تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

دوغ نوشیدنی مورد علاقه ی من...!
نویسنده : صمیه - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
 

 

الان شنبه ٢۶ دی ماه سال هزارو سیصدو هشتاد و هشت هجری شمسی است...

باران میبارد ...هوا نسبت به روزهای پیش کمی خنک تر شده است...باز جای شکرش باقی است...ساعت ٨ و نیم امتحان شروع میشود ...ساعت ۶ صبح از در خونه میام بیرون...البته من و مامان و خواهرم باهم..مامان میگه نگران میشم این موقع صبح سر کوچه هم که دارن ساختمون میسازن کارگر مجردم تا دلت بخواد ...بی پول و بی زن تا دلت بخواد..هی میگم مادر من نشین حوادث روزنامه رو بخون نسبت به آدمای دورو برت بد بین میشی...نمیتونی به آدما اطمینان کنی..میگه نه...البته به خاطر سنشم هست..ولی خواهرم چی اون که سنش بالا نیست..اون دیگه چرا اینطوریه...خوب مشه با کنار هم قرار دادن این قضایا یک نظریه ساخت...و آن هم اینکه خواندن قسمت حوادث روزنامه هیچ ارتباط معنی داری با بدبین شدن آدم ها ندارد....

میدوم ته کوچه با دست بای بای میکنم که یعنی برین بارون میاد...مامان دمپایی پاشه چادر نمازش و انداخته رو سرش...خواهرم به نسبت خوش تیپ تره ....خوب حداقل این یکی کفش پاشه...

میرسم سر کوچه ...بدو بدو شریعتی رو میگیرم میرم پایین به جرات میتونم بگم دیدن این موقع از صبح برای من فقط در روزهای امتحان میسر میباشد و لاغیر...و گرنه من در اکثر روزهای سال به خرس قطبی میمانم که ترجیح میدهد پاهایش را توی شکمش جمع کند و پتو را تا زیر دماغ بالا بکشد و بخسبد...بس که لامصب ان خواب های من در اکثر مواقع جالبند...گاهی اوقات هم صادقه اند....مثلا چند شب پیش خواب دیدم یک گربه ی بدون مو دنبالم کرده انقدر گربه واضح بود در خواب که تمام رگ ها مویرگ هایش از زیر پوست نازکش دیده میشد بعد خواب دیدم لباس عروسی پوشیدم و دو موتور سوار دنبالم کرده اند...که خوب این یکی اصلا شگون ندارد...این یعنی باز آخر سال شد و من احتمالا میمیرم...!

خوب یکی از الهاماتی که از بچگی به من شده این است...من در سه ماه اخر سال میمیرم...حالا فعلا یه زبونم لال بگید...و ادامه ی متن و بخونید...

خیابان در آن ساعت از صبح شور و حالی دارد وصف نشدنی..باجه ی روزنامه فروش دارد کرکره هایش را میدهد بالا...چراغش را روشن میکند...مردم انگار جیششون و به زور نگه داشتن میدون طرف ازمایشگاه مریم...به سوپر مارکت که میرسی این ادم ها هستند که یکی یکدانه کیک دستشان گرفته اند با یک اب پرتقال تکدانه....بسته به ذایقه شاید شیر کاکایوی پاک...میرسم به مترو اس ام اس میزنم برای خواهر محترمه...متن اس ام اس...خواهر عزیزتر از جان من زنده ام...من دم در مترو ام ...برم تو آنتن نداره...نگران نشید..سعی میکنم بلایی سرم نیاد...روی پله ها متمدن میشویم ...یک گوشه سمت راست میایستیم تا اگر کسی فکر میکند اگر زودتر برسد حتما به قطار میرسد روی پله ها بدود...ما که عجله نداریم...چون هنوز ۴ فصل را نخوانده ایم...

یک اتفاق جدید تو مترو کشف کردم...انقدر بامزه است...انقدر با مزه است که خدا میدونه...تصور کنید شما از پله های برقی پایین میایید ...از آنجا میآیید میرسید به صندلی هایی که قرمز و زرد هستن که کنار خط هاست...وقتی می آیید از جلوی صندلی ها رد شوید تا به یک صندلی خالی برسید و اگر مونث باشید تا بیایید به جایگاه خانما برسید این کله ی آدم ها شما را تا نشستن بر روی صندلی تعقیب میکنند ...یعنی با ورود هر آدم جدید همه ی سرها بلند میشود ...بعد همه ی سرها به طرف جهتی که فرد حرکت میکند حرکت میکند...فرد که مینشیند سرها میافتد پایین...امیدوارم خوب توانسته باشم به تصویر کشیده باشم این لحظه رو...!

مترو میآید همه میپریم تو....با فشار البته...شروع میکنیم به درس خواندن که سرو صداها بلند میشود..و من نمیدانم آن موقع صبح هم خرید و فروش بازارش در مترو داغ داغ است...مثل همیشه آدامس دکتر زایگیتول (زیگولی خودمون)با نرخ ١٠٠٠ تومان موجود است...دونات ها هنوز دو تا ۵٠٠ پنج عدد ١٠٠٠ تومان است...نرخ یورو ١١ هزار و هفتصد تومان است...دلار امریکا ٨٠٠ تومان است...سر خورد کن ١٠٠٠ تومان..لباس و شال و شال گردن بسته به جنسش از ٢۵٠٠ تومان تا ۵٠٠٠ تومان است...شورت هنوز همون دانه ای ١٠٠٠ است...سوتینم بود بی ادبی نباشه روم به دیوار...اونم بسته به طرح و مدل و این حرفا از ١٠٠٠ تا ٢٠٠٠ تومان است..گل سر...منجوق...دستمال سر...گردنبند...گوشواره النگو...شلوار...ساپورت...رو تختی..زیر تختی...آدامس..لواشک...و خلاصه تمام اینها هست..استرس من هست...صدای اینها تمرکز من را مگیرد..دندنم نرم مینشستم مثل آدم درس میخواندم...!

ساعت ٧ وارد ایستگاه جوانمرد قصاب میشویم به توصیه ی مادر محترمه سوار اتوبوس میشویم...شروع میکینم درس خواندن..کله مان پایین است...جیش داریم...استرس داریم...دل آشوب هم میشویم....

تا میرسم دانشگاه یک عدد دوغ میخرم که چقدر این بوفه چی مان خندید از دست من...البته زیاد تعجب نکرد چون در ان ساعت از صبح یعنی ٨ من یکی دو بار ازش ساندویچ هم خریدم...! با لبخند میگه یه دوغ خنک خنک بزن روشن شی واسه امتحان..البته خیلی ها میگویند دوغ خواب اور است ...از انجاییکه خدا در هنگام خلقت این موجود کمی بی حوصلگی به خرج داده سیستم بدنمان چپه شده...یعنی دوغ برای من نشاط آور...ملین مسهل...و خلاصه..

