تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

من یه آدم گناه کارم...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٩
 

 

من یه آدم گناه کارم...

من برای به دست اووردن هیچ چیز توی زندگی تلاش نکردم...

من مثل خواهرم خودم و توی اطاق حبس نکردم...

با مامان و بابا دعوا نکردم...

من همیشه یه ناظر بودم...

یه ناظر منفعل...

یه ناظری که از بس منفعله محکوم میشه به حذف شدن...

من از صدای بلند...

از دعوا...

از صدای کوبیده شدن در بدم میاد...

من از کلیدهایی که درها رو قفل میکنه بدم میاد...

من از خودم بدم میاد وقتی نمیدونم روح به جسم حادث شده..

و این عقل بالملکه است که از عقل مستفاد بالاتره...

و من یه شکست خورده ی واقعی ام ....!

............

کنکور به مفتضحانه ترین حالتش گذشت...

تنها چیزی که میتونست آرومم کنه جام بود که نزدیک آسانسور بود...

و صدای بوق خفیفش مدام بهم دلگرمی میداد که

هنوز هم میشه بالا رفت...

 


 
 
104 فکر می کنم...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦
 

 

بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید...

پنج شنبه _ساعت ١۴و٣٠ دقیقه...

مکان : دانشکده ی فنی دانشگاه تهران...

لیکن دعای شما دوستان عزیز موجب فراغ بال این بنده ی

ناخلف درس نخوانده ی پشت کنکوری می شود...

با اینکه درس نخوانده ایم ولی ولعی سیری ناپذیر در درونمان موج می زند...

ای کاش قبول می شدیم...

فکرش هم مایع طرب است...

آه...

از آن روزهایی است تاریخی که آدم دوست دارد موریانه ای...

عنکبوتی لای جرز دیواری...

گربه ای روی شیروانی داغی..

ملخی در گندمزاری..

سوسکی زیر لاحافی..

یا شاید هم گنجشک توی حوض رنگ نقاش باشی باشیم..

تا یک انسان دو پا...

آه ...

ای تناسخ...

کاش من را در اغوش اغوا گرت جای میدادی...

ای کاش..

ای کاش..

ای کاش...

دعا کنید قبول شم...

آرزومند انرژی مثبتتان هستیم...

....

گشنمه...

ناهارمون حاضر نشده و بنده مجبورم نان و پنیر و زیتون بخورم...

جای مسخره کردن یه بار امتحانش کنید ...

خیلی خوشمزه است برای وقتایی که ناهارتون ساعت ٣ حاضر میشه

بهترین ته بندیه..

من رفتم یه کم تست بزنم....

بدرود دوستان من...

بدرود...

 


 
 
آقا ها دست خانما رقص دیگه بالطبع...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩
 

 

سلام ...اینجا تهران است...صدای من رو از اطاق نیمه تاریکم که به زردی

هم می زنه میشنوید...

من حالم خوبه دیشب یکی از کتابای درسی مان برای کنکور را تمام کردیم..

حالا چقدر ازش فهمیدیم را شما میتوانید بروید از ناتالی پورتمن بپرسید...

اوضاع در این خانه ی کوچک و دنج ما تغریبا رو به راه است...

مادر با پدر هنوز حرف نمی زند...

راستش و بخواین این دفعه یادم نمیاد سر چی قهر کردن...

ولی هر چی بود زیر سر جناب چالنگی نبود..

اوووووو

راستی یه کف هورای مرتب برای وصل شدن ماهواره مان بزنید که بعد از دو ماه و اندی

شاید هم بیشتر به لطف مدیر داخلی جدید ساختمانمان نصب شد...

پدر من از آن دست آدم هایی است که الان ١ ماهه میخواد جلوی چکه ی

آب سرد حموم رو بگیره...

و نزدیک دو ساله میخواد لامپ سوم سوخته ی دستشویی رو عوض کنه...

وقتی ماهواره قطع بشه که دیگه باید به خواب ببینید وصل شدن مجددشو...

راستش پدر من زیاد موافق این قرطی بازی ها نیست...

نهایتا هم بسنده می کنه به بی بی سی فارسی اونم فقط مستنداش...

بعضی وقت ها هم چالنگی میتونه برای دقایقی نگه ش داره ولی بعدا میزنه

شبکه دو بیست و سی می بینه...

یادم رفت بگم چطوری وصل شد...

داستان از این قرار بود که مدیر جدید ساختمان تصمیم به نوسازی  و

باسازی ساختمون گرفته یکی از اهداف اولش برای جلب حمایت اهالی ساختمون

آسفالت کردن پشت بوم بود...

