تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

راهبی روز روشنی با چراغی دنبال آدمی می گشت...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳٠
 

 

آن یکی با شمع بر می گشت روز                گرد بازاری ، دلش پر عشق و سوز

بوالفضولی گفت او را کای فلان                    هین چه می جویی به سوی هر دکان؟

هین چه می گردی تو جویان با چراغ             در میان روز روشن چیست لاغ؟

گفت که می جویم به هر سو آدمی            که بود حی از حیات آن دمی

هست مردی ؟ گفت : این بازار پر              مردمانند آخر ای دانای حر

گفت خواهم مرد ، بر جاده ی دو  ره          در ره خشم و به هنگام شره

وقت خشم و وقت شهوت مرد کو؟           طالب مردی دوانم کو به کو

کو در این دو حال مردی در جهان             تا فدای  او کنم امروز جان؟

گفت : نادر چیز می جویی ولیک           غافل از حکم و قضایی ، بین تو نیک

ناظر فرعی ، ز اصلی بی خبر             فرع ماییم ، اصل احکام قدر

چرخ گردان را قضا گمره کند                 صد عطارد را قضا ابله کند

تنگ گرداند جهان چاره را                   آب گرداند حدید و خاره را

ای قراری داده  ره را  گام گام               خام خامی ، خام خامی، خام خام 

 

..........

_ خام خامی ، خام خامی ، خام خام...

_ چی میگی تو نصفه شبی...حالا یه شب نوشتن ما نیومدا..

_ نترس من از طرفت دارم می نویسم...

_ چرت و پرت ننویسی آبرومون و ببری ها..

_ نترس از مولانا نوشتم...جناب خام...داری چی کار میکنی توی این تاریکی..

حداقل یه چراغ روشن کن کور شدیم...

_ نور شمع بسه دیگه..مگه میخوای چی کار کنی...؟

_ کاری که تو همیشه میکردی...

_ من همیشه چی کار میکردم...

_ تق و توق دیگه...

_ خوب یه بارم جاهامون عوض بشه چه طور میشه...

_ ولی من اگه جای تو باشم هیچ وقت عاشق نمیشم...

_ خوب منم باهات کاملا موافقم...!

_ خوب نگفتی داری چی کار میکنی..؟

_دارم عشق و در نهانخانه ی پستوی خانه قایمش میکنم...

_ به به تبریک ...باریکلا بالاخره آدم شدی...

_ نه عزیز من سنگ شدم...

_ حالا می خوای کجا بذاریش...

_ زیر تخت چطوره...؟

_ پیش قوطی کفشا....؟

_ خوب توی کشوی اول میز توالت...

_ لای شونه و گل سر و کش و ماتیک پاتیکا...؟

_خوب ...ممممممممممممم تو بغل این خرس پشمالوئه ...

_ واقعا که...

_ لای شعرا حافظ...

_ وای مامانم اینا..

_ مسخره میکنی...؟

_  نه...چه حرفا...

_ آهان اصلا میذارمش تو جیب یکی از مانتوهام...مثل وقتایی که بی هوا دست تو جیب یکی از مانتو هات می کنی و یه دو هزار تومنی شیرین میاد تو دستات و معلوم نیست کی و کجا این دو هزار تومنی تو جا مونده...اینطوری حداقل حس غیر منتظره بودنشم حفظ میشه..

_ آخ که تو چرا انقدر دوست داری همه چی غیر منظره باشه..؟

_ خوب اینجوری کیفش بیشتره...

_ یعنی الان نهان خانه ی  پستوی خانه ی شما جیب مانتو تونه دیگه...نه...؟

_ آره دیگه...

_ پاشو بیا خودت بقیه شو تایپ کن...چه کار مضخرفیه این تایپ کردن...

_ نه..به نظر من خیلی ام باحاله...

_ شمع از کجا خریدی...؟

_ خانه ی جوان...میدونی چند وقت بود نرفته بودم...اوه..دو سه ماه میشد...

_ خوب کلا که یه مدت بسته بود...

_ ولی چه حس خوبی داره این خانه ی جوان... آدم و می بره به گذشته..آدم دوست داره واسه کسی ..که یه جایی نشسته و تو افکارش به آدم فکر میکنه کادو بخره...

_ اوه..چه از خود راضی...

_ خوب بهم فکر میکنه دیگه...

_ چرا انقدر درگیر گذشته ای...؟

_ چون هیچ چیزی مثل گذشته محکم و استوار زیر پاهام نیست..گذشته تنها چیزیه که بهش اطمینان دارم..چون قطعیه.. چون من گذشته رو با تمام سختی هاش بیشتر از همین الانم دوست دارم...

_چرا...؟اینده هم میتونه قشنگ باشه...

_ چرا بد برداشت میکنی ..من تو زندگی دنبال قشنگی نیستم...گاهی اوقات بعضی زشتی ها هم به تو لذت میدن...شاید حتی بیشتر از قشنگی های زندگی...من اگه گذشته رو دوست دارم به خاطر ثباتشه...فقط و فقط همین....و از آینده بدم میاد چون هیچ چیز ثابتی توش نیست..

_ نترس ..اینده هم خیلی زود به گذشته میرسه...

_ دقیقا..فقط کاش زودتر....

_واسه امروز بسه...مگه سرت درد نمی کرد...؟

_ چرا ..راست می گی...بهتره بخوابم...شاید حالم یه کم بهتر شه...

_ دقت کردی چقدر امشب با هم مهربون شدیم....

_ مهربون نشدیم...تعارضات بینمون کم شده..

_ خوب حالا ...اون شمع و فوتش کن بیا...

_ فوت....

////|||||||||||||||||||||||||||||//////////////////////////<<<<<<<<<))))))))

_ پاشو برو گم گم شو اونور...

_ چرا...؟

- خوب هم پیاز خوردی هم داری پشت سر هم سرفه مکینی...

_ اخه احساس سرما خوردگی داشتم ...گلوم سه روزه میسوزه...گفتم پیاز بخورم شاید خوب شم...

- خوب جای گیاه درمانی و خود درمانی پاشو یه سر برو دکتر...که شب ما رو زا به را نکنی...اه...

_خوب دیگه سرفه نمیکنم...

_ اگه یه دونه دیگه کردی خودت بالشتو بردار برو پایین بخواب....

_ چرا انقدر امشب من مظلوم شدم...؟

- آخه حالت بده....

_ آهان راست میگی...سرم درد میکنه...

_خفه لطفا...

_ پنجره رو باز کنم...؟

_ که چی بشه یه مشت گرد و خاک بپاشه تو....

_ خوب فلبم گرفت...هوا خفه است...

- میخواستی امروز توی این هوای کثیف یک ساعت پیاده روی نکنی...

_آخه بارون میومد..

_ ........

_ خوابیدی...؟! پس من با کی حرف بزنم آخه..؟!

 

 

 


 
 
گند بزنن هر چی پایان نامه رو...
نویسنده : صمیه - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
 

 

فقط بگم یه پایان نامه پیدا نکردیم که درست و حسابی درباره ی معضلات اجتماعی باشه..

چرا انقدر همه چی و کوچیک و غیر جدی می بینیم..

یا شاید چرا من همه چی و جدی میبینم....؟

مشکل منه یا مشکل بقیه آدما...

یعنی منم باید برم پایان نامه بخرم دیگه با این حساب...

کنکور قبول شدم شدم نشدم فرداش میرم لاهیجان یه خونه ی کوچیک میگیرم فقط و فقط واسه خودم زندگی می کنم...

ظهرا کلوچه می پزم ...بعد میرم لب دریا یا شنا یا تماشا....

شبا هم توی پشه بند میخوابم...

آه ای زندگی روستایی من را با آغوش باز پذیرا باش که این جسم خاکی طاغتش تمام شده...

(شب میام مفصلا مینویسم...الان نوشتنم نمیاد..)

_برا کی مینویسی اینا رو...

_ برای خودم...

_ اوکی راحت باش..خوش بگذره...

 


 
 
نبردی سخت با تفکرات مردی از جنس کارل گوستاو یونگ..!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
 

 

قبل از هر چیز گفته باشم این متن یک بار در ساعت ١١ و نیم شب به وقت گوشی همراه مدل ان هفتاد و سه ی ١٠ بار زمین خورده ام نوشته شد و به راحتی یک اب خوردن پاک...پس تمام آن چیزی که از لحظه ی اکنون در این صفحه جان میگیرد بر اساس متن قبلی بوده..دعا کنید حافظه ام به کمکم بشتابد...

.....

خود آگاه : تمام آنچه را که در حال حاضر از محیط پیرامونمان دریافت میکنیم و هم اکنون حاضر است..

نا خودآگاه دو تاست ...یکی هدف هایی که برای خود تعیین می کنیم و به آنها نمی رسیم...یا چیزهایی که از خود آگاه جدا شده ..(همان واپس زده شده در اصطلاح به کار برده شده توسط فروید ..)

دومی تمام چیزهایی که حتی وارد خود آگاه هم نشده چه برسه به اینکه پایش به ناخود آگاه کشیده شود...

نا خود آگاه جمعی : که اولین بار توسط یونگ مطرح شد...میراث امکانات نمادین و برجسته که فردی نیست...بلکه بشری و حتی غالبا حیوانی است و به شیوه های خاص بنیان روانی فرد را میسازد...که در کتاب " مشکلات روانی  انسان مدرن " نوشته ی یونگ توضیح بیشتری در باب این مسئله داده نشده که من خودم براساس مطالعات پیشنیم یه مثال کوچیک میزنم تا جا بیوفته...غول..هیولا...اژدها... و در فرهنگ ایرانی رستم...و تازه گی ها سوپر من خیلی مد شده که دهه  ی ٧٠ به بعد خوب منظورم را درک میکنند...

البته فکر نکنم مخاطب به این سن و سال داشته باشم...!حالا شایدم بود..

برای روشن تر کردن بحث خود آگاه و نیمه آگاه و ناخودآگاه یک مثال از قول فروید میزنم...اطاقی را مجسم کنید که فقط یک چراغ مطالعه آن را  روشن کرده است...هر آنچه شما میتوانید ببینید خود آگاه...و چیزهایی که در پیرامون به سختی قابل روئیت است همان نیمه آگاه و چیزهایی که نمی بینید بالطبع نا خودآگاه شما را تشکیل میدهد...

پس ندیدن چیزهایی که در تاریکی مطلق است دال برنبونشان نیست...!

از نظر یونگ کهن الگوی زنان نزد مردان "آنیما " و کهن الگوی مردان نزد زنان " آنیموس "

میباشد...

یونگ میگوید بسیاری از مردان را مشاهده کرده ام که می توانند تصویر زنی را که در درون خویش دارند بسیار دقیق و با کوچک ترین جزییات شرح دهند ...که آن زن یا شبیه مادرانشان هست یا نیست ...ولی هر چه هست مسلما در بهترین حالت یک دوست یک یارو یاور و همراه خوب و در موارد نه چندان خوب یک فاحشه است...(برای درک بهتر این مطلب حتما نمایشنامه ی فاوست اثر گرانقدر گوته را مطالعه نموده فصل دوم ...نگاهی به شخصیت هلن بیاندازید...البته خودم هنوز نخوندمش ایشالا هفته ی دیگه..)

و یونگ در ادامه ی تحقیقاتش به این نتیجه میرسد که زنان مثل مردان نمیتوانند تصویری از مرد مورد نظرشان را تجسم کنند...

و یک نکته ی دیگر آنکه انیما احساس غیر منطقی است و آنیموس دریافت و ادراک غیر منطقی..! (برای درک بهتر این مطلب اگه جای شما باشم یک بار دیگر از اول متن را تا به اینجا مطالعه فرمایید..)

هیچ چیز واقعی نیست ، حتی همین جمله ی من ..! ( بعد از خواندن این خط میتوانید صفحه ی وبلاگ من را بسته کامپیوتر خود را شات دان نموده و در حالیکه زیر لب فحش های رکیکی را که از اجدادتان به صورت کهن الگوها به ارث رسیده را نثار بنده و روحم نمایید...اما یک کار دیگر هم می توانید بکنید صبور بوده و ادامه ی مطلب را بخوانیید..میدانم خسته اید و چشمانتان از خستگی سرخ و متورم است..و من همین جا قوربون شکل درب و داغونتون هم میرم..اما تازه داره جذاب میشه ها..از ما گفتن..)

_ چیه باز داری تق و توق میکنی...

_ نه چیزی نیست...الان تموم میشه...

_ باز که اومدی داری مینویسی..مگه قول ندادی دیگه ننویسی...

_ آخه نوشتن الان برای من یک ضرورته...مثل حرف زدن...حرف زدن واسه ی من مثل هواست..و حالا نوشتن برای من مثل هوا شده...من اگه ننویسم یا حرف نزنم خفه میشم...

- پس بنویس تا خفه نشدی...فقط زود جمع و جورش کن ...بیا تو بغلم...

_ جانم...؟؟؟؟؟؟؟؟( مقابل چشمانم مردی را میبینم با بیژامه ی راه راه...که جایی حوالی خشتکش اندازه  ی یک سکه ی ٢۵ تومانی ضرب جدید سوراخ است...و پاچه ی سمت راستش تا زانویش به لبه ی تخت گیر کرده و بالا آمده و پاهای پر از موهای تاب دار و فرش را به صورت نه چندان هوس انگیزی برای دل آشوبه ام ریخته بیرون...چشم هایم را در امتداد راه های بیژامه بالا میاورم تا برسم به عرق گیر چرکش که رویش جای خورش قورمه سبزی از هفته ها پیش ماسیده...جدی کی بود آخرین باری که قورمه سبزی خوردم...؟! یادم باشه به مامان بگم فردا بپزه یهو هوس کردم...بعد میرسی به یقه ی بازش و موهای فر خورده ی سینه اش که بهم چسبیده ..و نشان از این است که هفته ها رنگ حمام ندیده...

نگاهم میرسد به ریش های تنکش که نامرتب روی صورت سیاه از روغن موتورش پخش شده....و چشمان متورم و قرمزش ..و قی گوشه ی چشم راستش...و موهای آشفته و در هوا پریده اش...حالا دیگر نا امید شده ام و نگاهم را میاندازم روی ناخن شکسته ی پای چپش..در دلم هول و هراسی است وصف نا شدنی...و توی دلم به یونگ میگویم احتمالا تو با ادبیات فارسی زنان ایرانی اشنا نبودی و گرنه هیچ وقت همچین حرفی را که زنان نمیتوانند مرد مورد نظرشان را در ذهن تجسم کنند را به زبان نمی اوردی.....)

_ پس چرا نمیآی...بدو دیگه ...(گوشه ی پتو را بالا زده و برایم جا باز کرده...)

_باشه این یه خطو بنویسم و اومدم...

_ چراغ و که یادت نمیره...

