تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

آخیش خیالم راحت شدا...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱
 

 

دیروز رفتیم یک اجرا دیدیم...

البته قبلش توی نشر چشمه همه ی کتابار و یه بار از جاش در اووردیم تا قیمت

÷شت جلداش و تماشا کنیم و کلا یه بار کتابا رو لا اقل لمس کرده باشیم...

هی بگین چرا مردم کتاب نمی خونن...

به خدا یه بار دیگه بگین خودتون می دونید..

من حالت عصب دارم...

آهان بعدش به اصرار من میریم یه کار ببینیم..

هر چند مهدیه خودشم از اول می خواست بیادش ولی خوب...

بیشتر دوست داشت من اصرار کنم...که منم کردم...

یعنیآدم چی می تونه به یه بازیگر احمق بگه که خیلی هم ادعای بازیگریش می شه

بد بختی...

وقتی گوشی من و یکی از بچه ها رو گرفت و من گفتم ببخشید من گوشیم و لازم دارم

اگه میشه گوشیم و بده...

بعد فکر میکنین طرف بر می گرده چی به آدم میگه...

یعنی تمام ما تحتم سوخت..

ببین سمیه جون دقیقا اسمم و اوورد ...

ببین سمیه جون اجرای آوانگارد این چیزا رم داره...

آخ...

ما تحتم از دیشب می سوزه...

به خدا می خواستم همون لحظه از ماشین پیاده شم یقه شو بگیرم دو تا کشیده بزارم پای گوشش تا یادش بمونه توی اجرای آوانگارد ممکنه دو تا کشیده رو صورت آدم هم بیاد...

بعد جالب تر اینجاست که بنده این آدم را ١٠ دفعه هم ندیدم آنوقت انگار با من خرده حساب شخصی داره...

که دوباره بر می گرده میگه ببین من وسعت عملم حیلی زیاده...

حالا ما حرص نمی خوریم می گذاریم پای همان واژه ی مظلوم و دستمالی شده ی

آوانگارد که این روزها همه دارند حقش را به نا حق می خورند...

اگر تا به حال شک داشتم بازیگر خوبی نمی شود الان مطمئنم...

پی نوشت : اگر دوست داشتید فکر کنید به طرف حسودیم شده که اینطوری نوشتم..

شما آزادید هر طور که دوست دارید فکر کنید...

ولی تا وقتی همچین آدم هایی کار هنری می کنند ادم باید فاتحه ی بازیگری رو بخونه...

به قول مهدیه آدم از بازیگری زده می شه والا...

منم حساس...

اوه...

چقدر حسودم من ...(آره جون عمم...! نه فکر کنم جون عمه ت بهتر بود)

نتیجه گیری : بازیگران این سرزمین از هر ده تایشان نه تایشان بی سوادند...

و همان یک نفر بازیگر خوب با سواد هم خدا را بنده نیست...

جدی جدی هر چی سرمون میاد حقمونه...

بنده در صدد کسب سوادم چون به شدت بی سوادم...

سعی میکنم با سواد فروتنی باشم...

یعنی قول میدهم...!

هی من احساس می کنم یه چیزیم شده...

یه مرگم هست...

اما این دفعه نمیدونم چی...؟

همون حسادت زنونه باید باشه شک نکنید..

 


 
 
یار ما چشمک زنان دست ما را رد کرد...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
 

 

تا حالا شده موقع خشک کردن صورتت صبح کله سحر دلت بخواد تو حوله ت زار بزنی...

از اون زازای مشتی که آدم دلش ضعف میره...

بعد کتاب سرگذشت مردگان بعد از مرگ و بخونی و بعدش هم فرنی و زویی سلینجر و بعد دوباره زار بزنی...

به جون خودم اگه تا حالا فهمیده بودم خودم اینجا اومدم واسه چی و چرا...؟

یعنی اگه به یه جهان بینی درست و حسابی رسیده بودم مطمئن باش بهت می گفتم که چقدر دوست دارم...

از اون دوست داشتنای واقعی..

حتی بهت نمی گم که بتونم اگه چند وقت یه بار همو می بینیم راحت ببینمت...

هر چند فکر کنم تا حالاشم خودم و طابلو کردم..

من ترجیح میدم تا موهای جلوی رم کامل نریخته بهم بگی دوستم داری...

یا مثلا روز تولدم...

اصلا یه شرط...

اگه تا روز تولدم گفتی دوسم داری که هیچ...

و گرنه فکر کنم منم باید یه جوری فراموشت کنم...

یا لا اقل به چشم یه دوست معمولی بهت نگاه کنم....

هر چند ٩٩ درصد مطمئنم من معمولی ترین دوست دور و برتم...

و تو من و کاملا معمولی دوست داری..

اما...

ترجیح میدم یه ماه و نیم دیگه هم صبر کنم...

