تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

78
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳٠
 

 

یعنی این چند روزه همه چی حول و حوش ٧٨ میچرخه////

اینایی که الان می نویسم و به حساب حال خرابم نذارین...

والا آدم نمی دونه کی سرش و میذاره زمین که روانکاوا بلند میشن

میان از واو با واو متنای آدم چیز میز میکشن بیرون و ادم و به همجنس بازی و

خود ازضایی و حل نشدن اناع عقده ها محکوم...

البته این در صورتیه که روز ی معروف شده باشم...

و گرنه شب نوشته های یه آدم روانی رو کی میخواد تحلیل کنه با خداست...

تازه اکثر این آدم مغروفا خیلی خیلی جنتلمن و با کلاس بودن...

اصلا رمز جاودانگی با کلاسی است...

خوب من چون با کلاس نیستم...

و هیچ وقتم دوست نداشتم با کلاس باشم...

عطای جاودانگی رو به لقاش میبخشم...

هنوز چند دقیقه ای از این تصمیم من نگذشته که لئوناردو میاد تو اطاقم...

بابا...لئوناردو...همین داوینچی...

بچه معروفه هست نقاشیای خوبی کشیده...

لبخند مونالیزا...

و کلی نقاشی رو د و دیوار کلیساها...

الان پیش منه گیر داده میخواد از رو من بکشه...

حالا شانس اووردیم بچه مون سر به راهه...

یعنی کلا غریزه مریزه رو تعطیل کرده...

الان رفته تو دستشویی قلمو هاش و بشوره...

این فروید از خدا بی خبر هم بدش نمیاد همه رو همجنس باز نشون بده...

هر چند قصدی نداشته ولی بنده خدا لئوناردو سر گفتن کرکس و جمع

کردن یه سری پسر خوشگل از تیم اسپانیا..

به همجنس بازی متهم میشه...

حالا ما کاری نداریم...

الان اینجا خیلی شلوغه...

من لباس خوابی که دوست مامان واسم از دوبی دو سال پیش اوورده رو پوشیدم...

یادش به خیر یه تعلق خاری هم به پسر این خانم در دوران جاهلیت داشتیم...

که در همان ابتدای امر در نطفه خفه شد..

خلاصه شلواره سفیده با یه عالمه پاپیون چاپی سبز...

لباسش روش یه خفاشه که داره چشمک میزنه...

که دیشب روش خورشت کرفس ریخت الان تو ماشین لباسشویی..

جاش یه لباس دیگه پوشیدم که روش پره عکس سبزیجاته..

لئوناردو میگه لباست خوبه عوض نکن..

اما به نظر خودم خیلی خزه...

میگه عیب نداره سرتو میکشم بعد لباست باشه واسه سال بعد...

خوب لئوناردم مونالیزا رو تو چهار سال کشید...

حالا من و با لباس سبزیجاتم قراره تا کی لفت بده...یعنی طول بده...

والا من راضی نیستم عکس سر برهنه م بره تو موزه ی لوور...

اما خوب بعضی اوقات آدم باید پا روی عقاید دینی مذهبیش بذاره دیگه...

و اینکه کسی من و تو پاریس نمی شناسه...

حالا چه ایرادی داره..سر برهنه مون رو هم ببینن...

اصلا عکس و تصویر مجازه..مجازه...

آقایون فتوا دادن...

والا...

تازه من اولین زن ایرانی هستم که عکسش میره تو موزه ی لوور...

لئوناردو اومد....

من دیگه برم...

الانه که از دستم عصبانی شه قلمو شو بکنه تو چشم و چالم...

ببینم میتونم بهش پیشنهاد ازدواج بدم....

تیکه ای واسه خودش...

شبتون به خیر...

