تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

با رمز عبور جدید دوباره برگشتم
نویسنده : صمیه - ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٢
 

بالاخره بعد از هیاهوی فیس بوک و وایبر ...یه جای امن پیدا کردم که با خیال راحت میتونم بنویسم...فعلا دعا کنید اتفاقی که خیلی وقته منتظرشم بیوفته تا بعدا بیام مفصل توضیح بدم.


 
 
اینجا وبلاگ من....
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦
 

 

عجیبه...خیلی عجیبه...

آدم بعد از مدت ها که یه متنی رو که مثلا دو سال پیش نوشته رو میخونه

می بینه چقدر فرق کرده...

منم فرق کردم...

خیلی زیاد...

من دوباره وبلاگ می نویسم...

من کاری بهتر از این کار تو دنیا نمی شناسم...

نه اینکه چون چند شبه فیلتر شکن یا همان پروکسی فایر نداریم

از این حرفا می زنیم...

نه من قول دادم...

هفته ای دو بار  اینجا رو به روز کنم...

یه کم آب بیارم بپاشم...

یه کم اینجا رو تر و تمیز کنم..

خیر سرم خونه ی دومم بوده و هست...

خوب این چه وضعیه...؟

پس این تار عنکبوت ها چیه...؟

________________

کلی دغدغه های احساسی دارم...

انقدر زیاد که نمیدونم با کی درد و دل کنم که حرف من و بفهمه...

خوب منم تنهام...

منم دوست دارم یکی دستام و تو دستاش بگیره..

توی این قحطی احساسی...

حالا طرف 100 درصد هم مطابق میل آدم نباشه..

گاهی آدم دلش برای یه آغوش گرم و صمیمی تنگ می شه...

حالا تو به من نت های قشنگ باخ رو هدیه بده....

منم سمفونی 9 بهتوون و بدم به تو...

این چه دردی از من و دوا می کنه...

خداییش ..؟

چی بگم...

دلم واسه روهای بچگی م تنگ میشه...

خدایا....

چرا...؟

چرا شهوت رو آفریدی...؟

کاش اون100 درص دلخواهمان یکهو از در وارد میشد...

ما را با خود به قصر آرزوها میبرد...

آنجا کلی آرزو میکردیم..

کلی آرزو بر آورده میشد...

شما جای من بودین چی کار می کردین...؟

به یاد 100 درصدتون میموندین...؟

میسوختین و میساختین....؟

یا با 10 درصدتون حال میکردین...

____________________

خیلی خستم خودمم نمیدونم چی دارم میگم..

اصلا آدم بره باخ گوش بده و دور و بر غرایضش رو هم یه خط قرمز

بکشه خیلی بهتره....

این همه راهبه بودن و هستن....

نمردن که....

باخ گوش بدین...

افکار پلید رو از ذهنتون دور کنین...

و برای خودتون و آینده ی نا معلومتون تا صبح هق هق کنین..

برین دیگه....

 


 
 
هستم ولی خستم...
نویسنده : صمیه - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
 

 فکر می کنم....

یعنی من اصلا هیچ فکری نمی کنم...

به کسی ربطی نداره من چی فکر می کنم...

هر کسی آزاه هر طور دوست داره فکر کنه...

و به کسی هم ربطی نباید داشه باشه که اون آدمه چطوری فکر می کنه...

نمی فهمین چی می گم...

پس چون خودمم نمی فهمم دارم چی می گم...

برین ....

 


 
 
درد می کنه...سرم...
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤
 

 

هر وقت سرم درد می گیره دوست دارم به یه چیزی گیر بدم...

مثلا یکیش همین قالب وبلاگه...

وقتی سرم درد می کیره از رنگای تند....بوهای تند بدم میاد...

دوست دارم همینطوری الکی همه چیز و کم رنگ کنم...

از همه بدم میاد..

حتی از کسایی که خیلی دوستشون دارم...

دل درد کمتر این حس و به آدم میده...

اما سر درد عجیب حس تنفر رو زیاد می کنه...

نمیدونم از اون شبی که زیر بارون موندم اینطوری شدم..

یا...

نمیخوام فعلا بگم...

هیچی امسال هم کنکور شرکت کرده ایم با این تفاوت که پارسال کمی درس

خوانده بودیم و استرس داشتیم ولی امسال نه درس خوانده ایم

نه استرس داریم...

هی زکی...

امسال هم مثل پارسال ...

من همون آدمم..

همون آدم تنبل خوابالوی به درد نخور...

چرا به درد بخور هستم ولی خیلی کم..

مثلا گاهی وقتا دلم براتون تنگ میشه و شما می تونید

از بودن در کنار من لذت ببرید...

دیروز دم تئاتر شهر یه آدمی رو دیدم که انقدر از دیدنم خوشحال

شد خدا میدونه...

اما از اونجایییکه دو دقیقه بیشتر به اجرای نمایش نمونده بود و

من داشتم تو سرم میزدم بلیط از کجا پیدا کنم بهش

اصلا محل نذاشتم...

الان احساس می کنم ناراحته..

خوب چون منم خودم بعضی وقتا توی این موقعیت قرار گرفته بودم..

ولی یه خبر خوش...

