تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

وقتی همه چیز غلط اندر غلط میشود...!
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
 

 

صبر در جور و جفای تو غلط بود غلط 

                                                تکیه بر عهد و وفای تو غلط بود غلط

پیش ابروی کجت سجده خطا بود خطا

                                                  سر نهادن به رضای تو غلط بود غلط

با تو شطرنج هوس چیدن و بودن ز غرور

                                               ایمن از مغلطه های تو غلط بود غلط

درد بر درد خود افزودن و صابر بودن

                                             به تمنای دوای تو غلط بود غلط

چون به نا شادیم ای شوخ بلا بودی شاد

                                            شاد بودن به بلای تو غلط بود غلط

بود چون رای تو ازار من از بهر رقیب

                                          دیدن آزار برای تو غلط بود غلط

                      محتشم حسرت پابوس تو چون برد به خاک  

                       جان فشانیش به پای تو غلط بود غلط

 

آدم ها در زندگی مرتکب غلط های زیادی میشوند...من هم چند روز پیش یکی از این غلط ها را انجام دادم با مادر عزیز تر از جانم دعوایم شد البته خیلی جدی نبود ولی همه چیز الکی الکی جدی میشود...خدا به خیر گذراند..حل شد ولی مثل سابق من را دوست ندارد...

کلا آدم دوست داشتنی نیستم...بی خود از من تعریف نکنید خواهشا...من وقتی خودم را در آینه نگاه میکنم...البته ظاهرا نه بلکه باطنا هیچ آدم خوبی را در خودم پیدا نمیکنم...

قدیم ها بهتر بودم و آدم تر تازگی ها خیلی بد شده ام...دلیلش را نمیدانم...

کاش آدم ها دلیل کارهایی را که میکردند را میدانستند ان وقت زندگی چقدر راحت تر میگذشت بر آنها...

خود واقعی ام را گم کردم...و نمیدانم این اتفاق خوبی است یا بد...

میخواهم خودم شوم...تا بتوانم راحت تر خودم را بنویسم...

همین الان که منتظر اس ام اسی بودم اس ام اس آمد مقاله ی آزمایش آخر استاد طاهری شنبه روزنامه عصر اقتصاد  ص ۴

هر وقت به تو میاندیشم و تمام نیروهایم را جمع میکنم که تو هم به من بیندیشی از همین رساله ها برایم مخابره میشود و من فکر میکنم گاهی اوقات کائنات مسیر تفکرات و انرژی ها را به اشتباه به جاهای دیگری میفرستند...

تا به حال برای شما هم اتفاق افتاده که منتظر کس خاصی هستید بعد ناگهان بی ربط ترین موجود توی ذهنتان بر میدارد به شما یک اس ام اسی میدهد که دوست دارید اگر جلوی چشمانتان بود او را از سقف حلقه آویز کنید...

زندگی رسم پیچیده ای دارد ...هر کسی هم توی این بازی شانس نمی آورد...

گاهی اوقات هم شانس میاوریم ولی درست زمانی است که با یک لگد گنده توپ خوش شانسیمان را به دورترین نقطه ی فرضی توی ذهنمان سوت کرده ایم ...

بعد آن وقت است که حسرتش را میخوریم و مدام خودمان را با کسانی که موقعیت بهتری از ما دارند مقایسه میکنیم و حسودی میکنیم و حسودی میکنیم و حسودی میکنیم تا بترکیم از حسادت و آن فرد هم پله پله به اهدافش نزدیک و نزدیک تر میوشد و ما هستیم و یک قلب پر از حسادت و بعضا کینه...

رو راست تر که باشم من سالهاست حس حسادت را در خودم کشته ام...

ولی گاهی وقتا هم بیدار میشود چون من هنوز یک انسانم...

رعد و برق دارد اینجا آسمان...و از ابرهایش باران میچکد...قطرات ابی که یادمان داده اند از خانه تکانی خدا در آسمان هاست...پس اگر اب خانه تکانی اسمان است چرا تمیز است...

فکر میکنم بوکفسکی با تمام بی ادبی هایش با مزه ترین توصیف را از باران داشته و ان جیش آسمان است...

خوب بارران باران است یک پدیده ی کاملا علمی اثبات شده...

حالا ما آدم ها چرا به زور میخواهیم روی این پدیده ی کاملا طبیعی اسم های مختلف بگذاریم بر میگردد به ریشه ی خانوادگی و آبا و اجدادی مان...

من چرا خودم را دوست ندارم هم میشود یکی از  بیشمار علت هایی که وقتی خودم را به شدت دوست دارم...برای جفتشان دلیل قانع کننده ای پیدا نمیکنم...