 


 
 
واقعا یعنی چی بنویسم واسه تیتر....؟
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳٠
 

 
 
انقدر دلم عاشق رنگ پوست پیاز بود...ترجیحا خداحافظ...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸
 

 

از سر کوی تو با صد گونه سودا می روم         داغ بر جان بار بر دل خار در پا می روم

آنچه با جان من بد روز می کردی مدام           کی کنی امروز اگر دانی که فردا می روم

مژده ی تخفیف وحشت ده سگان خویش را    کز درت با یک جهان فریاد و غوغا می روم

می روم زین شهر و اهل شهر یک یک می کنند  زاریی بر من که پنداری ز دنیا می روم

دشت تفستان تر ز صحرای قیامت می شود      با تف دل چون من مجنون به صحرا می روم

در لباس منع رفتن بس کن ای جادو زبان       این تقاضا را که من خود بی تقاضا می روم

                                   محتشم از بس پشیمانی به آن سرو روان

                                 حرف رفتن سر به سر می گویم اما می روم...

 

 

این برای این بود که بدونبد من هنوز عاشق محتشمم...

محتشم نامزد جدید منه...

البته زیاد جدید هم نیست..

یک نامزد تخیلی...

با یه کلاه پشمی...

شبا میاد دم پنجره واسم تار میزنه...

اما راستشو بخواین بحث کنکورو این صحبتا که پیش میا باید دو رو بر

داستانای خلاق و یه خط کشید....عوضش زد تو کار واقعیت...

اصولا باید بی خیال داستان و داستان بازی شد ...

حتی اگر اون داستان اونقدر طرفدار پیدا کنه که به چاپ دهم برسه و

برای نویسنده یه نوبل رو به خونه بیاره...

اصولا اهل نوبل نیستم...

چای با نون خامه ای رو ترجیح میدم...

البته ژله ی آناناس بعد از باقالی پلو رو هم نباید از یاد برد...

خلاصه اینکه اگر مسایل درسی نبود من الان بزرگترین نویسنده ی قرن بیست و یکم

می شدم.../

البته می گم زیاد هم مهم نیست...

همین بزرگ ترین نویسنده ی قرن شدن و میگم...

فعلا تصمیم گرفتم...

البته این قضیه کاملا سکرته...

ولی خوب چون اینجا من و شما نداریم..

من ترجیح دادم یه ۵ ماه و حالا ۶ ماه دو رو بر قضایای رمانتیک و خط بکشم...

الهی دور خودم بگردم... و نوه هام پیش مرگم بشن...

قضایای رمانتیک تعریف جدیدی داره برای من...

یعنی هر گونه فکر کردن به مسایلی که دو رو بر مسایل جنسی می چرخه..

آقا به جان خودم از من پاک و پاکیزه تر تو مسایل جنسی پیدا نمی کنین...

فقط باید این مدت دو رو بر فیلم های صحنه دارم یه خط بکشم...

ببینیم می تونیم حرف زیگموند فروید و گوش بدیم و تکانه های جنسی مان را

در جهت فعالیت های برتر اجتماعی والایش کنیم....

والایش یعنی همون بهتر کردن...

یعنی تو با استفاده از منابع ذاتی خدادادیت خود تو به رشد و خود شکوفایی

برسونی...

البته سخته...

ولی ممکنه...

از بچگی عاشق راهبه ها بودم...

این شش ماه فرصت خوبی برای همدردی با این قشر درد کشیده است...

که البته تو کشور پهناور خودمون پره از راهبه هایی که تکانه های جنسی شون رو

در جهت اعتلای فرهنگ جامعه به بهترین شکل خرج میکنن..

نمونههای فراوونی در میلاد نور...کنار خیابون ایران زمین و جردن و کلا

راهبه ها موجوداتی هستن که باعث گردش پول و رشد اقتصادی و

به راه اووردن مردهای جامعه میشن...

تا ما هر چه بیشتر این قشر معصوم و فلک زده ی مذکر و شاد و خرسند ببینیم..

در پایان نویسنده یک توصیه برای استفاده ی هر چه بهینه از این ثروت ملی

می نماید و آن دایر کردن مرکزی برای این امر زیر نظر دولت به خصوص

شخص شخیص ریاست محترم....آن اداره ی از همه جا بی خبر می باشد...

.......................

چی داشتم می گفتم...

یادم رفت...

ما میریم چند بتی محتشم بخوانیم و بعد بخسبیم..

مسلما فردا روز بهتری است...