تازگی ها احساس می کنم درجه ی صبر  و تحملم به شدت بالا

رفته خدا رو شکر...

دیگه از کسی ناراحت نمی شم...

دیگه برام اصلا کسی مهم نیست که بخوام از دستش ناراحت شم..

این چند وقته هم نشستم هی یاد قدیمیای خودم میوفتم

که چقدر زود از همه جیز و از همه کس دلگیر می شدم..

آقا انقدر احساس با حالیه که خدا میدونه...

من الان توی این حس عمیق بی خیالی و بی عاری و بی همه چی

غوطه ورم که فکر می کنم یکی برداشته دکمه ی اسلیپ من و زده

خاموشم اما نه خیلی....

بیدارم اما نه خیلی..

این حس فقط یه چیزش بده...

اینکه دو سه تا از ناخنای پام شکسته..

و انگشت آخری پای راستم دیروز انقدر محکم به پای مبل خورد که کبود شده...

تازگی ها بی عینک تو خونه راه میرم...

عین فیلمای سینمایی همه چی توی مه فرو رفته...

واسه همینه که با سر و کله و پا تو در و دیوارم////

آقا اینجا انقدر همه چی خوبه...

همه چی عالیه...

فقط خواهشا دست به آنتن م دیگه نزنید...

سخت به این فرکانس رسیدم..

قوربونتنون شب همتون گل گلی...

آخ یادم رفت بگم...

سرم درد می کنه..

خیلی...

 


 
 
من خیلی چیزا رو بلد نیستم یکیش همین...
نویسنده : صمیه - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

 

به نکته ی خیلی خوبی اشاره کردی...

فیلم تعریف کردن...

من بلد نیستم هنوز که هنوزه یه فیلم و درست حسابی تعریف کنم...

فقط یه سری صحنه های شاهکار فیلم به ذهنم میاد

و من فقط همونا رو می تونم بگم...

قصه حالیم نیست...

همینه که هنوز نتونستم یه داستان و از سر تا تهش حتی خیلی چرت و بی مزه

بنویسم...

مشکل خیلی بدیه...

من عاشق تک جمله ها...تک سکانس های ناب هستم...

هیچ وقت ذهنم کلیت و ندیده..

همیشه رو جزییات موندم...

و این خیلی بده خودمم میدونم..

اگه دوست دارین یکی براتون فیلم تعریف کنه اونم فیلمای خوب...

این کار و بهرام عظیمی عزیز و دوست داشتنی شنبه شب ها

از شبکه ی آموزش ساعت 11 انجام میده...

یه قسمت کوچیک توی برنامه ی رادیو هفت هست که من عاشقشم...

و اون هم قسمت بهرام عظیمیه...

به شما هم پیشنهاد می کنم ببینین...

اتفاقا بعد سریالا هم هست..

____________________

خیلی دارم تند تند می بینم...

میترسم یه سری چیزا سر سری رد بشه و ته نشین نشه...

اصطلاح جان فورد زدگی که از دهنم در رفت هنوز باعث عذاب وجدانمه...

اما آدم بعضی وقتا توی یه سری موقعیت یه سری حرفای بی ربط

میزنه چون کسی نمی خواد حرفاشو بفهمه..

آدم خودش و به در و دیوار می کوبه تا حرفش شنیده شه...

و وقتی شنیده نمیشه...

وقتی یه چرت بزرگ می گه اونوقته که حرفش شنیده میشه...

و اون موقع اون شنیده شدنه به درد عمه م می خوره...

________________ مخاطب خاص داشت استثنائا این یه تیکه___________

بدم میاد از مخاطب خاص و عام...

به نظر من ما هممون خاصیم...

چون طرز فکرای خاص خودمون و داریم..

فکر خاص...

غذای خاص...

طرز راه رفتن خاص..

پس یه توهم بزرگه...

اینکه یه آدم و بذاریم توی دسته ی عام ها...

اصلا عام معنی نداره...

و م می گم اگر چیزی باعث تفاوت آدما میشه

اون سطح سواد و شعوره...

دسته بندی آدما به خاص و عام مسخره ست...

اما تقسیم کردنشون به باسواد با شعور..بی سواد بی شعور..

بی سواد با شعور....با سواد بی شعور...

کار کاملا درستیه...

_______________

اصلا بی خیال ما هممون در کل احمقیم...

و گرنه وعضمون این نبود...

ما همه بزدلیم...

آدمایی که نمی تونن از حقشون دفاع کنن در نهایت نابود می شن...

خدا به دادمون برسه.

و گرنه خودمون که واسه خودمون کاری نمی کنیم...

_______________________

این چزا ربطی به سیاست نداره....

این یه بحث کلیه.

ما همه داریم توی یه وضعیت مشابه خفقان آور زندگی می کنیم...

چون نه همدلیم...نه متحد...

ما آدمای جون دوست ترسوی بزدلی هستیم که از مرگ می ترسن...

شایدم چون عاشق لذایذ زندگی هستیم..

پس بهتر نیست جای غر زدن بشینیم سر جامون از زندگی

نکبتی مون لذت ببریم..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(((((((((((((((((((((((((((((((((((

اصلا به من چه...