_ نه...( و من برای ارتقا بخشیدن به علم روانشناسی...خودم را فدا میکنم...عیبی ندارد حداقلش نامم در تاریخ جاودانه میشود ...دگمه ی لباسم را زیر چانه می بندم...بند کمر شلوارک نارنجی ام را دو بار روی هم گره ی ملوانی میزنم...دم اسبی موهایم را سفت میکنم...عینکم را از چشمانم در می آورم...دماغ گیرم را به دماغ میزنم...چشمانم را می بندم...و در حالیکه در دلم میگویم زنده باد علم...روی تخت شیرجه میزنم...)

..........

.........................

...........................

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////

.....................................................................................................

آی مامان ن ن ن ن ن ن ...

کی این نخ و سوزنا رو ریخته رو تخت من...؟!!!!!!!!!

 

 

 


 
 
 
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸
 

 
 
ما بی غرضان در پی دلدار روانیم...چون او دل و دین از ما ببردست...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸
 

 

آخر ای سنگدل از کشتن ما چیست غرض      غیر اگر بی غرضی نیست ترا چیست غرض

تو جفا پیشه چو یاری ده اهل غرضی           پس ازین یاری و اظهار وفا چیست غرض

باز در نرد محبت غلطی باخته ای                ای غلط باز ازین مغلطه ها چیشت غرض

گر به خوبان دگر پیش تو همرازی غیر         گنهی نیست ز تهدید جزا چیست غرض

غیر را دوش چو راندی به غضب باز امروز      زین نهان خواندن اندیشه فزا چیست غرض

جوهر حسن بود حسن وفا حیرانم             که نکویان جهان را ز جفا چیست غرض

                                      محتشم داشت فغان و تو در آزار او را

                                      شاه را ورنه ز آزار گدا چیست غرض...

بله ...

خیل عظیم دوستان پیشنهاد داده اند برو به طرف بگو...

گفته باشم...

عمرا...

اصلا و ابدا....

بعضی وقت ها هم پیش خودم میگم...

آخه که چی..

تو که عرضه ی عاشق شدنم نداری بتمرگ سر جات یه دستی به سر و روی اطاقت بکش...

نمیگی نا غافل مهمونی چیزی سر زده برسه...

اونوقت نمیگن این چه وضعیه....

حالا فعلا همینی که هست...

و من امروز یک سوم پازل را چیدم...

و بعد از جورشدن هر ردیف به مامان جانمان میگفتیم ببین چه دختر نابغه ای داری..

مامان جانمان هم مثل اینکه دیگر از حال و وضع روحی و جسمانی مان نا امید شده بود سرش را تکان میداد به علامت اظهار تاسف...میدونم این جمله از لحاظ دستوری کاملا غلطه..عشقم کشیده اینطوری باشه ..صحبتیه...؟!

خوب چاره چیست..همینی که هست هست دیگه....

من صمیه هستم کسی که دلش میخواست زندگی رو به سادگی یه بازی گرگم به هوا ببینه...

اما زندگی اینطوری نبود ...

آدما دلشون نمیخواست مثل تو کارتونا با هم رو راست و مهربون باشن...

و بهم دیگه بگن آی لایک یو...لایک و به معنی دوست داشتن بگیرین نه شباهت... چون فعلا گند زدن به واژه ی لاو به خاطر همین فعلا از همون لایک استفاده میکنیم..قشنگ ترم هست..

خلاصه..

امشب عهدی میبندم با خودم...مثل باقی عهد و پیمان هایی که با خودم میبندم و به ثانیه ای فراموش..

اما این دفعه جدی جدی پاش هستم..

اگر تا تمام شدنم پازلم اتفاقی افتاد که افتاد ...

و گرنه ...

می بینید...

و گرنه ای ندارد...!

 

حالا پازل تموم بشه یه تصمیماتی میگریم...

_ باز که بیداری تو...

_ نه دیگه داشتم میخوابیدم....

_ چرا دروغ میگی...؟

_ دروغم چیه..تو بخواب..منم الان میام...

_ نه دیگه فکر کردی با این تق و توق تایپ کردنت خوابمم میبره..

_ نه دیگه تموم شد...

_ تو که هی میگی تموم شد و هی تایپ میکینی..

_ خوب دارم حرفای خودم و خودت و مینویسم...

_ که چی بشه...؟

_ که نوه هام بیان بخونن..

_ که بخونن که چی بشه..

_ که بفهمن...بدونن..که مامان بزرگشون هم بلد بوده عاشق بشه....

_ نه تو بمیری...؟! جدی تو عاشق شدنم بلدی ....؟

_ خوب نه کامل ..اما تا  حدودی میدونم یعنی چی...

_ خوب..یعنی چی...؟

_ یعنی وقتی طرف و می بینی قلبت شالاپ شلوپ میکنه...احتمالا صورتت و کف دستات عرق میکنه...صدات میلرزه...

_ خوب اینا که گفتی علایم پر کاری غده ی تیروئیده که...

_ آره اتفاقا غده ی تیروئیدم پر کاره...

_ خوب دیگه ....

_ وقتی ازش دوری چشمات داغ میشه...دلت میخواد همیشه ببینیش و پیشت باشه...

_خوب....

_ دوست دارم اونم اگه دوسم داره بهم بگه....

_چقدر مطمئنی که دوست داره؟

_ احتمالا پنجاه درصد...شایدم کمتر ...اما خوب پنجاه پنجاه میگیریم که نه سیخ بسوزه نه کباب...

_ خوب ..نمیدونم والا...خودت میدونی...اما یه چیز و بدون...عشق و عاشقی آخر و عاقبت نداره...

_ خوب به خاطر همین حرف توئه که تا حالا تنها موندم...بس که از هر پسری که اومد طرفم ترسیدم..

_ خوب به نظرت پسرا ترسناک نبودن...

_ خوب چرا بودن...

_ پس دیگه چی میگی...؟پاشو جای این کارا یه پتو بیار بکش رومون که یخ زدیم...

_ پس عشق چی میشه...؟

_ واسه عاشق شدن وقت بسیار است...اما خواب خیلی مهم تره...

_ .........

_ میری یا بیام بزنمت...

_ کی..؟! تو من و بزنی...؟ غلط اضافه...!

_ (بالشی را به سمت کله ام پرت میکند....)

_ (منم کیبرد و به سمتش پرت می کنم.....و این آخرین کلمه رو هوا ثبت شد : خواب مهم تر از عشق است...و عشق مهم تر از هیچی...)

 

 


 
 
هوا گرم بود و آفتاب میدرخشید بر خنگیت من...!
نویسنده : صمیه - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦
 

 

بله من بدو بدو دوییدم تا رسیدم به ماشینای سیدخندان_ انقلاب...سوار که شدم مهدیه زنگ زد گفت صمیه من نمیتونم بیام..

گفتم یعنی چی...؟

گفت یه کاری شد نمیتونم بیام...صداشم بغض داشت گفتم نکنه وبلاگ و خونده دیده نوشتم غر غر و بهش بر خورده..گفتم ولی من دیگه تو راهم میرم...

توی راه خودم با خود فیلسوفش اینچنین سخن گفت ...

_دیدی...

_ چیو دیدم..؟

_ دیدی تو طالعت تنهایی اومده...

_ برو بابا....کار داشت خوب نتونست بیاد...

_ خوب زنگ بزن یکی پاشه باهات بیاد ...

_ نه اتفاقا میخوام تنها برم عادت کنم...

_ ا نه بابا ..کی بود میگفت خیلی تنهام...تنهایی نمیتونم اجرا ببینم...

_ اون مال اون شب بود...تو مثل اینکه یادت رفته من با یه حس بیشتر از ٢۴ ساعت نمیتونم درگیر باشم...

_ اهان یعنی الان ٢۴ ساعت گذشته....برو خودت و سیاه کن...من قناری رنگ میزنم جای کلاغ میدم دست مردم...

_ کلاغ و رنگ میکنن میدن جای قناری دست مردم نه قناری رو...

_ ا ...راست میگی...

_ شما عالم و بالغ و کاملی...

_خوب حالا قناری کلاغ...فنچ من چه میدونم...زنگ بزن یکی بیاد باهات..

_ ول کن تو رو سر جدت...بزار آروم زندگی مون و بکنیم..

_ میگم زنگ بزن..

_ آخه به کی...؟

_ به کسی که فکر میکنی الان اون دور و براست و اگه بهش بگی باهات میادش..

_ آخه ...

_ آخ و اوخ نداره...بزن...

_ (من گوشی ام را از کیفم بیرون میارم...از بالا تا پایین یه نگاه میندازم...قفلش میکنم میذارم تو کیفم...)

_ چی شد پس...

_ یه کلمه دیگه حرف بزنی پرتت میکنم از ماشین بیرون...

_ (روشو میکنه به سمت پنجره و آدما رو نگاه میکنه و اشکش و یه جوری که من نبینم پاک میکنه)

آقا خلاصه من با خود فیلسوفم (آخه من خیلی دوست داشتم فیلسوفم باشم یکی از ارزوهای دوران کودکیم بعد از کالبدشناس شدن...)

رسیدم دم تالار مولوی یهو یه آقایی گفت هی خانم کجا کجا...؟

گفتم دارم میرم اجرا ببینم..

گفت تعطیله مگه تلویزیون نمی بینید..

توی دلم گفتم نه تلویزیون به چه دردم میخوره..یعنی اصلا وقتش نیست...

خلاصه از در مولوی میام بیرون یه زنگ میزنم به شکوفه میگم چه خبر تئاتر شهرم تعطیله..؟ که میگه آره تعطیله و منم شروع میکنم به پیاده روی...

نمیدونم از کدوم راه به کجا رفتم و از کدوم کوچه پس کوچه پیچیدم تو کدوم کوچه...

میخواستم همون کار همیشگی رو با خودم بکنم...ذهنم و سر کنم..انقدر پیاده روی کردم تا یه جایی به خودم اومدم دیدم رسیدم سیدخندان...

و توی یکی از کوچه هایی که شیب زیادی داشت وقتی به نفس نفس زدن افتادم تازه یادم اومد که دریچه ی میترال قلبمان ۶ سال پیش به تشخیص دکتر تنگ بود و سر بالایی و پله مضر...

بعد نگاه کردم دیدم کف کفشم تخته و صدای دکتر تو گوشم پیچید که هی دختر کمرت میشکنه برو یه کفش طبی بخر...

خوب این کفش طبی ها اکثرا مدلشون مثل مال پیرزن هاست ..من دوست ندارم...

ولی یکی از خوبی های پیاده رویم این بود که شعری که صبح گفته بودم رو به این شکل تغییرش دادم و اونم درست زیر پل سیدخندان...

" پازل هزار تکه حل نمی شود

 ترسم بمیرم و هرگز نبینمت...!  "

البته توی تاکسی که سوار شدم شروع کردم یه مدل دیگه هم نوشتن..البته به تقلید از استاد بزرگ محتشم کاشانی...

"پازلی ، پازل هزار تکه ای تو

نه به هر صراط مستقیمی تو

ننمایی رمز جدولت را تو

من و سر در گم و رسوا نموده ای تو...! "

اینم یه مدل دیگه ش بود...

حالا شاید مدلای بیشتری هم داشته باشه ولی از بین بیشمار احتمال این مدلش به ذهن من خطور کرده...

کلا در زندگی بیشمار احتمال هست و من به حکم همان بیشمار احتمال ...

امروز طی همان پیاده روی طولان ام به این نتیجه رسیدم که شاید تو من را اصلا هم دوست نداری و من در توهمم گویا...!

تا بعد...

 


 
 
گوجه سبز...پازل هزار تکه...و منی که من نبود...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦
 

 

این پازل هزار تکه حل نمی شود

ای کاش بمیرم و هرگز نبینمت....

 

بله...این شعر و خودم گفتم همه واسه م یه کف و سوت مرتب بزنید...

د ....

مگه شوخی دارم...دست بزنین دیگه من هم گناه دارم هم کمبود محبت دارم...

مرسی حالا دیگه خودتون و لوس نکنید بی مزه ها ...

گفتم یه دست ساده..

جو گیرید ها...

نگارنده ی وبلاگ در حال حاضر مشغول چیدن یک پازل هزار تکه است که از هفته ی پیش شروع شده و فعلا من تونستم دورش و بچینم..و حرف ایکس و تا یه جاهایی کامل کنم...

فصل گوجه سبز رو به همه ی شما تبریک میگم...

من یکی از طرفدارای پر و پاقرص گوجه سبزم اونم از نوع برقانش..برقونم میگن..نه..؟!

اوه...اوه..موهام چرب شده پاشم برم حموم که مهدیه رو سه ساعت تو چهار راه ولی عصر نکارم..

همون کاری که دیروز با الهام کردم بنده خدا نیم ساعت دم حسینه ارشاد وایساده بود...چه زشت..

امروز هیچ حس ندارم برم بیرون..اما اگه الان به مهدیه زنگ بزنم بگم نمیام یه چیزی بهم میگه...

چون الان یک ماهه میخوایم همدیگرو ببینیم نشده...

خوب من و مهدیه یه عمر با هم زندگی کردیم...

یکی از غر غر و ترین و در عین حال بهترین دوستامه...که میاد اینجا رو میخونه و بلد نیست نظر بذاره...

حالا دیدید از من بدترم پیدا میشن...تو تکنولوژی...البته..!

سه شبه خوابای بد میبینم...پریشب خواب یه راه پله ی پر از خون رو دیدم...

صبح که پاشدم دیدم ناخنای دستم فرو رفته تو کف دستم...

یادم رفت بگیرمشون...

دیشب با ناخنم زدم گوشه ی چشمم و زخم کردم...

یادم باشه الان برم بگیرمشون...

روحم داره غل غل میکنه و دندونام از خوردن زیاد گوجه سبز سر شده...!

فعلا...

تا بعد...

تا بینهایت ...

تا عمودی ترین نقطه  دنیا ...

تا گودترین نقطه ی زمین ( همین بغله ایستگاه مترو شریعتی )

تا بهترین طعم زندگی ( من هنوز معتقدم همون نون سنگک با خامه و چایی شیرینه...)

تا بهترین لحظه ی زندگی تون...( به دنیا اومدن بچه تون...به نظر من )

تا بهترین روز زندگی تون ( دوییدن زیر بارون رگباری با یه عشق واقعی به نظر من )

تا ...

بابا دیرم شد ...

تا بعد...

درود و دو صد بدرود...!

 


 
 
من را ز دیده بسی آه است و کشش...!
نویسنده : صمیه - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤
 

 

بیش از این منت وصل ای دل از آن ماه مکش         گر کشد هجر ترا جان بده و آه مکش

وصل بی منت او با تو به یک هفته کشد               گو وصالی که چنین است به یک ماه مکش

چون محال است رساندن به هدف تیر امید           تو کمان ستمش خواه بکش خواه مکش

همت از یار مرا رخصت استغنا داد                      تو هم ای دل پس از این پای از این راه مکش

سر بلندی مکن از وصل از آن شیرین لب              منت خسروی از همت کوتاه مکش

چشم بی غیرت من گر شود از گریه سفید         دگرش سرمه ز خاک ره آن ماه مکش

یا وفا یا ستم از کش مکشم چند کشی           گویی آزار پر کاه بکش گاه مکش 

                                             محتشم دیده ز بیراهی آن سرو مپوش

                                           رقم بی بصری بر دل آگاه مکش

آخ ...

