تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

من خوبم تو چطوری...؟
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 

 

هیچی یعنی هیچی هیچی هم نه...

اینترنت پا داد ...

حالمان هم که بسی خوب است گفتیم چرا نیاییم کمی زرت و پورت کنیم..

بله...

امروز روز خوبی بود..

تمرین و تمرین و تمرین از ساعت 1 تا 8 شب...

همه یک ور روزه باشی تشنه ات باشد یک ور..

اصلا دوست داریم ریا کنیم...

چه ربطی به ریا داره خوب وقتی به من تخمه ی افتاب گردون تعارف میکنید که به شدت

دوست می داریم من برگردم بگویم مرسی نمی خورم..

مرسی دوست ندارم..

خوب راستش را می گویم ..

روزه ام..

ساعت شش بود یا هفت توی سوله احساس کردم صدایی در مغزم می پیچد..

قطرات دشرت عرق از سر و کله روان..

راستش را بخواهید من یک مازوخیسم روان نژد بی سر و ته هستم که گاهی

به صورت یک بیمار سادیستیک جلوه گری میکنم..

والا..

شک داشتید مگه تا حالا..

خدا رو شکر مادر محترمه گیر نداده تا به اینجا..

ولی مطمئنا با فشرده شدن تمرینات گیر هایش بالا خواهد گرفت و بدترین

نوع گیر دادنش این شکلی است...

_سمیه حاضر شو بریم خونه ی آلمایینا

-من خستم نمیام..

_چطور تا خاوران (مامان به فرهنگسرای بهمن میگه )میری میایی تا این

بغل رو نمیایی

_بله من غلط کردم همین الان حاضر میشم بریم...

_سمییه...میری اینجا...سمیه اونجا..

بله این است داستان عجیب و غریب ما...

فقط خدا خدا میکنیم اینبار کمی با دفعه ی پیش متفاوت تر باشیم شاید رویمان بشود

پدر محترم را روی صندلی های اجرایمان بیاوریم...

جالب اینجاست در جدی ترین حالتم هم خنده ام میگیرد..

تازگی ها بهتر شدم...

اما راستش را بخواهید من هنوز با خیلی چیزها مشکل دارم..

و یکی از آن ها ...

بگذریم...

خوابم میاد و تا 15 دقیقه ی دیگه سانس فیلم های افطار تا سحرم شروع میشه..

دوستتون دارم..

شب خوش...

 


 
 
احساس.یا..عقل...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
 

 

برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت

 

که خدا در ازل از اهل بهشتم نسرشت...

 

تو و تسبیح و مصلا و ره زهد و صلاح

 

من و میخانه و ناقوس و ره دیر و کنشت...

____________________________

شعر بالا از حافظ بود درست حدس زدید ...

من مثل همیشه سر در گم هستم...

این سردرگمی که میگویم خاص آدمهای امثال من است..

آدم هایی که عقلشان به اندازه ی احساسشان در تصمیم گیری هایشان مداخله میکند...

آدم های صرفا عقل گرا یا احساسی لا اقال تکلیفشان با خودشان معلوم است...

اما من...

نه...

من نیمی عقل گرا هستم نیمی احساسی ...

و این نیمه های گشده ی وجودم را هر لحظه بر من بیشتذ نمایان میکند..

نیمه های خسته و سردر گم و بعضا عقده های کوچکی که حالا به چرک و خون نشسته..

اینکه پیش خودتون بگین همه ی آدما احساس و عقل رو با هم دارن

حرف کاملا درستیه..

اما اون چیزی که باعث میشه من فرق کنم توی این قصه اینکه نمیتونم بینشون بالانس بر قرار کنم..

گاهی احساسات از سر و کولم میره بالا..

گاهی آنقدر منطقی که شبیه پیر دخترهای ترشیده با کلی چروک صورت و مخلفات

مخصوص به خودشون میشم...

بازدید از یک گالری نقاشی شاید حالم و بهتر کنه..

پس بهتره همین الان مانتوم رو بپوشم برم زیر پل صدر و از نمایشگاه نقاشی که

شبیه خانه ی شکلاتی میمونه بازدید کنم..

بعد برم نونوایی...

بعد ....

تازگی ها فکر میکنم دارم دیوونه میشم...

دلم خیلی چیزا میخواد ...

که بدست اووردنشون به تصمیم خودم بستگی داره..

اینکه من تو تصمیم گیری هام دچار شک و تردید هستم هم یک بحثه...

نرسیدن به آرزوها یه بحث..

فقط دعا دعا میکنم خدا یکی از ارزوهام و که خلی به تصمیم گیریم کمک

میکنه رو بر آورده کنه..

________________________________

_چته ..؟

_گیر کرده میان عقل و احساس..

_خوب جا خوبیه که..

_نه هیچم جای خوبی نیست..

_پاشو بریم سینما..

_چه فیلمی...؟

_اینجا بدون من..

_هفته ی پیش دیدمش...

_خوب من ندیدم...

_هر چند منم بدم نمیاد دوباره ببینم..

_پاشو جای اینکه نشستی هی گیر دادی به خودت پاشو بریم بیرون..

_داشتم همین کار و میکردم..

_از زندگیت لذت ببر...

_میبرم..

_نه...نمیبری...اگه میبردی که این همه سفسطه بازی در نمی او.وردی..

_سفسطه یعنی چی..؟

_برو خودت تو فرهنگ لغت دنبالش بگرد...

_راستی پریشب با یکی از فیلم های برگمان تا صبح گریه گریه کردم..

-کدوم فیلمش...

_همون که توش سموفونی نه بتهوون داشت...

_چرا../؟

_فیلمش خیلی غریب بود...

_پس پاشو بریم بیرون

_بریم..

_خداحافظ..