این شبها ترجیح میدم یه کم آرومتر بخوابم..

به هیچی فکر نکنم...

ما بهتره در بیداری هم وانمود کنیم خوابیم...

شاید زمان به کمکمون اومد...

 


 
 
کور...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
 

 

تامار ون دن دوپ....

این نام نویسنده و کارگردان فیلمیه که من پریشب دیدمش...

و انقدر این فیلم روی من تاثیر گذاشت که تا جالا دو بار دیدمش

و منظر یه موقعیت می گردم که برای بار سوم هم ببینمش...

جا داره بیشتر از این دیدش...

من به سختی همین الان تونستم کشف کنم که این فیلم ساخته ی

چه کسیه...

نویسنده و کارگردانش اینطور که دستگیرم شده یه خانم هلندیه...

و من به شدت عاشقش شدم..

برای دیدن فیلم باید زحمت کشید...

باید قید خیلی چیزا رو زد...

من نمی فهمم آدمایی رو که می گن به ما فیلم بده...

من حاضرم اسم فیلمای خوب و به شما بگم...

و شما خودتون برین دنبالش تا بفهمین پیدا کردن فیلم خیلی سخت تر از این حرفاست...

انقدر باید فیلم بد دید تا فیلم خوب و شناخت...

هر چند من هنوز خیلی راه دارم تا فیلم بد رو از فیلم خوب بشناسم...

ولی در همین حد بگم که در فیلم دیدن خیلی شانس یارم بوده...

همین فیلمم پریشب از اقای رضایی گرفتم...

و دقیقا دیالوگ بین من و آقای رضایی (آقایی که بهش سفارش فیلم می دم)

این بود...

آقای رضایی مالیخولیا رو اووردی...؟

نه...اصلا پیداش نکردم...

پس من امشب چی کار کنم...چی ببینم...؟

آقای رضایی در حالیکه دلش واسم سوخته دو سه تا فیلم میذاره جلوم...

عکسای جلد فیلما رو دوست ندارم..

بعد یهو میگه دیشب یه فیلم توپ دیدم """"" کور """""

 فیلم و با همون ژست همیشگی خودش از لای 50 تا فیلمی که با کش

دورش و بسته میکشه و میندازه رو میز...

میگه این و ببین..

و من از پریشب تا حالا دیواانه ی این فیلم شدم...

بعد از مدت ها با دیدن یه فیلم گریه کردم...

و هنوز دارم موسیقی تیتراژ پایانی فیلم و گوش میدم....

آخ از این موسیقی...

این همه احساس...

وای خانم تامار ون دون دپ...

شما رو باید کجا ملاقات کرد...؟

ما به شدن دوست میداریم شما را از نزدیک دیده...

و بر دستانتان بوسه بزنیم...

فعلا از اینجا تا آمستردام یک بوس برایتان می فرستم/....

________________

آرزوی جدید...

خانم تامار من و ببینه...

کشف کنه...بگه بیا توی فیلمام بازی کن...

آقایون خانما ما رفتیم آمستردام...

:دی

___________________

بازم فیلتر شکنمان خرابیده...

و ما از این صفحه ی اجتماعی دوست داشتنی دور افتاده ایم...

همه چیز زیر سر دامادمان است شک نکنید...

______________

در پایان این شما و این پوستر فیلم کور....

من رفتم یه بار دیگه آهنگ ته فیلم و گوش بدم...

فعلا..


 
 
لباتو پاک کن...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 

 

ذهنم بیشتر دنباله اسمه...

تا محتوی..

دنبال یه سری کلمات ردیف شده ی پشت سر هم بی ربط بی موضوع

بی اساس...

همینه که هیچ گهی نیستم و نمیشم...

اصلا گه شدن مهمه مگه..؟

یا گه بودن..

همین کافی نیست که خودمون توی دلمون خودمون و به خاطر چیزایی

که داریم و دیگران ندارن تحسین کنیم و بگیم ای بابا عجب گه خوبی هستم

من...

هیچکی به این گهی نیست...

بعد باد بغغبغمون یا غبغبمون چه میدونم یه چیزی توی همین مایه ها

تا نا کجا آباد بالا بره...

آخ من عاشق خودشیفتگی ام از هر نوعش...

دیدین آدم دل نمی کنه از آینه

بعضی وقتا عاشق جوش صورتشم میشه..

عاشق شوره های سرش..

عاشق...

عاشق خودش میشه بعد توی جمع دست و پاش و گم می کنه..

من تازگی ها که نه ولی سالهاست که توی جمع دست و پام  و گم می کنم..

احساس تنهایی شدیدی بهم دست میده و دوست دارم

های های گریه کنم..

حس می کنم هیچکی دوستم نداره و همه من و میخوان از بین ببرن..

مخصوصا دخترا...

این دخترای لعنتی با اون افکار قصه پرداز مضخرف خاله زنکیشون...

من این چند وقته از دست هیچ هم جنسی بدی ندیدم...

ولی چشمم می ترسه و داستان سرایی مغض پوکیده و خاله زنک خودم

روشن شده و با دور موتور 750 اسب بخار داره می تازونه...

تارزان هم به گرد پای من نمی رسه...

در افسانه سرایی و داستان سرایی..