هی دختر ...خوش بختانه این دختر اینجا را نمیخواند و خیالم از هر حیثی راحت است...دوست داشتم تا صبح یک صفحه فحش بنویسم برایت بس که میخواهی خاص باشی به زور...تو حتی آنقدر ها هم که فکر میکردم بازیگر خوبی نبودی...ما اکثرا جلف بودن را مگذاریم به حساب بازیگر خوبی بودن...زیادی زور میزنی رفیق و این برایت زیاد خوب نیست...بازیگر اگر ریلکس نباشد میپوکد پس مراقب باش...

خدا را شکر که نه تو خودت را به من نزدیک میکنی نه من...چون هیچ دیگر از تو خوشم نمی آید...

آخیش راحت شدما...مونده بود تو گلوم...والا ...مردم دو سه تا تعریف که ازشون میکنن فکر میکنن باید بیان بازیگر شن...یا وقتی خیلی پر رو هستن...

خوب خود من هم یکی از این آدمام ولی من هیچ وقت زور الکی نمیزنم تا خوب بازی کنم...

من بازی میکنم چون بازی کنم درست اسمش روی خودش است..برای پانزده سال آینده ام هم برنامه ریزی کرده ام بروم رامسر البته بعد از اینکه مطمئن شدم نه بروسلی میشوم نه شکسپیر نه گوریل انگوری ...

١ عدد خروس میخرم با ٢ عدد مرغ ...یک عدد هم غاز ...ول میکنمشان توی حیاط کوچک خانه ی روستایی ام با آن شیروانی قرمزش...

تا آخر عمر سعی میکنم دست از پا خطا نکنم...اگر شوهر کرده بودم و بچه دار...سعی میکنم مادر خوبی باشم...

اگر هم تنها بودم...نه تنها نه همون خط بالا بهتره...

عود روشن کردم...هوا بوی خوبی میدهد اینجا...

پنجره هم باز است...صدای رعد و برقی از دور دست ها...

صدای نم نم باران و صدای چرخ های ماشین هایی که رد میشوند...

و من به این فکر میکنم که چای سبزم را بنوشم خیلی بهتر است...!

تو هم خوش باش...

پی . اس : تو هیچ شخص سومی نیست ..اکثرا این توها برای جاذبه ی وبلاگ هاست و فاقد ارزش معنایی و روایی میباشد...

پس زیاد دنبال تو نگردید به خودتون هم نگیرین...

 

 


 
 
من تو را آنقدر دوست می دارم که تو...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
 

 

هر که دیدم چو نی از غم به فغانست که تو   

                                                   یار غیری و فغان من از آن است که تو

همچو سوسن به زبان با همه کس در سخنی

                                                وین خسان را همگی حمل بر آن است که تو

می دری غنچه صفت پرده ی ناموس ولی

                                             بر من تنگدل این نکته عیان است که تو

پاکدامانی از الایش اغیار چو گل

                                         لیک امید من خسته چنان است که تو

همچو نرگس کنی از کج نظران قطع نظر

                                    زانکه از همت صاحب نظران است که تو

گرو از صورت چین بردی و ما را از پیت

                                    دیده ی معنی از ان رو نگران است که تو

می روی وز صفت سیمین بدنان هیچ بتی

                                 محتشم را نه چنان افت جان است که تو    

 

تازگی ها نمیدونم چرا انقد با محتشم حال میکنم...به خاطر همین سعی میکنم اول هر نوشته ای که میخوام بنویسم کمی هم از اشعار این شاعری که انگار من دیر کشفش کردم را برایتان بازگویم...

دیشب خواب چارلی چاپلین را دیدم...داشت به من مدل عصا دست گرفتن و حرکات پایش را یاد میداد که یهو خوابم کات خورد اومد یه جایی تو مترو...من بودم خسرو شکیبایی خدا بیامرز بود من تند تند شعر میگفتم اونم تند تند دکلمه میکرد...

شعره این شکلی بود...

عکس دو چشمون سیات...

افتاده روی ریلی که میخواد بره تو قلب من...

بیا بیا دوباره دلم هواتو کرده...

بی تو روزای هفته زشتن و پاره پاره...

توی دلم نشستی چه ساده و صمیمی...

گمون کنم تا ابد هیچ جا نری بمونی...

عکس دو تا چشم سیات افتاده روی قلب من...

چی کار کنم خودت میخوای تا بمونی تو قلب من...

من شعر نگم سنگین ترم...

بس که قشنگ شعر می گویم..

کجا بودیم حسن جون...

حسنی حموم نمیرفت...

چرا نمیرفت...؟

دوست نداشت...

گلی اومده...

چی چی اوورده...

نخود و کیشمیش..

با صدای چی...

بع بع...

بیا بریم هندستون زنت بدم دوباره...

اخ ننه جون...

جون ننه جون...

من زن هندی نمیخوام..

چرا نمیخوای...؟

زنا ی هندی موهاشون شوش داره(مخفف شپش می باشد برای رعایت کردن عرض و قافیه)

دست و پاهاشون یک کمی توش داره(توش یعنی کثیف برای رعایت کردن ریتم چاره ی دیگری نداشتم..)