 


 
 
گهی بالا و گاهی در فرودیم..
نویسنده : صمیه - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢
 

 

از اون کارای سخته...

رفتن به افطاری اونم تو سالن...تالار..باشگاه...

حالا هر چی که دست دارین اسمشو بذارین..

یه سری آدمی که نمی شناسیشون...

علاقه ای هم به شناختشون نداری...

اما چون دوست بابا هستن باید بریم..

من و مامان ترجیح میدیم تو خونه بمونیم..

من هیچ حال ندارم افطارم و خیلی با کلاس رو به روی صد چشمی که شاید

نگاهت کنن باز کنم...

این رسمای الکی..

خوب تو خونه میومدیم افطاری..

والا..

آدم گشنه تشنه...

باید مواظب حرکات و سکناتش هم باشه...

آخره بی انصافیه...

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

رفتیم منابع کارشناسی ارشد خریدیم...

زیر بار این همه کتاب خرد نشویم یک ور...

چشمانمان از حدقه بیرون نپرد هم یک ور...

حالا فکر کن باباهه از حالا بهت بگه خانم دکتر...

بعد بزنه قبول نشی از اون ور...

ای خدا...

هر چند کتاباش صفحه هاش زیاده..

جلداش قشنگه...

یادم باشه بشینم یه روز جلد کنم...

ولی اکثر مطالب تکراری...

٢۶ کتاب که هر کدام بالای ۵٠٠ صفحه هستن...

به طور میانگین روزی ٢٠٠ صفحه...

من باز هم دیر شروع کردم...

>>>>>>>>>>>>>>>>>

پایان نامه...

پدر در آور ترین بخش قصه ی ماست...

نه تمام می شود...

نه پایانی دارد...

نامه ی بی سر و ته بد قواره...

..............................................

هدیه گرفتن در یک روز فوق العاده عجیب...

دقیقا چهارشنبه...

سوار تاکسی به سمت انقلاب هستی پیرمردی که متولد ١٣١١ است

می نشیند کنار دستت می خواهد تصدیقش را تمدید کند...

پسرش در عملیات والفجر ٢ شهید شده...

با انگشتانش مدام عدد ٢ را بعد از والفجر نشان میدهد...

و شهیدان به راستی بر گردن ما حق گرانی دارند...

خودمان را گول نزنیم...

جوان ١٨ ساله به هر دلیلی وقتی پا می شود می رود جبه و می جنگد...

انسان فداکار و با گذشتی است...

خودمان را نمی توانیم یک لحظه جایشان بگذاریم...

پس لا اقل یک دقیقه در برابر مقام حقیقتا رفیعشان سکوت کنیم...

....................................

همون روز کتابی هدیه گرفتم به نام قصر نوشته ی کافکا...

با ترجمه ی علی اصغر حداد...

با نوشته ی اول صفحه فوق االعاده زیبا...

از من می شنوی یا کتابی به کسی هدیه نده...

یا اگر هدیه دادی صفحه ی اولش را به دست خط خودت مزین کن...

........................................

انگار تقدیر من است که همیشه شنونده یی باشم برای آه های نیمه شب و

عشق های از دست رفته...

عیبی ندارد...

اینجا منی نشسته که پایش به شدت خواب رفته...

اما به خودش قول داده...

تا همیشه بشنود و بشنود و اگر توانست کمکی...

به هر حال ممنون بابت کتاب ارزشمندت...

و دست نوشته ی اول کتاب...

............................................

حس بدی است پشت کنکوری بودن...

فروید عزیز بیا من را بیرون بکش از خواب های در هم و برهم و تکراری ام...

...............................................

درود بر روح پیر ژانه...

همینطوری...

 


 
 
ربط و مبط....
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦
 

 

هیچ چیزی به جیز دیگر ربطی ندار مگر آنکه عکسش ثابت شود...

بهانه گیری های بی دلیل من و و لوس بازی های بی حد و حصر تو...

حصر و درست نوشتم...نه...؟

اگرم درست ننوشتم ایراد نگیرید من از ایراد و انتقاد به یک اندازه بیزارم...

.................