چرا من استعداد شاعرانگی ندارم...؟

چرا من کودک درون ندارم..؟

چرا انقدر تو جذابی...؟

چرا انقدر من خرفتم..؟

چرا انقدر تازگی ها پول کم میارم..؟

چرا چشم راستم داره چپ میشه...؟

چرا ....

چرا دوسم نداری..؟

چرا....

چرا انقدر باید همه چیز و بپیچونیم...؟

چرا نمی تونیم راحت حرفمون و بهم بزنیم..؟

بریم یه جایی تو به من بگی هی خره دوست دارم...

منم بگم عاشقتم الاغ جونم..

چرا نمیایی...

خوب تو بگو کی و کجا...

میدونی که من پایه ی این دیوونه بازیام...

بعد آخرش هم از روی پل عابر پیاده می پریم پایین تا به همه ثابت

کنیم ما برامون عشق واقعی مهمه نه عشق جسمانی...

هر چند فکر کنم قبلش همدیگر و باید بوسیده باشیم...

لوپای تو تیغ تیغی ولی من دوسشون دارم...

_ اوهوی دیوونه چی داری می نویسی تند و تند اینجا...

_ بعد موقعی اومدی ها داشتیم به جاهای خوبش می رسیدیم...

بیچاره خواننده ها همیشه باید سر جاهای خوب با سانسور مواجه بشن...؟

_خوب زشته مردم چی فکر می کنن...فکر می کنن داری راست میگی...

_مگه دارم دروغ می گم...

_قرار نیست هر راستی رو که اینجا بنویسی..زشته خوب..حالا ای شیطون واقعا...

_نه والا دیشب خواب دیدم روی ل عابر پیاده بوسیدمش همین...

حالا دارم مینویسمنش اینجا شاید یه دو نفر اهل حال از اینجا رد شدن

خوندن حال کردن..

_ای مفسد فی الارض...

_هان..؟چی چی ارض...؟

مفسد...مفسد فی الارض...

_من نمیدونم چه زوری می زنیم عربی حرف بزنیم...و چه زور بدتری می زنیم

که خارجی حرف بزنیم...مثل اوکی اوکی...هانی...

_چه ربطی داره..

_خوب جناب گوز زبون مادری تون چه ایرادی داره...

_توی زبون مادری یه سری اصطلاحات موجود نیست..

_آهان...خوب حالا که من مفسد فی الارضم میرم تمام شکلاتات و می خورم

تا دفعه ی بعدی حساب کار دستت بیاد

_در یخچال و قفل کردم..

_ای بی شعور..آ...مگه یخچال ما قفل هم داره...؟

_آره دیگه انقدر بابا شبا میرفت سر یخچال مامان به درش قفل زده...

_اوهوی راجب بابای من درست حرف بزنا..آشغال...

_اوهوی اونا مامان و بابای منم هستن...

_ائه...نه بابا...از کی..؟

_از همون وقتی که مامن بابائه توئن مامانم بابائه منم هستن..

_خوب بیا برو گم شو اونور میخوام برم دستشویی..

_بفرما.

+مرسی...

______________________________

دیرم شده...بقیه ش واسه یه روز دیگه....

به عکس ماهی که تازه پیدا کردم زل بزنین تا من بیام..

جایی نرینا...همینطور زل بزنین...

به قول یه جاهایی بووووووووووووووووووووووووووووووس


 
 
فرشته ....ها...یا فرشته ها از زاویه ی دید سوم شخص مثبت..
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
 

 

فرشته ها...

موجوداتی دارای دو بال...

و دو پا..

و دو دست...

هم می توانند بپرند...

هم راه بروند ...

هو بدوند...

آرزوی محالی ست...

اگر فرشته می شدم می نشستم یک گوشه چیپس و پفک و آبنبات

و پاستیل و شکلات فندقی ام را می خوردم..

و در نهایت هم نام همه ی آدم ها را درستون خوب ها ایضا عالی ها می نوشتم...

خوب دلیلی ندارد وقتی یک آدم زمینی به شما یک بسته شکلات یا یک بسته

پاستیل میدهد شما نامش را در ستون بدها بنویسید...

این رشوه گرفتن مسلامت آمیزی ست...

از انجایی که من فرشته نیستم...

و کلا تخصصمان چیز دیگری ست...

اگر موافق باشید متن را همین جا خیلی شلخته وار و بی خودی

الکی خوشانه به اتمام میرسانیم شاید شبی دیگر با یک انرژی مثبت

تر و نگاه موشکافانه تر درباره ی این امر خطیر به صحبت نشستیم..

_______________________

خانه ی سینما...

به ما اصلا ربطی ندارد...

مهم این است که این روزها هیچ جیز مهم نیست...

_____________________

شب ها به خودت پیف پاف بزن بعد بخواب..

هی نپرس چرا....

من یه چیزی می دونم که میگم...

............

شب به خیر...


 
 
ماهی ...همین...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

 

مدتی ست از فیس بوک فاصله داریم...

و این فاصله خود خواسته نیست...

زیر سر اینترنت کم سرعت بی شرف است...

البته در اینکه اینترنت می تواند بی شرف..با شرف....بی ادب..با ادب...

