تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

معجون ...لواشک..تمبر هندی ...و چند آلوچه ی جنگلی...
نویسنده : صمیه - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱
 

 

طرز تهیه :

یک عدد قابلمه ی قرمز رنگ تفلون...متعلق به دوره ی هخامنشی ها...

١)یک بسته تمبر هندی...

٢)۵٠٠ گرم لواشک انار...

٣)آلوچه ی جنگلی...

ابتدا لواشک ها را با قیچی به قطعات کوچک مثلا دو تا بند انگشت تکه تکه کنید..

٣ چهارم از بسته ی تمبر هندی خود را با هسته بندازید روی لواشک ها...

آلوچه ی جنگلی تون رو هم بریزید روش..

با یک لیوان آب...و یک قاشق سوپ خوری شکر...بگذارید روی گاز با شعله ی کم...

اولین قل را که زد مواد را خوب با هم مخلوط کنید تا به یک ماده ی نسبتا یک دست برسید..

همه چیز اماده است برای ویار تابستانی شما بانوان گرامی...

البته مواد را حتما به مدت یک ساعت توی یخچال قسمت بالا بگذارید تا

حسابی خنک شود...

.....

ای وای....

این امتحانا...

چهار شنبه کودکان استثنایی....

دو فصل از چهاده فصلشو خوندم...

حال ندارم...

میخوام رازی در میان نیست پیتر بروک و بخونم...

عین این بچه راهنمایی ها شدم که رمان میذارن لای کتاب درسی شون...

دلم واسه ی همه ی آدمای زمین تنگ شده..

و بالطبع تو که جای خودت و داری...

باز هم تاکید می کنم تو صرفا کس خاصی نیست...

این تو می تواند شما باشد..

بله خود خود شما...

چه فرقی میکنه این تو چه کسی باشد..

مسلما کسی که توست خودش بهتر از همه میفهد مخاطب خودش است...

هر چند فعلا مخاطب خاصی هم نداریم...

کلا زندگی بی عشق و بی مزه ای می گذرد بر ما این روزها ...

پس من اگر جای شما باشم در معجونم نصف قاشق نمک هم میریزم...

البته زیاد نریزید چون تمبر هندی خودش شور هست...

کلا من عاشق نمک هستم...تا آنجاییکه مادر محترمه تمام نمکدان های

خانه را از دست من قایم کرده...

اما من همین بغل کنار کیبردم یه نمکدون در قرمز کوچولو دارم...

برای روز مبادا...

کلا ولی نمک نخورید..

تا فشار خون نگیرید...

تا مثل من در سن ٣٢ سالگی بر اثر سکته ی قلبی جان نسپارید...

آخ...

 


 
 
تو لیلی شو که من مجنون شوم یا برعکسش...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩
 

 

دود نشو...شمع نشو...قبله ی عاشقان نشو..

مست نشو...دست نشو...

غره ی این جهان نشو..

باد بشو..

نیست بشو...

از همه چیز کنده شو..

بی همه کس کجا روم...

بی تو به سر نمی شود...

یاد تو دارد این دلم...

بی تو به سر نمی شود...!!!!!!!!!!

................

ذهن درب داغون که میگن یعنی اینا..

دو سه روز نشسته باشی پای یک کتاب فلسفی...

آن هم از هایدگر...

بعد ببنی مدام تو را رجوع میدهد به سخنان نیچه در کتاب "چنین گفت زرتشت"

خوب خیلی بهتر است آدم اول نیچه را بخواند بعد این یکی را که از کلیت به جزییت

برسد...

روش استقرایی بود یا قیاسی...؟

در هر حال ما مرید افلاطون هستیم ..ابر خل و چل تاریخ فلسفه...

و سعی کنید اگر می خواهید این دنیا را بسی راحت و بی دغدغه بگذرانید...

بچسبید به سخنان افلاطون...

کاری که من خودم هیچ وقت نتوانستم انجامش بدهم...

ولی از امروز قول میدهم حرف هایش را آویزه ی گوشم کنم..

 و برای این کار دو بار لاله ی گوش سمت چپم را می کشم...

و سعی می کنم از لا به لای صدای شهرام جان ناظری یه خط بیت سالم بکشم بیرون

بنویسم اینجا...

رفتم و سر مست شدم و ز طرب اکنده شدم...

آی...آی..

رفتم و سر مست شدم و ز طرب اکنده شدم...

آی...آی..

....

گفت که تو شمع شدی.. ای...ای...آی..آی...

شمع نیم..جم نیم...شمع نیم...جم نیم...دود پراکنده شدم....(٣ بار نه ۴ بار)

حدیث عاشقی بر من عیان کن..(یه همچین چیزی...) آی...وای..های....

تو لیلی شو...تو لیلی شو...که من مجنونم ای دوست...که من مجنونم ای دوست...

.............

پاشیم با خواهر محترمه برویم تجریش تا دوباره نگفته : باز من از یزد اومدم هیچکی من و هیچ جا نبرد...

آخه خواهر من ...

هیچی...

باشه بعدا....

امامزاده صالح رفتیم دعایتان میکنیم ...

فعلا..

 

 

 

 


 
 
....سوسک بالدار عزیز و مهربانم...اینجانب.ببخشید..اینجانبه..
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۸
 

 

_کجا...

_جیشم ریخت...

-سوسکه چی شد...؟

_بال داشت پر زد رفت...

_کجا ...؟

_من چه میدونم..

_تو پس چی میدونی...؟

_همین که هیچی نمی دونم رو می دونم.....

 

 

این داستان ادامه دارد....حالا شاید ها...

 


 
 
کاش به جای ادم پنگوئن بودم...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧
 

 

مهربان یاری هوای دلستانم می کند               بهترین دوستادران قصد جانم می کند

آنکه انگشت تعرض هیچگه بر من نداشت         این زمان او از خدنگ کین نشانم می کند

آنکه گر یکدم ز کویش می شدم می شد ملول   این زمان آواره از ملک جهانم می کند

آنکه غالب بود بر مهرش یقینم بر گمان             این زمان در دشمنی غالب گمانم می کند

آنکه نامش بر زبان خوشتر ز نام یار بود           از دو نام بوالعجب کوته زبانم می کند

گر نشاند شوق او تیر و کمانم بر نشان           گوشه گیر البته زان ابرو کمانم می کند

                            محتشم چون زان چمن دل بر ندارم کاین زمان

                            مرغ هم پرواز قصد آشیانم می کند.......

 

ساعت گوشیم ٢:١۵ دقیقه ی بامداد روز پنج شنبه ٢٧ خرداده...

خرداد هم به همین زودی تموم شد...

و من دیوانه ای بیش نیستم...

نیستم...

نیستم...

که هستم...

من همان دیوانه ای هستم...

که خروارها حرف نگفته توی سینه اش حبس شده...

که چه بهتر که حبس شد...

همان بهتر .....

یا خودم می افتم امشب... مرتب...

یاد قول هایی که به خودم دادم...

یاد تمام آرزوهایی که دوست داشتم روزی بر آورده شان کنم...

امشب...

انگار تمام خسنگی نا امیدی بعد از نرسیدن به هدف روی دوشم افتاده...

خمیده شده پشتم...

و مادر همچنان خر و پف می کند...

رد می شود نگاهی می اندازد...

و من که هر روز دارم کوچک تر می شوم...

تقویم زندگی من روی سال ١٣٧۵ گیر کرده و از ٣٠ خرداد همان سال جلوتر نمی رود که نمی رود...

تمام ساعت ها از هفته ی پیش روی ۵ ایستاده..

و چرا همه چیز ۵ دارد...

در حالیکه توی طالع من همه چیز دلالت داشت بر ۶...

حالا دارم به این نتیجه میرسم آدم ها وقتی میخواهند چیزی را بروز ندهند..

مثل الان من...

نوشته هایشان چقدر فرق میکند...

و چقدر ساکت و آرام مثل الان من که پایم را ضربدری گذاشته ام روی سنگ زیر پایم...

و ارنج دست چپم را گذاشته ام روی دسته ی صندلی چرخ دارم..

و صرفا با انگت اشاره ی دست راست تایپ می کنم...

در حالیکه بقیه انگشتان چسبیده اند به کف دستم...

و انگشت اشاره ی سمت چپ انگار که حق آمدن از روی حروف _ب_ق_ز -

را ندارد همانطور نشسته ..تا شاید ..سینی شینی ...صادی ضادی..طایی ..ظایی

در حروف پیدا شود تا بیش از این بی کار نباشد...

بی کار نماند...

و من اگر دست چپی بود...

و من اگر دست چپی بود...

من دست راستی هستم...

و این یعنی فاجعه....

من...

از بچگی چتری داشتم...

از همان نوزادی تا به حال..

میشود این را ربط داد به بد بی یاری هایم...؟

مدت هاست هوس کرده ام بروم موهایم را با نمره ی شش از ته بزنم....

چه حالی میدهد ...

کله ی کچل....

_چراغ و خاموش نمی کنی...؟

_بذار امشب بنویسم...

_چرا...؟

_ حالم....

_ آهان...

_چه حسی بهت دست میده وقتی بفهمی....

_اوه...حس خیلی بدیه...خیلی خیلی بد...

_چی کار کنم...؟

_تو که چشم به گریه ات خوبه..

_یک ساعته...

_بیش تر خوب...

_دیگه خوابم میاد...

_عوضش بالشت خیس نمی شه...

_من امشب می ترسم بخوابم...

از چی می ترسی...؟

_از همون ...چیزی که خودت می دونی..

_آهنگ گوش بده..

_تا صبح چه غلطی بکنم...

_تا صبح...

_...

_واقعا کاری از دستم بر نمیاد...

_پس تو چطور روانشناس احمقی هستی...؟تو چه گهی هستی...؟تو چه کوفتی هستی..؟تو چی هستی که هیچ کاری ازت بر نمیاد..؟هان...؟

_واقعا متاسفم...هیچ کاری از دست من ساخته نیست...

_ تو پس گه میخوردی وقتی اون همه به من امیدواری میدادی...وقتی من و بیش تر از اون چیزی که بودم نشون میدادی...وقتی چشمام و کور میکردی و نمیذاشتی خود واقعی و بی عرضه م رو ببینم...تو غلط میکردی...

_ من این کارارو فقط به خاطر خودت کردم...

_تو گه خوردی...گه...گه..گه...گه...انتر..

_فحش بده..خالی شو...حتی می تونی چیزی بشکنی...

_گم شو...فقط برو...برو یه جایی که هیچ وقت نبینمت...

_متاسفم...خیلی دلم میخواست کاری برات میکردم...

_دیگه همه چی تموم شد...میشه بری...فقط برو...برو...برو ..

و سعی کن به کل من و فراموش کنی..

-مطمئنی..؟مطمئنی پشیمون نمیشی...؟

_............

_یه راه حل جدید....

_..........

_حاضری پنگوئن شی...؟

_پنگوئن...! بهش فکر میکنم....

_الان چطوری...

_آروم... آروم...مثل یه مرداب...بزرگ....ساکت...سبز...و تنها...