یه کمی چربن و یه کمی چیلی...

بهتره زن بگیری از سومالی...

چرا سومالی...

زنای سومالی قشنگ و نازن...

دستمال سر به سرشون میبندن...

خوشگل و قد بلندن ..

سبزن و قر می ریزن...

پاشو بریم تا واست یه زن خوب بگیرم...

دست از طلب ندارم تا کام من بر آید

یا تن رسد به جانا یا جان ز تن در آید...

شاعر خیال میکرد شعرش چقد قشنگ است...

دستمال سری بست بر کله  بزرگش...

آن دم که من بماندم با محتسب شبی را...

من را بگفت که ای دوست این ره ثمر ندارد...

گر تو خیال کردی شعرت خیلی قشنگ است...

دست در دماغ همی کن...

جانا در آن شگفت است...

آخ...تموم شد یا نشد نمیدونم...

فقط یه چیزی میدونم وقتی شعر میگم کتف راستم میگیره...به دیافراگمم هم خیلی فشار میاد...درست مثل وقتایی که میخوام خاطره بنویسم...

انگار شعر هم از همان جایی میاید که خاطرات میآیند...چون موقع نوشتن جفتشان به یک نقطه از بدنم فشار می اید...

حال هیچ کس این روز ها خوب نیست..افسردگی ملی نامی است برازنده پدر محترم گذاشته ات بر این روزهای سرد زمستانی..

از پریروز تا حالا در حال پختن نذری هستیم...پریروز آش..دیروز شله زرد..امروز هم حلوا...برای تک تک تان دعا کردم...تا به آرزوهایتان برسید..اگر قابل باشم...

کاری باری...؟!

 

راستی موهای جلوی سرم داره میریزه..و این نشانه ی بزرگی است..یعنی من تازه دارم نویسنده ی خوبی میشوم...!

 


 
 
وقتی سوژه ها ته میکشند...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

 

فرمود مرا سجده ی خویش آن بت رعنا           در سجده فتادم که سمعنا و اطعنا

ما دخل به خود در می دیدار نگردیم                ما حل له شارعنا فیه شرعنا

بودیم ز ذرات به خورشید رخش نی                الفرع رئینا و الی الاصل رجعنا

روزی که دل از عین تعلق به تو بستیم           من غیرک یا غره(ت)عینی و قطعنا

در زاریم از ضعف عمل پیش تو صد ره            ضعف الفرغ الاکبر و یا رب فزعنا

در دار شفایت مرضی دفع نکردیم                 لکن کسل الروح من الروح دفعنا

                                   گر محتشم از غم علم عیش نگون کرد

                                   انا علم الهجه(ت) بالهم رفعنا

داشتم محتشم میخواندم با این غزلش حال کردم گفتم شما را هم به حالی رسانده باشم شب قبل از...

فردا روز بزرگی است حیف که ما درهای خانه را از تو سه قفله میکنیم...مینشینیم توی خانه مثل اجنبی ها صدای آمریکا تماشا میکنیم متاسفانه...گاهی هم میآییم توی کانال های میهن عزیزمان تا شکوه عظمت جمعیت را ببینیم...بعد هی تصویرها را میگذاریم کنار هم بعد گه گیجه میگیریم کی راست میگوید...

به خاطر همین است که من مدت هاست تلویزیون نمیبینم...بیشتر این چند ماهه را به دیدن دی وی دی گذرانده ام....من اصلا حوصله ی سیاست ندارم...حالا شما بگذارید به حساب ترس...بزدلی...

بله من بزدلم...خیالتان راحت شد...بر.ید برای خودتان پپسی باز کنید چون من این راز را به هر کسی نمیگویم...شما هم که اینجا را میخوانید خیلی خوش به حالتان شده است ...

یاد یک ماه پیش افتادم از امتحان آمده بودم کسی خانه نبود..مانتویم را بالا زدم نشستم روی پله ی دم در خونه البته تو کوچه...

حوصله ی زنگ زدن در خونه ی همسایه ها رو نداشتم ترجیح دادم بشینم تو کوچه تا برم خونه ی یکی از همسایه ها و الکی بخندم و هی بگم شرمنده مزاحم شدیم..

بقیه ی چیپسی که از دانشگاه خریده ام را از توی کیفم در می آورم...شروع میکنم به خوردن..با ته دوغم را...

هرکی رد میشه یه نگاهی میندازه...شاید شبیه گداهایی که میان زنگ خونه ها رو میزنن شدم...چون اون روز انقدر دیرم شده بود چون خواب مونده بودم مقنعه ام گم شدمجبور شدم یکی از مقنعه های قدیمی و چروکم و سرم کنم..

تازه مسواکم یادم رفت بزنم از همه بدتر صورتمم نشستم...

خلاصه...دو سه نفری هم رد میشدن آدرس میپرسیدن...منم جوابشون و میدادم...