باشد بحث های زیادی شده...

یکیش شعری  ست من باب همین قضیه...

شاعر می فرماید...

تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است....

ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است...

_________________

یا باز هم شاعر می فرماید....

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه...

___________________________

شاعر باز هم سخن می گوید...

و هیچ ربطی به سرعت پایین اینترنت ندارد..

مهم این است که در این لحظه من اینجا هستم..

و اگر فیس بوکی نباشد خوب نباشد...

صفحات دیگری هم هست که بشود عقاید...عقده ها و البته نظرات را به اشتراک

گذاشت...

ما همچنان هستیم..

ما همچنان به شعر ...شاعری...

و البته ماهی های قرمز علاقه ی وافر داریم..

از این پس این صفحه را به شدت دنبال کنید...

ما به صورت خیلی مجازی...

خیلی نا محسوس...

شب ها با بیکارگی و بی عاری خودمان حال می کنیم...

اساسی آن هم...

_________________

مهم نیست که چی رو کی مینویسه...

مهم اینه که چی کی رو می نویسه...

نمیدونم از اون حرفای مضخرف از خود در آوردی خودم بود...

میدونم ممکنه زیاد متوجه نشین...

من خودمم متوجه نشدم...

این که مسئله ای نیست...

______________

از آن معده دردهای اساسی به سرتم آمده امشب ..

و درد در می نورددمان...

آه...

مادر...

برای این شب پر از درد کمی عرق نعنا با آب جوشیده و نبات بیاور..

________________

همه چیز خوب است و تنها بدیش این است که مادر خوابیده و شما باید در تاریکی

خانه خودتان را به آشپزخانه برسانید...

زیر کتری را روشن کنید...

یواش یواش که آب در کتری شروع به فس و فیس کردن می کند..

اول نبات بعد کمی عرق نعنا را در آن بریزید..

بعد آب جوشیده و صدای برخورد قاشق چای خوری با لیوان...

و ساکت شدن درد ...

آن هم نه خیلی ..

در حد تحمل...

ما رفتیم...

و شما را به تماشای عکس محبوب این روزهایمان که شایستگی بک گراندی

را پیدا کرده دعوت می کنیم...

باشد تا حالش را ببرید...

درست مثل ما...

((((( مطلب بعدی درباره ی وجود و عدم وجود فرشته هاست از دستش ندهید))))


 
 
مستاجر ......
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٩
 
نمی خواهید یه چیزی بنویسید اینجا که وقتی یه بابای البته عذر می خوام اول یه خانمی "فانوس خیال" رو سرچ کرد و مطلبی هم دربارش اینجا پیدا کرد یه دعایی فاته ای چیزی برای اون دنیاتون بفرسته؟
(باشد که قبول افتد)
نقطه سر خط جیغ
این سه خط بالاکامنت همون دوستی بود که دیشب بحثشو کردم...!!!!
____________________________
وحشتناک بود...
همین الان فیلم "مستاجر" ساخته ی رومن پولانسکی رو دیدم...
ترسی شبیه ترسی که بعد از دیدن رز ماری بیبی بهم دست داد....
منتها یه فرق داشت...
اون فیلم و ظهر دیدم...
و این یکی رو الان...
من از ترس نمیتونم تا دستشویی برم و برگردم....
هر چند بیشتر رس از نگاه کردن توی آینه رو دارم...
اشک توی چشمام یخ زده...
این فیلم درباره ی حس پارانویی یه آدم درباره ی آدمای دور و برش بود...
ولی خیلی وحشتناک...
مگه وقتی فکر می کنیم همه ی آدما با ما بدن و میخوان ما رو از بین ببرن...
به حالت جنون نمیرسیم...
این فیلم دقیقا درباره ی همین اتفاق بود...
ولی اینکه چرا من انقدر ترسیدم..
نمیدونم چرا..؟
من احتیاج زیادی به دستشویی رفتن دارم..
اگه برگشتم یعنی اینکه این متن ادامه داره و من زندم...
___________________
هی.......
اوهوی...
من توی دستشویی گیر کردم...
میشه یکی کمک کنه...!!!!
پلیز هلپ می.....
پلیز...
 

 
 
برای تک مخاطب شب های بعد از این...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
 

 

کاش وبلاگ نویسی یک شغل بود...

اونوقت من چقدر پول در میوردم...نه...؟

این مقدمه بود...

اصل مطلب اینجاست که ما حس شعری مان بد جور زده بالا...

که این مربوط میشود به کلاس اول که همه ما را با عطار اشتباه میگرفتند...

همین شد که کلاس پنجم دبستان که بودیم یا اول راهنمایی پدر یکی ا بهترین

انشاهای عمرش را نوشت تا ما برویم در کلاس بخوانیم و نمره ی کلاسی

بیست بگیریم...

همان سال بود که انشای ثلث اول شدم 12.....

هولنک ترین اتفاق زندگی م بود...

من دیگر نوه ی عطار نبودم...

بلکه آدمی بودم که بلد نبود دو خط انشا بنویسد...

آنقدر تلاش کردیم...

تا نمره ی انشای ثلث دوممان 18 و ثلث سوم 20 شدیم...

