تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

وقتی دست انداخته می شوی...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱
 

 

هان چیه...؟

چرا اونطوری خودتو نگاه می کنی...؟

آره...می دونم فردا کنکوره و من این بار حتی یک کلمه

هم نخوندم...

فقط دیشب دو فصل از هیلگارد و خوندم...

بعد رفتم جلوی آینه گریه کردم...

بعد اشکام و پاک کردم بعد رفتم خوابیدم...

راستش نمی دونم چرا استرس دارم در حالیکه درس نخوندم...

این بار کاش هایمان از ابرها بالاتر نمی رود...

میخورد به آینه کوبیده می شود توی صورت خودمان..

________________________________

به چه کسی می گن دوست واقعی...

یا اصلا یه دوست معمولی...؟

به نظر من به کسی که به دوستش حتی اگر کمتر می دونه...

حتی اگر اشتباه می کنه " احترام " بذاره...

و گرنه ما آدمایی رو که دوست نداریم و دست می ندازیم و مسخره می کنیم...

دوست واقعی کسی که دوستشو مسخره نمی کنه و اگر توی

یه جمع دید دارن مسخره ش می کنن از دوستش دفاع کنه..

از اونجایی که انسانیت مرده...

من از هیچ کسی دیگه توقع ندارم دوست من باشه...

شما تا دوست دارین من و مسخره کنید و پشت سرم حرف بزنید..

من هم دلم و به این خوش می کنم که یه روز از این کارتون پشیمون بشید..

ولی خوب می دونید چیه اون موقع خیلی دوره...

اون موقع من سوار قایق کوچیکم شدم و از شما کیلومتر ها فاصله دارم...

_________________________________

نکته ی اخلاقی : لم دادن ...پا روی پا انداختن..

و تلاش و سخت های یه آدم و به مسخره گرفتن کار زیاد سختی نیست...

لیکن تو خسته نمی شی انقدر آدم ها رو احمق فرض می کنی و

مسخره شون می کنی...

دلمون خوش بود یه ادم توی این روزگار هست که بیشتر میفهمه...

بیشتر می دونه..

اما بیشتر دونستن دلیل بر بیشتر فهمیدن و بیشتر درک کردن آدما نیست..

خیلی جالبه بعضی وقتا نقش آدمای مهربون و از خود آدمای مهربون بهتر بازی

میکنی  ....

ایضا آدمای صادق..

تنها چیزی که توی وجودت نیست همون صداقته و انسانیت..

برای من مهم نیست تو متونی هر مدلی دوست داری رفتار کنی...

برو آدما رو مسخره کن...

شاید این کار بهت لذت میده..

_______________________________

من رفتم یه کم درس بخونم...

____________________________

زندگی از اون دسته اتفاقات دلشوره آوره که من خیلی وقتا

دوست دارم یکی بزنه تو گوشم و بگه پاشو ....همش یه خواب بود...

بزن تو گوشم...

الان دیگه موقع شه...!

 


 
 
استین خیس لباس خواب خرسی..!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
 

 

همه چی آرومه ///

این یه خط رو خاله م امروز واسم اس ام اس زد...

یعنی اینکه همه چی تا حالا آروم نبوده ولی از الان به بعد قراره کمی آروم شه..

آهای همه چی های بزرگ زندگی تو رو خدا آروم بمونید...

از کوره در نرید...

اینجا منی نشسته چهار زانو روی صندلی که از آروم نبودن همه چی

می ترسه...

راستش من شبا خوابم نمی بره...

حس خیانت ...

به پدری که آرزوش قبول شدن من تو دانشگاه بود...

و من الان باید به فکر این باشم که تا یکشنبه جلد سوم در جستجو رو به کتابخونه

تحویل بدم و تازه کلی کتاب نخونده ی دیگه...

خوب من تقصیری نداشتم...

این کتابا ...این فیلما واسه من جذاب تره...

من احساس می کنم تمام راه و که نه ولی بیشتر شو به خاطر ترس زیادی

اشتباه اومدم...

به خاطر همین بدم میاد وقتی کسی رو می کنه به من و می گه این چیزا به درد تو

نمی خوره...

چقدر هم و میشناسیم..

تا حالا بوی گوز هم دیگه رو استشمام کردیم...؟

تا حالا چند بار قی گیر کرده ی دور چشم همدیگه رو دیدیم...؟

چرا ادعا می کنیم همدیگه رو میشناسیم...؟!

به خدا نمی شناسیم...

تا آخر دنیا هم نمی شناسیم...

زندگی یه شوخی بزرگه..

این و هیچ وقت یادت نره...

اگه بخوای توی این شوخی بزرگ جدی بازی کنی...

مضحکه می شی..

از من می شنوی عین حقیقته حالا تو هی الکی الکی جدیش کن...

_ چیه تو باز نصفه شبی داره چرت و پرت می گی..؟

_چرت و پرت نیست...

_هست...

_می بینی حتی تو هم داری من و مسخره میکنی..

_خوب تا کی میخوای نوشتن مضخرفات و تموم کنی...؟

_تا وقتی که بشه از همین مضخرفات یه چیزی در اوورد...

_مثلا یه شاهکار ادبی..؟

_مثلا...

_ داری شوخی میکنی..؟

_همه چیز از یه شوخی کوچیک شروع شد...

_همه چی...؟همه چی چیه..؟

_همه چی همون چیزی که الان آرومه..