در دوغ را باز میکنم...چشمم میافتد به دو تا از بچه های دانشگاه...نگاهم میکنند به دوغ توی دستم میخندند...حوصله ندارم از سیستم بدنم برایشان توضیح بدهم میگویم اسهالم..

واقعا ادم های نازنینی هستند تازه دیروزش توی اتوبوس دانشگاه باهاشون آشنا شدم..و داستان از این قرار بود که من جواب همه ی سئوال ها را پشت کارت ورود به جلسه نوشته بودم و توی اتوبوس چک کردن جواب ها راحت تر بود..بس که این دانشگاه پیام نور گداست سئوال ها را نگه میدارد بعد ترم بعد میفروشد...

به خاطر این محبت که کرده ام امروز شماره ی صندلی ام را از روی دیوار برداشته اند...١۴٢۶شماره ش بد به نظر نمیرسه....و من خرافاتی ترین موجود روی زمینم وقتی به این قضیه باور دارم که شماره ی صندلی با نوع امتحان...و نوع جواب دادن های تو در رابطه است...آن وقت گیر میدهم به مادر توپولم با اون قب قب با مزه اش که مادرم حوادث روزنامه نخون...!

خلاصه دوغ را میگذاریم در جیب...میرویم سر جلسه...صندلی ام درست افتاده رو به روی میز مراقب ها کنار راه پله...!١۴٢۶ هم میرود جز ان دسته از اعدا نحض...!

خلاصه یکی در میان بلدیم...بلد نیستیم...پنج سئوال به پنج سئوال یک جرعه دوغ مینوشیم..تا استرسمان را تخفیف بدهد...بعد کم کم سست و بی حال روی ورقه دراز میکشیم..آخر جلسه یکی از مراقب ها میآید میزند به شانه مان بیدار شوید وقت امتحان تمام است...!

میآیم بیرون همان دو نفر که دیروز باهاشون آشنا شدم وایسادن دم در منتظرم...سوار اتوبوس میشویم..من به شدت دوست دارم کسی توی صورتم نگاه نکن به دو علت..

١)سیبیل دارم..یعنی وقت نکردم بزنمشون...٢)ابروهایم به پاچه ی بز گفته زکی برو سورتمه سواری...!

خلاصه سر همین مسئله انگشتم را گرفته ام روی لبم تا سیبیلام معلوم نشه...ولی بعدا تو دلم گفتم هی دختر اعتماد به نفس داشته باش...تو نقش یه دزد و تو کار حمید پر آذری بازی کردی....ولی خداییش ها من به هرکی میخوام خودمو بشناسونم میگم من دزد کار ادیپم واقعا اخره اعتماد به نفسه...کسی شک داره؟!

خلاصه بعد از دادن اعتماد به نفس نطق سیاسی مان باز میشود...آن دو نفر میگویند ول کن کله ات داغ است...بیابان ها را نشان میدهم که در عرض این ۴ سال هنوز بیابان و علف هرز مانده اند و تنها تفاوت جاده ی ورامین با چهار سال پیش سه بانده شدنش در چند کیلومتر ابتدای راه است و تمام اینها به خاطر عدم دموکراسی است...وکل راه به همه چیز گیر دادیم و همه اش را انداختیم گردن عدم دموکراسی...!

بچه های خوبی هستن میگن فوق میخونی میگم آره..میگن فقط خارج...وای اینها چقدر شبیه منند...تصمیم میگیریم برای گرفتن فوق لیسانس برویم تاجیکستان...چون کنکور ندارد یک دانشکده ی خوب روانشناسی هم دارد...قرار است من برایشان غذا درست کنم...خیلی بچه های خوبی ان بعض شما نباشه چشم پاک و صاف و ساده...به قول خواهرم که همیشه میگه از دید تو کی بده..؟خوب جواب معلومه هیچکی...!

از اتوبوس پیاده میشویم...عدم دموکراسی توی هوا موج میزند...نمیبینید به خاطر همین است که یک دانه برف نشسته است اینجا...!


 
 
نوار کاست...؟نوار چسب...؟نوار بهداشتی...؟شاید...!
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
 

خاطرات در مسیر پر پیچ و خمشان همیشه یک چیز خوبی دارند ...چیزی شبیه آبنبات چوبی های دایره ای شکل بزرگ..که از چند دایره ی رنگی بزرگ تشکیل شده اند...و به صورت دورانی پیچ می خورند و پیچ میخورن و هر چه به طرف مرکز آبنبات بروی دایره کوچک تر و کوچک تر میشود...

در هر حال منظور اصلی ام این است که خاطرات به شدت شیرین اند چه برای نویسنده ی خاطرات چه برای خواننده..فقط گاهی اوقات ممکن است مایه ابروریزی بشود یا مایه خجالت البته از طرف نویسنده...که آن هم نویسنده ی خاطرات باید پیه تمام این مسایل را به خودش بمالد...حالا فوق فوقش دو الی سه هفته با دوستان و آشنایان که این وبلاگ را میخوانند قطع مراوده کرده تا زمانی که اب ها از اسیاب بیوفتد ...

و بعد دوباره شروع به مراوده میکنیم...شاید هم دیگر بی خیال مراوده شدیم و از سوی انها طرد شدیم...که احتمال دوم بیشتر است از احتمال اولی...

خاطره ای که میخواهم بنویسم بر میگردد به زمانی که کلاس دوم راهنمایی بودم..بعد از کلی خواهش و تمنا و التماس به ناظم مدرسه که تو رو خدا ما را میز اول بنشانید بچه های ته کلاس شرند ما هیچی نمیفهمیم ...ما را با آن قد نیمچه بلندمان به میز ردیف اول منتقل کردن به شرط لیز خوردن روی صندلی و دزدین سرمان تا بچه های پشت سری بتوانند تخته را ببینند و ما هم شرمنده شان نشویم...

چه روزهایی بود وقتی لنگ های دراز و بی مصرفمان را ول میدادیم وسط کلاس و بیچاره این معلم ها بودند که پاهایشان لای پایمان گیر میکرد و تا مرز با دماغ افتادن توی سطل زباله ی نزدیک در پیش میرفتند...