من هنوز خاطره ی معلم ادبیاتمان را که عینکش را روی نوک دماغش می گذاشت...

و دندان های خرگوشی بزرگش به زردی میزد را از ذهنم پاک نکرده ام..

بدون شک تنها معلمی ست که دوست دارم بعد ازسالیان متمادی ببینمش...

خانم فارسی....اسم شما چه بود...؟

ای وای یادم اومد خانم رنجبر...

حالا چطوری پیداش کنم..؟!!!!!!!!!!

____________________

یک مخاطب نمیدونم توی نظر خصوصی ها فکر کنم برایم یک نظر

گذاشته بود با این محتوا که یه چیزی توی این مایه ها که

لطفا بنویسید که اگر کسی از اینجا رد شد برایتان دعا کند...

یادم نیست ولی خیلی خوب بود نظرش...

همون نظر باعث شده که من الان اینجا باشم...

و با کله ی خیس تازه از حموم در اومده براتون بنویسم..

من واقعا از شما مخاطب عزیز ممنونم...

چشم متن ها نوشته میشود شما هم بخوانید و حالش را ببرید...

 


 
 
خلاصم کن...از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست...
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

 

تموم شد...

بی انگیزگی...

گه گیجگی...

رو پات وایسا...

همه دارن میرن...

جا می مونی..

وقتی که می بینی خیلی دیر شده...

و تو از آرزوهات اونقدر فاصله گرفتی که دیگه هیچ کاری از هیچ کسی بر نمیاد...

آرزوهات و دنبال کن...

حتی شده نامحسوس...

توی دلت شعله هاش و بپرورون..

نذار خاموش شن...

زیرش فوت کن تا دوباره بلند شه...

همین بودنش هم آدم و آروم می کنه..

____________________

به خدا بد جنسیه...

ولی تو. داری من و وادار به کاری می کنی که اول و آخر من باید بد جنس باشم...

باشه اگه تو اینطوری میخوای...

________________

کتابخونه جریمه شدم چون بیست و چهار ساعت کتابم و دیر برده بودم..

کف دستم اسم کتابایی که میخواستم بگیرم و نوشته بودم..

موقع برگشتن پیاده تا خونه...

بغضم گرفت...

هشت روز جریمه شدم ..

که از فردا شروع می شه..

اینا نمی دونن من وقت زیادی ندارم...

____________________________

خیلی دوست دارم غر غر کنم..

ولی انرژری های کیهانی مانعم می شن...

اگه من غر غر کنم اونا میشنون و کارم و اوضام خراب تر از اینی میشه که هست...

____________________________

منم ایسمن و دیدیم....

لذت بردیم..

آنها بی نظیر بودند...

______________________

یه کار خوب..

یعنی شدنیه..

یعنی من دوباره میشم همونی که پر بود از شوق و ذوق..

______________________

این اس ام اس های تبلیغاتی تنها دلخوشی روزهای بدون آفتاب ماست...

باشه میایم کفشای حراجی تون و میخریم..

ایشالا سال دیگه هم میریم آنتالیا..

خودتون و کشتین آخه...

___________________________

ریزش مو...

پیر شدن قبل از موعد...

یائسه گی زودرس...

سقط جنین های مکرر..

و سکته هایی که یکی پس از دیگری قلبم را از کار می اندازد..

_________________

ما رفتیم...

فعلا..


 
 
همه چیز و به حالت اولش برگردون...یا دزدیدن مرده ای قبل از مرگ کامل...
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
 

 

_سرده...خیلی هم سرد...چطوری میخوای برگردی...؟

_جوراب پام میکنم...همونیکه مامان تازه واسم بافته..

_میگن امشب کولاکه...تمام جاده ها بستن...هیچ جا گاز نیست...بری یخ زدی از سرما

_باید برم...اینطوری زندگی کردن از یخ زدن تو برفا خیلی بدتره...

_آخه تو چطوری از خودت مراقبت می کنی...؟

_این همه سال چطوری تونستم ...بازم میتونم..

پس بیا این کلوچه ها و شیر کاکائو رو هم با خودت ببر...

_اما من که باخودم کیف بر نمیدارم..جایی برای نگه داریش هم ندارم...اینا باشه همین

جا خودت بخورشون...من لازمم نمیشه...

_چرا اینطوری حرف میزنی ...؟مگه میخوای دیگه بر نگردی...؟

_بر میگردم ...اما کی و کجاش رو هم خودمم نمی دونم..

_خوب حداقل آدرسی....؟نشونه ای...خوب من به کدوم آدرس واست نامه بنوسم..

_دوره دوره  میل و فیس بوک و قرطی بازیه...اونوقت تو آدرس میخوای از من

واسم نامه پست کنی...؟

_من کاری به کار آدمای جدید ندارم...من یه ادم قدیمی هستم...من نمیخوام

وارد دنیای آدم های جدید بشم...من آدم های قدیم و بوی آدمای قدیم

بیشتر دوست دارم...

_جایی که میرم آدرس نداره...چون راستشو بخوای اصلا خودمم نمیدونم دارم کجا میرم..

_پس من چی کار کنم تنهایی..؟

_تو تنها نیستی این همه آدم دورو برته...