خدا رو شکر شعر های محتشم هست...

و جدی جدی وصف حال من را همیشه در شعرهایش خوب بیان کرده است...

محتشم بخوانید این صد دفعه....

که اگر نخوانید..

اصلا به من چه...

من به شدت تنهام...

زنگ زدم به مهدیه با هم بریم تئاتر...

این شما و این دیالوگ های من و مهدیه..

س : سلام باقالی بو گندو....

م:  سلام سیب زمینی سرخ شده ی عینکی...

س : ببین پایه ای بریم تئاتر...

م : چه اجرایی..؟

س : مکبث...میگن کار خوبیه..

م : تا کی هست..؟

س : میگن تا اخر هفته ...هر روز دو سانس اجرا دارن...

م : بلیطش چند...؟

س : ٧ هزار تومن مفت....

م : نمیخواد بریم...هفته ی دگه بریم پرفسور بوبوس...

س : خوب اینم می رفتیم....

م : نه نمیخواد گرون میشه...

س : راست میگی...نمیخواد بریم میریم همون بوبوس..

م : ....

س : میگم فردا (یعنی امروز جمعه چون پنج شنبه با هم حرف زدیم ) بریم نمایشگاه کتاب...

م : بریم تو اون شلوغی چی کار...

س : راست میگی ها جمعه هم هست ملت ریختن...

م : میخوای شنبه بریم...

س : نه نمیخواد قراره احمدی نژاد بره...بریم چی کار...تو اون شلوغی...

م : اصلا ول کن شنبه ساعت ۴ چهارراه ولی عصر میریم مولوی یه اجرا میبینیم...

س : تو که گفتی بوبوس...

م : اون که بلیطش گیر نمیاد...

س : اصلا میخوای بریم کتاب فروشی هاشو تماشا کنیم...

م : فکر خوبیه...

س : پس تا یکشنبه...

م : تا یکشنبه...

.................

به همین راحتی دیدن کار مکبث و از دست دادم...

_ خوب تنها میرفتی...

- تنها میرفتم چی کار...؟ من تنهایی دوست ندارم...

- آدم وقتی بزرگ میشه که یاد بگیره چطوری با تنهاییش کنار بیاد...تازه تنهایی تئاتر دیدن که خیلی کیف میده...یادت نیست...بهترین اجراهایی که دیدی رو تنها دیدی...

_ الان نمیتونم...اون موقع فرق داشت...الان حالم خوب نیست...اون موقع حالم بهتر بود...برام مهم نبود...

- الانم اگه بخوای میتونی ...محکم باش...

_ نمیتونم..نمیشه...احساس میکنم دچار آن رگ پنهان اشیا هستم...

- رگ پنهان دیگه چه صیغه اییه؟

_ سهراب میگفت...وعشق...

_ آهان بوی خوش اکسیر میدهد...

_ای بابا دست رو دلم نذار...

- چه مرگته باز..؟! باز دوباره خل شدی...

_ نه...تنهام...خیلی هم تنها...

_ پاشو برو توی یه کافه تنها بشین به بخاری که از روی قهوه ات بلند میشه نگاه کن...

_ قهوه ی خالی دوست ندارم...شیر قهوه دوست دارم تا بتونم شیرینش کنم...راستی میدونست کافکا هم مثل من شیر قهوه دوست داشته...

_ آدمای کوچیک دوست دارن خصلت های رفتاریشون و بچشبونن به آدمای بزرگ...

_ من که نگفتم اون مثل منه..گفتم من مثل اونم...

_در هر صورت جفتش یکیه...

_ تو اصلا چی میگی...؟! چی میخوای...؟!فقط بلدی نصف شبا پاشی بیایی اینجا اعصاب من و بریزی بهم...مگه خودت خونه زندگ نداری...

_ نه...

_ خوب همین جا بشین فقط صدات در نیاد میخوام کتاب بخونم...

_ چی هست...

_ جنگ وصلح...

_ اوه...چند وقته داری میخونیش...

_ یک هفته...خوب وسطش کلی کار پیش اومد نشد...اصلا از رو کم کنی تو هم که شده امشب تمومش میکنم...

_ لازم نکرده...شما همون روزی ٢٠٠ صفحه مطالعه کن ...سر ماه اگه چشمات از حدقه نپرید بیرون با من...

- چشمای خودمه به تو چه...دوشت دارم کتاب بخونم باهاش...

- ببینم اینجا آبنبات چوبی هم پیدا میشه....

_ آره...برو تو اشپزخونه..کابینت کنار گاز ....کشوی اولی...توی یه کاسه ی گل قرمز...

- مرسی...راستی چه طعمیه...؟

_ توت فرنگی...

_نمیخوام خودت بخور...

_ چرا...؟

_ من هندونه ایش و دوست دارم...

_ به جهنم....خودم میخورمش...

_ .........

- ها چی شد...

_ نظرم عوض شد...خودم میخورمش...

-خوب بخورش...چی کارت کنم...میشه یه دقیقه خفه شی من کتابم و بخونم....

_نه...

_ای خدا چه گیری کردیم نصفه شبی...

_ (صدا از توی اشپزخونه) پس کو این آبنباته...؟!

 

 


 
 
les choristes
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

 

بله ...تیتر نام فیلمی است فرانسوی....اگر مثل من عاشق مدرسه و خاطرات دوران کودکی تان هستید..بعید میدونم از این فیلم خوشتون نیاد...

پسرک عینکی با موهای فرش...که به خاطر انشاهای خوبی که مینویسه جایزه میگیره ...پسرک صورت فرشته ای که موسیقی را خوب میشناسه و چند شخصیت اصلی به اضافه ی ماتیو معلم مدرسه...

با دیدن این فیلم شغل های پیشنهادی ام را برای اینده مینویسم شاید نوه هایم یک روز امدند و اینجا را خواندند...دوست دارم بدانند مادربزرگشان چه طور ادمی بوده...از چه چیزهایی خوشش می آمده...

حالا دیگر نمیگویم برای چه کسی می نویسم ...

خوب مسلما برای نوه ها و نتیجه هایم...

و الیته کسانی که من را همینطور که هستم دوست دارند..

١)معلم مدرسه ی بچه های استثنایی..(هنوز اون روز که رفتم مدرسه شون جلوی چشمامه معلم بد اخلاقشون میگفت محدثه همون دختر ١٢ ساله ی ۴٧ کروموزومی نمیدونه قرمز یعنی چی...سبز یعنی چی...امروز یاد میگیره فردا یادش میره..کنارش رو زمین زانو زدم ...کتاب ریاضیشو در اوورد گفت کتاب فارسیه...گفتم نه ریاضیه...گفت نه فارسیه...یه نگاه رو جلد کتاب کردم گفتم آره راست میگی فارسیه...کتاب و باز میکنه توی صفحه چند تا عکس گل قرمزه..میگم چه رنگیه..میگه قرمز...اعصابم میریزه بهم چون محدثه تعداد چکش های صفحه ی قبلم درست گفت..فقط اشتباهش این بود که کتاب ریاضی و با فارسی نمیتونس از هم تشخیص بده...این بچه ها یه کم مهر میخوان ...که معلماشون ازشون گاهی اوقات دریغ میکنن و حق هم دارن..خستن...خودشون هزار تا فکر و گرفتاری دارن...اصلا من نمیدونم چرا یکی نیست بیاد این معلما رو روانشناسی کنه ببینه اصلا به درد اینجور بچه ها میخورن یا نه ..کلا توی همه ی مدارس باید یه ناظر به رفتار و اعمال معلم ها باشه...خیلی وقتا همین معلما مسیر زندگی یه آدم و عوض میکنن....)

٢)کار کردن توی یه کافه بعد از تعطیل شدن از مدرسه...نیمه وقت مثلا از ٢ بعد از ظهر تا ٨ شب...فک کن کافه هم مال خودت باشه...چه کیفی میده...

٣) فیلمسازی ....از اون کارایی که خیلی دوست دارم...از اونجاییکه فیلم ساختن ساعت و روز مشخصی نداره میزنیم برای ساعت ٩ تا ٢ بامداد...

۴) بازیگری...خوب پنج شنبه و جمعه رو اختصاص میدیم به بازیگری...

۵ )آخ یادم رفته بود ...دفتر مشاوره خانوادم روزای زوج از ساعت ۴ تا ٧ بعد از ظهر در خدمت تمام دوستان و اشنایان مشکل داره...اگر احیانا دلتون خواست و بعد از عمری عروسی کردید فقط خواهشا زودتر، بعد اگه خواستید طلاق بگیرید یه سری به من بزنید تا کلا نظرتون رو عوض کنم...

دیگه شغل دیگه ای به ذهنم نمیرسه اگه رسید میگم...

خوب فیلم رو هم که حتما تهیه میکنید و می بینید...اگه کسی هم نداشت به ایمیل خصوصی بنده یه میلی چیزی بزنه در اسرع وقت به دستش میرسونم ..اگه  میلش باز بشه ها...

یکی از دیالوگ های چالش انگیز بین من و یک از دوستان چند روز پیش اینچنین رقم خورد ...تا دوباره مجبور شوم خودم را از نو تجزیه و تحلیل کنم...

بماند که استاد سمینارمان آقای زرندی گفت روانشناسان عادت دارند مدام خودشان را تجزیه و تحلیل کنند به همن دلیل حساسیت ها رفتاری خودشان را روز به روز بالاتر می برند و اگر روح شکننده ای داشته باشند مسلما زیر این تجزیه تحلیل ها تاب نیاورده مقاومتشان را از دست میدهند و چه بسا دچار اسکیزوفرنی شوند...

حالا شده کار ما...این چند وقته انقدر خودم رو تجزیه و تحلیل کردم که احساس می کنم توانایی رفتن تا سر کوچه و خریدن نان را هم ندارم...

هر چیزی عمل است و هر عملی را عکس العملی...

کلا همه چیز ریخت به هم با این دیالوگ ها...

_دوست پسر داری..؟

-نه...

-خیلی خوشحالی که نداری...؟

- نه..

_پس افتخار میکنی که دوست پسر نداری...

_ افتخار نمیکنم...ولی اینطوری راحت ترم..

_ چطوری ..؟ لاس زدن با پسرای دو رو برت...

_ یعنی چی...؟

_ یعنی همین...کسی که با یه نفر دوست میشه حداقل تکلیفشو با آدم های دورو برش معلوم میکنه...آدمای دورو برش هم تکلیفشون رو با اون آدم معلوم میکنن...پس صرف دوست پسر داشتن یا نداشتن..دوست دختر داشتن یا نداشتن نشون دهنده ی خوب بودن یه ادم نیست..خیلی وقتا آدمایی که باکسی دوست نمیشن به خاطر اینکه دوست دارن همه رو یه جا با هم داشته باشن...

_ اما من همچین آدمی نیستم...من فقط الان نمیخوام با کسی دوست شم..

- میشه بپرسم چرا...؟

_ شخصیه...

_ به هر حال سعی کن خیلی زودتر با کسی دوست بشی...اینطوری خودت هم راحت تری...

_یعنی فقط به خاطر اینکه راحت تر بشم...

_ نه فقط اون...خوب بالاخره چقدر میخوای بشینی تو خونه..مگه توی فیلم الیس در سرزمین عجایب اون پیر دختر دیوونه رو ندیدی که همش منتظر کسی بود...تازه فکر کنم اگه اشتباه نکنم رو صورتش زیگیلم داشت....

_ یعنی هر کی عروسی نکنه زیگیل میزنه..

_ بله که زیگیل میزنه...تنهایی زیادم خوب نیست..

- اما من الان دارم از تنهایی م نهایت استفاده رو میکنم....

_ میدونم ولی خیلی بهتره آدم وقتی وارد یه جمع میشه سعی کنه همیشه با یه نفر خاص دیده بشه..نه هر دفعه با یکی...

_ من که همیشه و همه جا بدون کسی در جایی ظاهرمی شم...نهایتا یا الهام دوستم باهام بوده...یا مهدیه...اصلا معلوم هست چی میگی نصفه شبی..گرفتی ما رو نه...؟!

_ تو هنوز کله ت پوکه...نمی فهمی این چیزا رو..

_ ول کن بابا حوصله داری...خوابم میاد ....اگه میشه این بحث و برای یه شب دیگه مفصلا ادامه ش بدیم...حیفه حس خوب یه فیلم  و با این ار و تیزا بریزیم بهم...

_ تو هر وقت پای این جور حرفا میاد وسط یه جوری شونه خالی میکنی...

_ شب به خیر...این یعنی گوزیدی عزیز من...بی خیال ما شو برو یکی دیگه رو پیدا کن...

...............

امروز احساس اعتماد به نفس و خوشبینی خیلی زیادی بر شخصیتم حاکم شده بود که من تمامش را به مدل جدید موهای سرم ربط میدهم...

اگر میخواهد اعتماد به نفستان زیاد شود..از کمر به طرف پایین خم شوید سر خود را پایین بگیرید و در همان حال موهای خود را جایی نزدیک پیشان دم اسبی کنید...

اولش یه کم موهاتون کش میاد اما کم کم حس خوبی میده....چون شما موهاتون در خلاف جهتی که همیشه هست بستین...موهاتون ایمپالس هایی رو به سمت قشر خاکستری مغزتون میفرسته...که باعث میشه جزایر لانگر هانستون شروع به ترشع دوپامین کنه...و همین ترشع دوپامین بر غدد فوق کلیوی اثر گذاشته باعث ترشع سروتونین میشه که خلق شما رو مثبت میکنه...

تازه لذت بیشتر و وقتی میبرید که یهو کش و از روی سرتون به سمت بالا بکشید و بعد یه درد چندش آور غریبی به شما دست میده موقع برگشتن موهاتون به حالت اولیه ش..

راستش کلا موهامو اینطوری بستم واسه ی  لحظه ی چندش آور باز کردن آخرش...

ولی مغزآدم کش میاد ...بی خیال شین ..همون موهاتون و ببافین خیلی شیوه ی بهتری..

تازه به خلاقیت ذهنم کمک میکنه....

خوب روی میزم طبق معمول شتر با بارش گم میشه.... وایشالا روزی که به قول مامان معلوم نیست کی از راه میرسه که قراره فردا باشه قراره جمع بشه...

کلا سخته اطاق و جمع و جور کردن...تازه من توی ریخت و پاش وسایلامو بهتر پیدا میکنم....