نمیدونم چرا الان به یاد همچین اتفاقی افتادم...

بی ربط بود..میدونم...

بسه دیگه حوصله ندارم...

میخوام فیلم ببینم اگه خوب بود صحنه محنه نداشت به سنتون میخورد حتما معرفی میکنم برین بگیرین ببینن...

مواظب خودتون باشید...سرنوشت را ما با دستهای خودمان میسازیم هم یک شعار است...از من گفتن بود حالا خود دانید...

شب خوش...


 
 
بانک سپه...خاطره ی زیبا کنار به اضافه ی همه ی آنچه که نمیشود نگفت...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

امروز صبح به دلایل زیادی حالم خوب نبود...با آن طرز بلند شدن از خواب...با آن خلق الکی عصبی پدر...دامادمان من را فرستاد بانک سپه همه چیز تکمیل شده باشد برای یک روز بد...

چک میکشد به نامم به مبلغ چهار میلیون و پانصد هزار ریال...چهار میلیون ریال را باید بریزم به حساب عابر بانکش..پانصد هزار ریال را بردارم بیارم خانه...و من گیج ترین موجود زمینی هستم در امور بانکی...

سوار تاکسی میشوم...بانک نزدیک سپه نزدیک مسجد پیاده میشوم..از آن تاکسی قدیمی که نمایشگر سرعت سنجش خراب شده و افتاده روی عدد ١٠...و من مطمئنم این پیرمرد با آن سیبیل و موهای از دم سفیدش هر چه قدرت داشته باشد و یک جا جمع کند بگذارد روی گاز سرعت سنج قرمز رنگش از همان عدد ١٠ بالاتر نخواهد رفت که نخواهد رفت...

توی فکرک میروم به گذشته ی پیرمرد و اینکه حتما این پیکان قدیمی اش که من مانده ام چطور این ماشین های قدیمی هنوز در شهر تردد میکنند بی آنکه یکی از این پلیس های طرح جمع آوری خودرو های فرسوده جلوی راهش را بگیرد و او را به پارکینگ عمومی راهنمایی کند ، روزگاری نه چندان آن طرف تر برای خودش ابهتی داشته و چه روز با شکوهی بوده سوار کردن همسر آینده اش با آن لباس عروس پفی اش و دسته گل های زده شده به در و کاپوت ماشین...و چه شیرین تر بوده روز به دنیا آمدن فرزندانش...نوه هایش و حمل انها با این خودروی فرسوده که یدک کش خاطراتی است از روزگاری نه چندان دور که من میتوانم بوی شیر خشک خشکیده شده روی صندلی جلو را یک جا توی سینه ام فرو دهم...بس که خاطرات بالا آوردن شیر از دهان کودک ١٠ ماهه بعد از خوردن یک شیشه شیر کامل برایم آشنا ست...

فرمانش گرد است ...درست شبیه فریم عینک پیرمرد..و کلی سیم و پیچ و مخلفات دیگر از زیر فرمان مثل دل و روده ی گوسفند ریخته بیرون و تا زانوی پیر مرد پایین آمده...

تا میآیم فکرم را بدهم به اینکه پیرمرد چند بچه دارد و هر کدام از این بچه ها احتمالا چند بچه ی دیگر دارند و اصلا این پیرمرد با این خودروی فرسوده در کدام دسته از خوشه بندی طرح اقتصادی خانوار به مرحمت رئیس جمهور خلاقمان قرار میگیرد و اینکه اگر جز خوشه ی اول باشد خیلی خوش به حالش میشود..بر میگردم میبینم مسجد را رد کرده ام و پانصد تومنی نصف شده ای که با چسب به هم وصل شده را میگیرم جایی نزدیک شانه ی چپ مرد راننده و بلند داد میزنم پیاده میشم...

پیرمرد بدون زدن چراغ راهنما یهو میگیرد سمت راست که باعث بلند شدن بوق پرادوی مشکی رنگی میشود با آن راننده ی جوانش که توی هوای ابری عینک آفتابی زده...

میروم توی بانک شماره میگیرم...استرس میگیرم...من اصلا کار بانکی بلد نیستم...

من از این پول های چرک که دست به دست میشود بین آدم ها و باعث پول دار شدن یک عده و فقیر شدن عده ی دیگر میشود بدم میآید من دوست داشتم همه به یک اندازه پول داشتن...

نوبتم میشود فیش میگیرم توش رو پر میکنم...یک صفر زیاد میگذارم...جای صفر زیادی یک ستاره میکشم...من گاهی اوقات خودم از دست خودم خنده ام میگیرد بس که ریاضی ام افتضاح است...بس که نظام پولی این کشور دچار مشکل است و حالا بود یا نبود یک صفر جلوی ارقام و اعداد نه دردی را دوا میکند نه تورم را کم میکند....

