تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

زمان صفر...خانه تکانی میکنیم...به به...!
نویسنده : صمیه - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳
 

 

خان حاتم دل جم جاه که جبار جلیل

هر چه از بدو ازل داد به او نیکو داد

از زر و گنج و ملوک انکه به صد بنده دهند

آن سخن سنج به یک بنده ی مدحت گو داد

بود از دولت آن مالک مملوک نواز

هر چه ما بی درمان را ز فواید رو داد

بهر نقدی که درین وقت به از گنجی بود

منت شاه کشیدیم ولی زر او داد

(محتشم کاشانی)

خداییش آدم شبی یک بیت شعر بخواند حالا از هر کسی که میخواهد باشد باشد...فقط شعر باشد ...

در این هاگیر واگیر خانه تکانی...زد و جا کتابی ما هم ریخت پایین...جا کتابیم از این هاست که فلزی هستن رنگی رنگی بعد بهم وصل میکنی...

نمیدونم پایین سبک بوده بالا سنگین یا بالا سنگین بوده یا پایین سبک...(هر دو تاش انگار یکی شد...!)

خلاصه پنجره ی اطاق هم باز بود و من هم تازه حال را جارو زده بودم جارو برقی را آوردم تکیه دادمش به جا کتابی همسایه بغلی زنگ زد گفت پارسا خانه ی شما نیامده که من تا آمدم بگویم نه صدای گورومبی امد و بعدش هم پارسا را دیدیم که دست در دست مینا دختر سرایدارمان دارد از پله ها بالا می آید گویی دستان زنش را گرفته باشد...

"بچه ها را عالمی است دو برابر بزرگتر از عالم بزرگترها...هر چه قدر بزرگ میشوند خودشان بزرگ تر میشوند و عالمشان کوچک تر..."

چقدر حیف...!

خلاصه نشستم روی زمین کتاب ها را یکی یکی بر داشتم ...به تاریخ اولین صفحه ی کتاب نگاه میکنم عادت دیرینه ای است هر کتابی را که میخرم گوشه ی سمت چپ اولین صفحه اسمم با ماه و سالی که کتاب را خریده ام را مینویسم...

بیشترین کتاب های خریداری شده ام مال سال ٨٧ است...

یاد بچه گی هایم میافتم که مثل لودر کتاب میخواندم...کتاب را که مامان از کتاب فروشی میخرید تا برسیم به خانه تمام کرده بودمش...و باز میگفتم مامان کتاب...

همان بود که مامان من را میانداخت توی کتابخانه ی اداره شان...و گرنه کل حقوق یک ماهش را مجبور بود بدهد بابت کتاب...!

یک مدت اصلا کتاب نخواندم...کتاب نخواندم نه اینکه نخواندم یعنی رمان خواندم...آن هم از نوع ایرانیش ...تمام رمان های م .مودب پور را کلمه به کلمه میبلعیدم...

دقیقا از کلاس پنجم دبستان بودم که با خواندن بامداد خمار شب قبل از امتحان علومم تحولی عجیب ...عمیق و شگرف در من ایجاد شد...زن را به معنای واقعی شناخته بودم...مردها را هم ایضا...همین باعث شد از پسر همسایه پایینمان که مدام گل میانداخت توی تراس بدم بیاید...

بعد کم کم بد آمدن از جنس مذکر را تعمیم دادم به باقی مردها...

از کلاس پنجم دبستان مثل اسب رمان خواندم...در ایام سال تحصیلی هر دو شب یک رمان...تابستان ها هر شب یکی...

اشتباه بود خواندشان یا نه را نمیدانم فقط هر چه بود بود ...چون بی رحمی است اگر بگویم خواندنشان به نوشتن الانم کمکی نکرد...

خواندن کتاب های تخصصی تر از چهار سال پیش شروع شد و من خیلی دیر شده ام...

اما الان دارم جبران فقر مطالعه ام را میکنم...

جا کتابی را به زور سر پا کردم چندتایی را دوباره گذاشتم زیر میز کامپیوتر...کمی تعادلش بر قرار شد...

اطاقم کوچک است و به شدت شلوغ ...جا نیست برای یک کتابخانه ی واقعی..

دلم برای اطق خانه ی قبلی مان تنگ شد...خودش توی دیوارش جا کتابی بزرگی داشت...ان موقع رمان ها چه راحت و آزاد برای خودشان جولان میدادند و صفا میکردند...

