تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

وقتی خاطرات مثل کنه می چسبند به مخت...
نویسنده : صمیه - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩
 

امروز صبح کاری پیش آمد...(راستی همین جا بگویم در پرشین بلاگ پ روی کلید ژ است، از ان ور هم شیفت و ز میشه ژ ، یکی نیست بگه دندت نرم خوب تو همون بلاگفا یه وبلاگ جدید میساختی...خوب چه کار کنیم دیگر آدم وقتی چیز جدیدی درست میکند بگذار از بیخ جدید باشد دیگر...چه میگویم من...)

خوب امروز صبح کاری پیش آمد برایم حوالی شهرک غرب...همانجایی که برای من کوله باری است از خاطرات بیش از یک دهه ی زندگیم...خاطراتی نه زیاد تلخ و نه زیاد شیرین خاصیت سنین زیر ١٨ سال است...همان حالت خلصه ی عمیقی که انگار نه خوابی نه بیدار،نه زنده ی زنده ای نه مرده ی مرده...یک همچین حس بی رنگ و بی بوی خوبی است سن زیر ١٨ سال...کاش هیچ وقت سنم بالاتر از ١٨ نمیرفت...کاش پدر هیچ وقت خانه را نمی فروخت...

داستان از همان داستان های تکراری است...اداره ای که پدر در انجا مشغول به کار بود خوب دقیق ترش میشود سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی به پدر و چند تن از کارکنانش زمینی داد که بعد ها آن زمین درست افتاد توی خیابان ایران زمین فعلی درست روبه روی مرکز تجاری گلستان...این زمین نمیدونم چند متری را به سه نفر دادند...پدرم...کتایون صادقی(منشی صحنه بود و چه خاطرات ملسی داریم از روزهایی که اویزانش میشدیم ما را ببرد پشت صحنه ی فیلم و او هر بار ما را میپیچاند حالا بعدا جایش برسد اشاره میکنم که چه بلاهایی سرش اوردیم)و نفر سوم آقای ابریشم کاراز آنجاییکه پدر محترم مهندس راه و ساختمان بودند تصمیم گرفتند پروژه ی ساخت خانه را یکه و تنها به دوش مبارکشان بکشند! آن زمان یعنی وقتی من ۵ ساله بودم خانه ساخته شد و ما که آن زمان در خانه ی اجرایی حول و حوش سهروردی ، مهناز بودیم رهسپار خانه ای شدیم که وقتی واردش شدیم تازه متوجه شدیم که ما یکه و تنها به همراه چند بنای محترم افغانی ساکنش هستیم چون پدر پول برای ساخت خانه کم آورده بود و مجبور شده بود با پول رهن خانه ی سهروردی باقی خانه را بسازد چه روزهایی بود پدر فقط ٢ اطاق را تر و تمیز کرده بود دستشویی هم که توی زیر زمین بود و حمامی که نداشتیم .مادرم از سر کار می امد دنبال من و خواهرم ما را از مهدکودک برمیداشت و ٣تایی میرفتیم حمام نمره...یک بار هم یکی از دوستان مادرم با ما امد با پسرش ، چقدر ان روز خجالت کشیدم با اینکه ۵ سالم بود ولی خوب یادم مانده اصرار های مادرم را که مدام میگفت شورتت رو در بیار و من بودم که با خواهش بعدش با گریه میگفتم مامان خجالت میکشم...حالا فکر کن پسره شورتش و در اوورده بود و من برای اولین بار چیزی را دیدم که خودم نداشتم...ولی آن موقع صد در صد هم متوجه نشده بودم چرا دستگاه تناسلی یک پسر باید آن شکلی باشد و اصلا کاربردش چیست یک حس مشمئز کننده ی بدی بود ...