خانم مسنی امده حقوقش را بگیرد میگوید اسمم توی فیش اشتباه است درستش کنید...مسئول بانک میگوید نامتان چیس...میگوید "الهه مهناز سیمین دخت کاکویی"

پیرمردی بغل دستم نشسته از همون لب غیطونی های بامزه که زیر شلوارش یک شلوار پشمی پوشیده و یادش رفته شلوار را توی جوراب کند با لحن با مزه و پر کنایه میگوید خوب جای ٣ تا اسم یه اسم بذار که قاطی هم نشه...میخندد نگاهش میکنم توقع دارد منم به مزه ای که انداخته بخندم..من هیچ وقت عادت ندارم کسی را ضایع کنم ولی اینبار ترجیح میدهم با پیرمرد همراهی کنم و بخندم و پیرزن را با اسم عجیب و غریبش با خودش و خواهرش که اسمش نانا بود تنها بگذارم...

و اتفاق جالبش اینجا بود که برگشت به شخصی گفت نانا بیا ببین درسته فیشه..من توی دلم گفتم حتما نوه ی دختری اش با موهای سیخ سیخ بیرون آمده با چکمه ی روی شلوار کشیده میاید به سمشت دیدم یک پیرزن با پلتوی خردلی رنگ و جوراب طوسی رنگش با عصای طلایی امد سمت الهه مهناز سیمین دخت..

و من عاشق عصا هستم....آن هم از نوع مرقوبش با چوب گردو و کنده کاری های چشم نواز...من در پیری آدم ها چیزی را میبینم که تا پیر نشوم نمیتوانم درکش کنم...

من دوست دارم زود پیر شوم...تا ببینم چه حس بدی است وقتی توی مترو همه به آدم مادر جان بگویند و جایشان را با ترحم به ما بدهند..شاید هم حس خوبی باشد مادر همه بودن...من چقدر این روزها دلم میخواهد بچه دار شوم...نمیدانم چرا...ولی برای اولین بار است که وقتی نوزادی را خفته در آغوش مادرش میبینم دلم میخواهد منم در اغوشم یک نوزاد داشته باشم...که از شیر سینه ام قطره قطره سیراب شود ...

پس به مذکرهای دورو برم باید دقیق تر شوم...شاید شوی من همین دورو برها باشد خودمان هم خبر نداریم...

و من هیچ عقیده ای به پیدا کردن جفت گم شده و نیمه ی گم شده و از این قرطی بازی ها ندارم..شوی ادم یک آدم کاملا معمولی است که بر حسب یم اتفاق کاملا عادی یهو جلوی پای ادم سبز میشود و تو مطمئنی که این همان پدر فرزندانت خواهد شد..

والا...هر چقدر زندگی را بدون عقاید دست و پاگیر کننده بگذرانیم راحت تر هم خواهد گذشت...

کار بانکی را انجام میدهم از بانک بیرون میایم...

سرازیر میشوم سمت خانه...خواهرم زنگ میزند میگوید پنیر بگیر با پاکت نامه سر راه میگیرم میرسم خانه....!

حالا شب سه شنبه ی هفته ی پیش است ما توی جاده ی قزوین رشت هستیم...دامادمان با سرعت ١٢٠ تا میرود خواهر محترم از پشت با انگشت فرو میکند توی گردن و شانه اش که آرام تر برو...خوب پدر جلو نشسته و بسیار ترسیده این را میشود از گرفتن دستگیره ی بالای سرش فهمید..ولی من هیچ اعتقادی به سرعت بالا و تصادف ندارم..عمر آدمی در یک روز کاملا نا مشخص شروع و در یک روز کاملا نا مخص هم تمام میشود همه ی اینها از پیش نوشته شده است و تو هر قدر هم توی جاده آرام بروی باز احتمال دارد قلوه سنگ کوچکی از بالای کوه درسات قل بخورد قل بخورد بیوفتد درست روی ملاجت و باعث مرگت شود..

میرسیم زیبا کنار ...دیر رسیده ایم شامشان تمام شده ساعت ١٠ شب است راه میافتیم دوباره توی جاده ی زیبا کنار به سمت رشت یک رستوران با چراغ خاموش پیدا میکنیم...درش را میزنیم مردی چاق در را به روی ما میگشاید ما وارد میشویم هوا به شدت سرد است..ما خیلی گشنه هستیم...

این مرد چاق عجیب مهربان است..مامان باقلاقاتق میخواهد مرد میگوید تمام شده...دامادمان از دستشویی بیرون میاید میگوید باقالاقاتق مرد میگوید تمام شده...بابا بعد از خواند نماز میآید میگوید باقلاقاتق مرد میگوید تمام شده...مامان یه بار دیگه باقالاقاتق مرد میگوید اگر خیلی دلتان میخواهد برم به همسرم بگویم برایتان درست کند...

خانه شان بالای رستوران است..ما همگی میگوییم نه هر چی دارید بیاورید...۴٠ دقیقه طول میکشد تازه دارند برنج دم میآورند..ما هم شروع میکنیم نان را بایر و پیاز و ماست خوردن...