_به همون مرداب فکر کن تا فردا راه پنگوئن شدن و بهت نشون بدم...

-من جیش دارم...خیلی...

_خوب برو دستشویی...

_نه...

_می گم برو...

_نه..

_حالت بد مشیه...

_نه....

آخه چرا خوب....

_تو دستشویی مون یه سوسک بالدار اومده....هر چی به بابا گفتم برو بکشش گفت سوسک که ترس نداره...

_خوب راست میگه ترس نداره...خوب برو تو دستشویی ایرانی...

_شیر آب سردش خرابه...

_خوب زود خودت و بشور که داغ نشه..تازه جیش دار ی نه پی پی...

_اگه پی پی م اومد چی....؟

_یعنی الان نمیدونی پی پی داری یا جیش...؟

_خوب بعضی وقتا دو تاش با هم میاد..دست من که نیست...

_اوه...بیا بریم سوسکه رو نشون بده برات بکشمش...

-من خیلی ضعیف و پستم نه...؟

_چرا...؟

_چون از سوسک می ترسم...

-همه می ترسن..

_اما من بیشتر...

_هیچ میدونستی که آدم خسته کننده ای هستی..؟

_نه..تا حالا هیچ کس این و به من نگفته بود...

_پس من بهت میگم..

-حالا میگی چی کار کنم...

_مثل یه آدم شجاع ...برو جیش کن و برگرد بخواب...

-اگه این کار و کنم..دیگه آدم خسته کننده ای نیستم..؟

_تا حدودی مقدارش کم میشه...

-من ولی می ترسم...

_به جهنم...انقدر خودت و نگه دار تا سنگ کلیه شی..شب به خیر...

_نه...مثل اینکه واقعنی تنها شدم...

تنهای تنها...

احمد شاملو یه جیزی گفته بود دربازه ی تنهایی..

" و تاوان

غمناک

تحمل تنهایی

تنهایی

تنهایی..

تنهایی عریان انسان دشواری وظیفه است..."

اصلا تا صبح خودم نگه میدارم...

_بدار....هر غلطی میکنی بکن فقط جای اون چراغ شمع تو روشن کن..

 


 
 
تجربه ی مرگ...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥
 

 

بله امروز به سلامتی و میمنت ما رفتیم یک کار دیدیم..

به لطف جناب سام هیلبرت....بلیط نخریدیم...

و کار را دوست داشتم...

فقط به خاطر بازی خوب کورش اسدالهی...

و موسیقی متن مصایب مسیحش من را شوت کرد توی ١٧ سالگی ام...

که نشستیم کف اطاق سپیده...مارال هم هست...دختر خواهر مدیر مدرسه..

نشسته ایم فیلم مصایب مسیح را می بینیم و هر سه مان تا آخر فیلم عر میزنیم...

یعنی اشک ریختیم...

و این موسیقی برای این کار زیاد بود...

اصولا موسیقی باید هم طراز با بازی ها ..فضا و موقعیت صحنه باشد...

موسیقی این کار من را میبرد وسط معبدی که بعد از شکنجه ی مسیح مریم مقدس

با یک حوله ی سفید همراه چند زن دیگر شتک های خون روی زمین را با حالتی بسیار

تکان دهنده جمع میکنند...گویی این خون مقدس ترین چیز زمین هست...

که خوب صد البته که هست...

و موسیقی وقتی قطع می شود...تو هنوز حالت بد است...چون بازی بازیگران...

و فضاها تو را در استمرار حسی که از موسیقی به دست آورده ای همچنان به پیش می برند...

ولی اینجا بعد از قطع موسیقی ...تو با فضایی رو به رو هستی که از هر نظر در ضدیت با آن می باشد...

از دکور...و فضا سازی بگیر تا بازی بازیگران...

هیچ کدام به قدر موسیقی در اثر گذار بودن هیچ کمکی نمی توانند بکنند...

و اینجاست که موسیقی هم طراز با کار نیست...

و بعضا توی ذوق هم میزند...

ای بابا یکی بیاد من و جمع کنه من و چه به نقد...

کار توپی بود اصلا..

وقت کردید برین ببینین...

وای مردم از خستگی...

شبتون به خیر...

 

 


 
 
پماد شبانه...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤
 

 

چیزی نیست...

شاید یه سوختگیه مختصر...


 
 
بی خود برای هیچ به خود نپیچ....
نویسنده : صمیه - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢
 

 

فکرش را بکن..

نتیجه ی بازی های دیروز را درست حدس زدم...

حالا این حدس است...یا شانس خودم هم نمی دانم...و من این روزها باید به شمع روی میزم کمتر نگاه کنم..

که میگویند نگاه کردن به شعله ی شمع ....

بابا از در آمد..

با خودش نان بربری و کلوچه ی فومن آورد...

این کلوچه ی فومن هم از آن دسته از خوراکی های محبوب من است که عصرها

با چای داغ زیر باد کولر و گرمکن صورتی رنگم که از لباس های زمستانی به زور نگهش داشته ام برای روز مبادا عجیب میچسبد...

روزهای مبادا...یعنی من کلا وقتی حالم بد میشود سردم میشود..

جال بد...یعنی دپرس..

دپرس...معنا دیگری ندارد یعنی همان حال بد....

چهار سال پیش از اول جام جهانی گفتم ایتالیا...

فکر کن...

الان فکر میکنم برزیل....

ولی ته دلم همچنان دوست دارم ایتالیا اول شود...

هی ...من مثل اکثر خانم ها که ان زمان عاشق دل پیرو بودن نیستم..

من عاشق روبرتو باجو...بعد ها پائولو مالدینی و الکساندرو نستا هستم...

خلاصه..

علاقه ی من به فوتبال بر میگردد به حیاط خانه ی قدیمی مان که یک طرفش چمن بود و بعد از ظهر ها میرفتیم توی چمن ...

من و غزاله فوتبال بازی میکردیم...و بعضی وقت ها برای شیطنت گوشه ی حیاط هم جیش میکردیم..

که همیشه ان تکه از چمن ها رشدش عجیب خوب میشد مثلا سر دو هفته میرسید به نزدیک بیست الی سی سانت در حالیکه باقی چمن ها هنوز به ده سانت به زور میرسیدند...

و نکته ی جالبش بعد از سه هفته آن یک تکه از چمن ها  در کمال ناباوری و حیرت همسایگان سوخت و نابود شد...

نمیدانم کدام یک از همسایه ها ما را موقع جیش کردن دیده بود که دستور دادند سه عدد سنگ بزرگ درست با فاصله های منظم وسط حیاط کار گذاشتند و ما بچه ها مجبور شدیم برویم طرف پارکینگ ...

من عاشق دربازه بانی بودم یا به قولی دروازه بانی...عشق احمدرضا عابدزاده بودیم دیگه...ای بابا....

ان موقع ها من ده ساله بودم و از لحاظ شعور و عقل درست یک دهم الان بودم..

خودتان حساب کنید که چقدر بی شعور و لوس ...و احمق بودم..

تا جاییکه هنوز جیش کردن یا گوزیدن توی استخر یکی از لذت بخش ترین کارها بعد از دوچرخه سواری نزد من است...

آب استخر کلر داره و در ضمن یک بار بعید میدونم مشکلی ایجاد کنه...

حالا فکر کن من چند وقته پیش رفته بودم استخر با یه دختره دوست شدم که حتی تفش رو هم توی اب استخر نمیریخت..

هر وقت تف داشت جمع میکرد میوررد لب پاشویه تف میکرد اونجا..

اقا منم تریپ کلاس و کلاس بازی ..گفتم من اصلا تفم تو آب جمع نمیشه...

من تف هام و قورت میدم...بعد تا دختره میرفت زیر اب یک تف گنده ی حسابی و جانانه میانداختم توی اب بعد یک کله ملق جانانه و بعد صدای سوت این غریق ها که نشسته اند با ان شلوارک های تنگ و پلاستکی که من فکر میکنم پوشیدنشان چقدر سخت است مخصوصا اگر نارنجی فسفری هم باشد...

کلا من استخر میروم برای بازی ...تا به حال پایم به گودی نرسیده ولی کاری میکنم که تمام مدت حواس سه غریقی که نشسته اند به من است و مدام داد میزنند

خانم که کلاه سبز فسفری و نارنجی سرته مواظب باش...

پیش خودمان بماند من کلاه مایوام سبز و نارنجی است...

دماغ گیرم نارنجی فسفری است...

مایو ام فسفری سرمه ای است...

و کلا من استعدادی دارم در غواصی..

یعنی میتوانم در کم عمق چنان با پیشانی خودم را بکوبم به کف استخر که تا سه روز از جای زخمش از خانه بیرون نروم..

آقا میدونید چی شد..

من توی کم عمق شیرجه میزدم...البته توی آب ها...

یعنی توی آب ایستاده ای بعد میپری بالا بعد با تمام زور خودت رو پرت میکنی توی آب و سعی میکنی تا پاهایت از اب بیاید بیرون..

بنده آمدم این حرکت را بزنم..با پیشانی و دماغ کوبیده شدم به موزاییک های ریز کف استخر...

آمدم بیرون فکر کردم چیزی نیست که یه دختره گفت خانم پیشونیتون داره خون میاد..

فکر کن این سه غریغ نجاته بدو اومدن طرف من..

دست یکی شون پنبه و بتادین بود ...

بتادین و که گذاشت رو پیشونیم یاد  زانوی راست پچگی هام افتادم که همیشه زخم بود..

وقتی میخواستیم توی حموم چسب زخم روی زانومون و بکنیم میچسبید به موهای دور و اطراف و کندن چسب زخم ...سوزش ریختن بتادین روی زخم و از یاد میبرد..

و اینکه کلا از آن روز به بعد مادر اینجانبه اجازه نمیدهد تنها بروم استخر...

میگوید چشم هایت نمی بیند تنها نرو..

خوب همین جا از شما دوستان گرام تقاضا میشود برای رفتن به استخر با یک انسان شریف و البته خلاق فردا صبح ساعت هفت دم در منزل مسکونی اینجانب باشید..

حمل و نقل بر عهده ی اینجانبه میباشد..

بر گردیم سه شب قبل .....

پدر اسهال و استفراغی شد در حد تیم ملی افریقا جنوبی..

چه کنیم چه کنیم...

بنده با نهایت خوشحالی پدر را ساعت دو بعد از نیمه شب به درمانگاه برده و بعد برگرداندم..

و رانندگی در ساعت دو بعد از نیمه شب و زدن دنده سه درست روی پل میرداماد...

فکر کن من موقع آموزش هم توی زدن دنده ها مشکل داشتم...

کلاجم خوبه ولی فرمون از دستم در میره...

حالا پدر محترم بعد از زدن دو امپول روی پل توهم زده یادش رفته دو هفته نیست تصدیق بنده آمده...

میگوید بزن دنده سه...

١) اگر نمیزدم پدر نا امید میشد و شاید دیگر ماشین دستم نمیداد..

٢) باید خودم را نشان میداد..

دور موتور را با فشار پدل گاز به سه نیم رساندم...

توی دلم اشهدم را خواندم...رویم نشد بگم پدر اگر وصیت داری بگو...