بماند دلیل اصلی ام برای آمدن به میز اول همان نزدیک شدن به سمانه دختر قد بلندی که به شدت نزد من محبوب بود و دوست داشتنی...وگرنه چه کسی میز ردیف اخر را با آن هم اتفاقات جالب و بی مثالش رها میکند میآید خودش را میاندازد درست در تیر رس معلم های بد اخلاق آن موقع ها که تو جرات خندیدن هم نداشتی سر کلاسشان چه برسد خوردن خوراکی ان هم کباب ماهی تابه ای دیشب یکی از بچه ها پیچیده شده لای نان تافتون با آن بوی ضایع اش که کل کلاس را در مینوردید...

والا...معلم ها مثل الان نبودن که مثل موش از شاگردا بترسن و شماره ی رنگ موی بچه ها رو ازشون بپرسن و شماره تلفن جایی که میرن اپیلاسیون و ایضا...!

خلاصه سمانه را آنقدر دوست میداشتم که بعضی وقت ها مشق هایش را تند تند مینوشتم...شاید به خاطر همین هم بود که عاشق کتاب "دمیان " هرمان هسه شدم...

چون میدیدم آدم دیگری میشود پیدا شود مثل من که عاشق هم جنسی شود ..هم جنس باز نبوده ...نیستم و نخواهم بود ...خیال خام به خودتان راه ندهید اهل اینجور کارهای کثافت کاری نیستم...عشق منظورم همان حس تحسین کردن کسی یا شخصی است که تو عجیب دوست داری با شخصیت طرف یکی شوی...شبیه ش شوی..و سر انجام هر دو یکی شوید...حالا چه ذهنی چه جسمی...حالا عشق در نظر من تعاریف بیشتر و پیچیده تری دارد باشد در جای دیگری اشاراتی چند خواهیم کرد...

چرا دوستش داشتم چون خیلی اعتماد به نفس داشت...خیلی شیطان بود..خیلی ریلکس بود و انقدر پر رو بود که هیچ معلمی جرات نمیکرد وقتی شلوغ میکند تذکری بهش بدهد بس که لامصب با پرستیژ بود...بر عکس همیشه اطرافیانش بودند که از کلاس اخراج میشدند...معلم ها ترفند به در بگو تخته بشنوه را در موردش رعایت میکردند...

موهای خرمایی داشت و مجعد ..چشمان عسلی...پوستش سفید بود ونزدیک گونه اش تک و توک کک و مکی به چشم میخورد...مژه هاشم صاف بود...همیشه موهاشو با کش سفید جمع میکرد و یقه ی لباسش که از زیر مانتوش بیرون میامد هم سفید بود وکفش های اسپرت سفید از این ساق دار ها هم پاش میکرد و جوراب سفیدی که وقتی پاهایش را میانداخت روی پایش انقدر لنگش دراز بود و شلوارش کوتاه که شلوارش تا زیر زانو بالا میرفت و جوراب هم تا همان بالاها امتداد میافت...یعنی جوراب شلواری پایش میکرد...؟بعید میدانم چون جایی نزدیک به مچ پایش نوشته شده بود با فونت درشت و مشکی آدیداس...

دماغش این وسط بد توی چشم میزد شاید هم توی ذوق میزد ...حالت عقابی داشت و به شدت بزرگ..میگفت توپ بسکتبال خورده ولی دروغ میگفت چون دو خواهر بزرگ ترش بهاره و آزاده دماغ هایشان را عمل کرده بودند ...ولی دماغ بزرگ عجیب به صورتش میامد...طوری که آرزو میکردم دماغش را هیچ وقت عمل نکند چون حالت های پسرانه اش را مسلما از دست میداد ...از همان موقع بود که من از ادم های دماغ بزرگ خوشم امد..چون هر فرد دماغ بزرگی من را به یاد او میانداخت...

با تمام حالت های بدجنسی ذاتی که در وجودش بود دوستش میداشتم...زنگ تفریح ها اکثرا مینشستم و از دور نگاهش میکردم و سعی میکردم از رفتارش مدل حرف زدنش تقلید کنم....بعضی زنگ تفریح ها که بسکتبال بازی میکردیم هیچ وقت من را در گروهش جای نمیداد....اگر هم چه میشد و راه میداد هیچ وقت بهم پاس نمیداد...

دوستش داشتم..بی محلی هایش بود که من را شیفته ی خودش کرده بود...این وسط هم دختری بود یک کلاس از ما پایین تر عاشق من شده بود و همیشه برایم لواشک میآورد اسمش المیرا بود...ولی من آدمی نبودم که اذیتش کنم چون میدانستم من را دوست دارد...خوب چه دلیل دارد آدم کسی را که هر زنگ تفریح میاید پشت در کلاس می ایستد تا من از کلاس بیرون بیایم تا توی دستم لواشک ترش خانگی بگذارد را از کنار خویش طرد کند...!

بله...دوستان من یک روز سرد زمستانی بود...مانتوی ما سبز کاهویی بود...کیفم سبز لجنی بود...کفشم خوش بختانه مشکی بود...مقنه ام هم مشکی بود...کاپشنم ولی سبز بود...کلا ما از بچه گی هم سبز بودیم و هنوزم هستیم...!

مدرسه مان دقیق ترش میشود مدرسه ی راهنمایی رهنما _شهرک غرب_فاز ٣_خیابان سیف _ کوچه ی دوازدهم....دبیرستانش اون دست خیابون کوچه ی نهم بود...

خلاصه توی یکی از این روزها زد و از قضای روزگار ما دچار پریود یا همان عادات ماهیانه ای که هر یک ماه یک بار دوشیزگان دچارش میشوند شدیم....و از قضا آن روز هیچ کسی توی کیفش نوار بهداشتی نداشت...

زنگ اول بود ساعت حول و حوش ٨ ،٨ و نیم که فهمیدم بله...نگو اول برج است و خودمان خبر نداریم...بدنم هم درست مثل ذهنم از قوانین جالی پیروی میکند...مثل اتفاق افتادن این امر خطیر درست اول هر ماه...خلاصه من هم هیچ وقت دوست نداشتم توی کیفم نوار بهداشتی بگذارم اون روز هم نداشتم...و مثل خر احمقی که پالانش را گم کرده باشد شروع کردیم از بغل دستی و پشت سری و این ور و اون ور و زنگ اول خورده شد و نوار پیدا نکردیم که نکردیم...زنگ دوم آمدیم سر کلاس و استرسی وصف ناشدنی وجود من را در بر گرفت..خوب سخت بود دیگر با ان مانتوی کاهویی رنگ...!