آخر هفته ها هم میرفتیم خانه ی خاله ی بزرگم خاله سیمین جان و یک دوشی میگرفتیم .نزدیک به ٢ ماه بلکه بیشتر کارمان نگاه کردن به سقف دستشوی تاریک زیر زمین بود تا خدای نکرده مارمولکی سوسکی روی سرمان نیفتد...خانه ساخته شد و ما به حالت آدم های متمدن امروزی در امدیم که حمام و دستشویی در خانه شان دارند...نزدیک به ٢سال در همان خانه ماندیم تک و توک داشتند ته گذرمان خانه میساختندو هنوز آسفالت هم نداشت پدر که دید یک همچین اوضاعی است خانه را اجاره داد و خانه ای اجاره کردیم حوالی سهروردی که مادرم هم به محل کارش نزدیک تر باشد... آن زمان مادر در اداره ی پست کار میکرد زیر پل سید خندان ،خاطراتش انقدر زیاد است و خوش عطر که باید در یک کتاب جدا گانه تحت عنوان خاطرات اداره ی پست به رشته ی تحریر دراید.

زیاد وارد جزییات نمیشوم به دو علت : ١)این متن به عنوان دست گرمی است برای نوشتن خاطرات زندگی ام و ٢) امتحان دارم هیچی نخوندم...!

نزدیک به ۴ سال سهروردی ماندیم و دوباره برگشتیم سر جای اولمان شهرک غرب_خیابان ایران زمین_گذر فروردین_پلاک ١٩  اولین لحظه ای که درب خانه را گشودیم را فراموش نمیکنم اصلا هیچ چیز مانند سابق نبود از نمای خانه بگیر که قدیم سیمانی بود و حالا شده بود اجر سه سانتی و ان حیاطی که سرتاسر گل و خاک بود و الان تبدیل به یک حیاط چمن بزرگی شده بود که بعد ها تویش سه تپه ی سنگی گذاشتند تا نتوانیم مثل بچه ی آدم فوتبال بازی کنیم...گذرمان پر شده بود از خانه و آدم های جدید ...خانه مان دست مستاجر بود و از آنجاییکه ما پیش از موقع قراردادشان خواسته بودیم بلند شوند مجبور شدیم نزدیک به یک هفته در حیاط خانه اطراق کنیم...که این یک هفته بعدا تبدیل به دو هفته شد و دو هفته تبدیل به سه هفته و ما به خودمان آمدیم دیدیم مدارس باز شده و هنوز توی حیاطیم...که اگر شب ها هوا سرد نمی شد بعید میدانم این پدر و مادرم که همیشه ی خدا با غریبه ها رودربایسی دارند تا کی میخواستند توی حیاط بخوابند و صبح ها با صدای کلاغ ها و گربه ها بیدار شوند...روزهای اول مدرسه ی کلاس پنجمی ام بود...مدرسه مان درست گذر بالایی مان بود گذر خرداد دبستان منان ...همین جا پیشاپیش از تمام زحمات خانم نوع پرست مدیر آن وقت دبستان تشکر به عمل میآید...که منی را که با معدل ۶۴|١٩ صدم وارد مدرسه شده بودم را با معدل ١٢|١٧ فارغ التحصیل کردد...چه روزهایی بود ...بیچاره پدر حتما خیلی حرص میخورده آن روزها...در یکی از همین روزهای اول سال بود که معلم رو کرد به من و گفت خانه تان کجاست و من که نا اشنا با بعضی مسایل بودم گفتم توی حیاط ....چقدر ان روز بچه ها من را دست انداختند و خندیدند ...ولی خودم در ذهنم میگفتم کجای اینکه آدمی در حیاط زندگی کند انقدر خنده دارد...؟

مستاجرمان رفت آپارتمان رو به رو و ما امدیم سر جای خودمان...این همسایه ی روبه رویمان دختری داشتند هم سن من که فوق العاده شر و شیطان بود ...بخواهم دقیق تر توصیفش کنم دختری بود با چشمهای سبز که پشت عینک ته استکانی اش آدم را یاد نخود فرنگی میانداخت...صورتش شبیه قلب بود...لب های گوشت آلودی که انقدر پر رنگ بود که تو همیشه فکر میکردی دارد از لبانش خون میچکد یک تصویر کاملا رویایی بود برای ذهن کودکی هایم ...آنقدر که هر شب دعا میکردم چشم هایم سبز شود ...بزرگ تر که شدم فهمیدم این امری است محال ...آرزویم را تغییر دادم و آن این بود :خدایا یا من و عینکی کن و گرنه دیگه باهات قهرم...بچه بودیم ...خنگ و خام...خدا هم رویم را زمین نیانداخت و با وقفه ای ۴ ساله من را به ارزویم رساند...