هر چه باشد من ته تاقاری هستم...و البته عصای پیری تان..

چشمم را بستم در حد ده ثانیه آقا یهو زدم دنده سه ...

چشم که باز کردم روی پل بودیم و مادر جانمان از عقب میگفت خیلی تند نمیره..؟

پدر میگفت نه بزار موتور حال بیاد..

خوب پدر امپول زده بود و گرنه خودش تا به حال بالاتر از سرعت صد در آزاد راه ها...

هشتاد در بزرگ راه ها...

و سی کیلومتردر معابر شهری را تجربه نکرده...

حالا بلوار میرداماد را بگذاریم جز معابر شهری ما داریم با صد تا می تازیم در دل شب و

سر دست اندازها شوت میشدیم روی هوا و من یاد شهر بازی افتاده بودم...

و اینکه ای کاش بابا ها همیشه اخلافشون مثل وقتایی باشه که اسهال میشن...

من برم زل بزنم به شمع روی میزم...

بای بای...

 


 
 
کوپ شکلات و یک روز بی خود شیرین و تلخ..
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠
 

 

از ساعت پنج رفتیم ایستادیم دم در خانه ی هنرمندان...

بهناز آمده بود و عاطفه...

مسعود هم کنار شیشه رنگی های دم راه پله کنار محسن و آناهیتا...

دم در جناب الکساندر را می بینی....مثل همیشه چشم هایش کودک دارد..

ولی به راستی مرد بزرگی است...

دعوتمان میکند برای دیدن کار خانه ی برنارد و البا کار میکاییل شهرستانی..

میگوییم قرار داریم با دوستان دعوتش را رد میکنیم...

یاد چهار سال پیش می افتم که سر کلاس های یار احمدی نقش آدلای

خانه ی برنارد و البا را بازی کردم...

دلم میخواهد بروم کار را ببینم ادلایش را ببینم و مثل همیشه مقایسه کنم که من

بهتر بازی کرده ام یا بازیگر کار که هر دفعه پیش خودمان بماند احساس میکنم من

بهتر از انها بازی کرده ام...

البته حمل بر خودستایی نباشد ...من بازیگری ذاتی و غریزی هستم...

ای جان...خودمان را با خودمان عشق است...کسی هم که اینجا را نمیخواند...

البته زهرا ...شکوفه و آوا میخوانند...قوربون شکل سه نفری تان بشم من...خداییش نظرای نکته سنجانه ی آوا جان...

گل های سرخ شکوفه جان...

و اس ام اس های بی دریغ و میس کال های زهرا جانم...

اگر نبود شاید در این وبلاگ را دو تخته کرده بودم و الان خواب هفت پادشاه میدیدم...

خلاصه دست تک تک تان را از همین پشت مانیتور بوسیده و طلب عفو برای اینکه کار بیشتری از دستم بر نمی آید جز اینکه خدا در همه حال پشت و پناهتان باشد ...

خلاصه...فاطمه ساعت ۶ می رسد...اقتی داوود با همسر گرامشان ساعت شیش و ده دقیقه..

من و مسعود میخواهیم بپیچانیم برویم اجرا ببینم..

ولی خوب شما بگویید این کار عین بی وجدانی نیست...

با کلی سر و صدا میریزیم توی کافی شاپ خانه ی هنرمندان...

با سر و صدا چهار نفر اب طالبی سفارش میدهند...

بهناز _ مسعود _ داوود و همسر گرامش..

دو نفر بستنی شاتوت سفارش میدهند..

عاطفه _ محسن

یک نفر بستنی گردویی سفارش میدهد..

فاطی جان..

یک نفر هم کافه گلاسه سفرش میدهد

آناهیتا...

منم که کوپ شکلات....

بستنی اش خیلی شیرین بود...دلم را زد...کافه گلاسه ی اناهیتا هم طعم اب خیار میداد..

کلا غر زدیم به طمع چیزهای سفارشی...

و چقدر من بعد از خوردن کوپ شکلاتم دلم میخواست یک لیوان اب و آبلیمو بخورم که خوب نبود..اب خالی خوردم...

کلا تابستان ها تا میتوانید دوغ سفارش دهید حتی توی کافی شاپ ها...

خلاصه شروع کردیم متلک ها دوستانه به هم انداختن...

چقدر تو سیاه شدی ..چقدر تو لاغر شدی...

چقدر دماغت باد کرده...

چقدر شالت قشنگه...چقدر این رنگ ماتیک به صورتت می اید...

خدا رو شکر اهل ماتیک پاتیک نیستم...کلا نه لاک رو ناخنم میتونه بیشتر از یه دقیقه بمونه نه ماتیک یا به قول امروزی ها رژ..

خلاصه کفش جدیدت مبارک...

و کلا هر کسی که نیامد خیلی کار خوبی کرد که نیامد...

فقط خوبیش این بود که صابر ابر را از نزدیک و تبلیغ این کاره اسمش کالیگو...گالالیکو..

آخه آلبر کاموی عزیز این هم شد اسم برای نمایشنامه...

خلاصه تبلیغ کار را در خانه ی هنرمندان ده بار دیدم...وای رضا بهبودی....رامبد جوان....

این کار را باید دید...

در لیست برنامه ی هفته ی اینده..

خلاصه من بچه که بودم دقیق ترش میوشد کلاس پنج دبستان که بودم همان موقعی که خانه ی سبز را نشان میدادند ...

بچه ها سر کلاس به من میگفتند تو شبیه فرید (رامبد جوان ) میمانی...

حرکات...رفتار...و به قولی درست به لوسیه رامبد جوان بودم...

که چند وقت پیش هم از دو سه نفر این وجه تشابه را شنیدم...

کلا بازیگری که لوس نباشد به درد عمه اش می خورد...

بازیگری که غلو کند به درد جرز لای دیوار...

خلاصه دیدن تک تک وسایل خانه ی هنرمندان من را یاد سیاه بازی انداخت..

حس ترس...حس خجالت...حس ول شدن از بالای یک پرتگاه بلند بدون چتر نجات...

حس سیاه بودن..حس خوب معصومیت در یک کلام...

چقدر دلم میخواهد بازی کنم...

آخ...روزهای گذشته کی باز می ایید...؟

ساعت هفت و نیم هر کی رفت طرف خونش...

روز خوبی بود...

به دیدن بچه ها می ارزید خداییش...

جای کتایون خیلی خیلی خالی بود..

دلم برایش خیلی خیلی تنگ شده...

من برم کارتون ببینم...

آخ راستی کریسمس کارول رو حتما ببینین...

شبتون بخیر...

با دم شیر هم ور نرید...

 

 


 
 
برو فسانه مخوان و فسون مدم...کزین فسانه و افسون مرا بسی ...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠
 

 

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است       مرا فتاد دل از ره ترا چه فریاد است

میان او که خدا افریده است از هیچ              دقیقه ایست که هیچ افریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای             نصیحت همه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است   اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد ست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی          اساس هستی من زان خراب آبادست

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار                  ترا نصیب همین کرده و این دادست

                                برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

                                 کزین فسانه و افسون مرا بسی یاد است

 

_ چی کار میکنی..؟

_کاری نمیکنم...

-تمام این صفحه که خیس شد...

_آخ یادم رفت نباید روی این حافظ بزرگتره گریه کنم...میری اون یکی کوچیکتررو بیاری..؟

-خودت مگه پا نداری...؟

_پا...؟ چه جالب پا...تا حالا به پا اینطوری فکر نکرده بودم...

_پا ..پائه دیگه عزیز من...چرا انقدر تو فکر میکنی..؟

_ خوب فکر نکنم چی کار کنم...

_عمل کن...مرد عمل باش نه مرد سخن ، که مرد عمل فتح کند دو عالم را..

-بله خیلی ممنون..

چیه...؟یه چیزی هست به من نمیگی...خوب بگو سبک شی..

_آدم که همه چی و نمیتونه بگه...

-خوب غمباد میشی...

_بزار بشم...مگه مهمه...من تازه گی ها نفس میکشم احساس میکنم هواها اشتباه میره تو کتفم...آخه قلبم سوراخ شده...

-چه ربطی داره اول و آخر که هوا وارد شش میشه..

_ ایهام داشت  ...به جان خودم نفس میکشم میره یه جاهای دیگه...به خاطر همین نفس کم میارم...

- امان از این...

_ هیسس...هیچ کس نباید بفهمه..

-حتی من..؟

_ حتی تو...

_سرم درد میکنه...

_بس که از این چشمای بیچاره کار میکشی...خوب یه کم استراحت کن..کم ببین ..کم بخون...کم فکر کن...چرا با خودت اینطوری میکنی..؟

_که بهش فکر نکنم...

_چه باشد انچه خوانندش تفکر...؟

_همان که در فکر هم نیاید...

_تو یه کم بخواب منم یه کم بنویسم...

_یه شعر واسم از خیام بخون تا خوابم ببره...

_برخیز بتا بیا ز بهر  دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم

زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما

_خوب نیستم...

_چی شده..؟

-مسمومیت احساسی بهم دست داده...

-مسمومیت احساسی دیگه چیه....؟

-شبیه ماکارونی با ماستی میمونه که شب میخوری بعد سردیت میکنه تا صبح فکر میکنی یکی داره تو دلت رخت میشوره...اون حالت و تصور کن فقط جای معده رو با قلب عوض کن..

_یعنی الان یکی رختاشو اوورده تو قلب شما داره میشوره...

_آخ گفتی..

_خوب برو بهش بگو...

_برم بگم چی...؟بگم میشه رختاتونو برین تو قلب یکی دیگه بشورین...؟من دخترم مثلا ها..

_آهان ...خوب شاید رختای تو هم تو دل اون بنده خدا گیر کرده روش نمیشه بیاد بگه..

-خوب برا پسرا که راحت تره بیان به آدم بگن خانم میبخشین یه چند وقته شما رختاتونو دارین تو دل ما میشورین میشه منم رختام و بیارم تو دل شما بشورم که یر به یر بشیم...

_ خوب حالا از چه پودری استفاده میکنی...

-والا میگن سافتلن خوبه...ما از نرم کننده ش هم که استفاده میکنیم خیلی خوب جواب میده..مخصوصا برای شستن حوله ها ..به قدری این حوله ها رو نرم میکنه که انگار تو پر قو خودتو پیچیدی...

_ای ول حالا ناهار چی دارین...؟

-آب دوغ ماست خیار...

_ ائه منم دیشب یه کم استانبولی درست کردم...بیارم پیشت دور هم بخوریم...

_کی در و باز کنم...

_دو دقیقه دیگه...

_نسترن جان چند تا از اسکیس هاتم بر دار بیار...

_خوب...

...............

بی خود نپر با بیدلان بی وفای زمان...

بی خود نزن بر در و دیوار خانه شان...

بی خود منال ز دست زمانه و یار..

بی خود نشو اسیر دست این مردان...

کنار جوی آب نشستن و اسکیس کشیدن...

به از منت نا رفیقان کشیدن...

                                           (صمیه ....٢٠/٣/٨٩ ساعت ١٣)

درود بر عدد سیزده...