نظم به من احساس استرس میده...ادم و یاد آهنگ رادیو اون برنامه بود که میگفت در همچین روزی فلان دانشمند پا به عرصه وجود نهاد ...اسم برنامه چی بود ...به رنگ تاریخ...زنگ تاریخ....

حالا اسمش مهم نیست مهم این بود که صدای اهنگ میومد و من و خواهرم بدو از این سر خونه میرفتیم اون ور دنبال خط کش و مقنعه و جوراب و کتاب...از اون ورم آقا شیری راننده ی سرویسمون بوق میزد که یعنی تا ده میشمورم اگه نیایین رفتما...

خوب چون فردا کلی کار دارم...و اقا شیری زیاد هم واسم صبر نمیکنه...همین جا شما رو به خدا میسپارم...

نم نم بارونی که داره میاد و دریابین...حیفه ها...

شب خوش....

 

 

 


 
 
غزل افطار کن...غزل...هی شاعر بی شعر...
نویسنده : صمیه - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
 

 

امروز آخرین روز کلاس های دانشگاه بود ...

برای من...

و نمیدونم چرا هیچ حسی ندارم...

چهار سال مثل برق و باد گذشت...

کی باور میکنه...

انگار دیروز بود که با مترو رفتم دانشگاه...

ورامین...

خیلی دور بود و سال اول بعد از رفت و آمد به دانشگاه به جرات میتونم بگم تا دو روز بعد از خستگی می افتادم...

بعد کم کم عادت کردم...

خدا عادت و واسه همین چیزا گذاشته..

الان تازه رسیدم...

نمیدونم چرا میام اینجا این چیزا رو مینویسم..

بی خیال بذار تا حس و حالم خوبه بیام بنویسم...

حتی اگه هیچکی نخونه...

_مگه اصلا مهمه کسی بخونه...؟

_یعنی مهم نیست...؟

_چرا همیشه سئوال و با سئوال جواب میدی...؟

_چرا همیشه میخوای به خودت ثابت کنی چیزی مهم نیست...؟

_باز که سئوال و با سئوال جواب دادی...

_ تو حالت خوب نیست...

_ نه خوبم...

_خوب نیستی...

_ من میرم تا تو راحت اشک بریزی...

_ من الان گریه ندارم...

_ چرا چشمات تب داره..پره...گریه کن...میترکی ها...

_ به جان خودم گریه ام نمیاد...

_ گریه کن...

_میگم ندارم...

_گریه کن..خجالت میکشی...؟ میترسی بگن اشکش دم مشکشه...؟بذار بگن...

_ ببین من دو کار و هیچ وقت تو جمع نمیکنم...یکی نماز...یکی گریه....(در مورد نماز مگه اینکه مجبور شم...)

_ پس من میرم...تو گریه کن...

_ عجب گیری کردیما...گریه م نمیاد...

_هر جور راحتی... اما دستمال اون گوشه رو میزه...

..........

تموم شد...

بدو بدو...

شیش صبح دوییدنا...

ترس مسافر کشای بدون آرم...

صلوات نذر کردن و وان یکاد خوندنا..

اتوبوسای غراضه ش...

حالت تهوع توی اتوبوساش...

یخ زدن تو اتوبوسای بدون بخاریش...

عرق ریختن تو تاکسیای گاز سوز بدون کولرش...

یخ زدن اب تو شیر آب..

دوییدناش...زمین خوردناش...

بغض بعد از امتحانایی که بد میدادم...

خوشحالی غیر قابل وصف بعد از امتحانای خوب داده شده...

وای...

ساندویچ کوکتلش...همبرگراش...با اون نونای نازک و با مزه اش...

تک تک روزاش..لحظه هاش...جا گرفتن تو سرویس...

وای...

دارم میمیرم از خواب ...

خاطره ها میتونن وایسن...

ولی پلک من قدرت ایستادن نداره....

من خوابم میاد...

میرم یه کم بخوابم...

شاید دوباره اومدم نوشتم....

شایدم نیومدم...

راستی...

حس یه صندلی رو دارم که هیچکی دلش نمیاد روش بشینه...

تشبیه بدی بود میدونم...

تشبیه بود جدی نگیرید...

تا بعد...

امضا: صندلی سه تیکه ی زرد توی مترو...

 

 

 


 
 
اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره...؟
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱
 

 

امروز گذشت...

البته نه هنوز کامل ...

هوا رنگ عصر است...

شاهین نجفی داره تو گوشم مدام به زمین و زمان غر میزنه...

آدم نباید زیاد از این آهنگا گوش بده...

ادمای داغون توانایی داغون کردن آدمای پیرامونشون و دارن...

من داغون...

تو داغون...

همه داغون...

شهر آدم های داغونه اینجا...

مامان دیروز مهمون دعوت کرد من اصلا حوصله نداشتم...

تازه رفتن...

و من نشستم دارم تحقیقم و تموم میکنم می مونه یه مقاله که باید پاشم

برم کافی نت سرچ کنم بعد ازش پرینت بگیرم بذارم ته تحقیقم...

خیلی زشته آدم توی عصر تکنولوژی پرینتر نداشته باشه...

نه...!

یادم باشه به بابا بگم بگیره...

چیزی در من وجود داره نسبت به پیشرفت و تکنولوزی...که من و بیزار میکنه...

 یکی از ارزوهام این بود که تو زمان قدیم به دنیا میومدم..همون قدیما که ماشین نبود...

من عاشق کشف کردن و پیدا کردن بودم..

اما الان چه چیزی هست تا حس کنجکاوی من و خاموش کنه...

همه چیز سالها پیش کشف شده..

هنوز هم قطب نما برای من هیجان انگیز ترین چیز روی زمینه....

بعد ساعت...

به خاطر همینه که ساعت نمیتونم به مچ دستم ببندیم..

ساعت به نظر من مقدس ترین اختراع آدمیزاد بود بعد از هواپیما...

و هیچ کس نمیدونه من چقدر کنجکاوم اونقدر که خیلی وقت ها با ذره بین می افتم به جان

برگ های شمعدانی تراس خانه تا ببینم اب چطور و از کجا از خاک وارد برگ میشه...

بابا دوست داشت دکتر شم...

خودمم لباس سفید دکترا رو خیلی دوست داشتم...

من اولین انتخاب رشته م واسه دانشگاه میکروبیولوژی بود...

هنوز که هنوزه هم دوستش دارم...

کلاس اول راهنمایی معلم انشا موضوع داده بود دوست دارید در آینده چه کاره شوید...من انشایی نوشتم که تویش دوست داشتم کالبدشکاف شوم..

مثل همیشه همه به من خندیدند...

و من بعد از ظهر وقتی بابا ماهی قزل آلای پاک نکرده ای اوورد خونه با چاقو افتادم به جونش...

مامان کله ی ماهی رو داد گفت بیا با این بازی کن...

باورتون نمیشه از تو چشم ماهی دو تا مروارید دراووردم...

من اون روز کشف کردم ماهی یا تو چشمشون مروارید دارن...

مرواریدارو گذاشتم توی جای نوار فیلم دوربین عکاسی و یه کم روش الکل سفید ریختم...

فردا بردمش مدرسه به بچه ها نشونش دادم...

کلاس پنج دبستانم عاشق حشره ها بودم...

یه کیسه داشتم توش پره پروانه ی مرده بود...

یه عکس با مزه هم دارم با دندونای سیم پیچی شدم دارم به دوربین میخندم و تو دستم یه کیسه رو تو هوا تاپ دادم...

توی کیسه پر بود از پروانه های مرده...

حالا من از پروانه ای که سراسیمه خودش و به شیشه ی اطاق میکوبه می ترسم...

می گم آدما وقتی بچه ن بهترن بگین نه...

۵ ساله بودم که دوست داشتم نجار بشم...

با چکش مدام میزدم به درو دیوار ....نه چکش واقعی چکش پلاستیکی...

من هنوز عاشق کشف کردنم...

وقتی چیزی کشف شدنش تموم میشه اون کار و ول میکنم میرم سراغ یه کار دیگه...

شاید بازیگری تنها کاری بود که کردم و هنوز درست کشفش نکردم...

نوشتنم واسه ی من مثل کشف کردنه...

کتاب خوندن...

و زدن سازی که هنوز یادش نگرفتی...

حتی رقص...

حتی تو بگو عشق ولی من همچنان میگویم دوست داشتن...

من خیلی وقت ها دوست دارم یه کوله بندازم رو دوشم و تنهای تنها بلند شم برم تو کوه و دشت و دمن...

و کشف کنم..

اینبار نه چیزهای پیرامونم و ...

خودمو...

خود ...خود....خودمو....

هی...

شاهین نجفی...

نظرم عوض شد...

باید تو رو هر روز گوش داد...

________________________

به کسی..

جایی...

قول دادم...

ار و تیز نکنم....(ارو تیز یعنی چرت و پرت ..اراجیف..لغتی قراردادی است)

..............................................

..............................................

 

فعلا چیزای کشف نشده ی بیشتر و مهم تری از..... هست...

مگه نه..؟!

___________________

وای این آهنگ شاهین نجفی عالیه...یه کمش و مینویسم...

>>>>>>>>>>>>>

 

 

یه مرد که واژه ی مرد و رو سفید کرد

یه مرد که مرگ و واسه انسان بعید کرد

یه دشت بود که کوه پیشش زانو زد

یه مرد به شکل اسطوره ای هر درد

خط بطلانی بود روی تز سقوط عشق

اون تموم  واژه ها رو دوباره تعبیر کرد

پر گرفت و تو اوج قصه مرثیه نخوند

اون آب و آتش و تو شعر بغل هم نشوند

وقت هرکی از سایه ی خودش دیگه می ترسه

پشت هر دیواری  یه کسی داره میلرزه

وقتی برادرمون یا رو داره یا تو بنده

وقتی به هر زن سرکش و یاغی میگن جنده

فروغ و شعر تو زندگی مون تکثیر کرد

فریدون قصه رو دوباره تصویر کرد

گم نشد چشاشو رو مرگ اقاقیها نبست

نشست  ...اما وقتی که پاشو زدن نشست...

او خم نشد تو اوج و ایستاده مرد

از خورش درگاه ضحاکی نخورد

پدر....! تو تکثیر یه درد دوباره ای

پدر...! تو معنی زندگی شاعرانه ای

پدر..! تو خشم کوچه ای که تو مشتته

پدر...! تو شاعر نسلی هستی که پشتته

.......................

روزی که حافظ و تو خیابونا چرخوندن

واسه خیام بی خدا حبس تعزیزی بریدن

روزی که صادق و به جرم خودکشی کشتن...

.........................

ستاره دیگه تو آسمون نبود تو اوین بود

زیر پای تک تک بچه هامون مین بود

تموم پنجره ها بسته شد سیاه شد

امید یه نفس راحت کشیدن تباه شد

برادر برادرو فروخت و پدر مادر و

به لجن کشیدن هر چی اعتقاد و باورو

خدا نشست و گریه کرد و خداییش و پس داد

ابلیس از غصه مست کرد هر چی خورد پس داد

کلمه ها رو که از تو کتابا دیگه ستن

هر چی واژه بود نشوندن و گردن زدن....

_______________________

خیلی طولانیه بقیه شو یه جوری گیر بیارین گوش بدین که عالیه..

من از صبح ده دفعه گوش دادم...

هر دفعه حالم و بد کرده...باهاش هق هق گریه عجیب هماهنگی داره...گوشش دادین گریه کنین حتما....

لا مصب...

من برم کافی نت...

عصر همتون به خیر...

راستی اگه گذرتون افتاد و اینجا رو خوندین نظری چیزی بزارین بد نیست...!

 

 

 


 
 
آخ سه تارم و به من پس بده تا تصدیقم حاضر شه...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
 

 

بله همین طور که در تیتر مشاهده میکنید سه تارم دو ماهی می شود دست یکی از بچه ها ست و وقت نمیکنم برم بگیرمش...دلم براش تنگ شده...یه اموزشگاه خوب پیدا کردم تو سهروردی هویزه..یکی از بچه ها خیلی تعریفش را کرد...اسم استاده یادم رفت ولی عکس طرف و دیدم سن بالا با ریش سفید بلند...

این دفعه باید سر کلاس با خودم همراه عاقل و بالغ ببرم...والا دلمون به پیرمردها خوش بود که زد و تو زرد از آب در اومدن...اونوقت هی بگین چرا تو جامعه اعتماد متقابل وجود نداره..خوب معلومه که نداره ....من خودم به عنوان یه آدم خوشبین واقعا تا حدودی بد بین شدم..

اگر کلاس خوب سه تار سراغ دارید بنده را در جریان قرار دهید...بد جور هوس کرده ایم..

مامان هنوز اصرار داره ویولون...بابا جان من ویولون سخته...هر چند من خوب از حق نگذریم تا صفحه ی شش کتاب اموزش ویولون روح الله خالقی رو میزنم...ولی خوب الان حس این یکی اومده من چی کار کنم...

تا حس ساز دیگری در من بیدار نشده مثل کوزه بهتر برم همین سه تار و یاد بگیرم بعد دوباره ویولون...

کلا یکی از مشکلات شخصیتی و پایه ای در من ادامه ندادن یک کار به طور جدی و حرفه ای است...

که تماما بر میگردد به جهان بینی خاص خودم که میگوید این دنیا سراسر بازی کودکانه ای بیش نیست که آمده ایم دنبال توپ قلقلی حسنی نگو بلا بگو بگردیم تا بلکه سر راه بیاوریمش بفرستیمش حمامی چیزی ناخناشو بگیریم...

و در آخر هم حسنی نگو بلا بگو ...حسنی گل و آقا بود ...مثل یه پنجه افتاب و ...

خلاصه باقی ماجرا...

حالا توی این زندگی مگر میشود چیزی را جدی گرفت...؟!

نه والا....

چون کی فکرش و میکرد ...بنده...سبیه ی کوچیک بابا محمد و مامان نسرین...

عضو خاندان ١۴٩ نفری خانواده ی بابام اینا...

عضو خاندان ٣٠ نفره ی مامانینا...

عضو گروهک مبارزه با زدن گربه های شهر با شلیک هوایی ...زمینی...تک تیر انداز...خمپاره انداز ...تیر افکن...و البته تیر فشان...

عضو گروهک کلاهک هسته ای برج سازان ضد زلزله ی استان تهران...

عضو مبارزه با مفاسد اجتماعی...اعم از زنان خیابانی ..مردان اوباش...کودکان سر راهی...کودکان متکدی...زنان در راه مانده...ماندگان در راه...بی پول ها..بی خانه ها..چادر نشینان..حلبی اباد ها...و...

عضو کنوانسیون ژنو به شماره ١٩٧ که هر راننده ای باید از سالم بودن کمر بند ایمنی خود حاصل پیدا کرده و اگر کمربند ایمنی به هر طریقی باز نشد...روی صندلی نشسته ...ماشین را در حالت خلاص قرار دهد..و در یک لحظه ضامن کیسه ی هوا را بکشد تا تمام محتویات مغزش بپاشد روی شیشه و صندلی و داشبورت...