_اما اونا من و نمیفهمن....اونا فکر میکنن من کودنم...اگه تو بری من میفرستن

آسایشگاه...

_اما منم چاره ای جز رفتن ندارم...

_خوب تکلیف من چی میشه...کی شبای زمستونم و با وجودش گرم کنه..

_شومینه رو روشن کن...شبا هم از دو تا پتو استفاده کن...حله...

_اومدیم جسمم گرم شد...اما کی روحم و گرم کنه...؟

_روحتو....! تو خیلی وقته روحتو از دست دادی...تو فعلا همون جسمت و گرم کنی

کافیه...

_اما اینوطری که نمیشه زندگی کرد...

_چطوری نمی شه زندگی کرد...؟

_همین بدون روح و میگم...اگه من روح ندارم...یعنی....؟!!!!!!!!!

_آره ...

_یعنی من...؟

_یعنی تو..

_یعنی من مردم و خودم خبر نداشتم...؟

_آره...

_چند وقته...؟

_یه دو سه سالی میشه...

_آخه...کی ...کجا....؟پس من الان کی ام...

_تو الان اومدی پیش من که کمکت کنم روحت و پیدا کنی...

_خوب تو کی هستی...

_من یه دوست قدیمی..

_خوب من کی ام...؟

_تو....تو هم یه دوست قدیمی....

_خوب از کجا بدونم راست میگی..

_از اونجایی که جفتمون رو گردنمون یه خال گوشتی داریم..

_همونی که عینش و مامان بزرگ داشت..

_آره...داره یه چیزایی یادت میاد...

_پس وایسا منم لباس بپوشم باهم بریم دنبال روحم بگردیم...

_اما تو که لباسی نداری..

_من لباس ندارم...؟

_نه...چطوری بهت بگم..تو الان توی سردخونه ی بیمارستانی...

_سردخونه...؟بیمارستان...؟ چند وقته که اینجام...؟

_یه یک هفته ای میشه...

_پس چرا نمیان من و از اینجا بیارن بیرون...میگم چرا انقدر سرده..

_خوب منم به خاطر همین دارم میرم که روحت و پیدا کنم که هر چه زودتر از اینجا

درت بیاریم...

_آخه کی...؟من اینجا تنهایی میترسم...

_نه نترس...آدمای دیگه ای هم اینجا هستن...

_من اونا رو نمیشناسم...اونا خیلی پیرن...

_پس چسماتو ببند تا چیزی نبینی...اینطوری راحت تری...

_فکر کنم حق با توئه...

_من فرصت زیادی دارم...

_خوب برو...

_پس فعلا...

_کجا هم و ببینیم ...؟ علامتمون چی باشه واسه یادآوری...؟

_خودمم نمی دونم...فقط نشونمون این باشه ...هر وقت دیدمت صدات میزنم

شیر عسل حاضره...

_حالا واقعا حاضره...؟

_نه دیوانه این یه اسم رمزه..

_آهان باشه...پس من منتظرتم...سعی کن زیاد لفتش ندی...

_حتما

(صدای حرکت تخت ها ی چرخ دار....صدای آژیر خطر بیمارستان...

همهمه ی داخل و خارج از بیمارستان...و ماشین آمبولانسی که زوزه کشان

از بیمارستان خارج میشود...)

 


 
 
از جان در آ...خواهشا...اینبار...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
 

 

امشب حس شعرم اومده...

از جان در آ...

خواهشا ...

اینبار...

بگذار یادت همیشه ایضا باشد....

_________________

همین بود...

کلا آدم با استعدادی نیستم ولی همون قدر که بی استعدادم..

همون قدر با نمکم..

شما میتونید مدت ها بشینین و من و نگاه کنین و تو دلتون بگین چه آدم

لوسیه...

ولی من همین نگاه ها رو به عنوان تایید حساب می کنم...

به خدا دنیا هنوز ادامه داره...

ایضا من میخوام آدم لوسی باشم...

چرت و پرت بگم..

تو من و دوست داشته باشی نه هیچ کس دیگه ای..

من تو رو دوست داشته باشم نه هیچ کس دیگه ای رو...

ما دو تا تا آخر عمر پیش هم بمونیم..

و به قول این شعرای جلف لاو بترکونیم...

دوستم داشته باش...

دوشت داشتن من اولش سخته...

اما بعدا عادی می شه..

مثل جای سرم توی رگ می مونه...

به یک دیقه نمی کشه که اصلا وجودش و حس نمی کنی..

منم همونطوریم...

حالا باز برو فکرهاتو بکن..

البته منم باید فکرام و بکنم..

چون کدوم دختری دوست داره سرم توی دست یه پسر باشه...

و اصلا هم به حساب نیاد..

_ حالت خوب نیست امشب هم...؟

_ دیگر نکنی از این کوچه گذر هم.. من عاشق قافیه هایی هستم که هم داره..

_ خوب پس انقدر داستان دلبستگیت رو هم نزن...بذار ته نشین شه..

انقدر به همه نگو...انرژی های همه ی آدم ها مثبت نیست..

-یعنی چشمم می زنن..

_ بله ..

_ من به چشم اعتقاد ندارم..

- شما که تا دو روز پیش داشتین..