درود بر همه ی وبلاگ نویس هایی که هیچکی واسشون نظر نمیذاره..

درود بر گمنامی تمام لحظه های زندگی...

درود بر ناشناخته ماندن...

درود بر من وقتی دلم نمیخواهد زن بزرگی شوم..

درود بر من وقتی تمام دلخوشی ام میشود شمع روی میز ...

درود بر من وقتی شب ها خواب تو را میبینم..

درود بر من...

درود بر هر چه احساس یواشکی عاشق شدن است...

درود بر حافظ...

درود بر محتشم..

و در نهایت ...

مرگ بر د ی ک ت ا ت و ر

 

 

 


 
 
جای خساست پاشو یه کم برقص...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠
 

 

باور کنید با دیدن ٢ کتاب و خواندن سه فیلم...

همینکه باز جان در تنم مانده تا بیایم همین یک خط هم بنویسم..

کلاه ها در عباهای پیچیده ی زیر نعلین...

کودک چشم تیله ای..

مردی که خودش را در رقص کشف کرد...

زنی که با دو هزار دلار کاراگاه خصوصی استخدام کرد تا ببیند شب ها همسرش کجا میرود..

من اگر جای او بدم تمام دو هزار دلار را میدادم

 یک کامیون ابنبات چوبی منتهی شده به آدامس میخریدم...

مردی که داشت و خرج نکرد تا عزراییل سوار بر دو اسب سیاه چشم قرمز دنبالش کرد..

خداییش حال کنیم قبل از اینکه اسیر خاک و موریانه های ته قبر شویم..

و در اخر خدا حفظمان کند ...هممون رو...

راستی بقیه متن و با جزییاتش فردا در پاورقی وبلاگ بخوانید..

 

 


 
 
من و دیر مغان و .... تو و ناز و کرشمه...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸
 

 

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست            مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا                  وز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست   وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست        وافغان ز نظر بازان برخاست چو بنشست

گر غالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید           ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

                               باز آی که باز آید عمر شده حافظ

                               هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست

 

انقدر اهنگ این شعر حافظ و گوش دادم که همش تو ذهنم میرقصه..

امروز رفتیم طلا و مس...

من دوسش داشتم...

با اینکه دوستانی که با هم رفته بودیم زیاد خوششون نیومد..

چرا..؟

چون داشت زندگی یه آخوند و به تصویر میکشید..

خوب این اخونده با آخوندای دیگه فرق داشت...

نداشت...؟!

یعنی دلش صاف تر نبود...؟!

بود دیگه...

من عاشق دختر کوچیک خونواده شدم با اون چشمای گرد و آبی....

و یه جایزه باید به این بچه هه میدادن خداییش...

سه بار اشکم وسط فیلم در اومد...

که اخرین بارش همون سکانس پایانی بود منم که نمیدونستم فیلم یهو مثل شروعش

که یهو شروع شده بود تموم میشه....

گفتم بزار اشکا رو صورتم بمونه خوب زیاد دستمال بردن طرف چشم آدم و طابلو میکنه که داره گریه میکنه که یهو زرت چراغای سینما روشن شد منم سریع به هوای بستن بند کفش سرم و کردم پایین لای صندلی ها که معلوم نشه...

فیلم خوبی بود ...بازم دارم میگم ..سینما آزادی سه شنبه ها نصف قیمت هم هست تازه...

سانسشم ده ..دوازده...چهارده...شونزده...

کلا تن آدم مور میشد خیلی جاها...خیلی جاهاشم دستت خواب میرفت....

خیلی جاهاشم باید دست میکشیدی روی زانوت تا خون رو به جریان بندازی...

خیلی جاهاشم مجبور بودی پاتو تکون بدی تا مطمئن شی پات تکون میخوره...

کلا اگه وقت آزاد دارین دیدن این فیلم و از دست ندین...

_چی میگی واسه خودت هی تعریف میکنی از فیلم...

_خوب فیلمش قشنگ بود...

-قشنگ بود که قشنگ بود هر کی دوست داره خودش بره تماشا کنه...

_خوب شاید یه عده ندونن قشنگ بوده...

_امروز با سه نفر رفتی سینما این فیلم و دیدی با خودت چهار تا ...از بین این چهار تا سه نفر بدشون اومده تو یه نفر خوشت اومده....

_خوب اینکه دلیل نشد واسه بد بودن یه فیلم...

_خوب از لحاظ آماری عرض میکنم...

- منم از لحاظ چیزی که خودم دوست دارم میگم ...فیلمی که تن آدم و مور مور کنه...

اشک آدم و دربیاره فیلم خوبیه...باورت نمیشه یه جاهایی از فیلم یه اشک گونده تو چشم راستم گیر کرده بود و به دو دلیل نمیریخت....

١) یه صحنه هاییش از خنده اشک نشسته بود تو چشم راستم...

٢) یه جاهاییش از اندوه...

تقابل این دو حس متضاد با یک چیز مشترک به شکل اشکی منجمد توی چشم راستم گیر کرد...

_ ای بابا باز تو نصف شبی قاط زدی....

_ نه به خدا...قاط چیه...راست میگم...

_ قوربونت برم..باشه راست میگی...

_ ترحم میکنی...؟

_ ترحم چیه...یه نگاه تو اینه به خودت انداختی...؟

- چیه ..؟چیزی شده....؟

_خوب یه نگاه بندازی بد نیست....

_ آهان این جوش روی لوپ راستم و میگی...چیزی نیست پشه نیش زده...

_نع... جدی جدی حالت بده...

 


 
 
کریستف کلمب ما هنوز نمردیم می شه ما رو پیدا کنی..
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧
 

 

_ همه چی رو برداشتی..

_همه چی رو...

_عینک..

_ایناهاش

_کاغذ...

_ایناهاش...

_مداد رنگی ها..

_ایناهاش..

_دو تا مانتو و شلوار و شال ..

_برداشتم...

_کیسه ی توت فرنگی ها...

_برداشتم...

_یه چند تا گیلاسم بنداز روش...می چسبه...

_انداختم...

_موبایلت....

_برداشتم..

_خاموشش کن...

_سایلنته..

_نه ، میگم خاموشش کن یعنی خاموشش کن...

_بیا خاموش کردم..

_انگشتر ...دست بند...کش ..گل سر...اگه همراته در بیار..

_در اووردم...

_خودکار..

_ایناهاش..

_دو سه تا بر می داشتی..

_چهارتا برداشتم..

-بیشتر بر میداشتی...

_ شیش تا خوبه..

_نه ...نه تا بردار...

-چرا نه تا..

_پس چند تا..

_دوازده تا..

_چرا دوازده تا...

_پس چند تا..

_بیست و پنج تا...

_چرا بیست و پنج تا..؟

_پس چند تا...

_ای بابا...

_همه چی رو برداشتی...

_آره...

_کلمن قرمزه رو یخ کردی...

_آره...

_ناخن گیر..دستمال...شامپو ..صابون...لیف...سنگ پا...

_اینا واسه چی..؟

_خوب داریم میریم حموم دیگه..

 

 


 
 
شاید برای آینده لازم شد..
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧
 

 

بادام زمینی...

دفتر مشق چهل برگ بدون خط کشی...

مداد..

پاک کن...

تراش..

یه بسته تمر هندی...

دو تا بستنی دایتی میوه ای...

سه تا ماست مو سیر...

یه بسته چیپس...

دو تا بسته آدمس خرسی...

یه می نی ماینر..

یه بسته شکلات فندقی...

یه چادر یه نفره...

_چی داری می نویسی دوباره نصف شبی..مگه شوت نشدی فضا...

_ نه...

_ پس کی بود شوت شد فضا..

_خواب دیدی خیره...

_ نه بی شوخی میگم دیشب پریشب بود...بگذریم...اینا چی باشن...

_ تمام چیزایی که لازم دارم...

- برای چه امری اونوقت...

- تنها شدن...

_ بر و گم شو مسخره...

_ اگه تو رو تو تنهایی م راه دادم...

_ نده...

_نمی دما...

_نده خوب..

_ چی رو ندم...؟

_ تو میگی نمیدم...

_ چی رو نمیدی...؟

- ای بابا اول تو گفتی نمیدم بعد من گفتم نده...بعد تو گفتی نمی دما..

_ اصلا قاطی پاطی شد...من توام یا تو...؟

_ تو منی یا من ، من...؟

_مسخره ...

_خودتی...

کی کیه بالاخره...

_ من خوابم میاد تو هم بگرد ببین کی ،کی بودش...

_ خیلی ممنون از اینکه خودت و مثل همیشه لو دادی...

_ خواهش می کنم...

_ آخ یه چیزی یادم رفت زنبیل قرمزه ی گوشه ی انباری..

برای وقت های بیکاری...

 

 


 
 
آخ پری سیما ....پری سیما...
نویسنده : صمیه - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦
 

 

اینکه امروز روز بسیار سختی بود ....

دیشب فقط دو ساعت خوابیدم...

ولی امتحان را خوب دادم..

الحق و ولانصاف امتحانش آسان بود...

بعد امتحان هم رفتیم با یکی از دوستان استاد پایان نامه مان را عوض کنیم...

که مسئول رشته خانم خسروی قبول نمیکرد که من کمی جنگولک بازی

به اضافه ی دلقک بازی در اووردم..تا راضی شد...

خوب من احمق از اول هم با دکتر پری سیما ایرانی پایان نامه داشتم...

توی حذف و اضافه یکی از دوستان که خودش هم مثل خر بی پالان دور از جونش

پشیمونه گفت بیا با این استاده بحرینیان بردار...

خلاصه خانم خسروی مسئول رشته قول داد تا بعد از ظهر ما را منتقل کند به کلاس های

پری سیما ایرانی...

تمام راه برگشت داشتم به اسمش فکر میکردم...

پری سیما...

اگر قرار باشد روزی نام مستعاری برای خودم انتخاب کنم بدون شک اولین گزینه پری سیما خواهد بود و لا غیر...

عباس معروفی دوستت دارم و بر حال خویش حسرت میخورم که چرا دیر پیدایت کردم...

من میرم سال بلوا رو بخونم...

شما هم وبلاگ من و بخونین....

نه وبلاگ من و نخونین شما هم برین از عباس معروفی یه چیزی بخونین...

سمفونی مردگانش عالی بود ...از اون کتاب اشک در آرها بود لامصب...

سال بلوا را تازه شروع کردم از شروعش معلومه خیلی خوبه...

یه دقیقه وایسین یه جمله ی پند امیز هم ته این متن براتون بنویسم که دلتون نسوزه چرا صفحه ی وبلاگم و باز کردید..

یه دقیقه اجازه بدید..

آهان پیدا کردم...

کافکا توی یادداشت هاش نوشته که :

هر قدر ادم چاله ی خود را عمیق تر بکند ،

آرام تر می شود...

هر قدر آرام تر بشود ،

ترسش کم تر می شود...

 

خوب با این جمله هه و معناش ور برین تا حوصله تون سر نره منم برم بخوابم...

دوستتون دارم حتی اگه من و دوست نداشته باشین...