اگر ماشین شما مجهز به کیسه ی هوا نبود منتظر خودروهای امدادی مانده تا در اسرع وقت ماشین شما را تا تعمیرگاه بوکسور کنند...

ترجیحا کیسه ی هوا نداشته باشید به نفع خودتان است از ما گفتن بود...حالا هی ماشین مدل بالا بخرید و به اعظم خان سر کوچه ای پزش را بدهید...(اعظم خانم سر کوچه ای یکی از شخصیت های اصلی در نمایشنامه ی اعترافاتی در باره ی زنان نوشته ی استاد عالی قدر محمد میر یار احمدی است که این شخصیت با اینکه نه دیده شد نه دیالوگی داشت ولی تمام اتفاقات ماجرا زیر سر خود ناکسش بود...مگه نه آقای یار احمدی...؟!)

عضو تیم ملی پرتاب نیزه از فاصله ی ١٠٠_١۵٠ متری به بالا _پرش با نیزه بی نیزه..شیرجه در گودی استخر به عمق ۴ متر و بعد شنا کردن تا ان سر استخر به طول ٢ متر بلکه بیشتر...

عضو زنان مبارزه با بدحجابی...بی عفتی...بی ناموسی...همون فاطی کماندو که میگن منم ...فقط گاهی وقتا تغییر حالت میدم...میو میو چطور عوض میشد منم همون طوری فقط با این تفاوت که رمز ما یه چیز دیگه است به کسانی که رمز عوض شدن من رو به فاطی کماندو و بالعکس حدس بزنن یک تور رایگان تهران گردی با مانتوی کوتاه شلوار تنگ موهای پریشون بیرون ریخته با ارایش غلیظ حوالی خیابان ایران زمین...جردن...و تجریش ...تقدیم شده و به قید قرعه جوایز نفیسی به هرکی بیشتر تونست جنس مذکر و تحریک کنه اهدا میگردد....

و عضو خیلی جاهای دیگه هستم ولی مبحث کلام زیادی شد اصل مطلب گم شد...

آهان کی باورش میشد من توی یه روز هم ایین نامه قبول شم هم امتحان شهرو...

تمام دوستان و فامیل های دور و نزدیکمان بعد از دو الی سه دفعه قبول شدن...

و من در کمال نا باوری همان دفعه ی اول...

دیشب تا ٢ بامداد آیین نامه خواندم..

٧ آموزشگاه بودم...

٨ امتحان شروع شد..

با چهار تا غلط قبول شدم(لب مرز بودما)

بعد گفتن کی دوست داره امروز امتحان بده...اگه ندید رفت تا چهار شنبه ی دیگه...

منم مثل همیشه عاشق هیجان...عجول...گفتم من..من...

با یکی از دخترا سوار تاکسی میشیم میریم پاسداران بوستان دهم نبش اسلامی...

بعد از ده دقیقه افسره امد مرد میان سالی که فامیلیش الحق برازنده اش بود..

آریا سپهر...

من دومین نفر می نشینم...حرکت میکنم..دنده دو میرویم ..پارک دوبل میرویم...دور دو فرمانه..دو باره دنده دو...گفت پیاده شو رد شدی....

با ۶ نفر از بچه ها ایستادیم هنوز برگه هایمان را نداده...

بعد از ١۵ دقیق که من از نا امیدی و شکست و عجب رسمی رسم زمونه برای بچه ها وسط کوچه نوحه سر داده بودم که یکی از همسایه ها پنجره اش را باز کرد گفت خانم خواب بودیم بیدارمون کردی ها...

یهو افسره امد ورقه ها را داد گفت همه ردین...

منم اصلا به کاغذم نگاه نکردم...توی این فکر بودم که بیام خونه بگم چی...هر چند من خنگ بودم و کسی ازم انتظار نداشت اولین بار قبول شم..که یکی از بچه ها داد زد من قبول شدم...گفتم منم تو کاغذمو ببینم شاید منم قبول شدم...که دیدم بله قبول شدم...و جیغی زدم که همون همسایه که گفت ما رو از خواب بیدار کردی خیلی خوشحال در پنجره رو باز کرد گفت تبریک...

خلاصه من در کمال ناباوری خودم و خانواده ام...قبول شدم...کاش قبول شدن در کارشناسی ارشد هم به همین راحتی بود...

____________________

خیلی خوابم میاد برم یه چرت بزنم پاشم تحقیقم و کامل کنم...

راستی یه چیزی بپرسم...؟

اگه بهت بگم خیلی دوست دارم.... خیلی ناراحت میشی...؟!

 

 


 
 
برای دخترکی که روزی لیوان شربتی نوشید و شد صندلی...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩
 

 

نوشتن

نوشتن

نوشتن...

آه...سه نقطه ها یادم رفت...پس دوباره از دسر...

نوشتن...

نوشتن...

نوشتن...

حالی میدهد زدن انگشت اشاره سه بار پشت سرهم روی این سه نقطه ها...

و هیچ کس نمیداند که من نوشتن تایپی را هنوز به کاغذ و قلم ترجیح میدهم

به خاطر تق و توق صفحه کلید حالا تو اسمش را بگذار کیبرد یا هر چیز دیگری که

من نمیدانم آدم ها چرا انقدر برای یک چیز یکسان اسم های مختلف میگذارند و گاه

خودشان هم فراموش میکنند عشق همان دوست داشتن نیست که عشق شاید

با تعابیر من خود خود نفرت است در اندازه های کوچک تر...البته...به گمانم...شاید...نه البته صد در صد...

و هیچ کس نمیداند که من دوست دارم تایپ کردن را فقط و فقط به خاطر زدن سه ضربه ی

آخر هر جمله ...آخر هر کلمه ای که تو می مانی چطور و از کجا تمامش کنی...

نصفش امده باقیش در ذهنت یبس شده و تو چه راحت سه نقطه ی ناقابل را

می چپانی ته حروفت که یعنی ببین من هم بلدم بنویسم...من هم بلدم دوست بدارم

جای اینکه عاشقی کنم...و من عاشق نبودم من کسی را دوست میداشتم حتی از اکسیژنی که هر دم فرو میدهم در ریه هایم بیشتر...

اندازه اش نمیتوان گرفت چون عشق است که اندازه دارد...دوست داشتن من بینهایت است..

عین غرق شدن در دل کسی که دوستش داری..مثل فنا شدن رمانتیک پروانه در شعله ی شمع یا چطور برایت بگویم تا باور کنی مثل گم شدن در تک تک سلول های بدنت...

حق داری باور نکنی من هیچ وقت هیچ چیز را جدی نگرفتم...از نگاهایت که بخواهم شروع کنم....تا رفتارت ....خوب من دوست نداشتم بگویند طرف به خودش میگیرد ...

اما چه کسی میداند که من به خودم گرفتم همه ی آنچه را که نباید میگرفتم....!

و اینچنین بود که داستان دلدادگی مخفیانه ام به تو شروع شد...آه تویی که نمیدانی...

و من عاشق همین اتفاقم که تو نمیدانی و من زجر میکشم...چون اگر تو بدانی آنوقت نوبت زجر کشیدن توست و من هیچ گاه دوست ندارم زجر کشیدنت را اشک ریختنت را ...غمت را ببینم ای جان من...!

از نوشتن و نوشتن و نوشتن که بگذریم می رسیم به خواندن و خواندن و خواندن...

نه اشتباهی شد انگار....

خواندن ...

خواندن...

خواندن...

امروز به همین سادگی گذشت...

و تنها کار متفرقه ام به درست کردن ژله ی توت فرنگی و غذا دادن به گربه خلاصه شد...

میخواستم روی ژله حلقه های دایره ای شکل موز بگذارم که پدر صبح ناشتا تنها موز توی یخچال را با شیر سر کشیده بود....

و من هیچ حوصله ی بیرون رفتن و خریدن موز نداشتم چون میدانستم کلا ژله ی اناناس با موز خیلی خوشمزه تر میشود تا زله ی توت فرنگی که طعم شربت سینه ی بچه گی هایمان را میدهد و انگار خدا این طعم را برای استرس بندگانش خلق کرده...

و چه طعم غیر عادلانه و نا منصفانه ای دارد این اسانس توت فرنگی...

نارنگی پوست کندم گذاشتم دور ظرف محتوی ژله ی توت فرنگی...به این میگویند خلاقیت...همان نبودن امکانات خلاقیت به بار میاورد از همین جاها ریشه اش در حال آب خوردن است انگار...چه کسی میداند ژله ی توت فرنگی اتفاقا با نارنگی خیلی هم خوشمزه میشود ....به جان تمام مرغ عشق ها قسم...

آخ مادر....

مادر..

مادر...

من را ببخش برای روزی که شبیه صندلی میشوم...

میدانم داشتن دختری که هیبت صندلی به خودش گرفته است برایت چقدر مشکل است..

اما تو نمیدانی...

و ای کاش میدانستی...

که صندلی بودن هم لذتی دارد وصف ناشدنی...

هی...

انگار مادرها همیشه ی خدا حس ششم دارند...

و مادر من هم از آن قاعده مستثنی نیست انگار ....چون با یک لیوان چای و ظرف بلوری کوچکی پر از گردو و کشمش به دادم میرسد تا شاید دیرتر شبیه صندلی شوم..

که شاید اصلا نشوم..

آه...

گاهی وقت ها آدم به وجود کسی یا چیزی در قلبش دیر پی می برد...

که باعث میشود تو هیچ وقت نفهمی ترکیب کشمش با گردو عجب طعم محشری دارد با یک قلوپ چای داغ...

 

و من سالها کشمش ها و گردو ها را توی جامدادی سوم دبستانی ام قایم میکردم...که شاید مادرم باور کند من تمام آنها را خورده ام...

و مادر همیشه با آن پیراهن های بلندش که جایی حوالی نافش و برجستگی شکمش همیشه ی خدا خیس بود ظرف بلوری کوچک را با خودش به آشپزخانه میبرد و در دلش چقدر خوشحال میشده حتما که من بدون نغ و نوغ تمام کشمش ها و گردو ها را خورده ام...

و تا صبح پلک روی هم نمیذاشته لابد که فردا با هوشتر از دیروز میشوم به خاطر گردو...

که گردو فسفر داشت و میگفتند فسفر خوب است برای حافظه انگار....

مادر چقدر دوست داشت دخترش با هوش باشد...

اما نشد...

نبود که بشود..

انگار خدا دوست نداشت هوشم زیاد باشد....

انگار همینطوری من را بیشتر دوست میداشت خدا...!

 


 
 
بلد باش که وقتی باید بروی ....بروی ...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸
 

 

از محاسن وبگردی میشود پیدا کردن تیتر بالا...

صبح ساعت ٧ و نیم رفتم آموزشگاه گفتم اومدم واسه امتحان شهر...

یهو دیدم سه تا خانومای مسئول ثبت نام زدن زیر خنده...

گفتم چی شده دیر اومدم...؟!

گفتن هم دیر اومدی هم بچه ها امتحانشونو دادن و رفتن...

گفتم چه امتحانی..؟!

گفتن ایین نامه...

مسئولش گفت دوشنبه بیا ولی ٧ اینجا باش..

دیشب دیر خوابیدم...

نمیدونم چرا..همینجوری الکی...

این رگ دست راستم هنوز درد میکنه با یه حس تصویر سازی شده میتونم ببینم از جاش در اومده و دو سه میلی متری جا به جا شده..

آی...

دیشب تصمیم گرفتم دیالوگ هایی که بین من و استاد پایان نامه م رد و بدل شد رو بنویسم...

پس این شما و این من و استاد...

البته نوشتن این دیالوگ ها یه جوری زیر پا گذاشتن بند ۴ از قوانینی که دیروز نوشتم...

ولی خوب حالا یه دفعه فکر نکنم مشکلی پیش بیاره...

ساعت ١ و نیم یکی از روزهای بعد از ظهری کسالت بار بود و من در خانه تنها بودم چون لیلا که تازه از یزد آمده بود با مامان رفته بود بیرون..

بعد از یه کم خوندن کتاب هوس فیلم دیدن به سرم زد گفتم یه فیلمی ببینم...هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که یکی زنگ زد به موبایلم...برداشتم دیدم مردی از آنسوی خط سلام و علیک گرمی میکند چون نه شماره اش آشنا بود نه صدایش لحنم را کمی جدی کردم و گفتم شما..؟!

گفت من شما رو میشناسم شابلوط خانم ...گفتم بله ...!

گفت میشه شما رو ببینیم..؟!

گفتم جانم...؟!

گفت دلمون واستون تنگ شده...

گفتم شما...

که یهو زد زیر خنده تازه فهمیدم ای دل غافل استاده است...

گفت خوبی خانم شیخ..گفتم مرسی..شما چطوری...

گفت یه سر میتونی بیایی پیشم واسه موضوع پایان نامه ات...

گفتم بله...

گفت پس زود بیا چون مراجع دارم...

منم کف دست بو نکرده بودم که اون ساعت حتی منشی شم تو دفتر نیست...

هلک و هلک خیلی خوشحال که ای ول دممان بسی گرم که استاده افتخار داده زنگیده که چی پاشو بیا دفترم...و این موقعیت شاید نسیب هر کسی نشود...

با این امید مضاعف وارد دفتر میشوم میبینم به به...هیچکی نیست منم و استاده..

من را دعوت میکند توی اطاقش خوشبختانه در را نمی بندد...که اگر می بست شاید الان من اینجا نبودم این اراجیف و براتون بهم ببافم..

بعد از کمی حال و احوال شروع میکند تعریف از من که تو چه دختر اوپنی هستی...خوب راست میگه من ذهنم اوپنه ولی خوب دلیل نمیشه که آخه...

ای بابا...

خلاصه گفت میخوام باهت راحت باشم...

گفتم راحت باشید...(خوب من نمیدونستم چه مقاصد شومی داره...هر چند بنده خدا زیادم مقاصد شومی نداشت..به جان خودم...)

گفت تو چند سالته...

گفتم بیست و سه..

گفت نه سن واقعی الانت...

گفتم احتمالا ده سال...

گفت چی الان دلت میخواد..

گفتم برم یه اجرای خوب ببینم...

گفت همین

گفتم آره..

گفت میتونم یه کم دیگه راحت باشم...

منم گفتم بله حتما...

گفت چقدر احساس زن بودن میکنی..

گفتم نمیدونم...احسا میکنم تو مرز بین یه پسر بچه و دختر بچه ام...وسط مرد و زن...

گفت آها...شروع کرد نوشتن حرفام..

کم کم دوزاریم افتاد که تبدیل شدم به کیس استادی جناب استاد...

گفت خوب اگه من الان شما رو بغل کنم چه احساسی بهت دست میدم...

گفتم هیچی...