این وسط به هرکسی دو تا اتیکت دادن که اسمش و روی

دیش و کولرش بزنه که بعد از جا به جایی معلوم بشه واسه کی بوده...

این اتفاقات درست در دل بارندگی های اخیر تهران به وقوع پیوست..

و خودتون بهتر میدونید که چه اتفاقی افتاد...

بله در کمال بامزگی تمام اتیکت ها یا لیبل هم می گن نه...؟

این اتیکت ها زیر بارون خیس شد ...

جلسه ی بعدی بالا پشت بوم بود...

و قرار بود شناسایی کنیم کدوم دیش و کدوم کولر مال کیه...

فکر کن...

داستانی بود...

کولر ما از همه رنگش روشن تره...جنراله و قدرت موتورش ٢٧٠٠ اسب بخار..

دیشمون هم قسمت بالاش یه کم غر شده...

ما اولین کسایی بودیم که تونستیم وسایلمون رو به دلیل کهنگی بیش از اندازه

حدس بزنیم و دقایقی بعد روی مبل زرشکی رنگمون در حال نوشیدن چایی

باشیم...

خلاصه اینکه ما اصولا خوش شانسیم..

یا هر چیزی که شما دوست دارین اسمش و بزارین...

در این اتفاق با مزه جهت دیش ما به یوتل ست تغییر مکان داد...

تا زیاد هم خوش شانس نباشیم...

یک سری کانالا نیست من دو بار جستجو کردم...

آب شدن رفتن تو زمین این فشنای لامصب..

خوب مامان من با دیدن این مانکنا یه کم کمتر غذا میخورد و روزی سه

بار میرفت رو وزنه(ترازو)...الان جاش یه شبکه اضافه شده

که توش فرانسوی حرف میزنن و فقط آگهی شکلات و پاستیلاش خوبه...

کلا خیلی شبکه ها نیست و خیلی شبکه های بیخودی هست...

و اینکه من الان هر چی فکر می کنم می بینم زیاد هم خوش شانس نبودیم...

حالا بسته به زاویه دید شماست...

در انتها شما را به دعا کردن برای اینجانب دعوت میکنم....

هفته ی دیگه کنکوره و من راستش زیاد تلاشی نکردم..

ولی اگه پیشونیم بلند باشه...بخت و اقبال هم به سود من...

آخ چه کیفی میداد قبول شدن..

دعا کنید ضرر نداره حالا...

دوستون دارم...

این شعر هم در پایان از طرف محتشم برای شما :

ای به ستم دل تو خوش تیغ بکش مرا بکش

منت این و آن مکش تیغ بکش مرا بکش

ناوک غمزه چون زنی گر نکنند جانسپر

ماه وشان نشانه وش تیغ بکش مرا بکش

دست به تیغ چون زنی آتش شوق از دلم

گر نشود زبانه کش تیغ بکش مرا بکش

نامه ی قتل محتشم چون کنی از جفا روان

گر نکند ز مژده غش تیغ بکش مرا بکش...

.............

در پایان تشکر میکنم از مهدیه ی عزیزم...

که اگه امشب تلفنی باهام صحبت نکرده بود و من و تشویق به نوشتن اتفاقای توی خونه

نکرده بود این متن نوشته نمیشد..

ببخشید یه مدت زده بودم توی خط دپرسیونی...

ایشالا هیچ وقت هیچکی توی زندگیش دپرس نشه...

اگه هم شد دوستای خوبی داشته باشه که کمکش کنن دوباره شارز شه...

خوب بخوابین...

 

 


 
 
102
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
 

 

خوب من هنوز زندم...

اوضاع خوبه..

تنهایی زیر باران پیاده روی کردیم نزدیک ٢ ساعت..

الان کمی پاهایمان و کمرمان درد می کند..

چیز زیاد مهمی نیست...

من خیلی درس نخونده دارم واین مطمئنا از تنها بودن دردناک تره...

چون دانشگاه آزاد فقط یه انتخاب دارم اونم دانشگاه علوم تحقیقات که من زیاد خوشم

نمیاد..

حالا اگه قبول بشیم...

کلا وضعیت دانگشاه ها و ظرفیت هاشون امثال در حد افتضاحه...

و من نمی دونم باید چه کار کرد...

کار تو مهد کودک کنسل شد به دو دلیل :

١) حقوق کم بود..

٢) ساعت کاریش زیاد بود...

اگر من کنکور قبول نشم دیوانه می شم..

خواهشا دعا کنید..

من دیگه رفتم درس بخونم...