 

 


 
 
اختلالات یادگیری یا تربیت بدنی دو مسئله این است...
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٥
 

 

خیلی شیک تا ساعت ١ بعد از ظهر خوابیدم به هوای اینکه فردا امتحان تربیت بدنی دو دارم و خواندش راحت است..

آمدم ببینم ساعت امتحان کی است دیدم بله امتحان اختلالات یادگیری داریم ...

کمی تا حدودی عرق بر پیشانی ام نشست...کتاب ٢٠٠ صفحه ای مزین به هشت فصل تنها چیزی که باعث شده تا این ساعت به فصل چهار برسم همان موضوع درس سمینارم بود که درباره ی حافظه بود...

دو سوال مطرح می شود ...

١) آیا درس راحتی است که انقدر سریع پیش می رود...؟

٢) ایا من دارم فقط رو خوانی می کنم و فردا همه چیز در ذهن مبارک قاطی می شود...؟

٣ ) چرا خدا به من عقل و شعور نداده...که سه روز را فقط به گردش و بازی و تفریح بپردازم ...؟ خوب راستش خواهرم با دامادمون از یزد اومده بودن دیشب تا صبح فیلم دیدیم...الان مثل سگ پشیمونم..بلا نصبت...

۴ ) ایا من فردا تک می شوم..؟>

سخت ترین چیز برای یک انسان این است که ترم آخر باشد و یکی از درس هایش را هم نخوانده باشد...

من اینجا چه کار میکنم...؟

از آن روزهایی است که آرزو میکنم ای کاش فسیل یک دایناسور بودم تا انسان...

خدایا خودت بر حال ما رحمی کن...

حافظه ام را گشاد کن و یادگیری ام را مضاعف..

هر چه باشد سال سال چیزهای مضاعف است دیگر...

خودتان که خوب میدانید...

من هیچ وقت توی عمرم دمپایی آبی نپوشیده ام...

 

 


 
 
دوش دیدم خودم را سوار بر اسبی سیاه...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤
 

 

خسرومنشی که دور خواندش فرهاد         در واقعه دیدم که به من اسبی داد

این واقعه را معبران می گویند                   تعبیر مراد است مراد است مراد

محتشم کاشانی

 

_ به سلام چطوری دلمون واست تنگ شده بود...

_برو بابا تو دلت واسه من تنگ بشه...اصلا بمیرمم ککت نمی گزه...

_ والا راستشو بخوای این شیوه ی دلبری است..

_ کدوم دلبری ..این شیوه ی دل آزاری است انتر...

_ بی ادب نشو...

_ میخوام بی ادب شم ببینم چی کار میکنی..؟

_ خوب تو بایدخودت و کنترل کنی..

_ توی دنیا تا حالا هیچکی مثل من خودشو کنترل نکرده...

_خوب اگه کنترل شده نبودی چی کار میکردی..؟

_مطمئن باش اول از همه یکی رو می کشتم...

_ کی رو مثلا ..

_ تو رو..

_ نه عزیز من خیال می کنی در نا خودآگاه هر کسی میل به خودکشی نهادینه شده..

تمام آدم های روی زمین یک بار هم که شده دلشون خواسته خودشون و خلاص کنن...

طبیعیه جانم..

_ ولی حتما اون طرف رو می کشتم...

_ چرا...

- میشه ول کنی...

_ چی شده..؟

_ بابا یه متن توپ به ذهنم رسیده بود میخواستم بزارمش تو بلاگفا...

_ خوب بذارش..

_بلاگفا قاطی کرده...

_عجب...راستی چرا انقدر متنات ابکی شده..؟

_ آخه دیگه عاشق نیستم...

_باریکلا احسنت ...باریکلا..از کی...؟

_ از همون وقتی که متنام آبکی شده....من نمیدونم ولی تمام آدمای روی زمین چه مرد چه زن حداقل به یک عشق احتیاج دارن تا زندگی شون از بی نمکی در بیاد...

_ تو خودت انقدر نمک داری...نمک اضافه میخوای چه کنی...؟

_هندونه میذاری زیر بغلم نصفه شبی...؟

_ نه والا راست میگم...تو خودت تنها باشی موفق ترم هستی تازه..عشق همش بد بختی و آلاخون والاخونیه...بی کاری میخوای خودت و گیر بندازی ..اسیر و ابیل کنی..

اونم واسه کی مردا...واقعا بی شعور تر از مردا هم سراغ داری...؟

_خوب همشون که بد نیستن..

_ نباشن...تو باید سعی کنی بدون عشق هم بنویسی..

_ نمیشه..نمی تونم....من یه عشق میخوام...

_غلط اضافه...راستی گفتی تصدیقت پنج شنبه اومد دم در...؟

_ به چه دردم میخوره وقتی   عشق نیست ...بدون عشق حتی بستنی هم مثل سابق بهم نمیچسبه...تو بگو نون خامه ای ...من عق میخوام...

_ چی میخوای..؟

_عشق...

_اما نوشتی عق که...

_ اشتباه تایپی بود...

_ نه دیگه تا وقتی بلد نشدی عشق رو درست بنویسی همون تنها باش...

_ تو رو خدا میگم اشتباه شد..

_ نه خیر هرکسی فرصت داره یه بار تجربه ش کنه ...بفرمایید در از اون وره...

- خیلی بدی...خوب یه دونه عشق به من میدادی ...من بدون عشق می پوسم...

_ تنهایی پوسیدن خیلی بهتر از با رذالت و خفت پوسیدنه...

- مگه عشق باعث خفته...

_ فعلا که اینطوریه..

- برو بابا...اصلا میرم عاشق...

عاشق....

عاشق..

عاشق....

_ این سبزی فروش محلم میگم بد نیستا یادته اون روز رفتی سبزی بگیری گفت چیه خانم امروز بد اخلاق شدی...تا حالا هیچ کس انقدر حواسش به روحیات تو نبوده که بد اخلاق بودنت و از لای اون همه خل و چل بازی بکشه بیرون...از من مخوای بپرسی میگم سبزی فروشه خیلی خوبه خیلی هم دوست داره...

_ ببین حالم داره بهم میخوره...

- ظرف بدم خدمتتون...

_ نه میرم تو دستشویی..

_ بفرمایید...راجب به پیشنهادم فکر کن..

_ (صدای انفجار _ دستشویی خانه پرتاب میوشد به فضا)

_ بگو عاشق آدم فضایی شده بود...!

 

 

 


 
 
دی دی دی دی دی دی دی دی ریدی...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤
 

 

حالت تهوع ، جیش ، سر درد  به اضافه ی بلاهت...

کپی پیستی است از زندگی گذشته ، حال ، آینده...

با رنگ قرمز دودی و زرد عسلی...

آخ...

ریچی جان طعم سس مایونز و بچسب...

 


 
 
نواخته شدن سمفونی مردگان زیر میز ولیمه خوران...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢
 

 

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت          باز آید و برهانتم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید                  تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جهتم راه ببستند            آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتی کن           فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای انکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق     ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا               کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی        بر می شکند گوشه ی محراب امامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم         بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

                                  کوته نکنند بحث سر زلف تو حافظ

                                  پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت...

(حافظ)

...

......

.........

سفرنامه ی تهران _ زنجان

این چند روز که نبودم زنجان بودیم...

سفری یک روزه برای دیدن دختر دایی مادر مامان که تازه از مکه امده بود...

و همه چیز خلاصه می شود به اینکه من متوجه یک نکته ی اساسی شدم که هر چی جوک درباره ی ترک ها ساخته اند درست است...

حالا خوبه به قول بابا به من و خواهرم هم نفری یک چهارم ژن ترکی رسیده...به خاطر همینه بعضی اوقات داغون میشم...

خلاصه مادر دختر دایی مامانم که بهش میگن آبا...شروع کرد با من ترکی حرف زدن...

فک کن من یه کلمه ترکی بلد نبودم و جواب هایی که به سئوالاش میدام کاملا بر حسب تصادف و توجه به لحنش بود...این دیالوگ های من و آبا...

آبا : چطوری سلامتی...(تمام دیالوگ های آبا ترکی بودا...مثلا این یکی می شد کیفی یاخچیدی..؟)

من : بله...(٠لبخند گله گشاد..)درسته...

آبا : دانشگاه چه خبر تموم شد...؟

من : نه بابا کو شوهر...(لبخند همراه با خجالت..)

آبا : خوب الان چی کار میکنی...؟

من : کدوم لیوانه رو بدم اونی که توش چاییه یا آبه...؟

آبا : چند سالت بود...؟

من : نه ، چایی های زنجان یه چیز دیگه است..به به..

آبا : چه خبر کی شوهر میکنی...؟

من : نه مرسی...هنوز دستشویی نرفتم...همین یه چایی بسه...فشار میاد ...

آبا : ترکی بلد سن...(یعنی ترکی بلدی..؟)

من : هان..؟یوخ...(یوخ : یعنی نه...!)

بله....

دارید دو تا ترک بیوفتن به هم چه اتفاقاتی پیش میاد...حالا ممکنه طرف نتونه ترکی حرف بزنه ولی به قول بابا ژن رو که داره...

این سفر با کتاب سمفونی مردگان آغاز شد ...یعنی اولین صفحه کتاب با سوت قطار و حرکتش ورق خورد...

که حتی تا شب زیر میز سالن وقتی برای خوردن ولیمه رفته بودیم هم ادمه داشت...

و انقدر دلم برای آیدین سوخت ...سوخت...سوخت ....

که نفهمیدم چی خوردم...

جایتان خالی غذای مورد علاقه ی من باقالی پلو با گوشت بود...

و جوجه کباب ...

که باقالی پلوش توش دو تا باقالی بیشتر نبود...

خوب کیف باقالی پلو به باقالی های توشه دیگه...من و سننه...

شب رسیدیم خانه تا صبح بیدار ماندیم...

چون انجا دختر یک ساله ای به اسم سانیا بود که هم خیلی ناز و خوشگل و با نمک بود

و خلاصه تا صبح ما با این بچه بازی کردیم...

و صبح هم به سمت تهران برگشتیم...

خیلی خستم...

خیلی گرممه...

یکی بره بالا این کولرو راه بندازه...

تو رو خدا...!

 

 


 
 
یکی بگه من با پنج عدد نان خامه ای این موقع شب چه کنم...؟
نویسنده : صمیه - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧
 

 

بله....

ساعت به وقت موبایل خواهر بنده که مدلشم سونی اریکسونه و خیلی هم کار کردن باهاش سخته و کلا قوربونه نوکیا حالا هر مدلش که میخواد باشه باشه...

هشت و نیم عصر همان پی .ام خارجکی به وقت محلی تهران است...

من طبق هوس پریشبم رفتم هم بستنی خریدم...هم نودالیت ...هم نان خامه ای...

روم نشد به مغازه داره بگم دو سه تا دونه میخوام..گفتم نیم کیلو بده...

نیم کیلوش به عبارتی شد ٩ عدد...تا آمدم خانه یکی اش را نوش جان کردم...

ماند هشت تا از انجاییکه توی قوطی است و پنهان کردنش در یخچال کار بسی مشکلی است...