آخیش راحت شدم...

این حرفا از سر شب ا حالا جسته بود تو گلوم نه پایین می رفت و نه بالا...

یار ما چشمک زنان دست ما رد می کند...

پیش چشم ما ناز نگاری می کشد...

یار ما خوب دل ندارد ای جماع...

یار ما چمش به غیر است ای جماع...(جماع همون جمه جماعت باید باشه دیگه نه..؟)

همه را دوست می دارد الا ما...

این مصرع آخرش خداییش با حال شد...

 

کاش امشب برایم یک شعر می سرودی تا شرظ بندی را ببرم...!

اینم یه خط هایکو...

خداییش یهو فوران میکنه نمیشه جلوش و گرفتا مثل لکه ی نفتی خلیج مکزیکه مغز من..

اصلا دوست دارم خودم  و تحویل بگیرم...

کسی حرفی داره..

بی تربیت ها...

خود تحویل گیری یکی از سخت ترین فعل های دنیاست اگه تونستی صرفش کنی یه بستنی طلبت..

راستی از همین پشت مانیتور میبوسمت...

و شبتم به خیر...

یکی بیاد من و جمع کنه خواهشا...

 


 
 
چکیده ای از امروز...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸
 

 

خواندن..

نوشتن...

تولد..

کافه..

تنها..

خسته...

و کمی تا حدود زیادی بی انگیزه...

بستنی کاکائویی دو بشقاب...

جوش روی گلو یه دونه بزرگ از این دردیا...

مسواک...

نخ دندون...

....

دیشب خوابت ودیدم...

آیدا...

اگر خواب زنان برعکس باشد این دفعه این خواب به نفع من تمام می شود..

دو هیچ با طعم زرد آلوی خیلی شیرین...

....

ده صفحه نوشتم...

گیر کردم..

من عمرا بتونم مثل سلینجر بنویسم...

گه اضافه...

دلم واسه اینجا تنگ شده بود خدایییش..

 


 
 
خودت و رو طناب بند بازا نگه دار حتی شده با دندون...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩
 

 

اینکه این روزها هیچ چیز نمی تونه من رو خوشحال کنه . و من تبدیل به موجود سرد و یخ زده ای شدم که حتی دیدن شعله ی شمع روی میز و بعد فوت کردنش و دیدن دود ی که ازش بلند می شه که قدیم ترها باعث ذوق زدگیم می شد اما ...الان نه..

تو رو خدا جمله بندی رو دارید...؟

خوب من خیلی بی سوادم و هیچ شاخ و دمبی هم ندارم خدا رو شکر...

فقط بعضی وقت ها یک عده به اشتباه من و با یه موجود استثنایی و فضایی و خارق العاده اشتباه می گیرن...

خیلی ها هم دوست دارن من و تو خلوت خودشون نابغه صدا بزنن...

هی من نابغه م و این بهترین توصیفیه که من و سر ذوق میاره...

ولی اینم بگم که رو دلم نمونه که امروزه یک سری کودن که فقط بلئن چطور از کودنیشون بهترین استفاده رو ببرن دارن سر نابغه هایی امثال من و شما سوار میشن..

و این یعنی من تنها نابغه ای هستک که بلد نیست از نبوغش به بهترین شکل استفاده کنه....

و داره هرز میره....

عیبی نداره ...نابغه بودن خودش در حالت کلی اونقدر بهم اعتماد به نفس میده که با مانتوی طوی و استین قهوه ای و شلوار مشکی و کیف آبی و شال سبز از خونه تا حسینه ی ارشاد و پیاده برم تا یه نمایشنامه رو فتوکوپی کنم...

راستش طرف خونمون فتوکپی زیاد هست...

اما این یکی از همه منصف تره...تازه اجازه میده هز از گاهی خودکارای روی میز و امتحان کنم بدون اینکه بخرمشون....

 

اینکه به سر آدم ها چه میاد که اینطوری می شن ..فقط خدا می دونه...

هی ...من نه بزرگ شدم نه با هوش...

من هنوز همان دختر کوچک کودنم...که فقط در خودش فرو رفته...

دقیقا مثل گل ناز بعد از غروب آفتاب..

امیدوارم بدونید که گلی هست که موقع خروب آفتاب جمع میشه و صبح ها باز میشه..

ما یکی از این گلا رو تو تراسمون داریم...

دلتون نسوزه همه ی گل فروشی ها دارن برین بخرین اگه خیلی مشتاق دیدن باز و بسته شدنشین...!

اونقدر همه چیز عادیه  که سر اخرین امتحان وقتی بچه ها به من تبریک می گفتن که هی خوش به حالت فارغ التحصیل شدی...به نظرم کارشون خیلی لوس و مسخره اومد..

خوب من هنوز پایان نامه م رو هواست...خانم خسروی مسئول رشته مون زده حامله شده...