تا غذا حاضر شود ته بندی ملایمی کرده باشیم...غذا میخوریم بر میگیردیم سمت زیبا کنار..خوب سازمان محترم صدا وسیما در یک حرکت خیرانه تصمیم میگیرد تا بازنشستگان بلای ۶٠ سالش را به یک سفر کاملا مجانی در زیبا کنار دعوت کند که ما حوصله ی اتوبوس نداشتیم با ماشین امدیم...

اینجا همه سن بالا هستن و از تمام نقاط ایران جمع شده اند..شب دوم مراسمی در تالار جام جمش بر پاست که بعد از آن هم قرار است فیلم مرد هفت رنگ را پخش کنند ..مجری اشمعروف بود ولی اسمش در خاطرم نیست...

میگوید یک مسابقه ی مشاعره داریم هرکی دوست داره بیاد بالا ...من خواهرم دامادمان میرویم بالا به اضافه ی ١٠ نفر دیگر...٣ نفر اول هدیه مگیرند..مشاعره شروع میشود در دور اول همه به هم میرسانیم و میخندیم دور دوم سه نفر خارج میشوند..

در آخر من و دامادمان و یک مرد مسن باقی میمانیم...من هم توی شعری که اولش دال باشد میمانم...مجری کادویی به دستم میدهد...کتاب شعر محتشم کاشانی است...دامادمان هم به نفع مرد مسن کنار میرود او هم یک کتاب شعر محتشم کاشانی برنده میشود و نفر اول هم شاهنامه نصیبش میشود...

خاطره ی جالبی بود آمدم خانه اول کتاب تاریخ زدم و نوشتم هدیه ی مشاعره در زیبا کنار...!

خاطره ها ی این سفر زیاد است...الان دو تا خاله هایمان آمده اند مامان دو دقیقه یک بار صدایم میزند خواهرم هر پنج دقیقه رشته ی افکار پاره شده است...

و از یک طرف مهمان آمده ماندن در اطاق میشود جز کارهای زشت ناپسندی که مادر محترمه تا چند روزی توی سرم خواهد کوبید...

با اجازه...

مرحمت شما عالی...

 


 
 
آدم نمی شوم..نمیشویم...نخواهیم شد...چرا..؟!
نویسنده : صمیه - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦
 

 

اول از همه اینکه سعی میکنم اینجا رو زودتر آپ کنم به خاطر استقبال بی نظیر شما دوستان و با تشکر از دوست عزیز و همیشه همراهم زهرا(سنجاقک یک روزه)

خواندن خاطرات ادم ها همیشه یک جایی گوشه ی ذهن ادم را قلقلک می دهد چون آدمیزاد با حس کنجکاوی به این دنیا میآید و تا اخرین نفس هم این حس را با خود نگه میدارد...آدمیزاد همواره در راه مراقبه و مکاشفه است ...

و من این روزها به شدت دارم خودم را زیرو رو میکنم...کاش میشد برای لحظاتی در سوله ی فرهنگسرای بهمن را به رویم باز میکردند تا کمی از نرده ها اویزان شوم....تا چیزهای اضافی از من بریزد البته به جز سکه های خوشگل و جدید ٢۵ تومنی...که علاقه ی عجیبی به جمع کردنشان پیدا کردم...

من این بار دارم خودم را مکاشفه میکنم...من به عنوان انسانی که کمتر از ١٠ واحد به گرفتن لیسانسش در رشته ی روانشناسی مانده دوست دارم یک پیشنهاد به همه ی آدم های روی کره ی زمین بکنم...و آن این است که حتی اگر هیچ علاقه ای به بازیگری ندارید حتما در هفته یک جلسه به کلاس های بازیگری مخصوصا تئاتریش سری بزنید...

مطمئنا اگر حال روحی نا مساعدی داشته باشید حال شما را ١٨٠ درجه عوض میکند..وکلا اگر بیمار هم نیستید برای داشتن روح سالم و رها به این کلاس ها بروید..

خوب مثلا من شنبه بعد از کلی فحش شنیدن از مادر محترمه که شاخص ترین فحشش انتر بود بند کفشم را بستم و بدون خداحافظی خانه را ترک گفتم...توی مترو کتاب چراغ ها را من خاموش میکنم زویا پیرزاد مقابل چشمانم باز است حرف های مادرم توی گوشم...