بیشترشان را در اثاث کشی رد کردم ..سنگین بودند و ماندنشان در خانه فایده ای نداشت..

کتاب ها را باید خیلی اوقات رد کرد ..داد دست کسانی که بخوانند ... به نظر من کتاب تنها چیزی است در جهان که هیچ وقت برای توی تنها نیست حتی اگر بهایش را داده باشی...

روی زمین دو لنگه جوراب به فاصله ی ١٠ سانتی از هم افتاده اند...در ضمن رنگ جوراب ها خاکستری است و من هر چه فکر میکنم می بینم این جوراب نمیتواند برای من باشد...

شب به خیر...!

 

 

 


 
 
و کودکی ام پر پیچ و خم ترین مسیری بود که آدمی به عمرش دیده...
نویسنده : صمیه - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
 

 

خیلی وقت است ننوشته ام از کودکی هایم...

امشب اتفاقی افتاد که من را دوباره شوت کرد به گذشته...

مادر همیشه از برادر ناتنی ام میترسید...میترسید شاید بخواهد ما را اذیت کند ...و بهترین دلیلش را هم میگذاشت به حساب کینه...خوب پدر من بعد از دو سال که از همسر اولش جدا شده بود با مادرم ازدواج کرده بود و من نمیدانستم این کینه های شتری از کجا می اید و انقدر مادر من را میترساند...مادر هنوز که هنوزه میترسد و میترساند...!

کلاس پنجم دبستان بودم که عمو ها و عمه هایم تصمیم گرفتند خانه ی پدری شان را بفروشند ان موقع دیگر نه مادر بزرگی مانده بود نه پدر بزرگی...

بچه ها هم دنبال ارث و میراثشان بودند...پدر با عموی بزرگم خانه را فرختند..ارث زیادی به هر نفر نمیرسید ....١٠ بچه بودند که پنج تایشان دختر بودند و پنج تایشان پسر...

به دو برادر آخر هم طبق وصیت باید کمی بیشتر ارث میرسید چون خانه نداشتند...خیال خوش به سرتان راه ندهید پدر من سومین پسر بود...!

بعد از تقسیم ارث و میراث بود که برادر ناتنی ام بنا را گذاشت بر سر جدا شدن از ما که من خانه ی مستقل میخواهم و ال و بل...

با کلی دعوا و مرافعه پدر نصف پولی را که بهش ارث رسیده بود را به برادرم داد و خودش را از غر غر های برادرم خلاص کرد...

با بقیه ی پول هم ماشین خرید...پاسات نامی بود و مال م خانم دکتری بوده که صبح ها تا مطبش میرفته و بر میگشته که نمیدانم چرا این ماشین همیشه ی خدا توی تعمیرگاه بود...ونمیدانم چرا یه ماشین نو نخریدیم که این همه مصیبت نکشیم...

حتی یک بار هم توی جاده ی چالوس گیر بوکس کرد که خدا رحم کرد پدر ماشین را کشید سمت کوه و نگهش داشت و گرنه اگر آنطرف جاده بودیم و جایی برای کنترل ماشین نبود الان باید جنازه هایمان را از ته جاده بیرون میشکیدند..

مادر همیشه توی حرفهایش یک سری جملات کلیشه ای را مثل صفحه ای که سوزن گرامافون رویش گیر کرده باشد مدام تکرار میکرد...

مدرسه میروید می ایید مراقب باشید..بعد از مدرسه سریع به خانه بیایید...ممکن است برادرتان در فکر انتقام کشی باشد...

با ذهن کوچک بچه گی هایم همیشه فکر میکردم برادرم میخواهد من را بدزدد...

مدرسه که میرفتم مدام پشت سرم را میپایدم...کسی چیزی نپرد از لای درختان مرا ببرد..

امروز که رفتم خشکشویی لباسای بابارو بگیرم...این حس دوباره برگشته بود سراغم...

انگار هر چه را که در کودکی تجربه میکنیم ته نشین ترین و ماندگارترین تجارب زندگی مان میشوند و هیچگاه دست از سرمان بر نمدارند که نمیدارند..

و در یک کلام...کودکی ام پر بود از خاطره و اتفاق...

یعنی بالخره طلسم گفتن باقی ماجراها شکسته خواهد شد یا نه...؟

 


 
 
زخم سخن...
نویسنده : صمیه - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
 

 

ای شمع سرکشان که به سر پنجه ی جفا

سر رشته ی وفای مرا تاب داده ای

گر سازمت فکار به زخم سخن مرنج

چون خنجر زبان مرا آب داده ای...