مانتو را زده بودم بالا ونشسته بودم و در دل آرزو میکردم معلم ریاضی مان که همیشه ی خدا با پوست پوسته های صورتش و موهای سرش بازی میکرد من را پای تخته نیاورد که خوب بلد بودم در این مواقع چه کار کنم که معلم من را پای تخته نیاورد و آن این بود که خیلی محکم و استوار مینشستم چشم در چشم معلم میدوختم...دستم را بلند میکردم و میگفتم خانم ما بیاییم پای تخته...اکثرا معلم ها از تحمیل نظرات از سوی شاگردان بیزارند و درست انگشت میگذارند روی شاگرد مظلوم و فلک زده ای که سرش را گرفته پایین و با پاک کن پلیکانش ور میرود و بنده خدا را بلند میکنند میآورند پای تخته تا بلد نبودنش را توی سرش بکوبند بعد یک نامه ی بلند بالا برای مادرش بنویسند که معلوم است چه غلطی میکند که این بچه مشق هایش را نمینویسد...

و هیچ کس نیست که بپرسد شاید پدر غلطی میکند این وسط که این بچه درس نخوانده است...

و من معتقدم معلم ها البته جمع زیادشان عقده ی تحقیر شدن در دوران کودکی دارند که با بچه ها اینچنین بر خورد میکنند به خصوص در جنس مونث که دو برابر این اتفاق بیشتر است و همه بر میگردد به بهم ریختگی میزان هورمون های بدن زنان که هر ماه یک دفعه کم و زیاد میشود و عجیب روی خلق و خوی جنس مونث تاثیر میگذارد که طرف شاید بلا نسبت شبیه سگ میشود و شروع میکند پاچه ی این و ان را دریدن و بنده خدا جنس مونث آدم را یاد جن زده ها میاندازد در این دوران...

بیچاره جنس مونث...ولی خداییش جنس مونث عجیب عجیب است و همین عجیب بودنش او را تا پای پرستیده شدن از جانب جنس مذکر پیش میکشاند...پس درود بر خلق بی ثبات جنس مونث و درود بر همه ی جنس مونث دیگر...!

و من با اطمینان صدایم را انداختم توی گلویم گفتم خانم ما بیاییم مسئله حل کنیم...

معلمه هم در کمال ناباوری گفت پاشو بیا...شاید در آن لحظه فشارم از ١٢ روی ٨ رسید به ٨ روی ١٢....شوکی بود عظیم..غیر قابل پیش بینی که من را به این فکر انداخت که شاید معلمه هم پریود بوده و گرنه چه علتی داشت که زرت بر گردد به من بگوید پاشو بیا پای تخته مسئله حل کن...با هزار سلام وصلوات از جایم بلند میشوم..بغل دستی ام میگوید اوضاع رو به راه است برو...از آنطرف هم تمام جواب سئوال را به من میرساند و خوشبختانه معلممان هم در حال کندن موهای کلفت و زخیم زیر چانه اش است...و نمیبیند که بغل دستی ام با صدای بلندش چطور دارد جواب را به من میرساند..

زنگ دوم خورده میشود توی مدرسه هیچ کس نوار ندارد..من شانس ندارم...من تا به حال این همه استرس یک جا نکشیده ام....

زنگ سوم هم میگذرد ساعت یک است آمده ایم سر کلاس...علوم داریم و من عاشق درس علومم چون معلمش را هم خیلی دوست دارم...یادم میرود موقع نشستن مانتویم را بزنم بالا...بسکه مبحث درس شیرین است...درباره ی شب تاب هاست..هیچ وقت یادم نمی آید در درس علوم نمره ی زیر ٢٠ گرفته باشم همین باعث میشد اکثرا سر گروه باشم و بعضی وقت ها معلممان خانم شاهرخی ورقه ی بچه ها را میداد تا من صحیح کنم..یکبار کل بچه های کلاس نمره شان بالای ١٨ شد ...معلمه شک کرد و از اون به بعد من و با خودش میبرد توی دفتر تا جلوی چشمش ورقه ها رو صحیح کنم...

وعجیب اتفاقاتی میافتد در دفتر مدرسه مثل خرید و فروش مانتو و کیف و کفش و یک دوره ی زنانه ی تمام و کمال بود که هیجانی داشت تعریف کردنش برای بچه های کلاس ..چون هرکسی هم که نمیتوانست به دفتر وارد شود ان هم یک زنگ تفریح کامل...

صدای زنگ مدرسه میاید نفس عمیقی میکشم...دوست دارم در ان هوای ابری فقط برسم خانه...از جایم بلند مشوم ..که سمانه بلند میگوید بشین سمیه...

مینشینم شصتم خبر دار میشود چه اتفاقی افتاده...بله ...پشت مانتویم قرمز شده بود آن هم به اندازه ی یک  دایره ی بزرگ به قطر ٢٠ سانت ...و من بخت برگشته بودم که مانتویم را پیچیده بودم اوورده بودم بالا کاپشنم از شانسم بلند بود ...از جلو سفت مانتو را گرفته بودم وکاپشن را گرفته بودم جلویش تا معلوم نشود...یکی از بچه ها هم کیفم را تا سرویس آورد و من یک دست میله را گرفته بودم با یک دست مانتو و کاپشن را و لای پایم کیفم را گذاشته بودم روی زمین...و بچه ها بودند که من را دست انداخته بودن و میخندیدن...

روز جالبی بود...شیرین بود...انقدر شیرین و انقدر جالب که از بین آن همه خاطرات دوران راهنمایی ام مثل گل درشتی است وسط یک عالمه گل ریز...

                                                *******

دوستان به دلیل توصیه ی بعضی دوستان که شاید مطالب این وبلاگ دچار سرقت ان هم از نوع ادبی اش بشود ....از این پس مطالب را رمز دار کرده ...

یا شاید دیگر در وبلاگ چیزی ننویسم...و این وبلاگ شاید تبدیل شود به خاطرت روزانه و داستان های بلند...

حالا یا رمز دار کرده یا حالت دوم...حتما به شما خبر داده و در کامنتینگ خصوصی تان شماره رمز را خواهم گذاشت..

حالا الان دیگه خیلی گیج شدم چی کار کنم اگه نظر بهتری به ذهن های مبارکتان خطورید ما را در معرضش قرار داده تا خوشحال شویم...جدی جدی من دیوونه م ها...خداییش...!


 
 
مامان و بابا دعوا میکنند من هم قایم میشوم....!
نویسنده : صمیه - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
 

 

میشود پدرو مادری با هم دعوا نکنند... و از آن بدتر وقتی برادر ناتنی هم داشته باشی که دیگر همه چیز عالی و مرتب است ...برای دعوا...پدر از زن سابقش یک پسر داشت...که ما این موضوع رو نفهمیدیم تا یک روز وقتی با مامان داشتیم شکلات درست میکردم و من عاشق این شکلات ها بودم و قبل از آنگه خودش را در یخچال بگیرد انقدر تویش انگشت میزدم که تا صبح روز بعدش که مثلا قرار بود شکلاته روی میز صبحونه باشه یه ذره شکلات ته ظرف بود با طرح انگشتای من...البته فقط منم نبودما خواهرم هم انگشت میزد به ظرف شکلات ولی خوب من بیشتر...