از دیگر اتفاقاتی که امروز موقع قدم زدن نزدیک خانه ی قدیمی مان در ذهنم مرور شد داستان دوچرخه سواری هایمان در حیاط بود...پدر به خاطر اینکه ذهنش بعضی وقت ها تحجری می شد آن موقع ها نمیگذاشت من با بقیه ی بچه ها توی گذر دوچرخه سواری کنم...مادر غزاله هم بعد ها تحت تاثیر حرف پدر من نذاشت غزاله هم توی گذر دوچرخه سواری کنه...آن زمان تنها دختری که توی گذر دوچرخه سواری میکرد ، دختری بود به اسم ثمین که خانه شان ته کوچه بود و ٢ ،٣ سالی از ما بزرگتر بود ....همشه ماتنوی مشکی تنش میکرد و روسری سبزی که از پشت گره میزد ... ابروها شم برداشته بود و سیبیلم نداشت...همیشه هم جای دوچرخه سواری پسرای کوچه رو جمع میکرد دور خودش و شروع میکردن بلند بلند حرف زدن و خندیدن...و این وسط ما بودیم که زیر ابرو داشتیم تا دلت بخواد و از اون ورم پشت لبامون عینهو پسرای ١۵ ساله سبز بود و در حسرت بالا رفتن از سربالایی گذر اردیبهشت و یک دنده خلاص جانانه روزها را تا عصر دور ستون های پارکینگ انقدر میچرخیدیم که داد پدر مادرهایمان در میآمد که بسه دیگه بیایین بالا...

پدرم هیچ وقت منطقی نبود و هیچ وقت هم سعی نکرد منطقی باشه...! بارها با زبان کودکی ام میگفتم چرا نمیذاری منم برم تو گذر دوچرخه سواری کنم ...میگفت پسر تو کوچه است...مامانم میگفت خوب باشه ،چی کار به کار این بچه ها دارن (من و غزاله)بابا میگفت خوب چه ایرادی داره تو همین پارکینگ بازی کنن دیگه...بحث ها همیشه با پدرم به یک جمله ی کلیشه ای میرسید و آن این بود : "بله ،چشم ، هر چی شما بگید" توی دلم میگفتم پدر که میدید تمام پسرهای کوچه حواسشان به ثمین دختر ظریف و باریک اندامی است که سیبیل ندارد و ابروهایش را هم برداشته...این وسط من بودم که مثل پسرها گرم کن گشاد صورتی ام را میپوشیدم ،کلاهش را هم می انداختم روی سرم و به جان خودم اگر هم روزی پایم را میگذاشتم توی کوچه با یک پسر ١۵ ساله هیچ فرقی نداشتم...پدر نذاشت...ولی حسرت سر بالایی گذر روبه رویی هم توی دلمان نماند ...پدر به خاطر شغلش زیاد ماموریت میرفت.... من و غزاله هم از این موقعیت سو ئ استفاده میکردیم و تا گذر شهریور را یک ریز رکاب میزدیم...

غزاله دوست شیطون ، پیله و دیگر آزار من بود...با اینکه خیلی اون موقع ها سر به سرم میذاشت ولی دوست بودن با غزاله رو به دوست بودن با دختر ساکت همسایه پایینی مان مرجان ترجیح میدادم...مرجان ٢ سال از ما کوچکتر بود و یک برادر داشت که ان موقع که ما ١٢ ساله بودیم ١٧ ساله بود ...اسمش مجید بود ...یک خواهر ۵ ساله هم داشتن به اسم مژگان که همیشه ی خدا پیله ی من بود...چه بساطی داشتیم ما با این خانواده ی جنوبی که تازه از شوشتر امده بودند و عجیب هم مایه دار ...حالا بعدا به ذکر اتفاقات ریزش اشاره خواهم کرد...

