تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

دختری که بوی عرق می داد 1389 شمسی...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠
 

 

دستشویی هم می توانست از آن جاهایی باشد که تویش

فضای دیگری به جز اسهال و استفراغ تجربه شود...

شاید یک تخلیه ی هیجانی مثلا...

 و در بهترین حالت یک جیش ساده...

همیشه فکر می کردم این اتفاقا مال تو فیلماست...

بهتره خودم و جای بازیگر توی یکی از فیلم ها در نظر بگیرم...

اونوقت این قضیه یه طور دیگه ای می شه...

یه طور کاملا قابل هضم....

(((((((((((((((((((((((

مامان و بابا دیشب دعوا کردن...

من دو تا آرام بخش خفیف انداختم بالا و خوابیدم...

من دیگه حال و حوصله ندارم که بشینم نگاه کنم..

و بعد محکوم بشم که چرا طرف باباهه رو گرفتم...

یا طرف مامانه رو...

بی خیال...

من بازیگر خوبی نیستم...

سیمرغ و کس دیگه ای می بره خونه امسال هم...

و نوبل ادبی هم احتمالا به زودی مالیده خواهد شد...

*********************

این چه وضعیه..؟

این وضعیت نوشتن....

این خورده خورده نوشتنا...؟

_ میخوام احساسات واقعیم لو نره...

_آهان...بگووو...

......

درباره ی تیتر هم باید بگم به زودی داستانش و می نویسم...

شاید یه روز چاپ هم شد...

........

بله من درس دارم..

زبان می خونم بعد آسیب روانی...

بعد رشد...

بعد خوب من شیفته ی شخصیت های مثالی واقعی توی

کتابها می شوم...

کاش می شد به این روانشناسا یه طوری فهموند که

همه ی آدم های روی زمین به یک شکلی دیونه ن

فقط بعضی ها بلدن چطوری خودشون و زیر هزار تا ماسک

قایم کنن و یه عده هم خوب بلد نیستن...

و مجبورن قرص بخورن و به تخت بسته شن..

این اصلا انصاف نیست...

اگه به من بود رشته ی روانشناسی رو از توی

رشته های دانشگاهی خط می زدم جاش

رشته ی درک متقابل احساسات و عواطف آدم های پیرامون

رو اضافه می کردم...

باور کنین بیمار روانی یه جور توهم سهل انگارانه ی

یه مشت آدمای روشنفکره..

یه مشت آدمی که از توی دل فلسفه به زور دنبال یه چیز جدید

گشتن و گشتن...

لابد یادشون رفته بود که فیلسوفا همه ی حرفا رو زدن...

و اینا (روانشناسا ) فقط دارن کپی می کنن...

حالا فروید استثناست...

%%%%%%%%%

فردا عمو ..

زن عمو..

دختر عمو...

دختر عمو کوچیکه...

شوهر دختر عمو بزرگه...

و پسر عموم میان خونمون...

من از صبح یه خط در میون سلینجر خوندم...

بعد پیاز سرخ کردم...

بعد تی کشیدم..

فردا صبح جارو میزنم...

الانم تازه از حموم اومم..

و منتظرم یه کم آب موهام بره تا یه خورده تهش و کوتاه کنم...

بعد هم بخوابم...

که صبح کلی کار داریم...

.............

دستام هنوز بوی پیاز میده...!

 


 
 
چند تا قانون کوچولو واسه روز مبادا...
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠
 

 

١) سعی کنید فعل عادت کردن و از زندگیتون حذف کنید..

٢) اگرم ناخواسته به کسی عادت کردید ...

لطفا کمی خوددار باشید و لام تا کام حرفی نزنید...

٣) پرده های اطاقتون و شبا بکشید حتی اگر به جایی مشرف نباشه...

بالاخره احتمال دیده شدنتون زیر پتو و در حال فیلم دیدن زیاده...

۴) سعی کنید همیشه از دماغ نفس بگیرید و از دهان خارج کنید...

۵) اگر فکر می کنید من لوسم کاملا حق با شماست...

۶) مامان داره روزنامه می خونه میگه ما دیگه نمی تونیم

تو تهرون خونه بخریم...

راستش این و بچه ی ۶ ماهه ی سرایدارمونم می دونه...