٢۵ روز بیشتر نمونده و من خیلی عقبم...

خیلی خیلی...

>>>>>>>>>>>>>>>>>>

یه درس جدید...

آدما رو همون قدر دوست داشته باش که تو رو دوست ندارن...!

عمرا خودم فهمیده باشم چی گفتم...

مخم به شدت این روزها چت میزنه و اینکه دهه ی فجر انفجار نور بود

این ده روز رو خوش بگذرونونین...

 


 
 
برای بهمن...
نویسنده : صمیه - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱
 

 

بهمن من و یاد مریم میندازه که توی یه همچین ماهی رفت..

١٨ بهمن رفت...

و من از سن بیست و پنج سالگی...

از هرچی ١٨ بهمنه متنفر کرد..

یه اعتراف وحشتناک من از سال ٨٢ که مریم رفت سر خاکش نرفتم..

امسال حتما میرم...

شاید لازمه آدم گاهی اوقات واقعیت و ببینه...

>>>>>>>>>>>>>>>>

تغییرات جدید :

تا اطلاع ثانوی کافه نشینی به هر شکلش..

هر جایی که می خواد باشه تعطیل..

درس میخوانیم چون فکر می کنیم تا همین جاش هم زیادی وقت هدر دادیم...

هرچند این دفعه وودی آلن نمیذاره...

ولی خوب هفته ای دو تا فیلم و دو تا کتاب متفرقه رتبه ی

من و نه تک رقمی می کنه نه ١٠ رقمی..

............................

گریه ی این چند شبه خیلی حالم و بهتر کرده...

مغزم بازه...

و فکر می کنم ادمها می تونن از وودی الن خیلی چیزا یاد بگیرن...

هر چند من دیر دارم چیز ازش یاد می گیرم...

دلم برای خودم به شدت سوخته...

که خوب اونم خوب میشه یه چند وقت دیگه...

تصمیمم مبنی بر دوستی با کتاب ها

دوستی با آدم ها ی تخیلی قوت گرفته...

جهنم...

بذار تنها باشم...

تنهایی که بد نیست...

ادم و بزرگ می کنه...

هر چند سخته ولی من می تونم از پسش بر بیام...

یه آرزوی جدید : دیدن وودی آلن از نزدیک و بغل کردنشه...

(((((((((((((((

مدام واسم اس ام اس میاد ...

باشه قبول..

من فهمیدم که آدما پست تر از اونی ان که تو فکرشو می کنی..

بسه دیگه...

دارم دیوونه می شم...

ول کنین...

ادما همشون بدن...

بتمرگین تو خونه..

درس بخونین...

از بچه های مردم تو مهد کودک مواظبت کنید و سعی کند تو تمام عمرتون

گول حرف ادم هایی که به شما میگن موهای قشنگ و صورت خوشگلی دارید و

نخورید...

...........

یعنی کی میشه من خوب شم دوباره..

یه چیزی بگم و گرنه تو گلوم گیر می گنه...

خیلی انتری...

و انتر تر از تو من بودم...

_____________________________

_چته...؟

_بازی تموم شد...

-چه بازی...؟

_بازی توهم و تفکرات مضخرف..

_تاب بازی کن..

-تو فکرش هستم..

_خوب میشی...

_خیلی این دفعه سخت تر خوب می شم..ولی میدونم که خوب میشم..

-غرورت و جریحه دار کرده...؟

_غرورم و به لجن کشیده...

_خوب دیگه چی کار کرده...؟!

_کاری نکرده من دروغاشو باور کردم..

_پس در اصل تو ساده و احمق بودی...به اون چه...

_اون خیلی زرنگ بود...

_خوب چون از تو بزرگ تر بود..چند دفعه بهت گفتم کبوتر با کبوتر باز با باز..

حالا که چیزی نشده..

_چیزی نشده...دوباره تصورات من و نسبت به مردها بهم ریخته...

کار بدی نکرده...تازه فکر می کردم می شه به آدما اعتماد کردد...

اعتماد من و خودم و احساسم و همه رو به گه کشید...هیچ وقت نمی بخشمش..

_ببخشش...

_نمی بخشم...

_ببخشش...

_نمی بینی سه شبه نتونستم بخوابم...نمی بینی سه شبه بالشم خیسه..

نمی بینی مثل مرغ بال و پر کندم...نمی بینی...تو چی رو میبینی...

من خستم...و ترجخ می م تو بخشیدن این آدم یه کم خساسات به خرج بدم..

_بچه ای...

_نه...

_چرا بچه ای..

_نیستم...من فقط یه خرم...