ما یزدیم...

عروسی یکی از اقوام دامادمان بود...

این لب تابه مثل همیشه فارسی نداره رو دکمه هاش...

تاره حرف ب که سه نقطه زیرش میذارن رو هم نداره...

و گرنه دقیقا می گفتم غروسی کی بود...

خوب بزارین بگم ممکنه شب از فقطولی خوابتون نبره...

فروسی بسر خاله ی دامادمون بود...

و من به شدت رقصیدم...

البته برای امشب که با تختی بود...

البته اسمش رقص است من ترجیخ میدهم بگویم ایروبیک...

والا...

ولی خوب بچه های باحالی بودن منم بیراشون سنگ تموم گذاشتم..

برای یه آدم خود شیفته هیچی مثل کف و سوت نیست....

همچین ادم و به وجد میاره که تا صبح هم حاضره برقصه...

من تسلیمم...

آره...

من یه ۴٧ کروموزومی خود شیفتم....که از بد حادثه خیلی هم با خودش حال میکنه...

عمرا از مواضع اخلاقی گند و گهم بایین بیام...

من همینی هستم که هستم...

میخواید بخواید نمیخواید هم به من اصلا ربطی نداره...

..................................

لنز تو چشمامه هنوز در نبووردمش...

وقتی عینک نمیزنم حس میکنم صورتم خیلی بزرگه...

ما رقتیم لنزمونو  دربیاریم...

مسواک هم بزنبم...

بعدشم بخوابیم...

حال کردی یه سری به خوابم بزن...

 

 


 
 
بسیج همگانی برای شکستن دل من...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳
 

 

میرویم سنجش تکمیلی با دوستان برای مشاوره..

دختره نه برداشته نه گذاشته میگه با این معدل میخوای بالینی هم بخونی..؟

سخته...

تو نمی تونی...

همون عمومی بخونی بهتره...

آقا انقدر حالم گرفته شده...

با اون ساختمون بد رنگ زرد مسخره شون و اسم مسخره ترشون اکسین..

می روم سمت مانتو فروشی ها...

توی هر مغازه پنج شیش تا مانتو پرو می کنم...

ولی نمیخرم...

خوب پول همرام نیست...

ده هزار تومن ناقابل که ترجیح می دم تو نشر چشمه حرومش کنم تا تو مانتو فروشی...

بعد می روم کافه...

با اینکه اصلا قهوه دوست ندارم شیر قهوه سفارش میدم...

خدا رو شکر شیرش زیاد بود..

و گرنه شاید نصفه کاره ولش میکردم..

راست کافه خواستین برین ..

برین کافه کافکا...

آدرس جدید : میرزای شیرازی....خیابان دوازدهم...

طابلوشم مثل فیلم های خارجی از ایناست که زمستون بشه باد بیاد

تکون می خوره مثل تو فیلمای خارجی...

تازه بچه های منصفی هستن..

قیمتاشونو کشیدن پایین...

خلاصه کمی حرف میزنیم..

درد و دل می کنیم..

از درس...

فیلم..

کتاب...

بعد مثل همیشه من را به خودشیفتگی محکوم می کند...

جناب آ...

ببین من خودشیفتگی ندارم...

من گه گیفتگی دارم...

که شامل تمام شدن هر آنچه تا کنون برایم مهم بود می باشد...

چناب آ عشق و عاشقی را مخرب می داند هر چند در نوشتن...

نفر اول کنکور هنر در کارشناسی ارشد این حرف را میزند..

و مدام نصیحت میکند با احاسات زیاد درگیر نشو موقع نوشتن...

و من متاسفانه بد جور درگیر میشوم...

از کافه بیرون میآیم..

حرف های نا امید کننده ...

سکوت بیش از اندازه ی من...

تا متروی مفتح پیاده میروم...

تنها...

تاکسی میگیرم تا سیدخندان...

تنها...

رویم نمی شود بگویم تو رو خا این آهنگای خاطره به یاد آور و کم کن..

یا خفه ش کن...

ناگریز یا همان ناگزیر اشک میریزم یواش آرام...

و البته تنها...

