و ماشین آمبولانسی که زوزه کشان

از بیمارستان خارج میشود...)

 


 
 
از جان در آ...خواهشا...اینبار...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
 

 

امشب حس شعرم اومده...

از جان در آ...

خواهشا ...

اینبار...

بگذار یادت همیشه ایضا باشد....

_________________

همین بود...

کلا آدم با استعدادی نیستم ولی همون قدر که بی استعدادم..

همون قدر با نمکم..

شما میتونید مدت ها بشینین و من و نگاه کنین و تو دلتون بگین چه آدم

لوسیه...

ولی من همین نگاه ها رو به عنوان تایید حساب می کنم...

به خدا دنیا هنوز ادامه داره...

ایضا من میخوام آدم لوسی باشم...

چرت و پرت بگم..

تو من و دوست داشته باشی نه هیچ کس دیگه ای..

من تو رو دوست داشته باشم نه هیچ کس دیگه ای رو...

ما دو تا تا آخر عمر پیش هم بمونیم..

و به قول این شعرای جلف لاو بترکونیم...

دوستم داشته باش...

دوشت داشتن من اولش سخته...

اما بعدا عادی می شه..

مثل جای سرم توی رگ می مونه...

به یک دیقه نمی کشه که اصلا وجودش و حس نمی کنی..

منم همونطوریم...

حالا باز برو فکرهاتو بکن..

البته منم باید فکرام و بکنم..

چون کدوم دختری دوست داره سرم توی دست یه پسر باشه...

و اصلا هم به حساب نیاد..

_ حالت خوب نیست امشب هم...؟

_ دیگر نکنی از این کوچه گذر هم.. من عاشق قافیه هایی هستم که هم داره..

_ خوب پس انقدر داستان دلبستگیت رو هم نزن...بذار ته نشین شه..

انقدر به همه نگو...انرژی های همه ی آدم ها مثبت نیست..

-یعنی چشمم می زنن..

_ بله ..

_ من به چشم اعتقاد ندارم..

- شما که تا دو روز پیش داشتین..

- فک کنم منم حق بزرگ شدن و تغییذ افکار رو دارم..

_ صد البته....شما راحت باش...

_ نمی تونم...کسی رو من حساب نمی کنه...چه تو مسایل کاری چه مسایل احساسی..

به جان خودم من پایبند تر و مسولیت پذیر تر از این حرفام..

_خوب اینا رو اینجا می گی که چی...؟

_خوب من جای دیگه ای رو برای ابراز عقیده به صورت مستقیم تر نمیشناسم..

_خوب حالا نمی خواد انقدر داد و هوار راه بندازی..مامان و بابا بیدار شدن..

این انگشتاتم ارم تر بزن رو کیبورد..مگه داری پیانو می زنی..

-لذت بخش تر از صدای پیانوئه..

_بله....من فعلا پیشنهاد می کنم بری بخوبی..یا بری حوم...یا هر غلط دیگه ای غیر از تایپ کردن

بکنی..

_مرسی از اینکه همچنان به من بی احترامی می کنی...

_ به خدا دوست دارم ولی به صلاحته بخوابی...من موندم این همه قرص سرما خوردگی چرا رو تو

تاثیر نداره...این همه انرژی از کجا میاد..

_از نپتون...

_او...که اینطور..

_خیلی حرف دارم..

-باشه برا بعد...

_بعد یعنی کی..؟

_یعنی یه شب دیگه..

-دیدی دوستم نداری..حتی حاضر نیستی دو دقیقه باهام حرف بزنی..

_نه بچه جون مسئله این حرفا نیست..

-پس مسئله چیه..

مسئله اینکه تو باید تنهایی راه خودت و پیدا کنی..

_راه تاریکه..

_از اول هم قرار به روشنی نبوده..

_پس من چی کار کنم..

_هیچی با سر برو تو دیوار..بعد کم کم راهتو پیدا می کنی..

برو دیگه..

_رفتم..

_آفرین..همینطوری ادامه بده..تو موفق میشی..

-گلوم میخاره...

_ د برو د...