گفت اگه چند دقیقه تو بغلم نگهت دارم و نوازشت کنم چی...؟

اون لحظه مردمک چشمم از ترس و تعجب فکر کنم در حال کوچیک شدن بود...گفتم والا نمیدونم...احتمال زیاد خجالت میکشم...

گفت میتونم راحت باشم...

با تردید گفتم بله...خوب دیگه چی میگفتم طرف دیگه همه چی و گفته بود و منم گفتم برم تا تهش ببینم چی میشه...این احساسات کنجکاوانه و ماجراجویانه عاقبت من را نجات میدهد..به جان خودم..

گفت کدوم نقطه از بدنت رو وقتی لخت جلوی اینه وای میستی  بیشتر دوست داری..

گفتم این استخونی که میرسه به سر شونه ها رو...

گفت فقط همین و...

گفتم آره دیگه...

گفت میشه بازهم باز تر باهات صحبت کنم...

گفتم بله..

گفت تحریک پذیر ترین نقطه ی بدنت کجاست...

باور کنید توی صندلی خشکم زد...

گفتم نمیدونم...

گفت نمیدونی...

گفتم نه...

گفت چرا...

گفتم خوب من چه میدونم..تا حالا امتحان نکردم...!(راستش با تمام شجاعت و جسارتم دلم میخواست با گلدان پشت پنجره بزنم توی ملاجش...آخ خدایا فکر کن قاتل هم می شدیم سر چی...سر نقطه ی تحریک پذیر بدن..!)

گفت حالا من میتونم الان بیام شما رو بغل کنم...تا نقطه ی تحریک پذیر و پیدا کنیم...

گفت میخوای الان همچی کاری بکنیم...؟

وای ..وای...فشارم افتاده بود کف پام و نبضم توی گلوم...

گفتم نه ممنون ...مرسی...

گفت رو در بایسی می کنی..

گفتم نه..ترجیح میدم حالا حالا ها نفهمم نقاط حساس بدنم کجاست...

گفت چرا دوست نداری بغلت کنم...

گفتم اخه شما نا محرمید یک...استادمی دو...سنتون زیاده سه...

با گفتن سنتون زیاده شروع کرد به خنده و یک هیچ تو راند دوم من جلو افتادم...

چون هم سن و سالش و به رخش کشیده بودم هم یادش اوورده بودم من دانشجوتم خره...

خلاصه دوباره گفت پس بغلت نمیکنم تصور کن من بغلت کردم چه حسی بهت دست میده...

گفتم تصورم نمیتونم بکنم ...حداقل یکی رو که دوستش داشته باشم و شاید بتونم تصور کنم...ولی شما رو ابدا...

خوشحال شد...گفت خوب کسی که دوستش داری بغلت بکنه چه حسی بهت دست میده...

گفتم اول باید بریم محضر عقد بشیم...بعد...

گفت نه قبل از ازدواج...

گفتم نه...من آدم معتقدی هستم...با اینکه شاید زیاد به چشم نیاد...

گفت یعنی حاضر نیستی قبل از ازدواج رابطه ی جنسی رو تجربه کنی...

گفتم نه...

گفت اگه بعد از ازدواج دیدی همسرت اونیکه میخوای نیست چی کار میکنی....؟

ممکنه چشمت دنبال مردهای دیگه بیوفته...

گفتم مگه قراره زندگی هر جور که من میخوام باشه...ممکنه شوهرم خوب باشه یا نباشه...ولی کفش که نیست که عوضش کنم...حتی اگر مرد خوبی نباشه به خاطر بچه هام میسازم...

دوباره خندش گرفت و من دو هیچ افتادم جلو...

گفت اصلا بهت نمیاد اینطوری باشی..

گفتم من اوپنی رو در سنت ترجمه میکنم....من هیچ وقت سنت و مقابل مدرنیته نذاشتم...این دو تا تو دل هم معنی پیدا میکنن...

خوب استاده دید توی ربط دادن موضوعات کاملا بی ربط به مسایل با ربط هم خیلی تبحر دارم....

بی خیالم شد...کمی چشماش آروم تر شد...من که تا اون موقع از حولم آماده ی ستیز و گریز بودم...کمی روی مبل جا به جا شدم و یه کمی کتفم و تکیه دادم به پشتی مبل..

حالا فهمیدم چرا دکترای قلب و عروق تو آمریکا از روی پشتی دست نخورده ی صندلی هاشون به استرس بیماراشون پی بردن و متفق القول گفتند تمام بیماران قلبی که توی ١٠ سال بهشون مراجعه کرده بودن هیچ کدوم موقع بازگو کردن علایم بیماریشون به پشتی صندلی تکیه نداده بودن و اون قسمت صندلی نوئه نوئه مونده بود....

منم یه همچین حسی داشتم ولی بعد شروع کرد به اینکه خوشم اومد ازت...عجب دختر یاغی و سرکش و جسوری هستی...

گفت باید اعتراف کنم تا حالا شابلوط مثل تو ندیدم...گفتم اکثر آدمای دورو برمم میگن که من یه جوری ام...که با همه فرق دارم...

گفت این فرق داشتن به نظرت خوبه یا نه...

گفتم نه زیاد خوبه نه زیاد بده...فقط هر چی که هست باعث تنهایی م میشه در مجموع...همه ازم تعریف میکنن که وای چه قدر تو خاص و متفاوتی ولی فقط تو گفتنه و بعد تنهام میذارن...کلا در اون لحظه که باهاشون هستم با شخصیتم حال میکنن و وقتی من و ترک میکنن مطمئنم توی دلشون میگن طرف کم داره...و سعی میکنن کمتر با من باشن..دوستای کمی دارم که همیشه بهم زنگ میزنن و اظهار دلتنگی میکنن...

گاهی اوقات احساس میکنم هیچکی دلش برام تنگ نمیشه...گاهی وقتا از خودم میپرسم اگه زد ناغافل مردم اصلا تو روز اول کسی میفهمه...یا بعد از چهلمم بهم خبر میدن هی فلانی مرده...

اصلا کسی واسم اشک میریزه...هر چند کسی حق نداره اشک بریزه...غلط اضافه...

اقا سر خاک اگه اومدین خاطرات با من بودن و واسه خودتون تعریف کنین و یه پسوند اوسکولم بزارین تهشو هر و هر بخندین..خدا شاهده اینجوری روحم در آرامش تره...

کسی هم لباس سیاه نپوشه که خودش میدونه...مگر اینکه کلا با رنگ سیاه حال میکنه..

الان من از دفتر استاده بیرون اومدم تو خیابون شریعتی دارم راه میرم...

بغضی گوشه ی گلومه..

اینجا خیابونه...

من نمیتونم گریه کنم...

و چه حیف...!

 

 


 
 
با تو بودن و نبودن...مثل بیم و امیدم...
نویسنده : صمیه - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧
 

 

دیروز روزی بسیار شلوغ و خسته کننده...از صبح برای تعیین نمره ی چشم برای گرفتن گواهینامه..

نشسته ایم توی مطب دکتره هنوز خود دکتره نیومده یه خانم قد بلند که از باسن کمی چاق شده و روسری کرم رنگش و مثل زنای شمالی از پشت سرش رد کرده و چتری های طلایی شم ریخته تو صورتش تازه موقع حرف زدن کل فک بالاش میاد بیرون...

کاش مامان اون لحظه بود و میدید که فقط من نیستم که موقع حرف زدن و خندیدن کل فک بالام میاد بیرون..

والا انقدر این مامانه روم عیب و ایراد میذاره گاهی اوقات شرمم میشه برم جلو آینه...

میگه این چه شونه هایی ..چقدر قوز میکنی...چقدر فیلم میبینی..چقدر مینویسی...چقدر میخونی...راستی پلاکت و زدی...این جمله ی آخر و انقدر روش حساسیت دارم که خدا میدونه...الکی زبونم و جمع میکنم تو سقم میگم آره..

خوب پلاک و راست میگه ...میگه دوباره دندونات کج میشه...

خلاصه زنه از این حراف ها...که من فقط مجبور شدم گوش بدم..زن یه شازده ی تنبل بود که همش از تنبلی شازدهه گفت و دخترش که جراح دندانپزشکه ولی کار نمیکنه چون میترسه...گفت شوهر انقدر ترسوئه که توی جاده پشت فرمون نمیشینه...

راستی خانمه اومده بود برای گرفتن المثنی گواهینامه اش...

خلاصه انقذر قشنگ حرف زد و زد که ما نفهمیدیم که کی دکتره اومد...

رفتم توی اطاق خانم دکتر میگه در و ببند وایسا ته اطاق دستتو بذار رو شیشه ی عینکت سمت چپ این ردیف و از اول تا اخر بخون...

دیشب دیر خوابیده بودم...فاصله زیاد بود...نور کم بود...اونجا مطب خانم دکتر عمومی بود تا چشم پزشکی که بعدا اومدیم بیرون فهمیدیم...

یکی از این دلایل بالا موجب شد که من چند تا از این شاخه های شونه ی حرف ایی رو از خودم گفتم که شانسی درست در اومد...البته چشم چپم بهتر بود ولی چشم راستم افتضاح..

فکر کنم چون موقع وایسادن وزنم و میندازم روی پای راستم واسه همین چشم راستم ضعیف تر شده...تازه مامانم سفارش کرد اگه ندیدی هم بگو می بینم...!

آقا ما هم حرف مامانه تو گوشمون تداعی میشد و زوری زدیم در حد تیم ملی زیمباوه که تراکتور سازی هم به مرحمت آقای رئیس جمهور دارن..

چه ربطی داشت...؟! من به پدر محترم که هر از چند گاهی میاید توی اطاق نگاهی به کتاب های روی میز میاندازد که مبادا شب نامه ای چیزی تویش باشد...و کلا نگران این است که من مبادا پایم توی سیاست باز شود... و نمیداند این روزها انقدر درگیر و دار نوشتن تحقیقم درباره ی حافظه و یادگیری هستم که انگشتم تاول زده...ولی خوب پدر ها گاهی اوقات که نه اکثر اوقات همه چیز را چپه برداشت میکنند...

.....من یه دقیقه برم به مامانم اب بدم با قرصش بخوره...فکر کن من الان باید برم تو آشپزخونه که خواهرم و مامانم اونجان و تا شیر اب یک قدم فاصله آب بدم به مامانم...میگم لیلا تو چی کار میکنی تو آب بده به مامان میگه دارم موهامو شونه میکنم...من برم...

رشته ی افکار ادم و پاره و پوره و جرو واجر میکنن...

.....

اوه...دوییدم ها...خلاصه من به پدر قول دادم درسیاست دخالت نکنم...حق داره بنده خدا چشمش ترسیده..

و اینکه خواهر من خیلی زیاد دوست داره موهاشو شونه بزنه...یعنی بیشتر وقت ها نگاش کنید موهاشو باز کرده داره با دست گره هاشو باز میکنه...

حالا یکی مثل من که ماهی یه بار موهاشو شونه میزنه...وقت نیست اقا وقت نیست...من همین الان که دارم اینارم مینویسم کلی کار دارم..کریسمس کارول..الیس در سرزمین عجایب...١٠٠ صفحه خواندن کتاب جنگ و صلح...تازه دیدن سریال در چشم باد...اوه..نخ دندون مسواک...خواب...فردا باید هفت صبح دم آموزشگاه سعدی باشم...امتحان شهره..و من از افسر ندیده به شدت میترسم...دعا کنید خواهشا قبول شم...من هیچ حال و حوصله ی آموزش مجدد و ندارم...کلا من از تجدد بیزارم آقا...

خلاصه ردیف پایین را خواندیم بعد گفت بشین و پاشو...نشستیم و پاشدیم گفت دستتو بذار پشت سرت گذاشتیم..گفت دستا جلو رو نوک پنجه راه برو رفتیم گفت شما اماده اید واسه امتحان به سلامت...

رسیدم خونه دیدم هنوز وقت هست تا ۵ گفتم برم یه کار دیگه هم ببینم...امسال با این کاری که دیروز دیدم سر جمع دو کار دیدم..حیف شد میخواستم امروز هم کار ببینم که رفتیم هشتگرد...

دیروز کار ناتان و تبیلت را دیدم...داستان پیرمرد و پیرزنی که فراموشی دارند و بازیگرانش از حق نگذریم خوب بازی کردند فقط موسیقی نداشت و زیاد حالم را دگرگون نکرد...

اوصولا کار خوب دارای چند ویژگی است...حالا عکس خوب باشد یا فیلم خوب یا نقاشی خوب یا تئاتر خوب کلا هر اثر هنری به نظر من باید این ویژگی ها را داشته باشد تا از نظر من کار خوبی شود..

١) آن داشته باشد...یعنی در یک لحظه تو را ببرد به آنسوی خود خط کشیده شده ات..و را بیرون بیاورد از خودت...و عمیقا متاثرت کند...در این لحظه حس همزاد پنداری شدیدی به تو دست میدهد...

٢)اشکت را در بیاورد حتی شده برای یک لحظه چانه هایت را بلرزاند یا در موارد خفیف تر باعث کشیدن آه تکه تکه شده ای بشود....(مثلا کار ترس و نکبت رایش سوم در شروع کار با موسیقی و انداختن نور چراغ قوه ها روی تماشاچیان توانست در همان ابتدای کار همچین حسی را در من ایجاد کند...و چه خوب )

٣) همه چیز را در لحظه فراموش کنی و فقط و فقط به آنچه میبینی بیا ندیشی...خیلی کارهای کمی هستند که تو را از حصار مکان و زمان بیرون می آورند....(دو سال پیش در همین فرهنگسرای ارسباران نمایشگاه عکسی بود از لحظه های نیایش خدا توسط بندگانش..یک پسر سیاه پوست رو به ما نشسته بود چشمانش را دوخته بود به آسمان و دستانش را که بهم چسبانده بود را با لب بالایش لمس کرده بود ....هنوز صورت پسرک جلوی چشمانم است و یادم نمیرود سر ان عکس چقدر بغض هایم را توی حلقم جویدم...

۴) دلت را هوری بریزد توی کف پایت..یک لحظه شبیه جن زده ها شوی...بس که همه چیز دارد حقایق روزگارت را پیش چشمانت باز میکند..(کار دیرو ناتان و تبیلت فاقد این حس بود..شاید به خاطر همن بود که با تمام اینکه کار خوبی بود به دلم نچسبید)

۵) فکر کنم همه ی این چند تا عامل در اصل یکی بود نه..؟!

البته باز هم فاکتور هایی هست برای یک اثر خوب ولی من مهم هاش و گفتم...

اوه...راستی من چند تا قانون جدید برای خودم وضع کردم که از شنبه مو به مو اجرا میشود...

١) با هرکی نشست جلوت خندید نخند ...مگه اینکه کاملا اون آدم و شناخته باشی..

٢) هرکی نشست جلوت ازت تعریف کرد تعرف شو جدی نگیر...و فکر نکن حتما آدم قابل اعتمادیه..

