تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

114
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٢
 

 

ساعت ١٢ و ربعه...

عقربه ها نه خیلی تند میرن نه خیلی کند...

هنوز خوابم میاد...

من اینار و واسه کی می نویسم...؟

واسه نوه هام...

شک نکنید..

هنوز کلی کار نکرده دارم..

کلی آرزو...

کلی اتفاقی که هنوز واسم نیوفتاده...

_______________________

بدترین اتفاقی که می تونست هفته ی پیش واسم بیوفته..

با دوستام قرار داشتم ساعت ۵ بعد از ظهر..

ساعت دو بعداز ظهر از توی حموم صدای فیش آب اومد..

منم روی صدای آب حساس...

صدای شیر ابی بود که وارد مخزن توالت فرنگی میشد..

نشتی کرده بود..

منم اعصاب خراب یه نوار تفلون از جعبه ابزار پیدا کردم رفتم به استقبالش...

خوب میشه من دست به چیزی بزنم خراب تر نشه..

بله کلا شیر از جاش در رفت و ابی بود که رو کت و کولم می ریخت(لات بی مصرف...!

تو به چه حقی به خودت توهین میکنی..؟

به تو چه خودم مال خودمه دوست دارم اصلا بهش فحشم بدم...

والا مردم فضولن...)

بله من بودم نشسته بر روی زمین در حال باند پیچیه شیر..

سریع به فکرم رسید فلکه رو ببندم..

ثانیه ای بعد کنار فلکه ها بودم..

سه شیر وجود داشت...

یکیش اب گرم بود..

اون دو تای دیگه دمای معمولی داشت..

اون دو تا رو بستم ولی آب قطع نشد..

بابا رامسر بود..

و من گیج و مهبوت دور خودم و دور فلکه ی آب سرد میچرخیدم..

در این وضع و حال مادر محترمه فریاد میزد ول کن بیا فیلم سنگام داره....

بدو بیا..

بعد که رسید به پیام بازگانی هاش و فهمید چه گندی زدم..

شروع کرد به داد و بیداد..

و من استاده کنار در حموم اگر انگشت به من میزدی لوله ی

اشکریز چشمم میترکید...

دوبار فیلم شروع میشود مادر محترمه میگوید یه چایی بریز بیا فیلم ببینیم..

ول کن تو که دگه خرابش کردی وایسا بابا بیاد...

گوشی بابا خاموشه...

ساعت ۴ بابا اومد..

فلکه رو بست...

فلکه ش سر پیچ نداشت بابا با انبر دست بستش..

و من ساعت ۵ خیلی شاد و خندون به قرارم رسیدم..

و امروز...

امروز میریم تمرین...

 

و اینکه...

همه چیز مثل روز روشنه...

در جا زدن...

عقب رفتن..

پس رفتن..

بی فایده بودن..

کهیر زدن...

لت و پار شدن...

شلوار خریدن...

و شاید کمی خندیدن در این اوضاع و احوال بد نباشد..

هنوز بیلی وایلدر و درست نمیشناسم..

ولی حسم میگه بعدا ازش خیلی خیلی خوشم خواهد آمد..

___________________________

_ چته باز تو...؟

_ چرا من جانی دپ نیستم..؟

_ چون صمیه ای..

_ خوب اصلا ول کن ..چرا پسر نیستم...؟

_ خوب سرنوشتت اینطور بوده...

_ خوب چرا اصلا داخا‌ادمیزاد نیستم..؟

_ پس داخل چی هستی...؟

_ داخل حیوانات...

_ خوب شما چه حیوونی هستید...؟

_ من یک حیوونکیه طفلکی هستم..

_ بله اونوقت این حیوون جدید شناسایییه شده..

_ بله یعنی نه...نمیدونم..

_ اونوقت شبیه چه حیوونی هست..؟

_ حیونکیه طفلکی مخلوطی از سر غاز...خرطوم فیل...بال کفتار..

و پاهای لک لک میباشد ...هر چند در ابتدای امر قرار بود دمی شبیه به دم اسب

داشته باشد که با وجود بال های کرکس دم را حذف کرده جایش دم مارمولک

گذاشتیم..

_ به به عجب حیونکی طفلکی قشنگی..

_ بله..پس چی فکر کردید..

_ قراره همسان سازی هم بشه از روی این موجود..؟

_ حالا تا ببینیم چی پیش میاد..اگه برای محیط زیست خطر نداشته باشه بله..

فقط چون گزهای بو گندوی زیادی میده یه کم دو دلیم راستش و بخواید..

_ ایشالا که مشکل حل بشه..

-بله یه مشکل فنیه..ایشالا حل میشه..

_ حالا کدوم یکی از ما حیونکی طفلکی بود..

_خوب تو دیگه..

_ نه تو بودی..

_برو گم شو خره خودت بودی..

_درست حرف بزنا...عوضی...

_مزنم تو دهنت دندونان بریزه تو حلقت..

_برو.....بشین بینیم بابا...

(صدای دعوا...حیونکی طفلکی نشسته بر بالای تخت به دعوای ان دو نگاه میکند..

و ریز میخندد..)

 

 


 
 
××××××××××
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳
 

 

۵۵٩۵

 

پنج هزار و پانصد و نود و پنج...

______________

غیر مجاز شدیم...

حالا می توانیم شب ها کمی راحت تر سرمان را روی بالش گذاشته...

کمی فکر کنیم به آینده ای که زودتر از موعد فرا میرسد..

_______________________

بدم میاد از خودم...

یه تن پرورده ی بی خاصیت..

که خیلی وقتا بوی تن میده...

تن آدمیزاد...

__________________

محسن نامجو گوش میدهیم و

دیگر هیچ...

لای لای..

لای لای...

لای ...

لای لای...

______________________________

_تغییر کن...

_چه جوری...؟

_تغییر کن...

_بشم لاک پشت..

_نه..تغیر کن...

_بشم عنکبوت...

_نه...تغییر اساسی...

_کوروکودیل منظورته..

_نه ..بیشتر فکر کن...

_گوژ پشت نتردام...

_داری نزدیک میشی...

_میکی موس..

_نه..

_تام و جری...

_تام و جری که دو تان...

_خوب فقط تام..

_نه...

_پس جری..

_نه...

_جری لویس...

_نه..

_من دیگه فکرم به جایی نمی رسه...

_بس که خری..

_ آهان خر...

_آفرین...جواب همینه..

_ چی خر...؟

_نه خره...

_پس چی...

_اینکه فکرت انقدر کوچیکه که به هیچ جایی نمیرسه..برو فکرت و درست کن...

_او...