کیف و کفش های آدینه را نگاه می کنم...

آرام از توی پیاده رو به سمت خانه حرکت میکنم...

نه کسی برایم بوق میزند...

نه کل میکشد...

نه دست...

من دیگر کمود محبت ندارم...

من به تنهایی عادت کرده ام...

...............

این آخرین متنی بود که احسسات در آن جریان داشت...

شب به خیر احساسات قلمبه شده ی درونم...

و صبح بخیر سنگ ریزه های بی وجدان درون..

......................................

سرم آژیر می کشد...

 


 
 
مسواک بزن ...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۸
 

 

نشسته ام...

در یک توصیف کلی مادرم هیبتم را به پرفسور حسابی تشبیه می کند شاید هم تشریح....

خیالی نیست...

هر چه باشد از خیلی تشبیهات دیگر بهتر است...

به جان خودم شونه هام هنوز صافه...

یعنی کمی قوز داره و شونه ی سمت چپ به طرز خیلی زشت و زننده ای پریده بالا...

و شونه ی چپ به طرز بی قواره تری از کادر بیرونه..

با این حال مادر محترمه در تلاش برای جمع و جور کردنه جاهاز یا همون جهیزیه برای منه..

امروز موقع ظرف شستن بهش گفتم وقتتو واسه جهیزیه جور کردن من تلف نکن...

من پیش تو و بابا می مونم...

گفت چرا...؟

چراشو تو دلم گفتم...

من هیچ دلم نمی خواد شوهرم و بیوه و بچه هام و یتیم کنم...

هی...

با توام...

من دارم با تقدیرم می جنگم...

و هر روز یه سکه ی پنجاه تومنی میندازم تو صندوق حمایت از بیمارای سرطانی...

تا یه مدت بیشتر زنده بمونم...

این داستان مردن هم واسه ما داستانی شده...

و البته من متاسفانه آینده روهم با تمام چزییاتش می بینم...

و این خیلی بده...

خیلی بده...

زنیکه ی گه...

تازه گی ها افتاده تو دهنم...

شخص خاصی نیست ..

هر چند بود ولی الان دیگه نیست...

من همه ی آدمای دورو برم و با ق انون بیست و چهار ساعته از یاد میبرم...

اگر کسی بهم بدی کنه ظرف بیست و چهار ساعت اون آدم برام می میره..

هی تو مردی...

و این حس سبکی خیلی خوبی به من می ده..

فقط وقتایی که به نفعت بود به من میچسبیدی خر که نبودم...

زنیکه ی گه...

تازگی ها از جنس مونث بدم میاد...

همشون حیله گر و مکار و دودوزه بازن..

و می خوان مردای بیچاره رو تحت تملک خودشون در بیارن...

من اینجا به عنوان اولین زن مدافع حقوق آقایون اعلام می کنم...

زن زیاده...

خودتون و اسیر و ابیل ماها نکنین...

چون به شدت لوس و متکبر و خودخواهیم...

والا همجنس باز بشید شرف داره تا گیر این زنای به ظاهر فرشته ولی گرگ بیوفتید..

از ما گفتن بود...

............

٣٠ روزه قول دادم دختر خوبی بشم...

فکر کنم در این مدت دروغ نگفتم....

پشت سر کسی حرف نزدم..

راز کسی رو فاش نکردم...

تو دهن دو تا ادم که جاش بود بزنم نزدم..

سعی کردم با مامانم مثل ادم رفتار کنم..

و روزی سه بار ماچش کنم....

چون از ماچ بدش میاد قبلا روزی بیست بار بلکه بیشتر ماچش می کردم..

که با لغد از من پذیرایی می کرد...

برای خودم...

برای این ریاضت سی روزه...

یه مسواک جدید خریدم..

از اینایی که سرش انعطاف پذیر هست که مثل دندونا می شه..

از اونا صورتیش..

مسواک بزنین...

و به زنیکه ی گه به چشم یه آدم خوب ولی بد نگاه نکنین...

آب طالبی هم چیز بدی نیست...

زنیکه ی گه با توام یه لیوان بزن خنک شی عزیزم...