تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

خرگوش بازیگوش...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
 

 

سال جدید پیشاپیش مبارک..

من الان به شدت خسته م...

سرم درد می کنه...

ولی با وجود این اینترنت ناخلف کم سرعت بی شعور

اومدم دارم تند تند تایپ می کنم تا دیس کانکت نشدم...

خبر جدید : کم پیش میاد از یه بازیگر خیلی خوشم بیاد...

بین اون کمتری ناش هم جانی دپ بود و ژاک تاتی...

حالا به این لیست دو نفره دنیل دی لوییس با افتخار و احترام

فراوان وارد می شود..

دیشب یکی از فیلم های فوق العاده شو دیدم...

هر چند با صدای کم...

ساعت ٢ بعد از نیمه شب بود هدفون بنده هم بعد از مدت ها

زد و دیشب خراب شد...

بنده در دو میلی متری کامپیوتر فیلم به نام پدر رو دیدم...

حالا اگه خواستین فیلم و ببینین که ضرر نداره

اتفاقا از لحاظ بعضی موقعیت های سیاسی شبیه حال و روز خودمونه..

البته کمی...

و اینکه...

عید مبارک...

نمی دونم ولی یه حسی بهم میگه سال خوبی می شه سال ٩٠...

٨٩ که برای من به شخصه زیاد جالب نبود..

کلا ٨٩ و دوست نداشتم...

٨٨ عالی بود...

٨٧ نه...

٨۶ توپ بود...

کلا اگه مثل من خرافاتی باشید یک سال در میون سالای خوبی میشه...

حالا بسته ه خودتونه...

.......................

دو تا آدم از یه فیلم...از یه عکس..از یه اتفاق...از یک کتاب...

دو نظر کاملا مختلف دارن...

نظر هر دو هم محترم و قابل بحث و بررسیه..

پس من نمی دونم چرا بعضی ها گیر میدن حتما نظر خودشون درسته..

اون وقت جالبه که همون آدما دنبال اصلاحات اجتماعی و دموکراسی ان..

خوب قوربونت بشم تو که فقط نظر خودتو قبول داری و هرکسی

نظری غیر از اون بده میرینی بهش..

خودت یک نیمچه دیکتاتوری که فدات شم..

کلا سال ٩٠ مبارکتون باشه...

به شیرینی  شیرین کامی..

٧ ساله که بودم برای خودم یه برنامه ریزی کرده ودم...

توی سال ٩٠ ازدواج میکردم...

توی سال ٨٨ فارغالتحصیل میشدم...

توی سال ٩۵ دو قولوی دختر و پسر هتروزیگوتم و (یعنی دو تخمک جدا از هم

هموزیگوت یعنی یک تخمک که از وسط نصف میشه و دو بچه از لحاظ ژنتیک و جنسیت

عین همدیگن...ولی تو هترو زیگوت فرقی با خواهر و برادرای معمولی ندارن_سوادمون

و یه کم به رخ بکشیم کاری که همه دارن میکنن این روزا جز من...والا)

خلاصه سال ٩۵ صاحب دوقلو میشدیم...

سال ١۴٠٠ هم دست بچه ها را میگرفنتیم میرفتیم ناف مریخ زندگی می کردیم

و به روی همه ی زمینی های مضخرف میگوزیدیم...

اولین کتابم رو هم تو سال ١۴٠۵ چاپ میکردم...

و اولین نویسنده ی زن ایرانی نوبل گرفته می شدم...

هی...

چی می شد اگه میشد...

سال خرگوش باز هم مبارک..

امیدوارم خدا مارا در این سال هوش..ذکاوت...جسارت...عطا فرماید...

خوش بگذرونین...

سفرهای نوروزی تون هم به خیر...

با سرعت مطمئنه رانندگی کنید...

میبوسمتون...

تا سال جدید..

 

 


 
 
 
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
 

 
 
نامه ی پایان من...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
 

 

اقا پایان نامه می نویسیم تند تند...

مثل لودر...

مقدمه یک صفحه..

بیان مسئله ٣ صفحه...

اهمیت و ضرورت تحقیق بسته به کرمت..

اهداف پژوهش هرچقدر حال کردی کمتر از دو صفحه نشه...

فرضیه های پژوهش...دو صفحه و نیم سه صفحه..بیشتر شد خدا بده برکت..

فرضیه ی اصلی و فرعی یه چیزی باشه پدر مادر دار...ای خدا بیامرزتت..

خودت و که نه پدر و مادر بزرگت و که همچین تخم و ترکه ای به جا گذاشته...

١)سیستم آموزشی ایم مملکت را گل بگیرند...

٢)سیستم سیاسی ..نظامی..اقتصادی..علمی و فرهنگی هنری را یه جا چال کنن...

مضخرفای به درد نخور...

٣)من از تنبلی نمیدونم ما تحتم و کجا بذارم که یه وقت خلق الله دچار سوئ هاضمه

نشه که چی که نمیدونم چی...اصلا این بند سه خیلی بی ربط بود

پس آقا این بند سه رو توی قانون اساسی ذکر کنید یه ستاره هم بزنید کنارش که

گذاشتن ما تحت آدم ها بدون اجازه از حاکم شرع حالا هر جایی که میخواد باشه باشه...

صندلی..لبه ی تخت...روی زمین ...غیر قانونی است و اگر ما تحتتون و گذاشتید روی

موارد ذکر شده بدون اجازه ی حاکم شرع کمترین مجازاتش اعدام توی میدون آزادی

و محل ارتکاب به جرمه..

عزیزم میدونی اجازه یعنی چی...؟

والا ما خودمون هم نفهمیدیم...

خوب از بند سیاست میاییم بیرون..

و میریم تا وزن کنیم ببینیم پایان نامه ی بی در و پیکرمون به ٧٠ صفحه میرسه

یا نه....

دعا کنید برسه...

خسته شدم بس که چرت و پرت نوشتم...

>>>>>>>>>>>>>>>>>

وبلاگ نویسی مال آدمای :

١)خسته...

٢) تنها...

٣)بی کار

۴)الکی شاد...

۵)یه سری گوز که واسه خودشون توی صفحه های اینترنت دنبال ارضای

نیازهای اساسی خودشیفتگی شون می گردن میباشد...

لیکن اگر مشمول این ۵ بند نبودی هیچ وقت وبلاگ نساز

چون یه ماه بعد حتما تعطیلش می کنی..

وبلاگ نوشتن چرت و پرت نوشتن نیست...

بلکه چرت و پرت نوشتن به شیوه ای خوشگله که باعث خوشحالی خواننده بشه..

از اونجاییکه من خواننده ی زیادی ندارم..

ترجیح میدم دیگه این متن و ادامه ندم..

چون خودم احساس می کنم لوث داره میشه....

ما رفتیم پایان نامه بنویسیم...

و شما را ...شما را...شما را...

نصیحت می کنیم به خواندن...خواندن...خواندن...

..................

دیشب تا صبح گریه کردم..

راستش حس تحقیر...حس مرگ...حس پوچی...

و کلی حس به اضافه ی حس گیر کردن بین دو قطب زمین..

باعث شد تا بالشم و بچرخونم تا سرم و روی جای خشکش بذارم...

نمی دونم چه مرگمه....روحم داره مثل لاستیک کش میاد و

جسمم دردش گرفته..

نمی دونم باید چی کار باید کرد...

؟

شاید فقط باید کمی مٌرد....!