٣) یه کم جدی باش..بسه دیگه...خانم باش...سنگین و البته رنگین...(این بند واقعا به اجرا در اووردنش آدم و پیر میکنه)

۴) همه چی و به همه کس نگو...مگه تو آبرو نداری بچه....!!!!!!

۵) آدم ها رو همونقدر دوست داشته باش که لیاقتش و دارن....واسه کسی خودکشی نکن...

۶) سعی کن موقع حرف زدن دندونات کمتر معلوم شن...و کمتر بخند ...

٧) با حالت احمقانه از بالای شیشه ی عینکت به کسی زل نزن....خوب میگن طرف مشکل داره...

٨) دستاتو انقدر موقع حرف زدن تکون نده...دهه...

٩) حتی اگه مجبوری تا خود جوانمرد قصاب رو پا وایسی جات و بده به کسی که از تو سنش بیشتره...حتی الامکان تو مترو نشین چه کاریه...واریس و خدا واسه همین مواقع خلق کرده دیگه..

١٠) سر کلاس کتاب داستان با خودت نبر استاده گناه داره طفلک خوب...بی شعور...

١١) شبا یه کم زودتر بخواب ...کمتر بخون...نمی میری کتاب نخونی..!

١٢ ) یه اهنگ و این همه گوش نده...دیوانه....بذار بعدا دلت بیاد دوباره گوشش بدی...

١٣ ) توی اینه لوپ سمت چپتو ببوس...صبح ها بعد از بلند شدن از خواب...البته بعد از سلام دادن به خدا و عشقت...

١۴) بی زحمت شیشه ی میز توالت و که مدت هاست روش خاک گرفته و جای شتک های خمیر دندونه رو یه پاکی بکن تا خط چمشت انقدر کج و کوله نشه...(من بعضی وقت ها جلوی آینه ی میز توالتم مسواک میزنم...ایضا نخ دندون..! )

١۵ ) وقتی کفش نویی میخری موقع پوشیدنش برای اولین بار از کنده شدن مارک و برچشب قیمت از روش مطمئن شو...خنگ...!

فعلا واسه یه هفته همینا بسه...

امروز از توی رادیوی ماشین علیرضا افتخاری ان شعر و خوند ومن یادت کردم...

با تو بودن و نبودن...

مثل سیاه و سفیدم..

با تو بودن و نبودن

مثل بیم و امیدم..

دوست دارم که دستاتو داشته باشم (عمرا...به همین خیال باش..آش ماش بیرون باش..)

تا تمام خوبی یاتو داشته باشم..

دوست دارم تو باشی و من زیر سایه ات ..

همه ی صلح و صفات و داشته باشم..

بقیه اش وارد نقطه ی کور شده بودیم و من به جز خر خر چیز دیگه ای نشنیدم..

دلم برای شانه هایت..

که بتوانم رویش یک دل سیر اشک بریزم..

خیلی خیلی تنگ است...!

 


 
 
می بینی کار خدا رو...؟! گروه خونیم آی منفی بود..
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦
 

 

این هم از این ...

حدس میزدم که نباید مثبت باشم...

وقتی بابا اوی منفی ...

مامان آب منفی ...

خوب لیلا ب منفی..

بالطبع منم آی منفی...

در مورد ای منفی ها همین قدر که بالخره هیجان بیش از اندازه شون باعث سکته در سن ٣۴ سالگی شون میشه...

و کلا گروه خونی ای منف زیاد زنده نیستن که رنگ بچه ها و نوه هاشون رو ببینن...کلا طابلوئه...خودمم این و حس کردم که زیاد زنده نیستم واسه همین امروز ساعت ۶ پاشدم رفتم دانشگاه هر چی دنبال درس مورد نظر گشتم دیدم شماره کلاسش نیست..

از قضا کلاس ها بعد از ظهر تشکیل میشده...

منم از ساعت ١٠ تا ١٢:٣٠ نشستم کتاب ٢٣۶ صفحه ای ساعت ها نوشته مایکل کانینگهام و خوندم..

یادم باشه فیلمشم بگیرم ببینم...

بعد رفتم سر کلاس به استاده میگم من از ٩ دانشگاه م میشه ساعت ٣ برم...

بلیط داشتم برای اجرای ترس و نکبت رایش سوم...

به استاده گفتم وقت دارم واسه چشم پزشکی...

گفت ارائه ت خوب بود ولی با این کارات نمره تو کم میکنم..

من که تا ٣۴ سالگی بیشتر زنده نیستم....

چه فرقی میکنه حالا نمره ی سمینارم تو کارنامه بیست باشه یا ١۵....

تو مترو ۵٠ صفحه از کتاب زن و میخونم...

مصلی پیاده میشم...

اجرای خوبی بود...

پرده های اولش یه کم انرژی بازیگرا کنترل نشده بود فقط..

روی میز زدنای مدام...صدای بلند بازیگر مردش برای تاکید...

میشد خیلی زیر پوستی تر درش اوورد...

ولی قسمتی که دختره با مامانش حرف میزد عالی بود به اضافه ی دو پرده ی آخر..

اون بازیگر درازه که فکر میکرد بچه اش لوش میده بهترین بازیگر صحنه بود به نظر من....

 و کلا اجرا و ایده ها عالی....

خوب گروه خونی م رو هم گفتم...

دیگه چی رو نگفتم...؟!

 


 
 
گاهی وقتا مامانا هم یه کم ظرف بشورن بد نیست...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢
 

 

خوب در این ایام که دور تیاتر را یک خط کشیده ایم ...روزگار جالبی می گذرد بر ما و تازه من فهمیدم که به قول مامانم چقدر از دنیا عقب بودم و خودم خبر نداشتم...

دیشب دومین کار پیشنهاد شده را رد کردم در این دو هفته دو کار به من پیشنهاد شده...

یکیش که خوب به نسبت خوب بود تمریناش دانشکده ی سینما تیاتر بود داستان ادیپ بود و من و برای ندیمه ی دربار یکی از همین شخصیت های داستان ادیپ میخواستن...

بچه ها هم آشنا بودن...از همون بچه های قدیم شهادت پیوتر اوهه..تعداد بازیگرانش ۵ تا..و اگر بازبینی قبول می شدیم اجرا در سنگلج ایضا سالن اصلی سینما تیاتر...

خوب حالا پیشنهاد دومیه که هنوز اس ام اسش در گوشی ام موجود است را عیننا نقل قول می کنم...

ای بابا الان که نگاه کردم دیدم پاک شده واقعا شرمنده تا دیشب بودا ..نمی دونم چی کارش کردم...

آقا خلاصه نویسنده ی کار ایرانی بوده از قضا و برای جشنواره ی ماه هم بوده دوباره از قضا...

بعد اگر کار خوبی میشده اجرا میگرفته توی سنگلج و ایضا تالار وحدت...

آقا آدم باید دور از جون مغز خر خورده باشه بعد از ۵ سال کار نیمه حرفه ای و غیر حرفه ای در این تیاتر مملکت نفهمد سیر کیلو چند زار...؟

والا آدم آبدیده میشه...مگه من باور کردم...

آقا اصلا ابدا...من و این سیاه بازیا....

اس ام اس میدم خوب جناب کارگردان تمریناتون کجا هست ...؟

برگشته اس ام اس زده ببین راستش ما اصلا اومدیم سراغ تو که یه جایی واسه ما جور کنی واسه تمرین...

و گرنه یا تو پارک تمرین باید بکنیم با اداره ی تیاتر...

تو رو خدا ببینین چقدر فاصله هست میان این دو جا...

پارک کجا...؟ اداره ی تیاتر کجا...؟

خلاصه خیلی کم تو پارکا تمرین کردیم..؟ کم گردو خاک خوردیم..؟کم چشممون گل مژه زد قد طالبی...خیلی سریع جواب این دوستمون رو هم دادیم که فعلا قصد ادامه تحصیل داریم...و انگشت بابا هنوز خوب نشده که هیچ پای مامانه هم زده ورم کرده...

منم تو خونه دست تنهام و یه نیمچه حالت از کوزت ایضا جودی ابوت..

آهان نه جودی ابوت نه..منظورم اوشین بود...اشتباه تایپی شد...

خلاصه دیشب پای مامانه رو گذاشتم توی آب گرم و نمک و یه ربع ماساژ دادم...

بعد پاشو بستم که الان خدا رو شکر خیلی بهتره فقط یه چیزی گوشه ی دلم سنگینی کرد..

این وجدان لعنتی و دست و پا گیر من دیشب تا خود صبح نذاشت بخوابم که چی ..

گیر داده بود چطور پای باباهه رو میذاری تو تشت ماساژ نمیدی ولی ماله مامانه رو این همه ماساژ دادی چرا انقدر بین بابا و مامانت فرق میذاری..

آقا انقدر دلم برای باباهه سوخت که ساعت ١٢ و نیم شب که نزدیک یک ساعت از به خواب رفتن پدر میگذشت..با یه لیوان شربت عرق بیدو شاطره که برای سنگ کلیه و مجاری ادراری خوبه چون بابا سابقه ی سنگ کلیه هم داره..رفتم دم در اطاق بابا رو زدم در و باز کردم چراغ و روشن کردم...

باباهه عین جن زده ها پرید از جاش گفت هان...؟چیه...؟چی شده...؟زلزله شده..؟

منم با حالت لوسانه ی بچه گانه گفتم نه بابایی برایت شربت اووردم...

باباهه هم گفت قوربون دختر ژیگولاتم بشم...نمیدونم اون موقع شب پدرم باز من و با سوفیا لورن توی فیلم...ای خدا اسم فیلم میلم یادم نمیمونه...همون فیلمه که توش خون وخونریزی بود و پادشاها طبق معمول سر زن میجنگیدن...و سوفیا لورن اتفاقا چقدر توی فیلم خوشگل بود.. و من هنوزه که هوزه هیچ شباهتی بین خودم و سوفیا لورن و پیدا نکردم...بنده خدا اگه یه روز بفهمه شبیه منه حتما خودش و دار میزنه..

خصلت پدر و مادراست دیگه بچه شبیه انتر(میمنونم)باشه برای پدر و مادر شاه پریونه...

خلاصه پدر گفت شربت و بذار رو میز میخورمش اون چراغم خاموش کن ...

چراغ و خاموش کردم در اطاق و که بستم دوباره وجدانم مثل یک دیو تک شاخ در هاله ای از دود بر من ناظر شد و گفت چون میخوای فردا ازش پول برای کلاسای بی سی تی..یا بی سی دی..یکی از روش های مشاوره درمانی الیسه که تازگی ها خیلی در جهان باب شده و یکی از اساتید گرانقدر قرار است برایمان کلاس بگذارد در دفتر مشاوره اش همان سر دولت..کلاهدوز..دفتر مشاوره ی حیات نو...از قضا پایان نامه مان هم دست همین استادست..وخوب باید هوای استادی که دستش پایان نامه داری را بدانی..حتی اگر جلوی چمانت جورابش را میکشد پایین پاهای مو دارش را میاندازد بیرون و شروع میکند به خارانیدن..و البته یه فین مشتی هم جلوم کرد...

و همه اش بر میگرده به موضوع پایان نامه م..و استاده از لحاظ کهولت سن آدم را یاد ۵ سال آخر استاد پرفسور حسابی می اندازد...

خلاصه دوباره این وجدان اخلاقی زد تو پوزم که محبتتم که محبت خاله خرسه است و واقعی نیست...

اما به جان خودم این دفعه وجدانه اشتباه کرد..من واقعا یهو دلم یه جوری شد که چرا پای بابا رو تو تشت ماساژ ندادم..حالا وجدانه هر چی میخواد بگه بگه...

خلاصه یهویی نصفه شبی فیلم دیدنم گرفت نشستم فارست گامپ و دیدم...

و آقا گریه ای کردم وصف نا شدنی....دقیقا نصف فیلم و من از پشت حاله ای از اشک دیدم...و نمیدونم چرا...؟چند تا میتونه داشته باشه...

١)  من عاشق تام هنکسم...

٢) من عاشق فارستم..

٣) من دقیقا خود فارستم...و هوز هیچکی نمیدونه وقتی من این فیلم و میبینم چقدر احساس میکنم یکی برداشته از روی من فیلم درست کرده...

با این تفاوت که من بچه بودم لکنت داشتم و تو مدرسه همه مسخرم میکردن....ولی بعد از خوردن تخم کفتر چنان دهنم باز شد و فکم شروع به حرکت کرد که فکر کنم تو تند حرف زدن هیچکی عمرا به گرد پام برسه...

بعد فکر کن جای جنی هم یکی بیاد به من بگه هر موقع برات مشکلی پیش اومد فقط حرف بزن...

خلاصه تا ساعت دو ..دو نیم هم فیلم دیدم و گریه کردم...که چون بی صدا گریه کرده بودم..

این هق هقش بعد از گریه به صورت سکسکه ما را تا ۴ صبح نگه داشت....البته توی رختخواب بودم و مدام از این پهلو به آن پهلو می شدم...بعد یهو گشنم شد...دلم ضعف رفت خوب من وقتی زیاد گریه می کنم و به....فکر میکنم گشنه ام میشود..

بعد هی نشستم رو تخت...نور موبایلم و انداختم طرف در اطاق که باز بود و به سیاهی میرسید...هی نو رو انداختم رو زمین..بعد ساعت و دیدم که داره میشه ۵ گفتم حالا دو ساعتم روش...

دوباره پتو رو کشیدم رو سرم...نفسم گرفت پتو رو از رو صورتم زدم کنار ۵ دقیقه بهد نوک دماغم یخ زد..دوباره پتو رو کشیدم رو صورتم..تا خود صلات صبح هی من پتو رو زدم رو صورتم هی پس زدم....

_______________

صبونه ی بابا رو دادم....بعد رفتم آزمایشگاه برای تعیین گروه خونی..صبح به مامان میگم مامانی گروه خونیم میدونی چیه...؟

میگه مال لیلا منفی بود این و یادمه..بعد از سر میز بلند میشه میره برای خودش دومین چایی شم میریزه....

منم مخلوط شیر و چایی م که امروز شیرینیش در حد کاملا نرمالیه رو سر می کشم و سعی میکنم این بی تفاوتی مامان و با ، با تفاوتی مامان فارست گامپ و تو مخیله م اصلا مقایسه نکنم . و بگم این چیزا همه تو فیلماست ...

___________

توی درمانگاه شهرداری منطقه ی ٣ نشستم...تا نوبتم شه...

میگه آستینتو بزن بالا یه دختر از این ژیگولی پوفی ها که از این گل سرا که یه گل مصنوعی سرشه و میزنن به سرشون تا مقنعه و شالشون دو متر پف کنه بیاد رو هوا بهم مگه منم به شوخی میگم یه تعین گروه خونی مگه این دنگ و فنگا رو داره..؟

میگه یه ذره میگیریم ...