فکر نمی کنه آخه چه وقت حامله شدنه وقتی من حتی راضی ام پایان نامه م و این ترم حذف کنم ترم دیگه با استاد دهستانی بر دارم که خیلی هم ازش تعریف می کنن..

اصولا استادایی قابل تعریفن که زیاد به پرو پاچه ی دانشجو هاشون ور نرن..

موضوع های در پیت و بی خود بهشون ندن...کلا دست بچه ها رو تو انتخاب موضوع باز بذارن...

حالا من دلم خواسته بود موضوع پایان نامه م درباره ی معضلات اجتماعی باشه...

که خوب استاده اونطوری برخورد کرد که خوب تقصیره خر خودم بود...

حالا جان من موضوع جدید پایان نامه ی ما را بچسبید...

نقش معنویت در طلاق زوجین..

یعنی لوس تر از این موضوع هم می شد..؟؟

کلا استاده گیر داده به معنویت...

موضوع یکی از بچه ها اینه

نقش معنویت در گرفتن بیماری ایدز...

طفلکی...!

به خدا راست می گما...

این استاده پاک خله....

من هیچ اعصاب در افتادن با این آدما رو ندارم.پس ترجیح میدم خیلی شیک برم دنبال تست معنویت بگردم بدم دست ٨٠ نفر که دارن از دادگاه طلاق با فحش و فصاحت از هم جدا میشن...

خوب یکی نیست بگه توی اون بل بشو...کی میاد تست معنویت پر کنه بده دست من..

شانس بیاریم کتک نخوریم یا ان کفتری از بلندی ..جایی... روی سرمان نریزد...

بالاخره کار کردن پیرامون معضلات اجتماعی دردسرهای خودش رو داره...

اونوقت فکر کن ..فکرت پیش این مسایله زرت و زرت میان بهت تبریک میگن...

و تو فکر میکنی این آدم ها یه مشت احمقند که فقط مسایل ظاهری چشمشون رو گرفته....

و همین باعث میشه فکر دادن شام ..ناهار...مهمانی ..و هر گونه از این قرطی بازی های لوس که هیچ خوشم نمیاد رو کنسل کنم...

و بشینم یه فکری به حال وضعیت درامم با پایان نامه م بکنم که هیچ جوره از استادش خوشم نمیاد..

و خانم خسروی هم نکرد استاد ما رو عوض کنه...

کلا من به جز تر زدن هیچ کار دیگه ای بلد نیستم...

از این ور پنج شنبه هم میخواستم بروم سر تمرین حمید...

برنامه ی مسافرتی مان درست افتاده در چنین روزی ...

عیبی نداره پنج شنبه ی دیگه میرم سر تمرین..اینطوری دلشون هم بیشتر برام تنگ می شه....!

خلاصه نشسته ایم زیر نور ماه ناتور دشت میخوانیم...

و مدام به خودمان لعنت می فرستیم که چرا انقدر دیر داریم این شاهکار ادبی را می خوانیم...

هی سلینجر ...جایی گفته ای نوشته ای خوب است که آدم دلش بخواهد با نویسنده ی آن متن دوست صمیمی شود و هر از چند گاهی به او تلفن کند..

هی ..من که می دانم منظورت به خودت بوده..ای دمب بریده...

و اینکه دلم برای تاتی هم تنگ شده...

همان کمدین قد بلند با جوراب های راه راهش...

هی ژاک دروغ نگفته باشم من یکی کشته مرده ی استیل دراز و کج و کوله ی کودنتم...

چقدر دلم می خواد کودن ترین آدم روی زمین باشم...و هیچ چیز این دنیا هم برام مهم نباشه...

اما فکر می کنم همه چیز برای من بیش از اندازه مهمه..

و همین باعث عقب موندگیم میشه....

هی با توام ...چیزهای مهم  زندگیم...

تو رو خدا یه کم بی اهمیت شین...

لعنتی..!

 


 
 
مربای گیلاس...؟؟؟
نویسنده : صمیه - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤
 

 

بعد از مدت ها داریم با میوزیک متن می نویسیم...

کدام میوزیک...؟

اگه گفتید..؟

خوب چون وقت زیاد نیست میگم...

آهنگ کارتون بی خانمان...

البته الان تمام شد و آهنگ بعدی آمده که اسم خواننده اش باید کری هیلسون باشد...

آی آی....

اوه اوه آهنگ بعدی عجب اهنگی ست...بهتون نمی گم چیه تو کفش بمونید...

....

__________________

!) سه شب است نخوابیدم...درست از سه شنبه...ساعت ۴ صبح چهر شنبه با مادر محترمه توی اورژانس بیمارستان کیان دنبال دکتری می گشتیم که احتمالا خواب بود..