باز داری میروی الکی کجا...؟این همه راه میروی می آیی...اخرش که چه...؟بنشین جای این کارها درس بخوان...برو کلاس رانندگی...ببین آلما (دختر خاله ی اینجانب که به تازگی تصدیق گرفته)با ماشین میره دانشگاه میره این ور اون ور تو چی...۵ سال پیش باید تصدیق میگرفتی...اونم از وضع دندونات..وقت نمیکنی بری درستشون کنی..دوباره میری و میایی شبیه اسکلت میشی...اخرش که چی..؟

آخرش که چی...؟!بلند این را توی مترو میگویم...بر میگردم میبینم مردم دارند توی مترو نگاهم میکنند...برای این که کم نیاورم دو سه بار آرام با خودم میگویم اخرش که چی..؟

ایستگاه بعدی پیاده میشوم...خوب نگاه آدم های توی مترو را نمیشود تحمل کرد میگویند خل است طرف...پیاده میشوم...میروم جلوی اینه ی ایستگاه مترو موهایم را که شلخته از زیر شالم بیرون زده را صاف میکنم..شال گردن زرشکی که مامان تازه برام بافته رو دور گردنم سفت میکنم...زبونم در میارم...زبونم بار داره ...دو سه هفته ای میشه دچار یبوست شدم همش مال اعصابه میدونم...عینکم و بر میدارم یه مژه ی کوچیک گیر کرده ی گوشه ی چشم چپم اونم در میارم...به تصویر خودم تو آینه نگاه میکنم تا وقتی که یک قطار از روبه رو میاد و درست قیافه ی راننده ش میوفته گوشه ی سمت چپ آینه بالاتر از عکس صورت من...

دوباره فکرم میره تو خونه....پیش حرفای مامان...تا لنگه ظهر خوابی...تا نصفه شب غوز کردی داری چرت و پرت می نویسی...گردنت مثل مرغابی امده جلو..بعد از ان ور گیر میدهد به ابروهایم که به تازگی رفتم برش داشتم و طرف ناشی بوده برداشته نازک کرده خوب منم نازک دوست ندارم ولی مامان مدام راه میره میگه شبیه پیرزنای بی ابرو شدی...

خوب من همیشه ابرویم را میدهم دست یک نفر از قضا این آرایشگاهه میرود طبقه ی سوم همان ساختمان...من هم مثل همیشه زنگ طبقه ی اول را میزنم...وارد میوشم فکر میکنم تغییر دکوراسیون داده اند حتما میگویم ابرو دارم میگوید با کی میگم لیلا...میگه لیلا نداریم ما اینجا میگم مگه سالن توت فرنگی نیست میگه نه خانم رفتن طبقه ی سوم...خوب من دیرم شده ...حوصله ی پله ندارم...من تنبلم هر چی... می نشینم زیر دست خانمی که ابروهایش از بیخ تاتو است...و این یعنی باید توی دلم خودم را فحش بدهم که اخه آدم میشه بشینه زیر دست کسی که ابروی طبیع خودشو نداره و توقع داشته باشه ابروشم قشنگ در بیاد....بلند میشوم خودم را در آینه نگاه میکنم...

چشمم نمی بیند عینکم را از روی میز بر میدارم حالا به وضوح تا به تا بودن ابروها پیداست..حالا تابه تا بودنش توی سرم بخورد عجیب نازکش هم کرده...

میرسم خانه چراغ دم در را خاموش میکنم میپرم توی اطاق با مداد توی ابرو ها را پر رنگ میکنم...مامانم زرنگ تر از این حرفاست میفهمد گوشه کنایه هایش شروع میشود...

اه اه این چه ابرو هایی است شبیه ابروهای رییس جمهور محترم است...اخه مامانم هر وقت از دستم شاکی میشه میگه شبیه احمدی ن ژ ا د شده ای از وقتی که اوباما آمده میگوید شبیه اوباما شدی...حالا چه شباهتی است بین من و اوباما خدا میداند...

یک بار که خیلی از دستش عصبانی شدم گفتم چیه مادر من خودت ما رو به دنیا آوردی میخواستی قبل از به دنیا آوردنم یه کم عکس خانمای خوشگل اروپایی مو بور را تماشا میکردی شاید فرجی میشد همانی میشدیم که تو میخواستی...

آخه خاله ی کوچیکم خیلی خوشگله مامان میگه مادر بزرگمون وقتی حامله بوده بابابزرگه میرفته عکس هنرپیشه های خوشگل و میخریده میداده دست مامان بزرگه میگفته بشین تماشا کن بچه مون خوشگل شه...این و گفتم تا بدونید من الکی حرف نمیزنم...سند و مدرک دارم همه هم موجوده...بگردید پیدا کنید اگر پیدا شد ما را هم در جریان بگذارید...

داشتم میگفتم که بعد از فکر و خیال در باب توپ و تشرهای مادر محترمه میرسم فرهنگسرا..عجیب انگار اولین باری است که پا میگذارم توی فرهنگسرا...