و آخرین بند که خیلی الان حسش آمده تا بنویسمش ...اولین روزی که سیبیل هایم را کندم بود...کلاس سوم راهنمایی بودم که به اصرار دوستانم که سمیه این چه وعضشه...و این سیبیلات و کی میخوای بزنی...یه شب وسوسه شدم تا صبح نشستم با موچین کندمشون...صبح سر میز صبحانه مادرم و خواهرم بودند که چشمانشان از تعجب گرد شده بود ...بیچاره مادم اولش فکر کرده بود حالم بده...گفت چرا رنگت پریده که خواهرم تیز تر از این حرفا بود گفت سیبیلاشو زده...و این در حال بود که خواهر بزرگم بعد از ورود به دبیرستان سبیل هایش را زده بود و از لحاظ زمانی من یک سال در حق خود تجاوز کرده بودم...مکافاتی داشتیم تا یکی دو هفته بعد از ان ...موقعی که میخواستم جلوی پدرم ظاهر بشوم با مداد چشم پشت لبم را سیاه میکردم....حتما پدر آن موقع ها توی دلش چقدر دلش برایم میسوخته....بس که زشت بودم...!

حرف های خاله زنکی ما پشت سر تنها دختری که با دوچرخه اش توی کوچه ویراژ میدهد ادامه داشت تا زد و غزاله از پسر همسایه بغلی مان که نوید نامی بود خوشش آمد...توی مدرسه توی خانه همش حرف دوست پسر بود...در سن ١٣ سالگی من اصلا حرف های دوستانم را که انگار هیچ وقت خدا هم تمامی نداشت و حاکی از داشتن دوست پسرهایشان به قاعده ی موهای سرشان بود را نمیفهمیدم...ولی خیلی از وقت ها هم برای این که کم نیاورم دوست پسر خیالی در ذهنم میساختم و از خاطرات رفتن به گلستان و بستنی خوردن هایمان داستان ها میساختم که دست همه شان را از پشت می بستم...التبه خیلی هم خیالی نبود و گاهی از شخصیت های واقعی دورو برم الهام میگرفتم....پسری به نام روزبه که در کلاردشت باهاش آشنا شدم یکی از شخصیت های واقعی بود که موقع ساختن داستان های از دم در آوردی ام به شدت ازش الهام میگرفتم...داستان ما از روزی شروع شد که شوهر خاله مان ما را دعوت کرد چند روزی برویم کلاردشت..روزبه هم سن من بود برادر کوچکی داشت به اسم آرش ...مادرش مربی بسکتبال بود و پدرش خلبان..تنها چیزی که از روزبه در ذهنم مانده چشمانش بود..چشمان عسلی رنگ کشیده ی زیبایی داشت..با اینکه دو بار بیشتر ندیدمش ولی هنوز در ذهنم مانده...

از صب تا شب توی سرما من بودم و لیلا خواهرم و آلما دختر خاله ام و این دو برادر...که توپ بسکتبال یک لحظه از دستانمامان جدا نشد...هنوز هم برایمان عجیب است که پدر با آن تفکرات نیمه بسته اش چطور میگذاشت ما با پسرها بازی کنیم...!پاسخ این سئوال نزد مادرم بود و آن این بود : خوب بزرگ شدن دیگه...!

مادر روزبه هم یک بار آمد با ما بازی کرد ...رفته بود تعریفم را پیش پدر کرده بود که دخترتان نابغه ای است در بسکتبال ...حتما یه فکری به حالش بکنین..آمدیم تهران پدر اسمم را توی کلاس های بسکتبال نوشت...هنوز سر یک سال نشده بود که عینکی شدم و هنوز یک ماه هم از عینکی شدنم نگذشته بود که سر یکی از تمرین ها توپ به عینکم خورد و عینک جدیدم شکست و توپ بسکتبال را بوسیدم و گذاشتمش زیر تختم و وارد رشته ی جدیدی از زندگی ام شدم...!

شاید اگر عینکی نمی شدم الان عضو تیم ملی بسکتبال جمهوری اسلامی ایران میشدم...

واین یعنی" وقتی عینک مسیر زندگی یک آدم را تغییر میدهد "

 


 
 
به به..عجب حالی میدهد وبلاگ جدید...
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
 

خوب از سر بیکاری...

ندانم کاری...

شاید هم اشتباهی...

به سرمان زد یک وبلاگ دیگر بسازیم...

چه ایرادی دارد...

مردم همه دارند...

٢ تا ٢تا ٣ تا ٣ تا...

سعی میکنم متن های خوبی بنویسم...

که لذتشو ببرید...

به افتخار همه ی وبلاگ نویسا از جمله خودم...

کف مرتب...


 
 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
 
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com