(محتشم خودمون...تو دو بیت شعر ترکونده...)

زخم سخن یا همون تیکه ...متلک به قول امروزی ها ...

معلوم است از سالها پیش بیخ خر مردمان آن زمان را هم گرفته بوده...

ای بابا...

مردمان عجیبی هستیم...

بی شعور ...فوق العاده...

بی فرهنگ...بلا نصبت...

انتر....حتما....

خاک تو سر ....خیلی زیاد...

والا..

یکیش خود من...

صبح انقدر تو مترو خوابم میومد که ندیدم یه خانمی بچه بغل وایساده کنارم داره ریز نگام میکنه و ذاغ سیامو چوب میزنه که کی پا میشم بنده خدا بشینه...

منم نفهم...همینطوری تلپیده بودم رو صندلی رفته بودم تو فکر که امشب چی بنویسم...ادامه ی داستان زندگی ام را ....

یا نمایشنامه ی نصفه مانده  پینوکیو را...

یا مونولوگ کودک ۵ ماهه را...

همه چیز پیچیده بود توی هم...

افکارم مثل سیم تلفن شده بود...

در هم تنیده و زمخت و یوغور...

چه میشود کرد...

وقتی آدم ها هنوز من را دست میاندازند...فکر مکنند من معلولیت ذهنی دارم...در حالیکه خودم را کشته ام که کمی جدی تر شوم...

با اینکه خیلی ها عقیده دارند به من جدی بودن نمی آید...

گه اضافه خورده اید شما ها شرمندم....

وقتی مثل ان میشوی آن نه ها ....فتحه بدید روی ان....

وقتی مثل ان میشوی ...گه اخلاق...همه میگویند عجب خری است ...از خرطوم مبارک کدام فیل تشریف آورده افتخار داده پا روی زمین گذاشته...

وقتی هم که با همه خودمانی میشوی..چون در این مواقع چشمم را به روی جنسیت آدم های دورو برم میبندم...یا میگویند اوسکول است...یا میگویند عجب بازیگر خوبی است...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

علامت تعجب های زیاد یعنی من که تعجب نکردم...

شماهم تعجب نکنید..

لطفا...

اه...از دست این موها از هر طرف میبندیشان از یک طرف دیگر سر میخورند توی گردنت...باید بروم مدل مصری کوتاهشان کنم...تا پنج سال دیگر وقت هست برای شینیون زیر تاج عروس...

والا...الان بس که سرم شلوغه وقت ازدواج کردن نیست...فک کنم مادرو پدر هم متوجه شدن...با طی ٧٠٠ ساعت کارورزی در یکی از دفاتر مشاوره میتوانم خودم دفتر مشاوره بزنم...

انگاه خواهید دید تلفیقی از موسیقی..تئاتر...روان درمانی چطور حال ادم ها را از این رو به آن رو خواهد کرد...

شیوه ی نوین در حل مشکلات حاد عاطفی ...خانوادگی..بشتابید...

کجا بودیم توی مترو که کفش پای کودک سه سال و نیمه رفت توی دهانم و مجبور شدم به زور جایم را بدهم به زن بچه بغل و نزدیک به یک ایستگاه مانده را ایستادم...

پست ترین موجود روی زمینم...که تازگی ها بد جور دارم با جان لاک لاستی ها حال میکنم....گه گیجه گیری های این آدم درست شبیه من است...

اعتقاداتش...نوع نگاهش به زندگی..و حیف من باید مرد میبودم...

نیستم...

باشد برای دنیای دیگر...

کجا بودیم...آنجا که من گاهی اوقات خودم را میگذارم جای شخصیت آملی در فیلم آملی...

دو سال پیش برای اولین بار دیدمش...ان موقع ها زیاد شبیه من نبود..

اما الان هست...

"ما همه شبیه همدیگر...

چون همگی از یک پیکریم...

چو دردی به در آورد روزگار...

من و تو ساقی به هم سازیم و پیمانش بر اندازیم...

اگر آن ترک شیرازی سر وقتش نمی امد...

من و تو یاران نمیدادیم دل و جان را به آن خال بزرگ گوشتی اش...

اه...اه...

کنار من تو هستی...

می پرست هم هست...

کمی شاید انطرف تر پیرمردی با لباسی مندرس هم هست...

تو هستی و من هستم...

نگهبان نگاهت میچرد آن دور ترها...