_مگه قدیم نبود..؟

_نمی دونم...

_پس تو چی می دونی..؟

_همین که هیچی نمی دونم و میدونم..اما پیش خودمون بمونه من هیچی نمی دونم

و این داره خیلی من و اذیت می کنه..

_زیاد بستنی خوردی این چند وقته مخت یخ زده..

- شاید حق با تو باشه...

_دردت چیه...؟

_این هفته کنکوره و من فقط استرس دارم که چرا استرسم نمیاد یه کمی

درس بخونم..

_میخوای خودکشی کنی..؟خودسوزی چطوره..؟

_ نه ...فکرشم آدم و دیونه میکنه ..تازه من که هنوز چهل سالم نشده..

خودکشی مال آدمای بالای چهل ساله مگه بچه بازیه...

_کلا نظرت راجب خودشکی چیه...؟

_عمل نکوهیده ولی به شدت مورد علاقه ی منه..

شروع این زندگی دست ما نبود...به نظرم خیلی خوبه که لا اقل خاتمه ش

به دست خودمون باشه..

-تو اینجوری فکر میکنی..؟

_مگه تو جور دیگه ای فکر میکنی...؟

_نمی دونم آخه من سالها پیش خودم و کشتم..

_ نه بابا..پس تو الان یه روحی..؟

_تغریبا ...

_تبریک میگم به شجاعتت....حالا چطوری خودت و کشتی....؟

_یعنی تو نمی دونی...؟

_ نه...!

_یه کم فکر کنی یادت میاد خودت و چطوری کشتی...

_ ای کشته که را کشتی

 تا کشته شوی باز

تا باز که او را بکشد

آنکه تو را کشت...

_اون شمع و فوتش کن بیا بخواب...

_ آستین لباسم خیسه...خوابم نمیبره..

_آستین لباست چرا خیس شد..؟

_داشتم مسواک میزدم...

_خوب لباست و عوض کن..

_نمیشه...من شبا حتما باید با همین لباس بخوابم...

_پس کمتر صدا بده اون شمع رو هم خاموش کن بذار من بخوابم..

(صدای فوت....و او تا صبح کنار شوفاژ خاموش نشست بلکه استین لباسش

خشک شود که نشد...از خستگی و سرما ترجیح داد دماغش را بگبرد

نفس نکشد تا ذره ذره بمیرد..حالا تنها چزی که از او باقی

مانده همان آستین خیس لباس است و یک مسواک و خمیردندان و

نخ دندانی که تمام شده...)

_هی اون شمع و خاموش کن...

_کردم دیگه...

 


 
 
اردیبهشت...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧
 

 

اردیبهشت و خرداد دو تا ماهی هستن که فقط باید توش خوابید...

من همش این چند روزه خوابم...

و هر شب هم خواب می بینم...

اونم از نوع رنگی ..

سه بعدی..

با صدای دالبی دیجیتال...

و کلی امکانات جانبی که خوابامو به یه صحنه ی واقعی تبدیل میکنه...

اصولا خواب دیدن زیاد خوب نیست چون با حرکت سریع چشم همراهه...

انگار اصاا نخوابیدید ..ضربان قلب بسته به شرایط خواب

بالا و پایین میره و اگه شما مثلا خواب ببینید دارید میدویید واقعا ضربان قلبتون

افزایش پیدا میکنه...

کلا خواب عالمی داره که من خیلی وقتا وسوسه میشم که هیچ وقت

هیچ وقت بیدار نشم..

البته این در مورد خواب های خوب ایضا رویا صادقه و گرنه کی دوست داره

یه کابوس وحشتناک ادامه پیدا کنه...

___________________

سرما خوردیم ...خوب نمی شویم...

دیگه داره شورش در میاد..

من وقتی قرص سرما خوردگی میخورم به شدت خوابم میگیره..

از کار و زندگی این چند وقته افتادیم..

و خدا می دونه که چقدر هم من کار و زندگی دارم..

(این خط آخر با لحنی کنایه آمیزخوانده شود)

_____________________________

فکر کن...

نه فقط فکر کن آدم فقط یه سکانش توی فیلم وودی الن بازی کنه...

البته کارگردانای دیگه ای هم هستن که من دوست دارم باهاشون کار کنم البته در

عالم خیال ولی احساسم میگه احساساتم با وودی الن همسو تره...

________________________________

راستش دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه...

فقط اینکه وایسین برایتون یه خط از محتشم بنویسم بعد برین بخوابین...

 

به دوستی خودم می کشی که رای منست این

به خویش دشمنی کرده ام سزای منست این...

گداختم ز جفا تا وفا به عهد تو کردم

بلی نتیجه ی عهد تو و وفای منست این

به قول مدعیم می کشی و نیستی آگه

که در غمی که منم عین مدعای منست این

وفا نگر که دم قتل من ز خیل سگانش

یکی نکرد شفاعت که آشنای منست این

عجب نباشد اگر پا کشم ز مسند قربت

تو آفتای و من ذره ام چه جای منست این

دلم که گشته ز بی غیرتی مقیم در آن کو

از آن مقام برانش که بی رضای منست این

اگر ز غم برهی محتشم دچار تو گردد

بگو کمینه غلام گریز پای من است این..

__________________________________

خیلی وقته که دیگه خودم با خودش حرف نمیزنه...

اما به زودی این اتفاق می افته...!