تصمیم گرفتم سه تاش رو هم بدم پایین (به سرایدارمون)

الان مونده ۵ تا ...حالا یه چایی ریختم واسه خودم که یکی دیگه ش رو هم بخورم...

اون وقت میمونه ۴ تا...حالا این وسط چند سئوال مطرح میشود ..

١) آیا این ۴ عدد نان خامه ای تا صبح توی کمد لباس های بنده لای لباس ها خراب نمی شود...

٢) آیا هیچ راهی برای پنهان کردنشان نیست....؟

٣) ایا من عقل و شعور دارم یا خیر...؟

۴ ) اگر از قوطی در بیارم بذارمش تو کیسه امکان پنهان کردنش در جا میوه ای یخچال  وجود دارد یا خیر...؟

۵) ایا ما همیشه هوس میکنیم...؟

۶) آیا انسان در مقابل هوس هایش باید انقدر ضعیف النفس باشد...؟

٧) اگر نفس من بتواند در جسمم طی العرض کند میتواند به گذشته باز گردد و موقع رسیدن به شیرینی فروشی مسیرش را تغییر دهد...تا الان روی دستم ۴ عدد نان خامه ای باد نکند...؟

٨ ) شما طرفدار ارسطو هستید یا افلاطون...؟

٩) خوب صد البته من طرفدار افلاطونم مگر ضدش ثابت شود.. !(این سئوال نبود نظر شخصی بود...)

١٠ ) میخواید آدرس  بدم بیایین دم خونمون بهتون نون خامه ای بدم...؟

١١) آی خدا جان...!این انسان که دارای قوه ی حساسه است ..ولازمه ی قوه ی حساسه  شهوت ودرک لذایذ و غیره و ذلک را هر چه سریعتر به حیات ابدی اش رهنمون کن...آمین یا رب العالمین...

١٢) خدایا پروردگارا تو خوب میدانی ما اسیر این تن خاکی تا به بلوغ روحی نرسیم باید در همین دنیا بمانیم...

لیک این بنده ی حقیر یک تقاضا دارم...اگر روحم کامل نشد در این دنیا که معلوم هم هست در این دنیا کامل نمیشود چون از قضا روحم به شدت جوان است...

و احتمالا تازه دوران نباتی و حیوانی اش را پشت سر گذاشته و در بدن انسانی به نام صمیه حلول کرده...(امیدوارم به تناسخ اعتقاد نداشته باشید و گرنه مثل من دیوونه میشید..!) اگر روزی جسم صمیه ای ام چشم از این دنیا بر بست ....روحم را دوباره در جسم یک زن قرار بده...خواهشا طرفای آفریقا هم نباشه..این بار ایران هم نباشه ...

ترجیحا ایتالیا...قوربونت خودت میدونی این ایرانی ها عاشق جنگ و خونریزی و چشم و هم چشمی و پشت سر هم حرف بزن و بدجنس و خبیث و غیره و ذلک هستن...

تازه ۶٠ الی ٧٠ سال دیگر ایران خیلی بدتر از الان هم می شود...

پس تا میتوانم باید روحم را در این دنیا پرورش دهم...بزرگش کنم تا حداقل زود تر مسیر کمالش را طی کند و به حیات ابدی برسد...

...........

_ خوبی شما...؟

_ ای..هنوز تب دارم...نمیدونم چرا تبم پایین نمیاد...دو روزه خوابم...نمیتونم از جام بلند شم...اطاق و باید ببینی جانمازم سه روزه وسط اطاق پهنه...اتو هنوز به برقه از صبح تا حالا شانس اووردم جایی رو به اتیش نکشوندم...تختم هم که دیگ ه خودت داری میبینی دو تا ملافه و یک پتو و سه تا متکا رو هم رو هم افتادن....دو روزه حموم نرفتم...حال ندارم برم...گوشیم خراب شده...از دیروز تا حالا سه نفر بهم زنگ زدن....هچکی من و دوست نداره....فقط شمع زرشکی روی میزم حال من و میفهمه...هی...

_ ببخشید با شما نبودم...!

_بله خیلی ممنون....

.....

....

....

....

....

....

....

....

./..///

مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان

می خواه مروق به طراز آمدگان

رفتند یکان یکان فراز آمدگان

کس می ندهد نشان ز باز آمدگان

                                              (خیام)

.....

....

.....

....

...

....

....

...

...

....

...

....

////

////

/////

....

....

...

_ خوب نگفتی حالت چطوره....؟

_ اره دیگه دو تا لیوان رو میزمه..ده تا کتاب ..سه تا دفتر...پنج تا جامدادی...توی این هاگر واگیر عکس بچگی های خودم و خواهرمم گذاشتم رو میز...

راستشو بخوای تازه گی ها خیلی دلم براش تنگ میشه....رو زمین سه تا کتابه...جا عینکی و کلی سی دی و دی وی دی رو میزه...چراغ مطالعه هم مظلوم نشسته رو میز داره به تحلیل روح و روان این موجود خاکی نگاه میکنه ..دیشب که شمع روشن کره بودم سایه اش افتاده بود رو دیوار....انقدر بزرگ شده بود...احساس میکنم سایه اش میتونه یکی از بهترین دوستام بشه...تازه گی ها انقدر دیر میرم تو جام بخوابم که ماه از بالای پنجره  ی اطاقم رد میشه..کلا از ساعت ١٢ تا یک شب ماه بالای سرمه اگه دیرتر برم تو جام به سمت راست میره و من دیگه نمیتونم ببینمش...

دیشب شمع روشن کردم ..پرده کنار بود..ماه بین دو تا دودکش خونه ی سمت راستیمون گیر کرده بود ...من انقدر به ماه زل زدم تا از بین دودکشا خلاص شد...

بعد خودم رفتم خوابیدم...تا سرم و گذاشتم رو بالش خوابم برد...

تازه گی ها مدام خواب بد میبینم...

خواب دیدم دارن تو خیابون مردم و میزنن درست مثل پارسال ..بعد خواب دیدم یه اتوبوس چپه شد بعد مامانم داشت از طبقه ی ششم یه خونه ای می  افتاد من گرفتمش........

بابا ظهر تو اتوبان امام علی تصادف کرد ...که خدا رو شکر فقط در سمت چپ کلا رفت تو با گل گیر عقب کلا صاف شد...

ظهرم که خواب بودم خواب دیدم دامادمون و با دلارا دزدیدن...

فعلا همین...احساس میکنم خیلی میخوابم...امروز فکر کنم فقط دو ساعت بیدار بودم...حالا باز فکر میکنم چیزی یادم اومد واست تعریف میکنم...

_ ای بابا ..تو چرا همش به خودت می گیری با تو نیستم که...نمی بینی تلفن دستمه..

- ائه....جون من ...من فکر کردم با منی...

-خوب تعریف کن...

_ ....

_ می گم تعریف کن...

_ ...

_ ناراحت شدی از دستم...بابا شوخی کردم ...قوربونت برم بگو چته..من تا صبحم که بگی گوش میدم..

_....

_ د ..بگو دیگه...

_ خوب باشه میگم..اگه انقدر مشتاق شنیدنی...راستش احساس تهی بودن میکنم...ولی هنوز به درجه ی پوچ بودن نرسیدم...یه حس خلا ..یه حس بی وزنی...همون حس بی خود ماهی ها عاشق میشوند....این فیلم کیارستمی رو بچسب ...راستی میدونی چی شد...یه اتفاق جدید افتاده..

پازل هزار تیکه ام دیروز تموم شد...انقده خوشگل شده..انقده خوشگل شده که حد نداره...

_ یه دقیقه میشه خفه شی دارم تلفن حرف میزنم...نه بابا با تو نیستم با اینم..انقد حرف زدی نذاشتی بفهمم چی میگه...

- ائه...چه جالب بازم داری با تلفن حرف میزنی..

_ مگه کوری...

_ نه...عینک و گم کردم....

- خوب بگو...

_ چی رو....؟

- تو واقعا نمی فهمی یا خودت و میزنی به اون راه..؟

_ هیچ کدوم...من فقط یه کم حرفام تو سینه ام گیر کرده همین...

_خوب من چی کار کنم...

_ خوب میخوای من سرطان پستان بشم...؟

_ چه ربطی داره خنگ...؟

_ خیلی هم ربط داره حرفای زنا تو سینه شون گیر میکنه...اگه حرف نزنن سرطان پستان میشن....

_ ای خدا...چه گیری کردیما..

_ اصلا من میرم با گلدونا حرف بزنم...

- بهترین کا رو می کنی....

 

 

 

 

 


 
 
سفر نامه ی یزد..رفت و برگشت....
نویسنده : صمیه - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥
 

 

ای تو مجموعه ی شوخی و سراپای تو شوخ        جلوه ی شوخ تو رعنا قد رعنای تو شوخ

همه اطوار تو دلکش همه اوضاع تو خوش            همه اعضای تو شیرین همه اجزای تو شوخ

فتنه در مملکت دل نکند دست دراز                  به میان ناید اگر از طرفی پای تو شوخ

جامه ی ناز به به قد دگران شد کوتاه               خلعت حسن چو شد راست به بالای تو شوخ

نیست همتای تو امروز کسی در شوخی         ای همان گوهر یکتای تو همتای تو شوخ

                                 محتشم بود ز ثابت قدمان در ره عشق

                                 بردباری دلش از جا حرکتهای تو شوخ

بله ...

ما شوخی شوخی رفتیم یزد...

و من چون قول داده بودم حتما بیام براتون بنویسم چرا و چگونه این سفر جور شد ...

با این حال نذار...نظار..نضار...آمدم تا برایتان بنویسم...

آدم یاد حرف های کافکا می افتد...

یه جمله داشت که مضمونش به طور نه چندان دقیق این بود هر کسی به سفر برود و دست نوشته ای ننویسد ..هیهات بر او....

البته گفتم که مضمونش این بود...

حالمان زیاد بد نیست فقط کمی تب است که احتمالا نیم درجه است و موقع نفس کشیدن ریه هایم کش می اید و من چون به قدرت تصویر سازی ذهنی مجهزم کاملا می بینم این کش امدن را ..

و برای واضح شدن حرارت بدنم همین بس که یک تکه شکلات فندقی در عرض ٣٠ ثانیه در دستانم به شکلات صبحانه تبدیل میشود...

وای یهو دلم از این نون خامه ای های شیرنی فروشی دم رودخونه خواست...کی حال داره بره بخره...حالا اگه فردا حالش اومد میرم یه دونه از اون گنده هاش و میخرم ...و چون مامان هی گیر میده نخور جوش میزنی وقتی میخرمش روی پل رودخونه وای می ستم...قشنگ تا ته ش رو میخورم بعد دور دهنم و پاک می کنم میام خونه...البته با یه روزنامه همشهری...که سوتی نشه...!

اصلا زمان و تاریخ مهم نیست ولی تا اونجاییکه یادمه ما یکشنبه بود انگار راه افتادیم...با یه مبلغ نیمه هنگفتی از دلار..دقیق ترش را بخواهید مبلغ ...هزار دلار بود که من خودم برای اولین بار بود یه همچین مبلغی از پول را می دیدم...و پول واقعا چیز بی ارزشی است...هر چند من قبل از دیدن این همه پول یکجا هم میدانستم...