که شاید آهویی...بزغاله ای افتد به دام آن عقاب تیز چنگال..

آفتابه لگن هفت دست...

ولی شام و ناهار هیچی...

جای چشم چرونی ...برو الاغ سواری...

عجب حالی داره به به...

عجب نازی داره به به...

عجب قری داره به به...

عجب بویی داره چه چه...

سوسن خانم...

ابرو کمون ...

چشم عسلی ...

مو خرمایی...

دوستم داری....

نگو نداری....

میمیرم واسه نگات...

میمیرم واسه صدات...

آخ جونم فدات....

میای بیا...

اما آروم بیا...

اخ دلم فدات...

ساعت هفت شبه دلم پر از تاب و تبه...

دارم عشق میشم...

عجب شبی بشه امشب...

یاروم میایه...

دل دارم میایه(دارم با ضمه...بلد نیستم اوش کجاست...)

حالا نمه نمه بیا تو بغلم....

دوست دختر من نازه...

شال گردن من نیستش...

شال گردن من...ن ن ن .....

حالا نمه نمه....بیا تو بغلم...

٨٨٨٨٨٨٨٨٨٨٨٨٨٨٨٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧٧

خاک تو سرم...شیلی زلزله اومده نه یه ریشتر نه دو ریشتر...٨ ریشتر...

ری گ ی رو گرفتن...

مردم هنوز سبزه ی سفره ی عیدشون سبز نشده...

ماهیا تو تنگ هنوز اسیر نشدن الحمدالله...

اونوقت یه ۴٧ کروموزومی از خدا بی خبر انقدر لوس...

انقدر جلف و مزلف...

نشسته داره افکار عمومی رو مغدوش میکنه...

خداییش اگر فردا من و بگیرن حق دارن...!

 


 
 
اندرز...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٤
 

 

ای جهان را از تو در گوش امید          استمالت های عام شامله

از پی اصلاح چشمم لازمست          مصلحی از مصلحات کامله

سویم از روی نوازش کن روان           مرتبانی چون زنان حامله

صد چنین در بطنش اندر پرورش       یا هلیله نامشان یا آمله

شاعرش همان محتشم کاشانی...

دیروز کسی به من اس ام اس داد...با اینکه اصلا منتظر اس ام اسش نبودم...

ولی در آن لحظه از روز...با آن همه انرژی های بی خود و الکی ام...خواندن اس ام اس امید بخشش حالم را دو چندان خوب کرد...

صادقم...بله دیشب این را کس دیگری در اس ام اسی به من داد...انگار خدا یک عده را مسئول کرده بود تا من یادم نرود که بعضی اوقات هم میتوانم خوب باشم در نظر دوستانم...

و من اشک در چشمانم حلقه زده بود از تعجب و از لطف خدا...و بندگان دوست داشتنی اش...

دیرو ساعت ۶ صبح بلند شدم رفتم دانشگاه تا ساعت ٣ بعد از ظهر...

روانشناسی کودکان استثنایی با آن استاد بی سوادش که کتاب را حفظ کرده بود عین جملات کتاب را کرد توی مخمان...

آن وقت من نمیدانم چرا اجبار میکنند برای درس های عملی ان همه راه بکوبیم برویم دانشگاه...

حالا بماند برایمان بعد از عید وقت بازدید از بچه های استثنایی را گرفته...ولی به غیر از بازدید ها که من عاشق این بازدیدها هستم دلیل دیگری برای رفتن به دانشگاه نمیبینم وقتی سئوال خارج از کتاب هم که میکنی خیلی راحت جواب میداد هنوز از نظر علمی به طور قطع ثابت نشده...

خوب پدر آمرزیده این را همه میدانند که در علم روانشناسی چیز زیادی برای قطعی بودن وجود ندارد...

اعصابی از ما گرفته شد...

از ان ور هم زنگ دوم تربیت بدنی ٢ ...وسخت ترین درس دانشگاه همین تربیت بدنی است....

عرقمان را در آورد استاده...نمیگه پیش خودش دیگه سنی از ما گذشته ..چند دفعه آخه میچرخونی ما رو دور سوله...

عجبا...

روزهای جالبی است...

دوباره مهربان شده ام...با کسی که روزی ازش فرار میکردم...چاره چیست...؟

وقتی هست نمیشود انکارش کرد...بودنش را میگویم...از طرف دیگر...

هیچی طرف دیگه ای نداره...من کاملا گیج...احمق و مستاصلم...

خوب شد...!