٧) دنبال یه خونه ی کوچولو طرفای لاهیجان می گردم...

کسی سراغ نداره...

٨) ماشی تحریر مالید...

هی ... دیدید من سر هیچ حرفیم نمی مونم..

٩) مثلا قرار بود اینا چند تا قانون باشه...

نه..؟

١٠) به جان خودم من از تقلید کردن به شدت لذت می برم...

پس فکر کردید این علاقه ی من به بازیگری از کجا میاد ...

هان...؟

١١) اطاقم به شدت شلوغه برای مثال بشقابی که دیروز ناهار توش ماکارونی

خوردم روی کتابام توی جا کتابی زیر میزه...

مقنعه ام روی شوفاژه...

جورابام تو جا کتابی دم دره...

۴ تا قاب شکسته ی قدیمی هم روی میزمه...

باور کنید نمی دونم این قابا دیگه از کجا پیداشون شده...

اما هر چی هست فعلا هست...

و من هیچ حوصله ی جا به جایی شون رو حتی به اندازه ی

دو میلی متر ندارم...

١٢) مامان دیشب لب به سخن گشود و اولین تیکه شو انداخت...

ما در حال فیلم دیدن بودیم که مادر داد زد بدو بیا...

رفتیم دیدیم تلویزیون تصویر ریس جمهور را پخش می کند

و مادر خیلی جدی گفت عینکشو ببین...

عین مال توئه...نه...؟

١٣) من دیگه هیچ حرفی واسه گفتن ندارم...

 


 
 
یه بوم خالی و سفید...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤
 

 

تا حالا حس کردی می خوای خوب نباشی...

به زور بخوای بد شی...

به زور بخوای با آدما خداحافظی کنی

به زور رفتنت و داد بزنی

به زور رنگ و بپاشی رو بوم...

به زور به همه زور چپون کنی که حالت از این بهتر هم نمیشه..

در حالیکه توی ترافیک و شلوغی این روزای عجییب تهران

قلبت فشرده و فشرده تر میشه..

قرصاتو نخوری چون به خودت قول دادی ٣٢ سال بیشتر زنده نباشی...

بعد زل بزنی به عکس چهار سالگیت...

فکر کنی ١٠ سال اول ندگیت چقدر تنها بودی...

درست مثل ٨ سال باقی مونده...

.......................

_کمبود محبت داری ها...

_چرا...؟

_چون این چیزا رو می نویسی که بهت محبت کنن..

_برو گم شو کسی اینجا رو نمی خونه..

_خوب این حرفت ...دقیقا داره حرف اولمو تصدیق می کنه..

_بمیری...بی مزه...من کمبود محبت ندارم...من کمبود ید دارم...

_اوهو...

 


 
 
رمز عبور را فراموش کردم...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
 

 

باز دوباره نوک انگشتام یخ زده

کبود شده...

این یعنی من باز احساسی شدم...

من دلم بچه می خواد اونم یه پسر بچه ی توپول با لپای قرمز..

اما چه میشه کرد...

من از مردا بدم میاد و از بخت بدم مریم مقدس هم نیستم...

دیشب توی تاکسی یه پسر بچه ی توپول نشست پیشم...

خیلی خوب بود دلم میخواست میدزدیدمش...

واسه چند روز مامانش بودم بعد ولش میکردم...

یکی نیست بگه خودت هنوز توی رد شدن از خیابون مشکل داری

اونوقت دلت بچه هم میخواد ...

مردا پستن..

پستن..

پستن...

چه قدر حیف...

یعنی زنا نمی تونن پست باشن...؟

نمی دونم...!

.................................

یعنی فکر کن خواب سقط جنین ببینی با تمام جزییاتش...

سه تا پرستار دستاتو گرفته باشن و به زور بخوان بچه تو بندازن

بچه ی نا مشروع تو...

من از اون شبی که این خواب و دیدم داغونم..

ولی دارم خودم و سرگرم می کنم تا جیغ و دادای تو خواب و یادم بره...

خیلی سخت بود..

....................

دلم یه بغل مرگ میخواد با بوی گل میخک و مریم...

اگر خروس قوقولی قوقو نمی کرد شاید کلک خودم را توی آب انداخته بودم...