حالا فکر کن من از دل درد دولا موندم دربونش که اونم خوابه به مامان می گه خانم شما مریضید..؟ مامانم گفت نه دخترم...

خلاصه ما اسهال و استفراغ شدیم بی دلیل ...هر چند دکتره گفت ویروس جدیدیه..

واقعا هم جدید بود چون تا حالا دلم اینطوری درد نگرفته بود انگاری که داشت دلم سوراخ می شد...به خدا...

سرم وصل کردم و من هر وقت زیر سرم می روم به خودم قول میدهم از فردایش یک آدم دیگری شوم...

فکر کنم تا حدودی آدم دیگری شده ام...و نکته ی مهمش این بود که چون پرستاره هم خسته بود می خواست بره بخوابه سرعت سرم و انقدر بالا برده بود که خدا می دونه...

فکر کنم در حد ١٢٠ قطره در ثانیه بلکه بیشتر...کاش شمرده بودم قطره ها رو ها...!!!!

یادم رفت..باشه سرم بعدی رو میشمارم...خلاصه از زیر سرم امدیم خانه...خوابیدیم...

تا لنگ ظهر ...و من فردا امتحان کودکان استثنایی داشتم و فقط دو فصل خوانده بودم...

تا شب هم کنار تلویزیون و جام جهانی درس خواندم چون به شدت خوابم می امد و اگر

پایم را توی اطاقم میگذاشتم می افتادم...

تمام کتاب را در حد رو خوانی خواندم...فکر کنم ١٨ بشم...

هی من باهوش نیستم ها...سئوال های این ترم آسونه..!

@)سمینار ٢٠ شدم....اختلالات یادگیری ١٨...دیشب که نمره هام و تو سایت دیدم ذوق کردم...

تمام مشکل ما در درس خواندن این است که می خواهیم به زور تمرکز کنیم...

از من می شنوید چه در درس خواندن چه در هیچ کار دیگر تمرکز نکنید...

بیش تر جواب میدهد...

ولی عواقب دارد ...و آن هم دیوانه زدن شماست...

#)ایتالیای عزیزم باخت تا من گوشه ی اشپزخانه با سبزی خوردن هایی که داشتم پاک

می کردم همینطور اشک بریزم و دستان گلی ام را بکنم تو چشمم...

خیلی حس بدی بود....هنوزم باورم نمیشه...

$)آآآآآ یه چیزی داشت یادم می فت...

صبح عموی محترم از دماوند آمد برایمان گیلاس آورد...

پدر گفت خیلی زیاد است خراب می شود چه کارش کنیم...چه کارش نکنیم...؟

تصمیم گرفت مربایش کند...کلا پدر من هر چیز زیادی که در معرض خرابی است را

به مربا تبدیل می کند...

توی یخچال چهار موز پوستشان سیاه شده بود پدر سه تایشان را ریخت توی مربایش...

یکی اش را دزدیدم اوردم توی اطاقم برای خودم...آخه قوربون شکلت بشم بابا جان کی

تو مربای گیلاس موز می ریزه..؟

کلا من عاشق موزم با انبه...(گفتم که بیشتر با خصوصیت رفتری م اشنا بشین..!!!)

اصلا ما مربای گیلاس داریم..؟نه بی شوخی...؟چون من کمپوتش و بچه بودم تصادف

کردم خوردم ولی مرباش و نه....

اگر کسی اطلاع خاصی داره ما رو در معرض خطر بذارین....من می ترسم دوباره برم زیر

سرم...

%)بالاخره کشف کردم...هر آدمی ٢٣ کروموزوم از مامانش به ارث میبره...

٢٣ تا هم از باباش....

بگو چرا انقدر من شبیه این دو تام...!

 

*)از شبی که زیر سرم رفتم..مامانم و بیشتر دوست دارم...هیچ حسی مثل این نیست

که تو دستت سرم باشه و مامانت کف دستت و ناز کنه...

از اون لحظه هایی بود که فقط گریه م گرفته بود برای کسایی که مامان ندارن..

خدایا فقط شکرت....به خاطر همه چیز....

 

^)مامان امده گیر میدهد اطاقت را تمیز کن...

چرا انقدر این مادر ها رفتارهای متضادی دارن...

مامان به خدا داشتم ازت الان تعریف میکردم...

عزیز دلم این چه طرز برخورده...

خوب پس فردا معتاد میشم دیگه...

ما رفتیم...

اطاق را به زور مرتب نماییم...

شما را دعوت می کنم به شنیدن آهنگ میلیونرهای زاغه نشین...

این آهنگه با تمیز کردن خونه جواب میده...

مامان به خدا پا شدم...

 

 

 


 
 
 
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳
 

 

هیچ خبر خاصی نیست...

فقط اومدم بگم این معجون پایینی رو نخورین...

ما که اسهال شدیم..

دیگه خود دانید...