خلاصه یه روز که داشتیم پای گاز شیری رو که توش پودر شکلات ریخته بودیم و هم میزدیم...مامان بی مقدمه شروع کرد به تعریف داستان زندگی برادر ناتنی ام...٨ ساله بودم یا ٧ ساله...زیاد جا نخوردم میدانستم که این پسر بزرگی که با ما زندگی میکند یک جورهایی هم از ما هست هم نیست...خوب با هوش بودم...البته هوش زیادی ام نمیخواست...انقدر مامان و بابا سرش قضیه داشتن واسه دعوا کردن که هر چی بود معلوم بود که یه چیزی هست...برادر ناتنی ام از من ١۵ سال بزرگتر و از خواهرم ١٣سال بزرگتر بود ...اکثرا شب ها دیر خانه میآمد و وقتی بابا میپرسید کجا بودی دعوا میشد و بیچاره مامان بود که همیشه باید وسط این دو تا رو میگرفت و به دعوا فیصله میداد...حالا بعضی وقت ها این وسط بین مامان و بابا هم دعوا میشد و بیا درست کن...

هر وقت دعوا میکردن تا دو سه شب بعدش خواب میدیم که توی یه تاکسی نشستیم و مامانم من و تو تاکسی جا میذاره...

آخ داستان این خواب ها مو بگم که همیشه ی خدا با واقعیت مصداق پیدا میکرد...مامان میگفت شاید به خاطر تصادفی که کردم اینطوری شدم...یعنی همه چی بهم الهام میشه...آخه الهامم نمیشد..یه چیزایی رو تو خواب میدیم که فرداش به وقوع میپیوست...مثلا یه شب خواب دیدم مادر بزرگم کنار گاز خانه مان ایستاده...گاز را روشن میکند و شبیه دود چراغ جادو جمع میشود توی سقف...فرداش زدو مادر بزرگه دراز به دراز افتاد و جونش و داد به جون شما...حالا من این خواب و کی دیدم وقتی ٧ سالم بود..درست یک سال بعد از تصادفم...۶ ماه بعدش هم خواب دیدم همه جمع شدیم دور هم و پدر بزرگم خرما دست گرفته دارد به جمعیت تعارف میکند...دقیقا صبحش با صدای گریه ی بابام بیدار شدم...مادر و پدر مامانم و که اصلا ندیدم ..و گرنه حتما خواب مرگشون و میدیم...خواب هام به شدت عجیب بوده و هنوزم هست...همین پارسال بودکه خواب دیدم همه سیاه پوشیدیم داریم میرویم بهشت زهرا...فرداش خبر اوردن دایی بزرگم فوت شده...نمیدنم شاید به خاطر اینکه از بچگی از خواب شب بدم میاد...یادمه یه ساعت داشتم کوک میکردم هر ٣٠ دقیقه یه بار از خواب میپریدم...دوباره میخوابیدم..میترسیدم بخوابم و خواب ببینم و فرداش همون بشه...مثلا همین خواب تاکسی که مامانم من و جا میذاره انقدر برام سخت تموم شده بود که یک ماه تموم شب ها نخوابیدم...بعضی شب ها که  هوا سرد بود میرفتم دم پنجره رو بخار شیشه نقاشی میکشیدم و خیلی وقت ها هم میرفتم دم در اطاق مامان و بابا صدای نفس هاشون و گوش میدادم..از اون ورم صبح ها بعد از اذون صبح که بابا بلند میشد وضو بگیره و نماز بخونه خیالم راحت میشد و میرفتم زیر پتو یه یک ساعتی و رو میخوابیدم و بعد به زور داد و بیداد از خواب بلند میشدم که پاشو سرویس مدرسه رفت...!

شاید به خاطر همین بود که همیشه هم توی مدرسه خواب بودم...کاش اون موقع ها من و میردن پیش روانپزشکی چیزی...افت تحصیلی ام هم درست از همان موقع ها بود که شروع شد...البته درس نخواندن من دلایل خیلی زیادی داشت که اگر بخواهیم موضوع خواب های شبانه ام را بگنجانیم در این دلایل شاید بشود اول از آخر...!

این ماجرای تصادفم را بگویم...صبح یکی از روزهای زمستانی که باران میبارید به شدت... و هوا آنقدر سرد بود که با وجود کلاه و دستکش و شال گردن باز هم از درون میلرزیدی..خوب یادم میآید که یک بارونی صورتی رنگ تنم بود ...یک کلاه از اینهایی که فقط چشم هایت بیرون میماند ...و من هیچ وقت هم دوست نداشتم چون آدم احساس خفگی میکرد تویش از ان ور هم چون جلوی دهانت را میگرفت همیشه با بخار دهنت خیس میشد و همیشه ی خدا هم بوی تف میداد تازه اگر صبحانه هم نمیخوردی که دیگر حالت از بوی دهن خودت هم بهم میخورد حالا حساب کن مامانم یه شالگردن زرشکی هم بافده بود و اونم از پشت گره میزد روی دهن و دماغم و خدایی بود که الان زنده ام و مشغول تایپ کردن خاطرات اون روزها...

خلاصه یک روز که هوا سرد بود و باران میبارید من و مامانم و خواهر که تازه کلاس اول میرفت آمده بودیم سر خیابان تا سرویس اداره ی مامانینا بیاد دنبالمون...توی این هاگیر واگیر یک رنویی با سرعت میآید طرف ما ...ترمزش بریده بود یا زمین لغزنده بود نمیدانم سر کدام یک از این دو علت آمد طرف ما مادر و خواهرم خودشان را میکشند عقب ولی من چون مثل همیشه حواسم را داده بودم به برگ های شمشاد کنار خیابان که توی این سرما هنوز برگ هایشان سبز مانده بود و این گوشه ی بارانی ام گیر میکند به گل گیر ماشین و دیگر من هیچ چیز نمیفهمم فقط مادرم میگفت یک شی صورت رنگ میدیم که کشیده میشد به جدول خیابان و میرفت...باران میباریده و ماشینه هم شیشه هاش بخار گرفته بوده و من را ندیده بوده و داشته با خودش میبرده...که انقدر مامان داد میزنه می ایسته و سرویس ادره ی مامان هم سر میرسه و من فقط یادمه یکی از همکارای مامان و که مامان و بغل کرده بود میگفت طوریش نشده...از اون ور من و از زیر چرخ های ماشین کشیدن بیرون...و من در نهایت یک اتفاق معجزه وار دیگه از سوی خدا زنده مونده بودم و خدا بود که در گوشم میگفت باید حالا حالا ها باهات کار دارم...