انگار نه انگار نزدیک به ٨ ماه اینجا خانه ی دوم ما بوده از جلوی سوله رد میشوم...بغض گلویم را میگیرد...میروم همان گوشه ی دنج خودم که فقط مال خودم است مفصل اشک میریزم..خالی میشوم میروم سر کلاس دیر رسیده ام...اما از شانسم حمید هم دیر امده..دیدن بچه ها حالم را بهتر میکند...اینها من را دوست دارند...چون من هم دوستشان دارم..سری به کلاس های جدید حمید میزنم هنرجوهای تازه وارد و تازه نفسش با دیدن من میگویند ای ول این همون دزده است...

باید خوشحال شوم یا ناراحت بر میگردد به حال و وضع روانم...عجیب اینبار حال میکنم....خوب حتما دزد خوبی بوده ام که من را یادشان است میایم بیرون مرضیه میگوید سمیه بابام بهت سلام رسوند...!

من باید بازیگر شوم...؟!یا نباید بشوم...؟!

اگر تا به حال بازیگر خوبی نشده ام چند دلیل دارد...

١)هیچکی من و درک نمیکنه...

٢)هیچکی من و درک نمیکنه

٣)هیچکی من و درک نمیکنه

۴)هیچکی من و درک نمیکنه

۵)هیچکی من و درک نمیکنه

۶) هیچکی من و درک نمیکنه

٧)هیچکی من و درک نمیکنه

٨) هیچکی من و درک نمیکنه

٩) هیکی من و درک نمکنه و سرانجام دلیل شماره ی ١٠ )هیچکی من و ذرک نمیکنه..!

تمرین میکنیم...میخندیم ...دست میزنیم...شادی میکنیم...اینجا برای خودش مهد کودکی است استثنایی بر پا شده برای دیوانگانی همچون من...

خداییش بازیگرها از مشکلات حاد روانی رنج میبرند این را نفهمیدم تا دیروز..این تغییرات ناگهانی خلق و خویم...انقدر حالم دگرگون است که لحظه ای شادم لحظه ی بعدش اشک میچکد از چشمانم...میترسم بروم پیش روانپزشک ...شاید احتیاج به بستری داشته باشم...

من هنوز نمیدانم باید چه کار کنم...من با این روابط کثیفی که در تئاتر حرفه ای مان جاری است ترجیح میدهم با همین گروه تغریبا اماتور حمید پور اذری کار کنم...چون لاقل خیالم از بابت شرافتم راحت است...من میترسم از تمام جماعت های هنری حرفه ای با ان حلقه های دود سیگارشان با ان لباس های عجق وجق تنشان و با ان طرز ارایش سر و صورتشان...

من میترسم از تمام نگاه هایی که من را دنبال میکنند در شبی سرد ...من چرا آدم نمیشوم..من چرا با اینکه میدانم دوباره بعد از ٧ الی ٨ ماه کاری بسته میشود...و با این همه زحمت شاید سهم هر یک از ۴٠ نفر گروه برای دیده شدن به کمتر از ۵ دقیقه میرسد ...من چرا باز میمانم در کنار این ادمها...من عادت کرده ام گویا....

من وقتی اینجا هستم حالم خوب میشود ...اینجا همه آنقدر زلال و شیشه ای هستن که تو متوانی خودت را توی هر کدام از آنها پیدا کنی...به جرات ما همه خانواده ای هستیم..که حالا جدایی برایمان غیر ممکن مینماید..

من همچنان در تردیدم...تردید دارد روح من را اهسته آهسته میجود...و من میترسم دیوانه شوم از تردید...تردید ماندن یا نماندن...آه شکسپیر تو شاهکاری با همان یه خط از نمایشنامه ی هملتت..بودن یا نبودن مسئله این است...

ایا باید ماند..زحمت کشید و رنج...لذت برد از این رنج...پریدن از روی میز ۵٠ سانتی با آن میخ های بیرون زده اش..سوراخ شدن دستم از ٣ نقطه...آدم را دوباره یاد تمرین های فشرده ی حمید میاندازد...

اگر نمانم افسوس و حسرتش بر دلم میماند....

آه..خداوندا...چرا فرزند آدمی این همه در طناب پیچیده ای به نام تردید باید گرفتار باشد..من میخواهم تا وقتی که روی زمین هستم به چیزهایی که میخواهم برسم...چون خوب میدانم اگر روی زمین به آرزویم نرسم بعد از مرگم دوباره روحم به دنبال آن چیز میرود تا سیر تکاملی خودش را درست انجام داده باشد...

من از تصمیم گرفتن به هر شکلش بیزارم...من از تمام پسرهایی که دورم را احاطه کرده اند میترسم...من از اینکه کسی من را خیلی دوست داشته باشد میترسم..من میترسم حتی وقتی تو را خیلی زیاد دوست دارم...چون من میدانم دوست داشتن زیاد هیچ گاه به وصل نمیرسد..چطور میتوانی یک نفر را خیلی دوست بداری و آن شخص را به عنوان همسر هم در کنار خودت داشته باشی...

من زیاد میدانم....و ای کاش نمیدانستم...آن وقت تصمیم گیری چقدر راحت تر میشد...

نه؟!