- فک کنم منم حق بزرگ شدن و تغییذ افکار رو دارم..

_ صد البته....شما راحت باش...

_ نمی تونم...کسی رو من حساب نمی کنه...چه تو مسایل کاری چه مسایل احساسی..

به جان خودم من پایبند تر و مسولیت پذیر تر از این حرفام..

_خوب اینا رو اینجا می گی که چی...؟

_خوب من جای دیگه ای رو برای ابراز عقیده به صورت مستقیم تر نمیشناسم..

_خوب حالا نمی خواد انقدر داد و هوار راه بندازی..مامان و بابا بیدار شدن..

این انگشتاتم ارم تر بزن رو کیبورد..مگه داری پیانو می زنی..

-لذت بخش تر از صدای پیانوئه..

_بله....من فعلا پیشنهاد می کنم بری بخوبی..یا بری حوم...یا هر غلط دیگه ای غیر از تایپ کردن

بکنی..

_مرسی از اینکه همچنان به من بی احترامی می کنی...

_ به خدا دوست دارم ولی به صلاحته بخوابی...من موندم این همه قرص سرما خوردگی چرا رو تو

تاثیر نداره...این همه انرژی از کجا میاد..

_از نپتون...

_او...که اینطور..

_خیلی حرف دارم..

-باشه برا بعد...

_بعد یعنی کی..؟

_یعنی یه شب دیگه..

-دیدی دوستم نداری..حتی حاضر نیستی دو دقیقه باهام حرف بزنی..

_نه بچه جون مسئله این حرفا نیست..

-پس مسئله چیه..

مسئله اینکه تو باید تنهایی راه خودت و پیدا کنی..

_راه تاریکه..

_از اول هم قرار به روشنی نبوده..

_پس من چی کار کنم..

_هیچی با سر برو تو دیوار..بعد کم کم راهتو پیدا می کنی..

برو دیگه..

_رفتم..

_آفرین..همینطوری ادامه بده..تو موفق میشی..

-گلوم میخاره...

_ د برو د...

 

 


 
 
من برگشتم...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢
 

 

اره من برگشتم...

برگشتم برای خودم جا مدادی نو خریدم..

و این یعنی دو باره به زنده بودنم...

نفس کشیدنم می شه امید داشت...

دوباره اینجا رو بخونین...

اینجا لا اقال هفته ای یه بار آپ می شه..

به خاطر غیبت طولانیم هم از همتون عذر می خوام...

میدونم که چقدر دلتون واسه متنای بی نظیرم تنگ شده بود...

جبران می کنم...

کولاک می کنم..

کولاکی می کنم بیا و ببین..

_کوکاکولا میل دارین...یا اشی مشی...یا فانتا..

_من دلستر و ترجیح می دم..

_مطمئنی چیز دیگه ای میل نداری...؟مثلا...

_چرا حرف تو دهن من میذاری...من فقط نوشیدنی های حلال میخورم..

_مثلا..؟

_مثلا چایی با نبات...آب جوش و نبات و عرق نعنا..عرق کاسنی..

بید و شاطره..گاهی وقت ها هم چای سبز...

_شما مشکل معدوی دارید..

_نه من مشکل بیرون روی دارم..معده م درست کار نمی کنه ...

_از کی اینطوری شدید؟

_از وقتی که کتاب فانوس خیال برگمان و خوندم..

_خوب شما شروع کنید به خوندن نمایشنامه های هارولد پینتر...

شبی یه دونه..به اضافه ی کمی هم آسیب روانی..

یه پپسی هم روش و یه پروپرانول 20 ..فکر کنم جواب بده...

اگه جوابنداد بیا پیش خودم...

_بله حتما...راستی دکتر جون من خیلی وقته گلاب به روتون..

_بله..بله...اونم یه بالش به زیر سرتون اضافه کنین حله...

_دکتر....ببین من یه چیز دیگه مم هست....مثلا...............

_خوب شب ها یه کم لباس های تنت و کم کن و جاش یه پتوی دیگه استفاده کن..

دیگه...؟

_دکتر ...با این مشکلم چه کنم..

_او....راستشو بخوای من جای تو بودم از دمپایی لا انگشتی دیگه استفاده نمی کردم

جاش جورا می بپوش تو خونه..

مطمئن ترم هست..دیگه..؟

_دیگه ...دیگه...دیگه..چیزی به ذهنم نمی رسه باشه واسه متن بعدی...

آدم عاقل که همه چی رو یهو رو نمی کنه..

_بله کاملا درسته...حق با شماست...

_همیشه حق با منه..

_بله شما همون خودشیفته ی سابقین...

_بله...

_می بینم که روز به روز اوضاعتون وخیم تر می شه..

_آره...فکر کنم همش زیر سر همین دمپایی لا انگشتی..

_بله گفتم که عوضش کن جانم..

_مرسی دکتر جون..

_خواهش میکنم..

_فعلا..

_فعلا..

-.......................................

خوشحالم که دوباره برگشتم..

قول میدم همیشه بمونم..

قول میدم دیر بمیرم..

قول میدم همیشه دختر خوبی باشم..

قول..

قول..

قول..

 


 
 
← صفحه بعد