من نشسته بودم لب جوب آب و مامان خودشو از دست همکارش که بغلش کرده بود جدا کرده بود و با چشمای پر از اشکش دووید سمت من...و من بودم که اون لحظه هنگ بودم که این آدم کی میتونه باشه..سرم ضربه نخورده بود ولی شوک عجیبی این تصادف به من داده بود که تا یک روز بعدش باید فکر میکردم که آدم های دورو برم کی ان...چی ان...چی کارن...

مامان و یکی از همکارا با ماشین رنویی که به من زده بود رفتیم درمانگاهی همان نزدیکی مامانم خواهر و سپرد به یکی دیگه از همکاراش که ببره مدرسه...چون مدرسه مون درست رو به روی اداره ی مامانینا بود...دکتر جوراب شلواری بافتنی سفیدم رو در اووردو زانوهامو خم و راست کرد و بعدش با چراغ قوه اش توی چشمام و  نگاه کرد و...توی گوش هام رو هم...

بعد گفت چیزی نیستش...فقط تا ١٢ ساعت دیگه نذارین بخوابه برای اطمینان...

با مامان میآییم اداره همه توی اطاق مامان جمع شدن...خواهرم با بقیه ی بچه های اداره واسم نقاشی کشیدن...بغلم میکنن بهم شوکولات میدن...انگار تولدمه...یه همچین حس عجیبیه..خوب دقیق ترم که بخوای به قضیه نگاه کنی یه تولد دوباره بود واسه من...واسه مامانم...واسه بابام..

تا ١٢ ساعت بعدش پدرم در اومد...فکر کن آدم خوابشم نیاد فقط کافیه بگن حق نداری بخوابی همون لحظه خوابش میگیره...مثل وقت هایی که آب میره و تو تازه به خودت میآیی میبینی تشنه ای یا جیش داری...چقدر اقای دیو سالار واسم کارتون گذاشت اون روز...چقدر مامان من و برد دستشویی آب به سر و صورتم زد...چقدر بچه ها من و از پله ها بالا پایین بردن...خلاصه همه کار کردن تا ساعت ۴ بعد از ظهر که اداره تعطیل شد و توی سرویس چقدر خوابم گرفته بود که راننده یه اهنگ گذاشته بود و همه همکارای مامان تا رسیدیم خونه بلند بلند دست زدن...تاساعت ٧ بعد از ظهر که بعدا تا ١٢ شب طول کشید چون مامان میگفت کار از محکم کاری عیب نمیکنه بیدار موندم...فقط یادمه تا دو روز بعدش تو جام افتادم نتونستم برم مهد کودک که مامانم من و گذاشت پیش خاله کوچیکم ...هر وقت حالم بد میشد مهدکودک نمیرفتم مامان من و میذاشت پیش خاله هام...یه بار پیش خاله سیمین یه بار پیش خاله زرین...

نوبت دقیقا رعایت میشد...خلاصه چند ماهی از جریان تصادفه گذشت و خواب های اشفته ی منم شروع شد...

داشتم میگفتم که مامان یه روز که داشت شکلات درست میکرد به ما گفت برادرتون برادر واقعی تون نیست برادر ناتنی تونه و شروع کرد به گفتن داستان زندگی خودش که چطور شد اومد با بابا عروسی کرد و ....(حالا بعدا تعریف میکنم به جان خودم الان خیلی خستمه...)

اصولا مامان و بابا زیاد دعوا نمیکردن ولی همون چند باری که دعوا میکردن انقدر عمقی و زیر بنایی بود که میتونم به جرات بگم ماه ها صرف میشد تو دوباره آشتی بشن و اوضاع بشه مثل روز اول....خیال بد به سرتون نزنه بابام اهل کتک کاری نبود...همیشه دعواهاشون با بلند شدن صداشون و بستن ساک مامان و رفتنش به مدت دو سه هفته خونه ی خاله هام بود و بعدش با منت کشی از سوی باباهه و یک شیرینی قضیه هم میومد...این راحت بودن قضیه رو الان که بزرگ شدم بهش رسیدم و گرنه اون موقع ها قهر کردن مامان بابا از لحاظ وخامت اتفاقات ناخوشایند بزرگ زندگی در رتبه ی اول نگرانی هایمان جای میگرفت البته بعد از نگرانی از دست دادنشان..!

امروز که تازه از مسافرت برگشتیم همسایه روبه رویمان مثل همیشه دعوا داشتند..شاید شنیدن داد و فریادشان و دیدن چهره ی مثل گچ شده ی پسران کوچکشان من را یاد اون روزها انداخت..روزهایی که مادر و پدر دعوا میکردن و من یا قایم میشدم میرفتم تو حموم...یا بعضی وقت ها هم میرفتم تو کمدم....که زیرش یه جایی بود مامان همیشه توش کفش میذاشت ولی یه طرفش و تمیز کرده بود کفشم موکت انداخته بود شده بود خونه ی عروسکام..بعضی وقتها هم میرفتم توی خونه ی عروسکام چمباته میزدم و دعا دعا میکردم مامان ساکشو نبنده پاشه بره ...که خیلی وقت ها ارزوم و خدا بر آورده میکرد خیلی وقت ها هم نه...اصولا وقتی زیاد گریه میکردم خدا ارزومو زودتر بر آورده میکرد..ولی نه بعضی اوقاتم با اینکه خیلی گریه هم میکردم خدا حرفم و گوش نمیداد...نمیدونم نمیشه یه رابطه ی منطقی بین میزان ریزش اشک و اجابت دعاها برقرار کرد...گاهی اوقات هر چی بی تفاوت تر باشی دعاها زود تر مستجاب میشن...

یه بار توی خونه ی عروسکام انقدر گریه کردم و از خدا خواستم مامان و بابا اشتی کنن که خوابم برد...مامان باباهه هم فکر کردن گم شدم ...رفته بودن تو حیاط ..پشت بوم زیر زمین و گشته بودن ...خلاصه تو همین گشتنا مثل تو فیلم ها با هم آشتی کرده بودن و این وسط ما بودیم که باید حرص میخوردیم از دستشون...