این پول از عراق برای دامادمان فرستاده شده بود...بماند رفتن و گرفتنش از صرافی و مادرجانمان که از استرس فکر کنم پانصد گرم از نود و پنج کیلو و پانصد گرم از گوشت بدنش را در این امر خطیر از دست داد و من که ریلکسی و بی خیالی ام باعث شده بودم تا ان پانصد گرم به هزار گرم بلکه بیشتر افزایش پیدا کند...

کلا من آدم خونسردی هستم در مورد مسایل مالی ..مسایل عشقی..خانوادگی...جنسی...!

خلاصه ما رفتیم این پول را گرفتیم خوشحال امدیم بفرستیمش برای یزد...رئیس بانک گفت حواله کردن همچین مبلغی از لحاظ قانونی برای ما جایز نیست شما باید کاغذ ذاشته باشید و از این حرف ها...خلاصه با یک نگاه چپ چپ که انگار من و مادرم خلاف کار باشیم ما را تا دم در بدرقه کرد و من و مادر محترمه بلیط گرفتیم برای یزد تا هم با یه تیر دو نشان زده باشیم..

دیدن خواهر محترمه...و رساندن پول...

خلاصه روز موعود همان یکشنبه فرا رسید من و مامان به مقصد ایستگاه راه اهن سوار ماشین های ونک شدیم از انجا هم سوار اتوبوس های راه آهن شدیم و دو علت داشت..

١)اتوبوس مسیرش مستقیم تر است...

٢)اتوبوسش از جلوی تئاتر شهر رد میشود...

٣) اتوبوس مسیری مستقیم تر دارد..

۴) من دلم برای تئاتر شهر تنگ شده...

۵) خوب جونت درآد بگو نمیخواستیم ٧ الی ٨ هزار تومان پول بی زبان را بدهیم به آژانس..

۶) ببینید چقدر ما با هم نداریم...!

خلاصه از اتوبوس پیاده شدیم...مامان جانمان سعی می کند با شکم توپولش جلو کیف ما را بگیرد و یک جور استتارش کند...و قیافه اش عجیب دیدنی بود...

هی میگفتم مامان جان کی میدونه تو کیف ما این همه پوله ...

گفت نه ... ببین اون آقاهه چطور نگاه میکنه...

خلاصه ساعت ۴:٣٠ سوار قطار اتوبوسی پرند تند روی یزد شدیم...

و از انجاییکه خیلی بد شانسیم واگن چهارش که سالنی است به ما خورد که دو به دو ملت رو به روی هم می نشینند...

و از انجاییکه خیلی هم بی زبانیم و البته مظلوم جلوی دختری که روی صندلی ما نشسته بود و گفت می شود شما آنطرف بنشینید سکوت کردیم..

و موقع حرکت دریافتیم ما سمت مخالف حرکت نشسته ایم که خوب من از اول هم میدانستم...

دو دختر بسیار شیطان که دانشجوی رشته ی گرافیک اردکان بودند...

توی راه مامان تمام روزنامه ها را خواند و بلند بلند ما را از فواید تخم مرغ..میوه و سبزیجات و مایعات بی نصیب نگذاشت...و در اخر هم شروع کرد به حل جدول سودوکوی پشت روزنامه ....به قول مامان حل کردن این جدول از جدول حروف خیلی آسان تر است که من در این مورد هیچ نظری ندارم...

یعنی اگر به من بگویند جدول حروف راحت تر است یا سودو کو من میگویم پازل هزار تکه آسان تر است..

خلاصه توضیح دادیم که مامانی توی هر ردیف باید عدد یک تا نه را طوری بچینی که در هر ردیف عمودی و افقی یک بار تکرار شود ...

و مامان جانمان هر ردیف را که حل میکرد میگفت ببین چرا توی این ردیف دو نداره...

که بعد معلوم میشد دو بار چهار را نوشته و وقتی مامان به این نتیجه رسید که حل کردن سودوکو چقدر مشکل است سرش را به شیشه تکیه داد و خوابید من هم کتاب رساله ی نفس ارطو را از کیفم بیرون کشیدم و شروع کردم به خواندن...هنوز توی مقدمه ی کتاب صفحه ی ح جیمی بودم و تازه داشتم می فهمیدم حیات ارفه ای چیست...که دو دختر رو به رویم که از اول حرکت مشغول خنده بودند البته به صورت ریز یکباره خنده هایشان به غش غشی بدل شد که من سرم را از تعالیم فیثاغورس بیرون کشیدم نگاهم را اول به دو دختر و سپس به مردی که رو به رویمان دهانش تا بنا گوشش باز بود و مشغول خر و پف بود افتاد ...و یک لحظه من هم خنده ام گرفت و خنده باعث شد که تصمیم بگیرم کتاب را بسته توی کیف چپانده و با دو دختر مشغول مسخره کردن این و آن شوم..

البته این و آنی نبود...فقط همان مردی که خر و پف میکرد بود به جان خودم...

  دو دختر که اردکان پیاده شدند دوباره وجدانم شروع کرد با من دعوا کردن که تو مگر خجالت نمی کشی...مگر خودت تا به حال خسته نبوده ای...مگر تو فکر کردی پیر نمیشوی..مگر تو ...

چقدر تو بی شعوری...!

انقدر گفت و گفت که تصمیم گرفتم تا پایان سفر سرم را بگذارم روی میز و یک نیم چرتی بزنم بلکه وجدانه هم دست از سر کچل ما بر دارد بگذارد کمی بخسبیم..

رسیدیم پول را تحویل دادیم...و تمام شب را به اتفاقاتی که من برای خواهر و دامادمان تعریف کردم و شخصیت اولش را هم مامان جانمان به عهده داشت خندیدیم...

باقی اتفاقات ..آن چنان اتفاق خاصی نبود... تا دوباره بلیط برگشت گرفتیم برای سه شنبه شب ...از این کوپه ای ها چون بلیط پردیس تند رو ها تمام شده بود..

من و مامان سوار قطار شدیم..یک دختر پشت کنکوری یزدی با مادر بزرگش...و یک دختر دیگر یزدی که دانشجوی فوق فناوری اطلاعات دانشگاه علم و صنعت بود و یزدی هم بود...

و ایستگاه اردکان هم یک اردکانی سوار شد...تا جمع شش نفری ما را کامل کند...

و افتادن این همه زن در یک مکان دو در سه متری باعث شد تا سه صبح فقط و فقط حرف زدیم...

از روح و جن و پری و چشم بد ..تا میراث فرهنگی استان یزد و پیش گویی های همان دختر پشت کنکوری که من را یاد خودم انداخت....که دختره متولد شهریور بود درست مثل من و من مطمئنم این شهریوری ها یک جور هایی داغونن..البته زناشون.. 

وقتی ساعت سه جاها را باز کردیم...دوباره بحث بین ما  جوان تر ها که در طبقات فوقانی بودیم در گرفت و آن هم مسئله ی شوهر بود ...که من برای اولین بار سکوت کرده بودم و فقط گوش میدادم...چون و چرایش بماند برای بعد...

و در این مکالمات یک چیز دستگیرمان شد و آن هم از دهن همان دختری که دانشجوی علم وصنعت بود و تنها متاهل میان ما بود بیرون امد که مردها از شلوار گشادی که زنشان پایشان کنند بدشان می آید...

و من یاد خودم افتادم که عاشق لباس های گله گشاد در خانه هستم...و رفتم توی فکر که در اینده چه قشقرقی سر شلوار گشاد من قرار است راه بیوفتد...و بین خودمان باشد من عاشق کل کل هستم...فقط به خاطر هیجان انگیز بودنش...

خوب تو فکر کن هر چه طرف بگوید تو بگویی بله هر چی شما بگویی که نشد...شد..؟

ولی فکر کن ته دلت بدانی طرف راست میگوید ولی حرصش را در آوری....انقدر که یک جوش توپول روی دماغش بکاری...

ولی بعدا یه موقع دیگه حرفش و گوش بدی و روی اینه ی توالت با ماتیک قرمز جیگری بنویسی..."اصلا هر چی تو بگی...!"

خوب اینطوری که خیلی کیفش بیشتره....نه..؟!

خلاصه...آخرین راز موفقیت مسایل زناشویی همانی بود که ...

که...

که.........................

یادم رفت چرا یهو...؟

خوب هر وقت عروسی کردید خودتان میفهمید ...

و یک نکته ی دیگری که دختر برایمان فاش کرد این بود که مردان یزدی در ابراز علاقه به شدت ناتوانند ....

و این در حالی بود که شوهر خودش اهوازی بود..!

و ما صبح رسیدیم خانه و من تا همین الان خواب بودم...

وقتی پاشدم یه لیوان نسکافه خوردم...

و یه خورده هم پازلم و چیدم....

الانم برم توی عروسکخانه یه داستان توپ بنویسم...

بعد رساله ی نفس ارسطو رو بخونم و احتمالا اگر زنده بودم بخسبم...

اوه راستی گوشیم خراب شد تمام شماره هام پاک شده و این یعنی در حد خودش یعنی یه فاجعه...!

البته الان که دقیق تر نگاه میکنم فاجعه هم نیست هر کی زنگ زد بهم اسمش و دوباره سیو میکنم...و هر کی هم زنگ نزد که خوب حتما دوست نداشته من دوستش باشم...

و کلا یه امتحانه واه اینکه من چند تا دوست واقعی دارم...نه..؟

 

تا بعد...

فعلا...

دیگر ..

هیچ...

 


 
 
به دلیل تعمیرات خودشناسی تا اصلاع ثانوی تعطیل...
نویسنده : صمیه - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
 

 

خیلی خوشحال بلند شدیم رفتیم مسجد ...

گقتند یک سال و چهار ماه است به دلیل تعمیرات بسته است...

حالا من از کجا یه جای به این گودی و عمیقی و تاریکی پیدا کنم...؟

_مسجد بسته بود...

_ نه اون قناتش...

_قناتم شد جا واسه خودشناسی...؟

_ ....

_کجا رفتی باز...؟

_ دارم ساکم و می بیندم...

- چرا قالب عوض کردی...؟

_ چون اینجوری قالب بیشتر از خود متن به نظر میاد...

_ به نظر کی میاد...

_ تو هم هی خلوتی اینجا را بکوب تو سر من...

_ نه والا...تو خودت گفتی من واسه نوه هامن مینویسم...

_ بنده *** خوردم گفتم....

_عروسی...؟

_ نه طلاق...

_ ای بابا ..به این زودی...

_ نه ...به این دیری...

_ چند سال شد..؟

_٣ سال ...خاک تو سرت...

_...

_ حالا چی کار میکنی..؟

_ ژلوفن میخورم...

_ چه ربطی داره...

- مغزم داره منفجر میشه...

_اوکی ...شب به خیر...


 
 
کدام یکی منم اولی یا آخری...؟
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳
 

 

_هان...؟

_دارم فکر میکنم کدوم یکی از این گوسفندا منم...