آقا دختره سوزن و کرد تو رگ دستم دو دقیقه گذشت..دیدم هنوز سوزنه تو دستمه..

چشم چرخوندم دیدم بله با سوزنه افتاده به جون رگ ورقلمبیده ی من...فکر کنم چشماش مشکل داشت که رگ به اون بزرگی رو ندیده بود...توی دلم فقط هی میگفتم

آی مامان جونم...خلاصه خونمان را هم در شیشه کردند تا ساعت سه نیم جوابش بیاد..اگه حال داشتم دوباره میام بهتون میگم جوابش چی بود..

الان رگ دستم ورم کرده و درد میکنه...زد رگ مگ و پاره کرد دختره ی ..

________________

توی بانک مبلغ پنج هزار ریال...صد هزار ریال...هشتاد هزار ریال را به طور جداگانه واریز می کنیم به ناجا...

که خوب من توی سه تا فیشا جای به عدد رو با حروف نوشتم و جای به حروف رو با عدد پر کردم..و این در حالی بود که فقط سه نفر مونده بود تا برسه به من...

رفتم دوباره از یه باجه ی دیگه سه تا فیش گرفتم و پول و دادم ....

من فارستم شک نکنید...

_________________________

الان رسیدم خونه البته الانه الان نه دو ساعت پیش...مامان داره ناهار درست میکنه و من خیلی خیلی گشنمه...

________________

برای تو : امروزم خیلی یادت بودم...و بدون خیلی دوست دارم...دوست داشتنمم شبیه فارسته...یعنی دقیقا همون طوری...من برات نامه مینویسم از امروز هر روز...

خدا رو چه دیدی....یهو دیدی...

 


 
 
خودمو به من پس بده...
نویسنده : صمیه - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠
 

 

من دلم برای خودم تنگ شده..

میشه یکی بیاد بزنه تو گوشم و خودم و به خودم پس بده..

من از اینی که الان هستم بدم میاد..

من خود قدیمم و دوست دارم...

بیا بزن تو گوشم و خودم و به من پس بده..

الان..اینجا...اینجوری...

هیچ چیزی حس خوبی به من نمیده...

سرما خوردگی م بهتره فقط پوسته پوسته های دماغم آزارم میده..

من از بزرگ شدن بدم میاد..

من همون ادمیم که کلاس اول راهنمایی سر زنگ حرفه و فن سرما خورده بود و

معلمه صداش کرد پای تخته تا درس جواب بده..

یکی از دوستام که اسمش تینا غضنفری بود و موهای بلند لخت خرمایی رنگی هم

داشت و تمام وسایلاش از پاک کن و خط کش و جامدادی دفتراش همه عکس پوکوهانتس

روش بود شروع کرد به من تقلب رسوندن...

منم خندم گرفته بود از مدل تقلب رسوندنش...

اومدم با دهن بسته بخندم نفسم بند اومد ...خوب سرما خورده بودم..

بعد یهو از دماغم چرک سبز پاشید بیرون....

اولش خودمم خندم گرفت ..بچه ها همه می خندیدن...

ولی زنگ تفریح رفتم یه گوشه واسه خودم گریه کردم..

همون شد که تا‌ آخر سال همه بهم می گفتن سمیه دماغو...

آره بگید...

بازم بگید...

من دلم برای سمیه دماغوی کوچولو تنگ شده..

من خودم و میخوام....

من دلم برای خودم خیلی وقته تنگ شده...

من چرا بزرگ شدم...؟!

لعنت به هر چی بزرگیه...

لعنت به هر چی که آدم  و بزرگ میکنه...

یه هفته بود به خودم قول داده بودم عوض شم...

قول داده بودم که گریه نکنم سر هر چیزی...

ولی الان تلافی تمام اون یه هفته رو دراووردم...

مصطفی مستور راست میگفت...

هر کی شبا گریه نکنه اصلا آدم نیست...

راست می گفتی...

الان با شیشه های عینکم که روش قطره های اشک تکون تکون میخوره...

احساس میکنم بیشتر به آدمیزاد شبیه ام...

راه گذشته از کدوم طرفه....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


 
 
ANTI CHRIST
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 

 

هوا سرد شده...یا من سردمه...یا شایدم سرما خوردم...

بله سرما خوردم...

و مثل احمق ها صبح ناشتا نشستم همان فیلمی که اسمش را در تیتر مشاهده

می کنید را مشاهده کردم...

و سوزش گلو را نزدیک به یک ساعت و نیم فراموش کردم...

توصیه می کنم این فیلم را صبح ناشتا نبینید و گرنه یه لقمه نون پنیر راحت

از گلوی مبارکتون عمرا پایین بره...

اصلا اگر حرف گوش کنید سعی کنید هیچ وقت این فیلم و نبینید...

این فیلم مال ادمای بیکار و الافی مثل منه که تب دارن و چاییدن...

والا...

__________

دیروز روز خوبی بود از صبح دانشگاه و بعدشم کلاس رانندگی و مربیه

بالخره قبولم کرد گفت برو واسه امتحان..البته بعد از گرفتن کاردکس...

مربی رانندگی م بعد از کلاس سفت بغلم کرد و ماچم کرد...

گفت  آدم خیلی باهات حال می کنه خیلی انرژی مثبتی..

فکر کنم سرما خوردنم هم زیر سر مربی است یا چشمم کرده...یاآنفولانزایی چیزی داشته...

چون موقع بوس کردنم یه ذره تف رو لبش چسبید گوشه ی لبم...

من از ماچ و بوسه بدم میاد شاید به خاطر همین باشه که هر وقت به یه آدم میرسم که

قصد ماچ کردنم و داره سریع بغلش میکنم...اقا بغل کردن خیلی شیوه ی بهداشتی تری

نسبت به ماچ کردنه باور کنید...

اما تا خود کافه کافکا داشتم به این فکر می کردم که چرا ماچم کرد...؟!

خوردن شیک بادام زمینی ...و طعم بسیار خوبش....سرما خوردگی ام بهتر شود حتما توی خانه برای خودم درست میکنم...

و اینکه اگر خواستید شیک بادام زمینی بخورید حتما برین کافه کافکا...

آدرسشم ونک_تاکسی های ده ونک و سوار شید_برج آفتاب پیاده شید روبه روتون کافه کافکا رو حتما می بینید..

این هم یه تبلیغ درست حسابی..

و یه سوتی بزرگ...من صادق هدایت و با کافکا اشتباه گرفتم..

به جان خودم شبیه قیافه هاشون...

به من چه...!

__________________

پسر خاله م اومد خونمون تا ما رو با خودش ببره کرج خونشون...من بهونه ی دانشگاه و درس و کردم....نرفتم...

و چند علت داشت..

١) ناخن بابا رفته تو انگشت پاش...چون چهارمین کفشی رو هم که توی این دو ماه خریده تنگ بود...و تنها گذاشتن یک پدر با انگشت زخم و زیلی..شاید بشود جز ان دسته از کارهای ضد حقوق بشری...

٢) جنگ و صلح تولستوی نشسته بود روی میز و اصرار اصرار که من و بخون...

همینطور کتاب روانشناسی زن نوشته ی کارن هورنای...

٣) به شدت خسته بودم...

مامان رفت به بابا شام دادم...توی یه تشت براش آب و بتادین درست کردم پاشو بذاره توش...اونم کجا وسط اشپزخونه..تشته پر بود بابا هم پاشو یه دفعه کرد تو آب نصف آبش ریخت رو زمین...

١ ساعت نشستم رو زمین..اول با اگهی روزنامه آبارو جمع کردم...که بدتر شد...کل اشپزخونه به گند کشیده شد ...بعدش تی کشیدم...

اومدم بشینم کتاب بخونم دیدم حالت تهوع دارم..تا حالا یه همچین احساسی نداشتم..

سرم خالی خالی شده بود...من خیلی روزا حتی خسته تر از اینم بودم ولی دیشب یه احوال عجیبی بود...

یه چایی نبات درست کردم خوردم...و بعد از مدت ها بدون نخ دندون و مسواک خوابیدم...

______________

هو هو...

هو ...

هو هو...

محدوده ی من...

شکاف محدوده ی من

ببین تو سروده ی من

ببین تو دل و روده ی من...

به دست خود کوزه ی من...

سفید دردانه ی من....

سفید دردانه ی من

سفید دردانه ی من

سفید مردانه ی من

مرغ غم گشتم و شد حسرت تو دانه ی من...

هو هو هو ...

هنگامه  ی من

هو هو افسانه ی من...

به من چه اینا رو محسن نامجو داره تو گوشم داد میزنه منم دارم می نویسم...

_________________

بهتره برم یه کلد استاپ بخورم و بخوابم..

همش تصویرای دلخراش فیلمه جلوی چشمام رژه می ره...

تازه به نسبت زیادم دلخراش نبود...

استامینوفن بهتر جواب میده...

نه ژلوفن...

به خیر بگذره امروزتون بچه ها...

 

 

 


 
 
جایی حوالی ملال آباد بی دردی...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٤
 

 

سخن کز حال خود گویم ز حرفم بوی درد آید    

                                                         بلی حال دگر دارد سخن کز روی درد آید

چنان خو کرده با دردش دل اندوهگین من   

                                                       که روزی صد ره از راحت گریزد سوی درد آید

نجات از درد جستن عین بی دردیست می دانم

                                                      کزو  هر  ساعتی  درد  دگر  بر  روی  درد  آید

ره  غمخانه ی  من  پرسد  از  اهل نیاز  اول

                                                      ز ملک عافیت هرکس به جستجوی درد آید

مبادا غیر زانوی وصالش عاقبت بالین

                                                     سری کز هجر یاری بر سر زانوی درد آید

به قدر سوز بخشد سوز بی دردان دوران را

                                                      به دل هر ناوکی کز قوت بازوی درد آید

 

                            چنان افسرده است ای دل ملال آباد بی دردی

                            که روزی محتشم صد ره به سیر کوی درد آید 

                                                                        (مثل همیشه محتشم )

....

نشسته ام رو به روی مانیتور انگشتانم را روی شقیقه هایم فشار می دهم بلکه دو قطره اشک از چشمانم سر بخورد...نمیآید که نمیآید و بد دردی است گیر کردن اشک توی چشم...

حاصلش می شود آب سیاه و در موارد شدیدتر تراخم...

مینشینم روی زمین شماره میگیرم شماره ی یک میرود توی جایش بیرون نمی‌آید همینطور یک گرفته می شود و بوی اشغالی میآید و زنی که با لحن بد اخلاقی میگوید تلفن مشترک مورد نظر شما در شبکه موجود نمی باشد لطفا بعدا شماره گیری نمایید...

من باید تلفن اطاقم را عوض کنم...اما دلم نمیآید...من عاشق چیزهای قدمی هستم...

من با این تلفن با خیلی از آدم ها حرف زدم و صدای ادم های نازنینی از این گوشی به گوش من رسیده...

خر خر کردنش هم که عالی است و کلا من با تلفنی که خر خر نکند عمرا حرف بزنم...

گوشی را میگذارم سر جاش و نگاهم میافتد به کلاغی که زهرا برایم گرفته بود از مشهد و این کلاغ روی پایه ی چوبی است که کنده شده و من خمیر بازی سفیدی را گذاشتم سر چوب و کلاغ را به زور گذاشته ام سرش و کلاغ قطره اشک روی نوکش گیر کرده...

دلم میلرزد یه نفس عمیق میکشم بعد همه ی هواهارو تو سینه ام حبس میکنم...

چشمام از نرسیدن اکسیژن کمی تر میشه..فقط کمی...

باز گریه ام نمی یاد...مثل عطسه ای که گیر میکند ...دقیقا همون...

کمی روی میزم را جمع میکنم...تازه دارم صفحه ی مانیتور را می بینم...

که روش جای انگشتام معلومه...عادت دارم انگشت میذارم روی مانیتور..

آهنگ غمگین میذارم گریه ام نمیگیره...شاد میذارم رقصم میگیره...می تمرگم سر جام و به این فکر میکنم چرا مدت هاست من وقتی آهنگی گوش میدم هیچ تصویری...خاطره ای رویایی در ذهنم تشکل نمیشه...

حافظه ی تصویری ام خراب شده...یا کسی باز دستش به کنترلم خورده و همه چیز را به هم ریخته ...

قدیم تر ها وقتی اهنگ گوش میدادم ..آرزوها و امال ها و رویاهایم را به صورت تصویر میدیدم...

اما الان وقتی اهنگی گوش میدم حواسم شش دانگ پیش اهنگ و خواننده است آنقدر که میتوانم تا حلق و حنجره ی خواننده را با وضوح بسیار بالا تماشا کنم...

و جالب اینکه وقتی اهنگ قطع میشود افکار هجوم می اورند توی مغز درب و داغانی که حالا از همیشه حالش بد تر است و دارد به زور لبخند میزند و دستی هم تکان میدهد که من عالیم چیزیم نیست..شما بهتون خوش بگذره انگاری به منم...

بعد من میدونم که بعد از این همه فیلم بازی کردن ها، ذهنم اخر سر قاطی میکنه..و هر چی رو که در این مدت به ناخودآگاهش فرستاده به وسیله ی خوابی ، اتفاقی بیدار می کنه و یورش میاره به این جسم خاکی نحیف و سرد...

دلم برای تمرین ها تنگ شده...هنوز به حمید زنگ نزدم...میدانم اگر زنگ بزنم تمام تلاشش را برای برگشتنم خواهد کرد...من اگر بهترین نبوده باشم بدترین هم نبوده ام...تازه داشت در من اتفاقاتی شگرف به وقوع می پیوست که خودم حسش می کردم...فردا صبح زنگ میزنم وهمه چیز را میگویم...

من هیچ وقت دختر خوبی نبوده ام...من همیشه گند میزنم به همه چیز...

من همیشه...

نه گاهی اوقات...

که اکثر مواقع دلم برایت می تنگد...

و کیست که باور کند...

حتی خودت...!

_____________________

مرد سرش را گذاشته بود روی دستانش که روی میز بود و آرام و بی صدا میگریست...

شانه هایش میلرزید و گه گاه دستانش بود که به دماغش نزدیک میشد و صدای

فینی خفیف...

حسودی ام شد...

چطور مرد به راحتی آب خوردن می گریست...

و من آنقدر سردم بود که حدس زدم باید گوله های اشکم یخ زده باشد...

جایی میان مغز و دلم...!

_______________________

خوردن ساندویچ زبان را به همه ی شما دوستان همراه توصیه میکنم...

با سس قرمز ....

_____________________

دوباره خودم خودشو خوب میکنه..

مطمئنم....یه نفخ ساده است....

مثل همیشه...عرق نعنا به دادم میرسه...

قبل از ترکیدن...

_______________________خیلی خستم_____________خیلی ت_________

و سرد______کبود_______لب______________انگشتانم_________

مغزم________دلم را نگو_____________