خواهرم مثل من نبود همیشه تو دعواها حضور پر رنگ داشت...اصولا من همیشه قایم میشدم ولی خواهرم نه ..همیشه وسط دعواها بود و گاهی وقت ها باعث میشد یه دعوای ساده و کوچولو به یک میدان نبرد واقعی تبدیل بشه...به خاطر همین وقتی دعوا میشد من دست خواهر ر میگرفتم میووردمش تو اطاق میگفتم ول کن خودش درست میشه...حالا بعضی اوقات خواهره گوش میداد بعضی وقت ها هم از خودش مقاومت نشون میداد و من ولش میکردم بودئه توی میدون کارزا...

برای امشب بسه ...نمیدونم اصل مطلبی و که میخواستم بگم و گفتم یا نه...بس که موقع نوشتن خاطرات یهو میریزن تو ذهنم قاطی میکنم چی رو مخواستم بگم اصلا...!

 


 
 
یک منهای صفر میشود صفر...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱
 

 

امشب شب یلداست ، بلندترین شب سال ....پدرها و مادرها دست فرزندانشان را میگیرند و به خانه ی اقوام میروند ..اگر پدر و مادربزرگ در قید حیات باشند که لذتش دو چندان میشود...

شب یلداهای ما ١۶ سال پیش بدون پدر و مادر بزرگ بود...شاید به خاطر همین بود که هیچ وقت هم بلند تر بودنش را نفهمیدم...و من به یک چیز اعتماد کامل دارم و آن این است که اگر پدر و مادربزرگی میداشتم تا به حال به خیلی جاها رسیده بودم...

پدر بزرگ و مادر بزرگمان زود به رحمت خدا رفتند و شب های یلدایمان سوت و کور شد و من هم به خیلی جاها نرسیدم...

شب یلدای ١۵ سال پیش من بودم خواهرم لیلا که ٢ سال از من بزرگ تر بود و مادرم،پدرم ماموریت بود و برادر ناتنی ام پیش مادرش...ما ٣ نفر مثل اکثر اوقات با هم تنها بودیم...خانه ی مان روی یک فروشگاه لوازم خانگی بود ...طبقه ی بالایی هم صاحب خانه ی مان بود که صاحب فروشگاه هم بود ..آن موقع آدرس دادن به آشنا و فامیل کار زیاد سختی نبود ، انتهای خیابان فروشگاه جاوید پور...!

آقای جاویدپور مرد پر سن و سالی بود که همیش ی خدا یک کلاه پشمی مشکی سرش بود..حتی تابستانها..عصای قهوه ا ی شکلاتی قشنگی هم داشت و حتما از این گرون ها هم بود چون رویش طرح  های کنده کاری زیبایی به چشم میخورد...کت طوسی نوک مدادی رنگ  و رو رفته ای تنش میکرد با لباس طوسی...مثلا میشد ان موقع بهش گفت پیرمرد خاکستری...! بس که عاشق رنگ طوسی بود ...یک شال هم می بست به کمرش چون اکثرا کلیه هاش درد میکرد...تازه از شهرستان اومده بودن و به جان خودم هرچی به مغزم فشار میارم اسم شهر به یادم نمیاد...الانم هیچ حوصله ندارم برم از بابا که نشسته داره اخبار می بینه وسط تشیع جنازه ی آیت الله منتظری که روحشم شاد باد بپرسم آقای جاویدپور کجایی بودش...چون حوصله اینکه توضیح بدم که بابا جان من دارم تمام سیتیله پیتیله ی زندگی مونو توی یه وبلاگ مینویسم و به باسنمم نیست که مردم با خوندنش چه احساسی نسبت به ما پیدا میکنن...چون واقعا هم مهم نیست...اصلا تو زندگی چی مهمه که نوشتن خاطرات تازه اونم مال ١۵ سال پیش مهم شه..فعلا مردم دارن از دست این بالایی ها حرص میخورن  و کاری ندارن یه دختر اسکیزوییدی شب هاقبل از خوابیدن ویرش گرفته بیاد بنویسه ...وای آلبوم انتظار مسعود شعاری چک و دهن آدم و صاف میکنه...مامان...مامان...بابا...من سه تار میخوام...

در وصف آقای جاویدپور همین بس که عینکش بعد این همه سال  هنوز دست ماست...!و داستانش از انجا شروع شد که یک روز دسته  ی عینک آقای جاویدپور شکست وپدر قبول کرد تا دسته ی عینک و تعمیر کنه...گرفتن عینک همان و تشیع جنازه ی آقای جاویدپور درست یک هفته بعدش هم همان...! علت مرگ پیر مرد طوسی پوش ما تب مالت تشخیص داده شد ....

از وقتی که آقای جاوید پور به دیار باقی شتافت تابستان های ما هم بدون لواشک های خانگی شد..چون همسر آقای جاوید پور همیشه لواشک درست میکرد و به ما هم میداد ولی از وقتی که اقای جاوید پور رفت انگار دیگه دست و دلش به لواشک پهن کردن روی سینی نقرهای هم نرفت...یادش به خیر چه لواشک هایی بود...دو سه روزه همه اش را تمام میکردیم و خواهرم من را میفرستاد بالا به نوه شان میگفتم میشه بازم به ما لواشک بدید..!

الان عینکش توی کشوی طبقه ی اول میز باباست ...درشم قفله...! بابا تو کمدش خیلی چیزا داره یکی از اون چیزا هم وصیتشه...هر وقت چشمم بهش میخوره حالم بد میشه...کاش همه با هم بمیریم...!

شب یلدا بود و من بودم و مامان و لیلا...ساعت ١٠ شب بود و من و خواهرم بعد از دیدن سریال محبوبمان قصه های جزیره داشتیم تند تند مشق مینوشتیم...چون همیشه بعد از مدرسه میرفتیم اداره ی مامان تا ساعت ۵ که مامان تعطیل شه یه ریز با بچه های همکار مامان بازی میکردیم.....اگر بچه های خوب بودیم آقای دیو سالار برایمان کارتون میگذاشت...اگر  دیگه خیلی خوب بودیم در کتاب خونه ی اداره به سمتمان گشوده میشدو شیرجه میزدیم توی کتاب های قطور داستانی اش...از داستان های کهن چین و هند و ژاپن بگیر تا همین ایران خودمان...کتابدارش با اینکه دوست صمیمی مامان بود ولی اجازه نمیداد کتاب ها رو ببریم خونه...حقم داشت کتاب ها به اندازه ی کافی کهنه بود فقط به یه شاره ممکن بود پرپر بشه..به خاطر همین مجبور بودم کتاب ها رو تند تند بخونم...اگرم تا آخر وقت نمیرسیدم تمومش کنم کف دستم با خودکار شماره ی صفحه رو مینوشتم...شماره ی صفحه هم تا فردا پاک میشد و مصیبتی داشتم با آن ذهن بچگی هایم که مسلما خیلی داغون تر از الانم بود...!