_خیالت راحت...هیچ کدوم...

_ چرا...؟

_من بیشتر تو رو شبیه اسب می بینم...

_اسب...!

_حالا اسب اسب هم نه از اون یکی اسب کوچولوترا...

_منظورت کره اسبه...؟

_نه...اونایی که چشمای خماری دارن و اکثرا برای حمل بار ازشون استفاده میشه...

_خیلی خری...بی تربیت...

_حقیقت تلخ است عزیز دلم...

_ گم شو مسخره...

_ امروز خوب بهت داره خوش میگذره ها...شانس اووردی دکتره گفت اوضات خیلی بی ریخته...

_خوب بی ریخته دیگه..تو به عفونت ریه چی میگی...؟

_همون خریت دیگه...میمردی زودتر بری دکتر...

_ من فکر کردم مال گرد و خاکه...

- خواهشا شما زیاد فکر نکنین...

_ولی خدایش شبیه گوسفند آخریم از چب...

_خوب باشه واسه اینکه دلت نشکنه همون گوسفند باش...

_....

_کجا رفتی...؟

_دارم کاهو میشورم...

_ مگه استراحت مطلق نبودی...؟

_دکترا همشون چرت میگن...من خیلی هم خوبم تازه فردا هم میخوام برم تو زیر زمین مسجد جامع...

_که چی...؟

_ خودمو بیدا کنم...

_تو زیر زمین...؟

_ تو جای بهتری سراغ داری...؟!

 


 
 
دو روز دنیا بذار دلمون شاد باشه...
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳
 

 

بله...

ما یزدیم...

بی کاریم...

قالب وبلاگ عوض میکنیم...

برسم تهران شاید دویاره عوضش کردما ...

فعلا با گوسفندای احمقش حال کنین....

این خواهر ماهم روی این کلیدا برچسب فارسی نمیزنه که...

واسه همین دو خط کلی زمان صرف شد...

ولی هر چی تند تر تایب مبکنی تعداد غلطا کمتر میشه...

من برم ناهار بخورم...

باشه...؟

تا بعد...

 

 


 
 
من قلبم چند وقتی است که میخارد...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
 

 

ای به ستم دل تو خوش تیغ بکش مرا بکش      منت این و آن مکش تیغ بکش مرا بکش

ناوک غمزه چون زنی گر نکنند جان سپر          ماه  وشان نشانه وش تیغ بکش مرا بکش

دست به تیغ چون زنی آتش شوق از دلم        گر نشود زبانه کش تیغ بکش مرا بکش

                                    نامه ی قتل محتشم چون کنی از جفا روان

                                   گر نکند ز مژده غش تیغ بکش مرا بکش 

 

جدی شیر مادر حلالت محتشم...که من و این چند وقته بد جور اسیر خودت کردی...!

اصلا به آدم ذوق نوشتن میده ..

لامصب...

تو رو نمیگم که...

محتشم و میگم...

اصلا اگه دیگه اسمتم اووردم...

انقدر محتشم محتشم میکنم که از حسادت خفه شی بترکی...

می میری یه ابراز علاقه ی خشک و خالی کنی...

خوب نکن ...من میرم با روح محتشم حالا محتشم نشد خیام حتما پایه است...

با هم میریم شب تو می خونه می میزنیم در حد تیم ملی...

بعد میریم شاچراغ تا صبح روی سجاده مون اشک میریزیم...(البته اگه خیام باهام نبود جای اشک ریختن از واژه ی عر زدن  استفاده میکردم که به خاطر رو در بایسی با خیام جان همون اشک بهتره..)

سر مبارک و درد نیارم که امروز قرار بود ما بریم یزد واسه یه کاری ...که چون خیلی امنیتی الان نمیگم وقتی برگشت داستانش و براتون مینویسم..خیلی با مزه است...

کلا ما خانوادگی با مزه ایم...دامادمون هم تنه اش به تنه ی ما خورده با مزه شده...

کلا ما با بی مزه جماعت وصلت نمی کنیم...

آقا به جان خودم جدم عطاری داشته تو بازار ولی نمیدونم چرا هیچ نسبتی با عطار شاعر معروف نداریم..که اگه داشتیم به جان خودم من الان حق آبا و اجدادی رو به جا آورده بودم و یک شاعر بلند آوازه ای چیزی شده بودم...

خلاصه شما فکر کنید که یکی از عموهای بنده توی کیفش با خودش دارچین حمل میکنه که هر کجا غذا خواست بخوره حتما روش دارچین بپاشه...

ببین تو رو خدا در چه حد ما عاشق مزه ایم...

و از آنجا که کروموزوم ایگرگمان در تلاشی بسیار گرانقدر از حاج عطار به ما هم ارث رسیده این نبیره ی ناخلف عاشق طب داروهای گیاهی شده...تا انجا که امروز در مطب دکتر دندانپزشکی مامان جانمان کم مانده بود از سرفه خفه شویم...

خوب فکر کن آدم ساعت ۶ وقت داشته باشه ساعت ٨ نوبتش بشه..و سرفه ی من از نوع عصبی ش بود بدون شک...!چون من کلا خود خورم هستم یعنی همه چی و از همه جا جمع میکنم می ریزم تو خودم....حالا یا با سرفه ی شدید در میاد یا با اشک زیاد..بعضی وقت ها هم گلاب به روتون گوز...

و مامان جانمان با کلی غر و دعوا که اخه بیا برو پنی سیلین بزن جای این اداها...و من کبود از سرفه به خانه آمدیم...الان به دانه در آب ریخته نوش جان میکنیم...

تا فردا امید است رو به بهبودی رویم و از شر زدن یک پنی سیلین در امان...

آخه به جان خودم من از امپول بدم میاد...پام بی حس می شه...

اصلا من به شل کن...خانمم میگم شل کن حساسیت دارم...

روحم زیگیل میزنه ...

والا...

الان کمی ارومترم فقط نباید زیاد حرف بزنم...چون یک ساعت پیش با یکی از دوستان پای تلفن حرف زدم بعدش تا نیم ساعت داشتم سرفه میکردم که از سرفه سر درد شدم...

کلا صدایم دو رگه شده...عین پسرهایی با تنک های سبز روی گونه هایشان...

اخ..

پدر بزرگ...

من اگر پسر بودم حتما شاعر میشدم...

اما حالا که زنم سعی میکن تا شاعر خوبی شوم...

آخ پدر بزرگ...

ببین همیشه مردان برای زنان می نویسند از قد رعنا و پیچ و تاب خرمن گیسو...

من چطور بنویسم از قد رعنای یک مرد و ریش و سیبیل های تنک پخش شده روی صورتش...

زشت نیست چنین حرکتی آیا..؟

کنوانسوین ژنو چه میگوید...؟!

کنوانسوین ژنو قانون ١٢٧ ماده ی ١٠ : طبق این قانون نگاه کردن دختر ها به پسرها و تلاش برای جلب و جذب محبت از سوی آنها به شدت تحریم شده...لذا برای فرد متخلف به میزان از راه به در کردن پسرها...خوردن ١٠ آبنبات چوبی منتهی به آدمس در همان محل و جویدن آدامس های داخل دهان به مدت ١٠ دقیقه دور تا دور محل مورد نظر می باشد....

اوه..راستی امروز معلم آموزشگاه رانندگیم رو پشت چراغ قرمز کوچه ی امام زاده دیدم...

گفتم یه اسمی از کسی که تونست با پر حرفی های من پشت فرمون تاب بیاره ... تازه الکی هم خودش و بزنه به کوچه ی علی چپ که خیلی شیرین حرف میزنی و من میدیدم وقتی ازش خدافظی میکنم یه نفس عمیق میکشه که معنیش اینکه آخیش راحت شدیم ها...

یک نتیچه گیری جدید از آنجا که همه ی ادم ها به نظر من برای رسیدن به قدری از خودشکوفایی احتیاج به یک عشق و مشوق دارند...

من همین امشب به طور رسمی اعلام میکنم که  " تو " را به عنوان معشوقه ی خود برگزیدم...تا از این پس از تو بنویسم...از تو شعر بگویم....و شاید در عاقبت با یادت هم بمیرم...

....

آی...تو رو خدا گریه نکنین دستمال کاغذیمون تازه تموم شده...

پس اخ و تف و فیناتون و بکشین بالا...بله گفتم که گریه نکنین تو رو ارواح خاک محمود جان...

محمود کیه...؟!

بابا همین محمود خودمون دیگه..بله میدونم هنوز نمرده...ولی خوب بالاخره یه روزکه ریغ رحمت و سر میکشه..این شتریه که دم در خونه ی همه جفتک میندازه...حالا چه یه کوهانه ش چه دو کوهانه ش..اصلا شما بگیر صد کوهانه...والا ...

ما که راحت همه چی و ده برابر نشون میدیم...

در ضمن تولد هبه ی انگور را به ملت افتخار آفرین ایران عزیز تبریک و تهنیت عرض نموده برایش روزهای خوبی را در کنار خواهر و برادرانش شنگول و منگول آرزومندیم...

خداییش ایرانی ها در انتخاب اسم این بزغاله ها نهایت هوشمندی و خلاقیت را از خود نشان دادند...

امیدواریم در طرح اقتصاد خانوار نیز با هوشمندی خاص خودشان ملت را به قعر چاه ندانم کاری هایشان نیاندازند...هر چند من هنوز معتقدم در سرزمینی که سس هایش..نوشابه هایش...شیرهایش...سر خالی هستند همین لیاقتمان است که با همچین آدم هایی سر کنیم و تازه در موارد خیلی شدیدتر اصلا حقمان است تازه از سرمان هم زیاد است...!

خریدن چراغ نفتی را از همین الان به شما دوستان عزیز پیشنهاد میکنیم شاید دو سه ماه دیگه اصلا گیر نیادش ها...

کولر هم که استفاده نمیکنیم ..دسته جمعی شب ها میریم روی پشت بوم با همسایه ها..

یه شبه دیگه....اتفاقا دور همم خوش میگذره...دخترا و پسرای همسایه شاید به امر مبارک ازدواج تن در دادند و کلا یه تکونی به این آمار پایین ازدواج دادن...

پس کلا انقدر گیر ندید طرح اقتصاد خانوار بده..خیلی هم خوبه نمونه ش همین مثال فوق بود و حالا شما اگر ذهنتان خلاق باشد میتوانید بی شمار نمونه بر نمونه ی من بیافزایید...

............

"من فکر میکنم که عشق با " شم " تشخیص تفاوت صداها شروع میشود...

یعنی وقتی که می شود چشم بسته حتی کوچه های نا آشنا را رفت ،

بی انکه احتیاجی باشد دست کوچک و سردش را در دست بگیری...! "

این سه خط برگرفته از کتاب نمازخانه ی کوچک من نوشته ی هوشنگ گلشیری بود...

حال کردن با این سه خط بر میگرده به روح انعطاف پذیر و عاشق شما...

....

و دیگر

 تا فعلا

 هیچ...

 

 

 


 
 
گفتم غم تو دارم گفتا برو به جهنم....
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
 

 

_ گوشام میخاره...

_ پس بدو....