صفحه ی کتاب را با کلی مکافات پیدا میکردم و شروع میکردم به تند تند خواندن...که این تند خوانی ام در مدرسه باعث میشد موقع خواندن از روی کتاب صدای بچه ها دربیاد که خانم ما هیچی نمیفهمیم بگین یکی دیگه بخونه...و بعد از آن شد که هیچ معلم فارسی زبانی من را برای رضای خاطر خدا هم که شده یک بار از جا بلند نکرد تا نثر خواجه عبدالله انصاری را بی هیچ غلطی در چشم به هم زدنی بخوانم...و ریشه های خود کم تر بینی ام شروع به شکل گیری کرد...!

اما انشاهایم خوب بود ...یک بار یک انشایم را دو بار سر کلاس خواندم ...کلاس اول راهنماییی بودم معلم ادبیاتمان ثلث پیش نمره ی انشا به من ١٢ داده بود چون موضوع انشا عید خود را چگونه گذراندید بود و ما هم عید ان سال بر حسب اتفاق خانه مانده بودیم من هم در ٣ خط نوشتم ما عید امسال یا مهمان بودیم با میزبان..اتفاق خاصی نیوفتاد ....راستی عصرها توی حیاط تنهایی دوچرخه سواری هم کردم...داستانی شد نوشتن این انشای ٣ خطه ام که معلمه خانم رنجبر نامی بود که دندون های جلوشم بیش از حد جلو بود و دندون نیش چپشم کرم خورده بود با اون عینکش که همیشه میترسیدی از روی دماغش سر بخوره و بیوفته... میخواست بهم صفر بده که مدیر مدرسه پادر میونی کرد یه روز دیگه بعد یه امتحان دیگه موضوع انشای ازادی دادن و من هم ۴ صفحه داستان دختر یتیمی که به دست تناردیه ها میوفته رو نوشتم که معلمه بهم داد ١٢...با ارفاق تازه...!

ای بابا این شب یلدای ١۵ سال پیش را بگویم که ساعت ١٠ شب بود و من و خواهرم داشتیم تند تند مشق مینوشتیم و مثل همیشه مداد نداشتم...یادش به خیر مداد های سوسمار نشان ...سیاهاش خوب بود اما قرمزاش رنگ نداشت...مداد قرمز فقط از اونا که سرش یه نوار سفید بود و نوکشم نرم بود و به صورتی میزد..

و من شاهکاری بودم در گم کردن لوازم التحریر ..که بیشتر بر میگشت به حواس پرتی ام که بعد ها معلوم شد ته کیفه سوراخ بوده...وای روی کیفم عکس سواسا اوزارای کارتن فوتبالیست ها بود...!

در حقیقت پاک کن هایم هر ٢ روز یه بار...مداد هایم بسته به  رنگ متغیر بود...مداد سیاهم هر ۴ روز یه بار و مداد قرمزم هر روز گم میشد...! خوب به یاد دارم پدرم مرا تحریم کرد و تا ١ ماه برایم مداد قرمز نخرید که سر کلاس با چه خفتی باید میزدم به پهلوی بغل دستی ام که سارا نامی بود و همیشه خدا هم چتری داشت درست مثل من و تنها فرقمان این بود که فوق العاده دختر منظمی بود و مرتب...جامدادی اش را میگذاشت روی میز..دفتر هایش هم از اینهایی بود که رویش عکس کارتنی بود با صفحه هایی که خط کشی داشت خودش..پدر نمیذاشت ما دفتر های به قول خودش لوکس بخریم میگفت خیلیا ندارن دست شما میبینن دلشون میخواد...پدر همیشه به فکر ادم های پایین تر از خودش بود...! مادرم هم همینطور...! حالا من هم همینطوری شدم...!

حالا سارا بعضی وقت ها لطف میکرد مداد قرمزشو میداد بعضی وقت ها هم بد جنس میشد نمی داد...و حسرت نوشتن آی با کلاهی که کلاهش قرمزه و گذاشتن نقطه ی ته خط و ایضا ویرگول مدت ها همراهمان میماند...!

دلم خواست اون روزارو...چقد خوب بود..دغدغه ی بزرگ یه آدم نداشتن مداد قرمز باشه یعنی اخرش...خط کش هایم را بگویم که همیشه ی خدا از ١۵ سانت شروع مید تا ٣٠ سانت...همیشه میشکست چون عادت نداشتم موقع نشستن روی صندلی های سرویس مدرسه کیفم را از پشتم دربیارم...مینشستم تکیه میدادم و خطکش طبعا میشکست دیگر...ولی لذتی میبردم از صدای شکسته شدنش...وصف ناشدنی...

بزرگترین شاهکار حواس پرتی ام روزی بود که امدم اداره ی مامانینا کیف رو دوشم نبود...کیف روی صندلی حیاط جا مونده بود...یادمه اون روز و رفتم اب بخورم کیف و گذاشتم روی صندلی و بعدشم خوب اقای شیری راننده ی سرویس داد زد بدویین..منم دوییدم..کیفه هم جا موند تو مدرسه...شانس اووردم شیفت صبح بودم...بیچاره مامان رفت کیف و از مدرسه واسم گرفت...سر راهم واسم یه پیراشکی خریده بود..شاید دلش به حال حواس پرتیم سوخته بوده...شایدم فکر میکرده تصادف چند سال پیش رو مغزم تاثیر گذاشته با اینکه دکترا میگفتن هیچیش نیست...ولی شاید واقعا یه تاثیراتی روم گذاشته..کسی چه میدونه...!

آخ ، گونیا...نقاله ، پرگار ، کجایید ....؟

ای معصومان خفته در کیف های تنهایی ...

آن شب را بگویم که من بودم مادرم بود و خواهرم لیلا...مشق مینوشتیم که یهو برقا رفت و با یک شمع تا پاسی از شب را به مشق نوشتن مشغول شدیم...خوب یادم میاید که من در حال نوشتن تمرین های ریاضی بودم و مادرم که آن شب هر چه میگفت یک منهای صفر چقدر میشود من میگفتم صفر ...مادر نزدیک ١٠ دفعه ی دیگر هم پرسید تا یازدهمین بار دلم به حالش سوخت و گفتم یک...وگرنه تا همین الانم بعید میدانم یک منهای صفر بشود یک...!

مادر ها صبورند و جیب مانتویشان بوی پاک کن نصفه نیمه میدهد..

مادرها همیشه مهربانند...

مادر ها همیشه توی جیبشان مداد سیاه قد کوتاه دارند...

مادرها اگر به بهشت نمیرفتند باید به عدل خدا شک میکرد..!